بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين7با نصارى
احتجاج طبرسى صفحه 108.
روايت شده كه گروهى از روميان در زمان ابا بكر به مدينه وارد شدند در ميان آنها راهبى نصرانى بود. راهب وارد مسجد پيامبر اكرم6شد و به همراه خود يك شتر پر از طلا و نقره داشت ابو بكر در مسجد حضور داشت گروهى از مهاجر و انصار نيز بودند، وارد شد پس از تهنيت و تعارف لازم به دقت آنها را نگريست بعد پرسيد كداميك از شما خليفه پيامبريد و امين امينتان به طرف ابا بكر اشاره شد. راهب متوجه ابا بكر شد.
گفت اسم تو چيست پيرمرد! گفت عتيق پرسيد ديگر چه گفت صدّيق باز پرسيد ديگر چه جواب داد غير از اينها اسمى براى خود نمىدانم گفت تو شخصى كه من مىخواهم نيستى ابا بكر گفت چه منظورى دارى گفت من از مملكت روم آمدهام و يك شتر پر از طلا و نقره آوردهام تا از امين اين امت سؤالى بكنم اگر پاسخ داد مسلمان مىشوم و هر دستورى داد مىپذيرم و اين نقدينه را در اختيار شما مىگذارم اگر نتوانست بر مىگردم و مسلمان نخواهم شد و پولى كه آوردهام بر مىگردانم.
ابو بكر گفت هر چه مايلى بپرس راهب گفت لب به سخن نمىگشايم مگر اينكه از قدرت خويش و اصحابت مرا امان بدهى، ابا بكر گفت تو در امانى و هيچ دغدغهاى نداشته باش هر چه مىخواهى بگو راهب گفت بگو خدا چه چيز ندارد و
چه چيز نزد او نيست و از چه چيز علم ندارد ابا بكر به لرزه شد و جوابى نداشت پس از چند لحظه گفت برويد عمر را خبر كنيد. عمر آمد و نشست ابا بكر به او گفت از اين شخص بپرس راهب روى به عمر كرده سؤالهاى خود را تكرار نمود عمر نيز نتوانست جواب بگويد بعد عثمان آمد بين راهب و عثمان نيز آنچه بين اين دو واقع شد به وقوع پيوست.
راهب گفت شخصيتهاى بزرگى هستند اما قدرت جوابگوئى از مسائل را ندارند از جاى حركت كرد تا خارج شود ابا بكر به او گفت اى دشمن خدا اگر پيمان ما نبود زمين را از خون تو رنگين مىكرديم.
سلمان از جاى خود حركت كرد و خدمت على بن ابى طالب7رسيد كه در صحن خانهاش نشسته بود با حسن و حسين جريان را نقل كرد از جاى حركت كرد با حسن و حسين و به مسجد آمد همين كه چشم مردم به على7افتاد تكبير گفتند و حمد خدا را بجاى آوردند و همه از جاى حركت كردند به احترام ايشان آن جناب وارد شد ابو بكر گفت: راهب! از اين مرد بپرس كه به منظور خود رسيدهاى.
راهب متوجه على7شده گفت اسم شما چيست؟ فرمود اسم من در نزد يهود اليا و در نزد نصرانيان ايليا و پدرم على نهاده و مادرم حيدره گفت چه نسبتى با پيامبرتان دارى؟ فرمود برادر اويم و دامادش و پسر عموى من است راهب گفت به پروردگار عيسى منظور من تو هستى بگو خدا چه ندارد و چه در نزد او نيست و چه چيز را نمىداند.
على7فرمود به شخص مطلعى برخورد كردى اما آنچه خدا ندارد خدا را رفيق و فرزندى نيست اما چيزى كه در نزد خدا نيست ظلم است به احدى و امّا آنچه خدا نمىداند شريك در ملك است كه براى خود شريكى نمىداند.
راهب از جاى حركت كرد و زنار از گردن بر كند و سر على7را در آغوش گرفت و پيشانى او را بوسيد و گفت لا اله الا الله محمدا رسول الله و گواهى مىدهم تو خليفه و امين اين امت هستى و خزينه علم دين و حكمت و سرچشمه حجت در تورات نام تو را اليا و در انجيل ايليا خواندم و در قرآن على و در كتب
گذشته حيدرة و تو را بعد از پيامبر وصى او يافتم و امير و رهبر مردم و تو شايستهتر به اين مجلس از ديگران هستى بگو ببينم تو با اين مردم چه مىكنى؟ على7جوابى به او داد راهب از جاى حركت كرد و تمام مال را در اختيار او نهاد على7آن مال را در همان ساعت بين فقراء اهل مدينه تقسيم كرد راهب مسلمان به پيش قوم خود برگشت.
امالى طوسى صفحه 137.
سلمان فارسى گفت پس از درگذشت پيامبر اكرم6كه ابا بكر زمامدار شد گروهى از نصرانيان وارد مدينه شدند كه رهبر آنها جاثليق ايشان بود سخنور و با اطلاع بود تورات و انجيل را از حفظ داشت پيش ابا بكر آمدند جاثليق رو به ابا بكر كرده گفت ما در انجيل خواندهايم كه پيامبرى بعد از عيسى خواهد آمد ما شنيدهايم كه محمد بن عبد الله قيام به رسالت نموده به فرمانرواى مملكت خود مراجعه نموديم شخصيتهاى مملكت را جمع نموده و به دنبال جستجوى واقعيت فرستاد اينك كه پيامبر شما از دست ما رفته و در كتابهاى ما است كه هيچ پيامبرى از دنيا نمىرود مگر اينكه بجاى خود وصى و جانشينى قرار مىدهد تا آنها را راهنمائى كند و از نور دانش او استفاده نمايند اينك اگر تو وصى او هستى سؤالهاى خود را از تو مىنمائيم.
عمر گفت آرى همين شخص خليفه پيغمبر است جاثليق به دو زانو نشست و گفت اى خليفه بگو ببينم شما را در دين چه فضيلتى بر ما است ما براى همين سؤال آمدهايم ابو بكر گفت ما مؤمن هستيم و شما كافريد مؤمن بهتر از كافر است و ايمان از كفر بهتر. جاثليق گفت اين ادعائى است كه دليل لازم دارد بگو ببينم تو مؤمنى در نزد خدا يا پيش خودت گفت من در نزد خود مؤمنم از پيش خدا اطلاعى ندارم.
جاثليق گفت من هم به نظر تو كافرم چنانچه تو به نظر خود مؤمنى گفت تو به نظر من كافرى اما نمىدانم در نزد خدا چگونه هستى. جاثليق گفت تو اكنون در مورد خود و من مشكوك هستى و در دين خود يقين ندارى بگو آيا تو را نزد خداوند منزلتى است در بهشت بواسطه اين دين و آئينى كه دارى؟
گفت من مقامى در بهشت دارم به واسطه وعدهاى كه دادهاند نمىدانم به آن مقام مىرسم يا نه گفت اميد مقامى براى من در بهشت دارى؟ ابا بكر در پاسخ گفت آرى اميدوارم. جاثليق گفت اكنون تو را اميدوار نسبت به مقام من در بهشت مىبينم ولى در مورد خود خائف و ترسانى بگو چه فضيلتى بر من دارى در علم؟ سپس پرسيد آيا تو تمام علم پيامبر خود را دارى؟ گفت نه همان قدر كه به من رسيده مطلعم پرسيد چه شد كه خليفه شدى با اينكه علمى كه امت او نيازمند هستند ندارى و چگونه مردم تو را به اين مقام رساندهاند؟
عمر گفت نصرانى زبان خود را نگه دار از اين حرفها، و گر نه خونت را مىريزيم نصرانى گفت اين از عدالت دور است كسى كه براى هدايت و راهنمائى آمده او را بكشند.
سلمان گفت گويا لباس خوارى و مذلت بر تن ما كرده بودند از جاى حركت كرده پيش على7آمدم جريان را عرض كردم جانم فدايش باد به مسجد آمد وقتى نصرانى مىگفت مرا راهنمائى كنيد به كسى كه بتواند پاسخ مرا بدهد امير المؤمنين7فرمود سؤال كن قسم به آن كس كه دانه را شكافت از گذشته و آينده هر چه بپرسى جواب از جانب پيامبر هدايت بخش محمد مصطفى6خواهم داد گفت همان سؤالى را كه از اين پيرمرد كردم از تو مىكنم آيا تو نزد خدا و خودت مؤمنى؟ فرمود من در نزد خدا مؤمنم همان طور كه در نزد عقيده خود مؤمن هستم.
جاثليق گفت الله اكبر اين سخن از روى اعتماد به دين است و يقين صحيح دارد بگو ببينم مقام تو در بهشت چگونه است فرمود در مقام پيامبر امّى در فردوس اعلى جاى دارم هيچ شك و شبههاى در اين وعدهاى كه خدايم داده ندارم.
جاثليق گفت از كجا اطلاع پيدا كردى به اين وعده؟ فرمود به وسيله كتاب منزل و راستگوئى پيامبر مرسل. گفت راستگوئى پيامبر را از كجا اطلاع دارى گفت به وسيله دلائل آشكار و معجزات عالى. جاثليق گفت اين راه استدلال است براى كسى كه بدنبال دليل باشد. گفت بگو ببينم خدا امروز كجا است؟ فرمود نصرانى! خدا منزه
است از جاى داشتن و بزرگتر از آن است كه به مكان نياز داشته باشد در ازل بود كه مكان وجود نداشت اكنون نيز هست از حالى به حال ديگر تغيير نمىكند.
گفت احسن همين طور است اى دانشمند جوابى كوتاه دادى بگو آيا خداوند با حواس درك مىشود به نظر تو تا هر كس جوياى او شد به وسيله حواسّ خود خدا را درك نمايد اگر چنين نيست به چه صورت مىتوان معرفت پيدا كرد امير المؤمنين7فرمود خداوند بزرگتر از آن است كه او را توصيف به مقدار نموده يا حواس دركش نمايد و يا با مقايسه نسبت به مردم شناخته شود و راه به شناخت او مصنوعات حيرت انگيز اوست كه عقلها را رهبرى به معرفتش مىنمايند و از وجود اين مصنوعات كه مشهور و معقول ما است پى به عظمتش مىبريم.
جاثليق گفت راست مىگوئى به خدا قسم اين حق و حقيقت است كه گمراهان در اين شناخت سرگردانند اينك بگو آنچه پيامبر شما در باره مسيح فرموده كه مخلوق خدا است به چه دليل ثابت مىكند كه عيسى مخلوق است و اولوهيت را از او نفى نموده و نقص به او نسبت داده مىدانى كه گروهى در دنيا اين اعتقاد را دارند.
امير المؤمنين7در پاسخ گفت مخلوق بودن را به اين ثابت مىنمايد كه عيسى محدود است و وجود او را (طول و عرض و وزن و مقدار) احاطه نموده و داراى شكل است و از حالى به حال ديگر تغيير مىيابد و قابل افزايش و نقصان است اما او را از مقام پيامبرى نفى نمىكنم و نه مقام عصمت را از او مىگيرم داراى كمال و تأييد پروردگار بوده و از جانب خداوند به ما اطلاع داده شد: او مانند آدم است كه از گل آفريده شده و به او گفته باش بوجود آمده.
جاثليق گفت نمىتوان بر اين سخن ايرادى گرفت جز اينكه استدلال از چيزهائى است مردم در آن اشتراك دارند (چه آنها كه اين استدلال برايشان شده و چه ديگران) تو از كجا اين اطلاع را پيدا كردهاى (كه عيسى چنين متولد شده).
فرمود به همان جهت كه گفتم من از گذشته و آينده اطلاع دارم.
جاثليق گفت اينك يك نمونه از اين اطلاعات برايم نقل كن تا برايم ثابت شود ادعاى تو.
امير المؤمنين7فرمود اى نصرانى تو از محل خود خارج شدى تا با كسى كه بحث و استدلال مىكنى او را مغلوب نمائى و بر خلاف آنچه اكنون ادعا مىكنى كه مايلى هدايت شوى قصد داشتى آن شخص را مغلوب و خوار نمائى اما در خواب به تو مقام مرا گفتند و از سخنان من برايت نقل كردند و تو را از مخالفت با من ترسانيدند و گفتند بايد از او پيروى كنى.
گفت راست مىگوئى قسم به آن كسى كه مسيح را برانگيخت از آنچه خبر دادى جز خدا هيچ كس اطلاع نداشت من گواهى مىدهم و مىگويم لا اله الا الله محمدا رسول الله و تو وصى پيامبرى و شايستهترين مردم به مقام اويى همراهان او نيز مسلمان شدند و گفتند مىرويم پيش فرمانرواى مملكتمان و او را به اين جريان اطلاع مىدهيم و به حق دعوتش مىنمائيم.
عمر به او گفت خدا را سپاسگزاريم كه تو و همراهانت را به حق هدايت نمود جز اينكه بايد بدانى علم نبوت در ميان خانواده خود پيامبر است و حكومت بعد از او در اختيار همان كسى است كه اول با او صحبت كردى امّت چنين صلاح دانستند و راضى شدند به دوست خود اين جريان را نيز مىگوئى و از او مىخواهى كه اطاعت از خليفه بنمايد. در جواب او جاثليق گفت فهميدم منظور تو چيست من در كار خود يقين دارم چه اظهار نمايم و چه پنهان.
مردم متفرق شدند اما عمر از آنها خواست كه اين جريان را به كسى نگويند و تهديد نمود كسى را كه بازگو نمايد و گفت به خدا قسم اگر مردم نگويند مسلمانى را كشت اين پير مرد و همراهان او را مىكشتيم من آنها را شياطين مىدانم تصميم دارند اختلاف بين اين امت بوجود آورند و آنها را به تباهى بكشند.
امير المؤمنين7به سلمان فرمود ديدى چگونه خداوند محبت را آشكار نمود براى اولياى خود اما قوم ما بيشتر از ما نفرت پيدا كردند (با اين استدلال).
در كتاب فضائل صفحه 202 و روضة نقل شده.
انس بن مالك گفت اسقف نجران پيش عمر آمد براى پرداخت جزيه. عمر او را
به اسلام دعوت كرد. اسقف گفت شما مىگوئيد خداوند بهشتى دارد كه عرض آن به اندازه آسمانها و زمين است پس جهنم كجاست عمر سكوت كرد و جوابى نداد.
جمعيت حاضر گفتند جواب او را بده يا امير المؤمنين تا خورده به اسلام نگيرد از خجالت سر به زير افكند و ساعتى سكوت كرد ناگهان ديدند درب مسجد را مردى به بازوان خود بست درست دقت كردند ديدند گنجينه علم پيامبر على بن ابى طالب7وارد شد از ديدن آن جناب مردم سخت خوشحال شدند.
همه مردم و عمر به احترام او از جاى حركت كردند. عمر گفت مولاى من كجا بودى كه جواب اين اسقف را بدهى سؤالى كرد كه ما را درمانده گذاشت جواب او را بده او مىخواهد مسلمان شود تو نور درخشنده و روشنى بخش تاريكىها هستى و پسر عموى پيامبر اسلام.
على7فرمود چه مىگوئى اسقف؟ گفت جوان شما مىگوئيد عرض بهشت به اندازه آسمانها و زمين است. جهنم كجا است؟ امام7فرمود وقتى شب فرا رسد روز كجا است اسقف پرسيد تو كيستى جوان اجازه بده از اين آدم تندخو و بد اخلاق سؤالى بكنم يا عمر بگو كدام زمين است كه خورشيد بر آن يك ساعت تابيد و ديگر بر آن نتابيد عمر گفت مرا معاف دار از اين سؤال از على بن ابى طالب سؤال كن و از آن جناب درخواست كرد كه جوابش را بدهد امير المؤمنين7فرمود آن زمين رود نيل است كه موسى از ميان آن عبور كرد و برايش شكافته شد خورشيد در آن ساعت بر آن زمين تابيد كه قبل و بعد از آن ديگر نتابيد و بهم پيوست براى فرعون و سپاهش.
اسقف گفت راست گفتى جوان اى سرور مردم اينك بگو آن چيست در دنيا كه مردم هر چه از آن استفاده مىكنند و بهره مىگيرند كم نمىشود بلكه افزايش مىيابد فرمود آن قرآن و علوم است.
گفت راست گفتى پرسيد آن رسولى كه خداوند فرستاد كه نه از جنيان بود و نه انسان كيست؟ فرمود آن كلاغى بود كه خدا فرستاد موقعى كه قابيل برادرش هابيل را كشت و نمىدانست پيكر برادر خود را چه كند در اين موقع خداوند كلاغى را فرستاد
تا زمين را بكاود و به او نشان دهد چگونه جثه برادر را دفن نمايد.
گفت راست گفتى جوان اينك سؤال ديگرى دارم ولى مايلم اين شخص جواب آن را بدهد اشاره به عمر كرد گفت بگو خدا كجا است عمر خشمگين شد و جوابى نداد.
على7رو به عمر نموده فرمود خشمگين نشو تا نگويد تو عاجز از جوابى. عمر گفت شما به او جواب بدهيد فرمود روزى خدمت پيامبر اكرم6بودم فرشتهاى آمد و سلام كرد جوابش را داد فرمود كجا بودى گفت در خدمت پروردگارم بالاى هفت آسمان.
بعد فرشته ديگرى آمد از او پرسيد كجا بودى؟ گفت نزد پروردگارم در درون زمين هفتم پائين فرشته ديگرى آمد از او پرسيد كجا بودى؟ گفت حضور پروردگارم در مشرق آفتاب فرشته چهارم آمد پرسيد كجا بودى گفت در مغرب آفتاب زيرا جايى خالى از خدا نيست و او در چيزى قرار ندارد و نه بر چيزى هست و نه از چيزى هست كرسىّ او آسمانها و زمين را فرا گرفته مثل و مانند ندارد شنوا و بينا است از او پنهان نيست ذرهاى در زمين و نه در آسمان نه كوچكتر از ذره و نه بزرگتر مىداند آنچه در آسمانها و زمين است هر نجوائى كه سه نفر با هم داشته باشند خدا چهارمى آنها است و پنج نفرى خدا ششمى آنها است چه كمتر و چه بيشتر كه باشند خدا با آنها است هر كجا باشند.
وقتى اسقف گفتار امير المؤمنين7را شنيد گفت دست خويش را بده من گواهى مىدهم به لا اله الا الله و محمدا رسول الله6و اينكه تو خليفه الله در زمينى و وصى پيامبرى و اين آقاى خشمگين كه نشسته خود را پيوسته به دوش مردم تحميل مىنمايد و كانون خشم است شايسته اين مقام نيست تو شايسته هستى امام7تبسمى نمود.
از كتاب ارشاد القلوب ديلمى:
وقتى عمر به خلافت نشست بين يكى از يارانش بنام حارث بن سنان ازدى و مردى از انصار گفتگو و منازعهاى شد عمر براى او دادخواهى نكرد دوست عمر به