بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 279

اجابت است و اوست كه توبه را از بندگان مى‌پذيرد و دعا را مى‌شنود و گفتند سميع يعنى داناى به شنيدنيها كه همان اصوات و حروف است حصول اين معنا براى خدا روشن است زيرا هيچ يك از صداهاى خلقش بر او پنهان نيست يا آنكه سميع است چون به همه اشيا عالم است و در اين معنا اسم «البصير» شريك است.

8- البصير:

و او بيناست يعنى داناى پنهانى‌ها. و گفتند كه بصير يعنى داناى ديدنى‌ها.

9- القدير:

به معناى تواناست و كسى كه قدرت و تمكن امرى داشته باشد به او قدير گفته مى‌شود. كسى نمى‌تواند از مراد و خواست او امتناع كند چيزى نمى‌تواند از قبض و بسط او خارج شود.

10- القاهر:

[1]و او كسى است كه ستمگران را مقهور ساخته و بندگانش را بواسطه مرگ مغلوب كرده است و اشياء از آنچه كه او اراده اجرا دارد، نمى‌توانند امتناع كنند.

11- العلىّ:

كسى كه از صفات مخلوقات پاك است و بزرگتر از آن است كه به تعريف درآيد و گاهى العلىّ به معناى برتر از خلق به اينكه قدرت بر ايشان دارد، مى‌آيد، يا آنكه خداى تعالى بلند مرتبه است به اينكه از اشيا و اضداد بالاتر است و از آنچه كه وساوس جهّال در آن فرو رفته و افكار گمراهان در آن ورطه افتاده بالاتر است پس او متعالى است از آنچه كه ستمگران در موردش مى‌گويند.

12: الاعلى:

به معناى پيروز است، چنان كه خداى تعالى فرمود:لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى‌:[2]اى موسى! مترس تو پيروزى. و گاهى الاعلى به معناى پاكيزگى از افعال و اضداد و اشباه و نظاير است.

13- الباقى:

و آن به معناى اين است كه پديده‌هاى زايل‌شدنى بر او عارض نمى‌شوند و بقاى او غير متناهى است و به حد در نمى‌آيد، و بقاء و دوام آن به صفت بقا و دوام اهل بهشت و

[1]ن ل القهار.

[2]- 20/ طه، 68.


صفحه 280

اهل جهنم نيست، زيرا بقاى خداى تعالى ازلى و ابدى است ولى بقاى بهشت و جهنم ابدى است ولى ازلى نيست و معنى ازل يعنى آنچه كه هميشه بوده و معنى ابدى آنكه هميشه هست و بهشت و جهنم مخلوق هستند بعد از آنكه نبودند پس اين تفاوت بين بقاى حق و بقاى اين دو مى‌باشد.

14- البديع:

او كسى است كه خلايق را ابداعا آفريد نه آنكه خلق از روى نمونه قبلى باشد و «بديع» بر وزن «فعيل» به معناى «مفعل» است يعنى از جمله صفاتى است كه به معناى اسم فاعل مى‌باشد مثل «اليم» كه به معناى درد آور است و «ابداع» و «بدع» به معناى اوّل در هر چيزى را گويند مثل گفتار خداى تعالى:قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ‌[1]بگو من اولين پيامبر نيستم.

15- البارئ:

به معناى خالق است و گفته مى‌شود خداى بارى خلق است يعنى ايشان را خلق كرده است چنان كه «بارى النّسم» و يا «و هو الّذي خلق الجنّة و برء النسمة» يعنى خالق انسانها و او آن موجودى است كه دانه را شكاف و انسان را آفريد و «بارى البرايا» يعنى خالق خلايق و «بريّه» به معناى مخلوق است.

16- الاكرم:

به معناى كريم است و گاهى افعل به معناى فعيل مى‌آيد مثل سخن حق سبحان و «هو أهون عليه»: بر او آسانتر است يعنى آسان است «لا يصلاها إلّا الأشقى» «و سيجنّبها الاتقى»[2]يعنى شقى و تقى: و در اين مورد شعرى انشاء شده است:

«انّ الّذى سمك السّماء بنى لنا بيتا

قوائمه اعزّ و اطول».

آنكه آسمان را آفريد، خانه‌اى براى ما بنا كرد كه ستونهاى آن محكم و بلند است.

17- الظاهر:

يعنى به محبت‌هاى روشن و براهين آشكار خود ظاهر و هويدا است و شواهد و نشانه‌هاى او دلالت بر ثبوت ربوبيّت و صحّت وحدانيت او دارد پس موجودى نيست جز آنكه بوجود خداى تعالى شهادت مى‌دهد. و هيچ آفريده‌اى نيست جز آنكه از توحيد او خبر مى‌دهد.

«و في كلّ شي‌ء له آية

تدلّ على انّه واحد»

در هر چيزى نشانه‌اى است كه دلالت مى‌كند كه‌

[1]- 46/ احقاف، 9.

[2]- 92/ ليل 15 و 17.


صفحه 281

او يكى است. و ظاهر گاهى به معناى غالب و قادر مى‌آيدفَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ‌[1]يعنى پيروان عيسى (ع) پيروز شدند.

18- الباطن:

يعنى از ادراك ديده‌ها در حجاب است و از آلودگى خاطرها و افكار پاك است پس او ظاهر خفى است، يعنى به دلايل و نشانه‌ها، روشن و هويدا است. و خفى است يعنى از اينكه اوهام او را به حقيقت دريابند پنهان است. ذاتش محجوب است ولى آيات او ظاهر است پس او باطن است بدون آنكه در حجاب باشد. ظاهر است بدون آنكه نزديكى حاصل شده باشد و گاهى باطن به معناى بطون يعنى خبره و آگاه به داخل اشياء است. «بطنه مرد» يعنى دوست خاص وى كه او در امور ايشان دخالت مى‌كند و ايشان در امور او دخالت مى‌كنند و معنايش اين است كه او به پنهانى‌ها و سراير اشخاص آگاه است پس از پنهانى‌هاى دلها خبر دارد و بر غيوب مخفى مطلع است.

19- الحىّ:

او فعال مدرك و زنده مى‌باشد و مرگ و فنا بر او روا نيست و به حيات نيازمند نيست كه به واسطه آن حى و زنده باشد.

20- الحكيم:

يعنى كسى كه براى خلق اشيا محكم كارى مى‌كند و معنى محكم كارى يعنى تدبير درست و صورت زيبا و اندازه بجا. و گفتند: حكيم به معناى دانا و لغت حكيم به معناى علم است، چون خداى تعالى فرمود:يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ[2]و حكيم يعنى آنكه كار ناشايسته انجام نمى‌دهد و از واجبى سرباز نمى‌زند و حكيم آنست كه اشيا را در جايگاهشان مى‌گذارد پس در تقدير اشيا كسى حق اعتراض ندارد و در تدبيرش كسى حق خشمگين شدن ندارد.

21- العليم:

يعنى وى كسى است كه ادراك پنهانى‌ها و امور مخفى مى‌نمايد كه دانشمندان خلق ادراكش نمى‌كنند چون خداى تعالى فرمود:وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِولا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ‌[3]داناى به جزئيات قبل از حدوث اشياء و بعد از حدوث آنهاست.

[1]آخر/ صف.

[2]- 2/ بقره، 269.

[3]- 4/ نساء، 34.


صفحه 282

22- الحليم:

كسى كه چشم پوشى مى‌كند نادانى حكم او را تغيير نمى‌دهد، و خشم خشمگين او را از جاى در نمى‌برد، و نافرمانى گناهكاران او را از خود بى‌خود نمى‌كند.

23- الحفيظ:

او حافظ است كه آسمانها و ما بين آنها را حفظ مى‌كند، و بنده را از مهالك و سختيها نجات مى‌دهد، و او را از سقوط كردن حفظ مى‌كند.

24- الحق:

او بود و وجودش متحقق است و هر چيز كه وجودش و بودش حقيقت داشته باشد حق است چنان كه مى‌گويند: «الجنّة حق كائنة و النار حق كائنة» بهشت حقيقت است و موجود مى‌باشد، و جهنم حقيقت است و موجود مى‌باشد.

25- الحسيب:

يعنى كافى. مى‌گويد «حسبك درهم»، يعنى درهمى تو را كافى است چنان كه حق تعالى فرمود: «حسبك الله و من اتّبعك من المؤمنين»، يعنى خداى و مؤمنين كه از تو پيروى كردند تو را كافى هستند. و حسيب به معناى حسابگر هم آمده است: چنان كه خداى تعالى فرمود: وكَفى‌ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً»[1]يعنى امروز خودت براى محاسبه كافى هستى. و نيز حسيب به معناى محصى و عالم آمده است.

26- الحميد:

پسنديده‌اى كه بواسطه كارهايش مستحق حمد گرديد يعنى در آسايش و بيمارى و در سختى و آسانى استحقاق حمد دارد.

27- الحفيّ:

معنايش عالم است خداى تعالى مى‌فرمايد:يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهااز تو از روز قيامت مى‌پرسند مثل آنكه تو داناى به زمان قيامت هستى. پس حفّى داناى به وقت آمدن قيامت. و گاهى الحفى به معناى لطيف است يعنى كسى به تو حفى است به تو خوبى و محبت و لطف مى‌كند.

28- الربّ:

به معناى مالك است و هر كس چيزى را مالك شود رب اوست و اين معناى آيه‌

[1]- 17/ اسراء، 14.


صفحه 283

است كه فرمود: «ارجعى الى ربّك»[1]يعنى به سوى ربّ خود باز گرد يعنى به سيد و مالك خود باز گردد گوينده‌اى در روز حنين گفت: «لان يربّنى رجل من قريش احبّ الىّ من ان يربّنى رجل من هوازن» مردى از قريش رب من باشد دوستر دارم كه مردى از هوازن ربّم باشد كه منظورش آنست كه اگر مالك من مردى از قريش باشد.

ى اگر الربّ با الف و لام باشد جز به معناى معبود نيست زيرا الف و لام معناى الرب را عموم مى‌بخشد و تنها خدا، «مالك» همه اشياست و اگر بر غير خدا «مالك» اطلاق مى‌شود به لحاظ اشيايى است كه او مالكش مى‌باشد و به او نسبت دارد. ربّانيون كسانى هستند كه به تالّه و عبادت پروردگار منسوبند و چون بسوى خدا منقطع گشتند، هدفشان تنها خدمت حضرت حق است و ديگر آنكه: الربانيون آنانى هستند كه با انبيا صبر مى‌كنند و از ملازمين ايشان هستند.

29- الرحمن:

به همه خلق رحمان است زيرا خداى تعالى داراى رحمت همه‌گير است كه اين رحمت همه خلق را در ارزاق و اسباب معاششان در بر مى‌گيرد و شامل مؤمن و كافر و شايستگان و نابكاران مى‌شود.

30- الرحيم:

خداى تعالى به مؤمنين رحمت خاصه دارد فرمود:«وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً»به مؤمنين رحيم است و دو اسم رحمان و رحيم براى مبالغه در رحمت و مشتق از كلمه رحمت به معناى نعمت مى‌باشند خداى تعالى فرمود:وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ‌[2]يعنى ما تو را نفرستاديم جز براى اينكه رحمت و نعمت براى عالميان را تمام كرده باشيم. ديگران هم اسم رحيم را بر خود مى‌توانند بگذارند، ولى اسم رحمان جايز نيست كه به عنوان اسم كسى غير از خدا باشد، زيرا رحمان كسى است كه مى‌تواند بلاها را برطرف كند، ولى خلق رحيم، قدرت بر طرف كردن بلاها را ندارد. و به قرآن رحمت گفته مى‌شود چنان كه به ابر رحمت گفته مى‌شود پس رحمت به معناى نعمت است چنان كه به مردم نازك دل نيز رحيم گفته مى‌شود، زيرا به واسطه رقت قلب بسيار مهربان است و كمترين مهربانى و رحمتش دعا براى ميّت و ابراز تأسّف براى وى است، ولى رحيم به عنوان صفت الهى به معناى رقّت قلب نيست بلكه معناى آن در ذات اقدس بارى تعالى به معناى ايجاد نعمت براى مرحوم و برطرف كردن بلا از اوست پس‌

[1]- 89/ فجر، 28.

[2]- 21/ انبياء، 107.


صفحه 284

تعريفى كه معناى رحيم را در خلق و حق برساند اينكه بگويى: رهايى از آفات و رساندن خيرات به ارباب حاجات را رحيم مى‌گويند.

31- الذارى:

به خالق گويند و خداى تعالى خلق را آفريد و ايشان را خلق نمود و بيشتر علما همزه را از الذارى حذف كردند.

32- الرازق:

كسى كه متكفل روزى است و قيّوم همه نفوس است به اينكه غذاهاى مورد نياز هر نفس را تأمين مى‌كند، و روزى خداى تعالى شامل همه خلايق مى‌شود و روزى را خاص مؤمنى نكرده است كه به كافر ندهد و يا به نيكوكاران روزى دهد و به بدكاران ندهد.

33- الرقيب:

يعنى نگهدارى كه هيچ چيز از او مخفى نمى‌ماند، و از اين باب گفتار حق سبحانه است كه فرمود: وما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ[1]. هيچ گفتارى نمى‌گويد جز آنكه نگهبانى سخت او را نگهبانى مى‌كند.

34- الرءوف:

به مهربانيش بر بندگان رحمت مى‌آورد و گفته شده است كه رأفت از رحمت رساتر است و گفته شد كه: رأفت خاص است و رحمت عام.

35- الرائى:

معناى آن عالم مى‌باشد. و ممكن است رايى به معناى بينا و رويت به معناى ديدن بيايد.

36- السلام:

و معناى آن اين است كه وى داراى سلام است. و منظور از اين صفت حق تعالى اين است كه او موجودى است كه از همه عيوب برى مى‌باشد. و از هر آفت و نقصانى دور است. گفته شده معنايش سلامت دهنده است زيرا سلامتى از ناحيه او به مردم مى‌رسد و سلام و سلامت مثل رضاع و رضاعت است. اينكه خداى تعالى فرمود: «لهم دار السلام» ممكن است معنايش اين باشد كه ايشان بهشتى دارند كه بهشت سلامت است و به معنايش اضافه‌اى دارد يعنى بهشت به سلام باشد و يا اينكه بهشت را سلام ناميد، زيرا كسى كه به بهشت مى‌رود از همه‌

[1]- 50/ ق. 18.


صفحه 285

آفات دنيا مصون مى‌ماند پس بهشت دار السلام است.

37- المؤمن:

ريشه ايمان در لغت به معناى تصديق است پس مؤمن تصديق‌كننده است يعنى وعده‌ها را راست مى‌گرداند، يعنى به واقعيت مى‌رساند و گمان بندگان مؤمن خود را در مورد خودش به واقعيت مى‌كشاند، و آرزوهاى ايشان را برآورده مى‌سازد. گاهى مؤمن به معناى اين است كه خداى تعالى ايشان را از ظلم و جور نجات مى‌دهد از امام صادق7روايت شده كه فرمود: خداى تعالى مؤمن ناميده شده است، زيرا هر كس اطاعت خدا كند از عذاب او در امان است و علت اينكه به عبد مؤمن گفته مى‌شود اين است كه مؤمن خود را در امان حق تعالى مى‌بيند و خداى تعالى هم امانش را مورد پذيرش قرار مى‌دهد.

38- المهيمن:

به معناى شهيد است و گفتار حق سبحان شاهد است كه:مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ‌[1]تصديق كتابهاى الهى كه قبل از وى آمده‌اند مى‌نمايد و بر آن كتابها شاهد است يعنى خداى تعالى مهيمن يعنى شاهد همه اقوال و افعال بندگان است و از وى مثقال ذره‌اى در زمين و آسمان مخفى نيست و گفته شده كه مهيمن به معناى امين است و به معناى نگهدار اشيا و نيز گفتند: مهيمن اسمى از اسماى خداى تعالى در كتب پيشينيان است.

39- العزيز:

منيعى كه مغلوب نمى‌شود و چيزى با خداى معادل نيست و مثال و نظير ندارد و در مثل گفته مى‌شود: «من عزّ بزّ» هر كس غلبه كند مى‌ربايد. خداى تعالى در حكايت از كلام خصم به نزد داود مى‌فرمايد: «و عزّنى في الخطاب» يعنى در سؤال و جواب بر من غلبه پيدا كرد و گاه به معناى پادشاه مى‌آيد، چنان كه برادران يوسف گفتند: يا ايها العزيز.

40- الجبار:

او كسى است كه بيچارگيهاى مردم و شكستگيهاى آنها را جبران مى‌كند و اسباب معاش و روزى آنها را كفايت مى‌كند گفتند: «الجبار» يعنى كسى بالاتر از خلق خود مى‌باشد و هر جبار و ستمگرى را از بين مى‌برد و مى‌شكند و گفتند: جبّار يعنى ظاهرى كه دست كسى به او نمى‌رسد چنان كه به درخت خرمايى كه در دسترس نباشد، جباره گفته مى‌شود و جبر به اين معناست كه شخصى را بر كارى مجبورش كنيد و امام صادق7فرمود:

[1]- 5/ مائده، 48.


صفحه 286

«لا جبر و لا تفويض و ليكن امر بين الأمرين» نه جبر و نه واگذارى مردم به خودشان است. بلكه چيزى بين آن دوست. و مقصود امام صادق7اين است كه خداى تعالى بندگانش را بر معاصى مجبور نساخته و امر دين را به ايشان وانگذاشته تا آنكه به نظرات و قياسهاى خود در مسايل دينى سخن گويند پس خداى عز و جل حدودى قرار داد و بياناتى نمود و احكامى را وضع كرده، و امورى را واجب نموده و امورى را مستحب كرده و دين را كامل نموده است نه آنكه دين را به ايشان واگذار كرده باشد پس با بيانات و معرفى دين از طرف خدا جايى براى واگذارى دين به آرا و عقايد مردم نيست.

41- المتكبر:

كسى كه از صفات خلق بلند مرتبه‌تر است. و بر عاصيان از خلق «متكبر» مى‌گويند چون با حق تعالى در عظمتش منازعه و كشمكش كردند، متكبر مشتق از كبرياء است و كبريا اسم تكبّر و بزرگى است.

42- السيد:

به معناى پادشاه است و به پادشاه و بزرگ قوم «سيد» گويند كه وى بر ايشان آقايى دارد و به قيس بن عاصم گفتند: علت آقايى تو بر قومت چيست؟ گفت جوانمردى و آزار نكردن مردم و يارى بندگان. پيامبر6فرمود: على آقاى عرب و سيد آنانست عايشه عرضه داشت: اى رسول خدا آيا تو سيد عرب نيستى؟ فرمود: من سيد فرزندان آدم و على (ع) سيد عرب است، عايشه عرضه داشت: سيد يعنى چه؟ فرمود: سيد به معناى كسى كه طاعت او واجب باشد چنان كه طاعت من واجب است. بنا بر اين حديث سيد يعنى پادشاه واجب الاطاعه.

43- السبوح:

يعنى كسى كه از چيزهاى ناشايسته پاك است و وزن آن «فعول» است و در كلام عرب تنها دو كلمه «سبّوح» و «قدوّس» بر اين وزن آمده‌اند و معناى هر دو هم يكى است.

44- الشهيد:

يعنى آنكه هيچ چيز از او مخفى نيست مى‌گويند: شاهد و شهيد عالم و عليم يعنى مثل حاضر و شاهدى است كه چيزى از او مخفى نمى‌ماند. و شهيد به معناى عليم است چون خداى تعالى فرمود: «شهد اللَّه انّه اله لا اله الّا هو و الملائكة». و گفتند: شهيد در اين آيه به معناى علم (دانست) است.