بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 290

60- القوى:

گاهى قوى به معناى قادر است يعنى كسى كه بر چيزى قوى است يعنى بر آن تواناست و معناى آن اين است كه او چون كسى است كه داراى همه قواست و هيچ گاه بر آن قوى ناتوانى راه نمى‌يابد و اين قوا غير قابل استيلاست پس او قوى است كه خستگى در آن راه ندارد و از كسى يارى نمى‌خواهد.

61- القريب:

يعنى كسى كه اجابت مى‌كند، خداى تعالى مى‌فرمايد: «و اجيب دعوة الداع» من درخواست دعاكننده را اجابت مى‌كنم. گاهى قريب به معناى عالمى كه از وسوسه‌هاى قلوب آگاه است و بين او و بين قلوب پرده و مسافتى، نيست مثل سخن خداى عز و جل:وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ[1]ما به او از رگهاى گردن نزديكتريم پس او قريب است بدون آنكه تماسى بين ايشان برقرار باشد، و از خلقش جداست بدون آنكه راه و مسافتى بين او و خلقش باشد بلكه او در عين حال كه مفارق است مخلوط و مخالطت دارد و با ايشان مشابهت ندارد و لذا تقرب به خدا از راه‌ها و مسافت‌ها نيست، بلكه از جهت طاعت و حسن اعتقاد به خداست پس خداى تبارك و تعالى نزديك است و نزديكى او بدون نقل و انتقال است، زيرا نزديكى به او به طى مسافت نيست كه شخص به سوى او بالا رود. چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه حق سبحان قبل از پايينى و بالايى و قبل از آنكه به صفت علو و دنو موصوف گردد موجود بود.

62- القيوم:

يعنى قايم و دايم بدون زوال و گفته مى‌شود او قيم همه اشياست به اين معنا كه به همه رسيدگى كرده و رعايت همه چيز را مى‌كند نظير «قيوم»، «قيام» است و اين دو بر وزن «فعول» و «فيعال» از «قمت بالشى» مى‌باشد و اين جمله به هنگامى گفته مى‌شود كه خود متولى چيزى شدى و متولى نگهدارى و اصلاح و تدبير آن گرديدى. و در مثل گفتند: «ما فيها من ديّور و لا ديّار» در خانه احدى نيست.

63- القابض:

به معناى كسى است كه ارزاق را به حكمت خود از فقرا مى‌گيرد (منع مى‌كند) و به لطف خويش ايشان را مبتلا مى‌كند تا آنكه صبر نمايند و به پاداش نفيس آن در آخرت برسند. و گفتند: القابض يعنى آنكه ارواح را به ميراندن مى‌گيرد. و نيز گفتند: القابض از قبض به‌

[1]- 50/ ق، 16.


صفحه 291

معناى ملك است چنان كه گويند فلان في قبض فلان اى في ملكه فلان چيز در قبض فلانى است يعنى ملك فلانى است. اين چيز در قبض من است يعنى در ملك من است و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود:وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ[1]زمين در قيامت در قبض و ملك خداى تعالى است و نظير سخن حق كه فرمود:وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ[2]ملك مال حق تعالى است روزى كه در صور دميده شود.وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‌[3]امر در آن روز مال خداست.

64- الباسط:

يعنى خداى ارزاق را براى همه مى‌گستراند تا آنكه از رحمت و كرم و فضل حق تعالى نيازى باقى نماند.

65- القاضى:

يعنى خداى تعالى در اوامر و نواهى و مواردى كه امر به ترك كرده و يا مواردى كه مورد رضايت اوست بر بندگان حكم مى‌كند كه ايشان اطاعتش نمودند. و قاضى از قضا مشتق شده و قضاء الهى سه گونه است:

اول: حكم و الزام مثل سخن خداى:وَ قَضى‌ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ‌[4]خداى حكم كرد كه هيچ كس جز او را نپرستيد. و گويند: «قضى القاضى بكذا قاضى» به فلان چيز حكم كرد و او را ملزم نمود.

دوم: به معناى خبر دادن و اعلام كردن است مثل سخن حق سبحان «و قضينا الى بنى اسرائيل في الكتاب»[5]ما (به زبان پيامبر بنى اسرائيل) به ايشان اعلام كرديم.

سوم: به معناى تمام كردن: مثل سخن حق:فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ‌[6](خلقت) هفت آسمان را در دو روز تمام كرد و گفتند: قضى فلان حقه: فلانى حاجتش را برآورد يعنى بنا به درخواست تمام نمود.

[1]- 39/ زمر، 67.

[2]- 6/ انعام، 73.

[3]- 82/ انفطار، 19.

[4]- 17/ اسراء، 23.

[5]- 17/ اسراء، 4.

[6]- 41/ فصلت، 12.


صفحه 292

66- المجيد:

يعنى كسى كه وسعت دهنده كرم است. عرب به كسى «رجل ماجد» مى‌گويند كه بخشنده باشد و در عطا وسعت دهد و گفتند معنايش كريم عزيز مى‌باشد و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود «قرآن مجيد»[1]يعنى كريم و عزيز است و مجد در لغت به معناى رسيدن به شرافت است و گاهى المجيد به معناى ممجد است يعنى خلق خدا او را تمجيد و تعظيم مى‌كنند و بزرگش مى‌شمارند.

67- الولىّ:

معناى آن ياور مؤمنين كه متولى ثواب و اكرام ايشان است. خداى تعالى فرمود:اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ[2]خداى تعالى ولى مؤمنين است و ايشان را از تاريكى‌ها خارج ساخته به نور مى‌آورد و گاهى «ولى» نيز به معناى اولويت و برترى است چنان كه پيامبر6فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم قالوا: بلى يا رسول الله! قال من كنت مولاه فعلى مولاه». آيا من از شما به نفوستان اولويت ندارم عرض كردند بله اى رسول خدا، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى او هست. و نيز به معناى ولى آمده است يعنى كسى كه متولى كارى گرديد و براى آن بپا خواست. و ولى طفل كسى است كه اصلاح كارهاى طفل را بعهده دارد و كارهايش را انجام مى‌دهد «اللَّه ولىّ المؤمنين» يعنى خداى ولى مؤمنين است چون يقينا خدا متولى اصلاح شئون مؤمنين است و مهمات دنيا و دين ايشان را بر عهده دارد.

68- المنان:

معنايش بخشنده و نعمت دهنده است و از همين باب سخن حق سبحان است‌فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ‌[3]: بى‌حساب ببخش يا نگه دار.

69- المحيط:

كسى كه بر اشياء غلبه داشته و بر آن متمكن باشد و علم و قدرت او اشيا را در برگرفته باشد پس او محيط است يعنى استيلاى علمى بر همه اشيا دارد ولا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‌[4]هيچ مثقال ذره‌اى در آسمانها و زمين و نه كمتر از مثال ذره و نه بيشتر از آن از او پنهان نيست جز

[1]- 81/ بروج، 21.

[2]- 2/ بقره، 257.

[3]- 38/ ص، 39.

[4]- 34/ سباء، 3.


صفحه 293

آنكه در كتاب (علم ازلى حق) آشكار است.قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً109 كهف- بگو: اگر دريا براى نوشتن كلمات و مخلوقات پروردگارم مركب شود قبل از آنكه كلمات پروردگارم تمام شود دريا تمام مى‌شود گرچه به اندازه آن درياها كمك آورند.وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ‌27 لقمان- البته اگر درخت‌هاى زمين قلم مى‌شدند و درياى محيط (اقيانوس) مركب مى‌گرديدند و هفت درياى ديگر هم بدان اضافه مى‌گرديد كلمات خدا تمام نمى‌شد و خداى قدرتى دارد كه از قدرت وى هيچ چيز خارج نيست گرچه بزرگ باشد و پيش خدا مور و زنبور و طفل شيرخوار و عرش عظيم و ظريف و ضخيم و بزرگ و كوچك مساويندوَ هُوَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ*[1]او بر همه اشيا تواناست.ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ[2]و بعث همه شما به اندازه خلق و بعث يكى است.إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌: 82 يس/ 36 دستور خدا وقتى چيزى را بخواهد كه موجود گردد اين است كه به او بگويد بشو پس انجام مى‌شود (موجود مى‌شود)

70- المبين:

يعنى آشكارى كه به آثار قدرت و آيات خود روشن است و ظهور تدبيرش در اشيا و پيدايى بيّنات او حكمت وى را ظاهر مى‌سازند.

71- المقيت:

يعنى مقتدر و براى اين اسم شعرى از زبير بن عبد المطلب انشا شده است. «و

ذى ضغن كففت النّفس عنه‌

و كنت على مساءته مقيتا»

كينه‌ورزى كه خود را از او باز گرفتم بر زيان رساندن به او قادر بودم و اين زبان قريش است و گفتند «مقيت» به معناى حفيظ و نگهدار است كه اشيا را به مقدار نيازش حفظ مى‌كند. و نيز گفتند: مقيت آنى است كه غذا مى‌دهد و گفته شده كه: معنايش نگهدار نگهبان است.

72- المصوّر:

يعنى آنكه خلقش را بر صورتهاى مختلف آفريده تا از همديگر شناخته گردند

[1]- 120/ مائده/ 5.

[2]- 31/ لقمان، 28.


صفحه 294

خداى تعالى فرمود:وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ*[1]خداى تعالى شما را صورتگرى كرد و نيكو صورتگرى نمود.

73- الكريم:

يعنى بخشنده، زياد گفته مى‌شود: مرد كريم يعنى بخشنده و گفتند: معنايش عزيز است چنان كه گويند فلانى با كرامت‌تر از فلانى است. يعنى عزيزتر از اوست. و در اين باب سخن حق است كه فرمود: «انّه لقرآن كريم» يعنى اين كتاب قرآن عزيز است.

74- الكبير:

يعنى سيد و به بزرگ قوم مى‌گويند سيد قوم «كبريا» اسم تكبر و بزرگى است.

75- الكافى:

يعنى هر كس توكل بر او كند خداى ويرا كفايت مى‌كند پس نياز او را بر مى‌آورد و او را به ديگران حواله نمى‌دهد. خداى تعالى فرمود:وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ‌[2]هر كس بر خدا توكل كند خداى تعالى او را كافى است.

76- كاشف الضر:

معنايش گشايش دهنده است‌أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ62 نمل/ 27 مضطر را به هنگام دعا اجابت مى‌كند و بدى را از او بر مى‌دارد.

77- الوتر:

فرد را گويند و هر چيزى كه فرد باشد به آن وتر گفته مى‌شود.

78- النور:

وى به نور خويش كوران را بينا كند و به هدايت خود گمراهان را هدايت كند. و نور به معناى ضياء است و مجازا به صورت مصدر آمده در حالى كه معناى آن اسم فاعل است يعنى منير به معناى روشنى ده. يا آنكه چون اهل آسمانها و زمين بواسطه حق تعالى به مصالح و كمالات خود مى‌رسند چنان كه به واسطه نور مردم مى‌بينند يا آنكه چون نور را نور كرده و خلق نموده است به اسم وى النور مى‌گويند.

79- الوهاب:

يعنى كسى كه بسيار مى‌بخشد و بخشش او به لحاظ مقدار، فراوان است.

[1]- 40/ غافر، 64.

[2]- 65/ طلاق، 2.


صفحه 295

80- الناصر و النصير:

هر دو اسم به يك معناست و به معناى كمك دهنده است و نصرت به معناى كمك است.

81- الواسع:

يعنى وى كسى است كه بى‌نيازى او نياز بندگانش را پوشانيد و روزى او به همه خلقش رسيد. و گفتند: «واسع غنىّ و وسعت وسعة» به معناى بى‌نيازى است و فلانى از سعه خود مى‌بخشد يعنى از ثروت خود مى‌بخشد و وسع به معناى كوشش و توان مرد است مى‌گويند: به مقدار وسع خود خرج كن.

82- الودود:

از ود گرفته شده است يعنى خداى تعالى بندگان شايسته خود را دوست دارد يعنى از ايشان راضى مى‌گردد و اعمالشان را مى‌پذيرد و گاهى به معناى اين است كه: محبت ايشان را در دل خلق مى‌اندازد و مثل سخن حق است‌سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا[1]يعنى رحمان براى ايشان دوستى قرار مى‌دهد. و شايد فعول به معناى مفعول باشد، چنان كه در مورد مهيب معنايش مهيوب است يعنى ترسناك است در اينجا نيز ودود به معناى مودود يعنى محبوب مى‌باشد.

83- الهادى:

يعنى آنكه منت گذاشت و به هدايت خود جميع خلقش را هدايت كرد و ايشان را به نور توحيد كرامت داد. زيرا ايشان را به فطرت توحيدى خلق كرد و ايشان را به مقصود خود از خلق راهنمايى نمود و با كمك عقل و الهام و دلايل و اعلام و نيز بواسطه پيامبرانى كه با حجت‌هاى مؤكد مؤيد بودند، ايشان را قدرت بر فهم آن دادلِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‌ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ[2]تا هر آنكه هلاك گردد، با برهان هلاك گردد و هر كس زنده و هدايت شود، از بينه و دليل هدايت گردد. و امّا بيان هدايت بندگان از اين آيه استفاده مى‌شود كه خداى تعالى حكايت كرده است‌فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‌ عَلَى الْهُدى‌[3]ايشان را هدايت كرديم ولى ايشان كورى را به جاى هدايت دوست داشتند (برگزيدند). و اما اينكه ايشان را به نور

[1]- 19/ مريم، 96.

[2]- 8/ انفال، 42.

[3]- 41/ فصلت، 17.


صفحه 296

توحيد كرامت داد و در ابتدا ايشان را بر توحيد خلق كرده:فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها[1]كه خداى ايشان را بر آن فطرت خلق كرد و سخن رسول خدا6«كلّ مولود يولد على الفطرة و انّما ابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه»: هر فرزند بر فطرت متولد مى‌شود و ثانيا پدر و مادرش او را يهود يا نصارى و يا مجوس مى‌نمايند. و سپس پيامبران را فرستاد و نور دين و هدايت را گسترانيد و ثالثا تحريض و ترغيب و ترهيب نمود رابعا امداد و الطاف و توفيق بر سعادت و كمك به آن نمود و نيز خداى تعالى است كه همه حيوانات را به مصالح ايشان راهنمايى مى‌كند و طلب روزى را به ايشان الهام مى‌نمايد و راه مسرت را به ايشان مى‌آموزد و اينكه چگونه از آفات و مضار دورى نمايند.

84- الوفى:

به معناى آنست كه به عهد وفا مى‌كند و وعده‌اش عمل مى‌شود.

85- الوكيل:

متولى ما يعنى كسى كه به حفظ ما برپا خاست و همين معناى وكيل بر مال و ثروت مى‌باشد و گاهى به معناى معتمد و ملجا و توكل و اعتماد و التجا نيز مى‌آيد و گفتند يعنى كسى كه متكفل ارزاق بندگان است و مصالح ايشان را بر مى‌آورد و مى‌فرمايدحَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‌[2]يعنى در امور ما خوب كفيلى است امور را بر مى‌آورد.

86- الوارث:

يعنى كسى كه همه ملك‌ها و مالها بعد از فنا مالكان به وى مسترد مى‌گردد و خداى تعالى بعد از فناى همه خلق باقى است و املاك و مواريثشان، بعد از مرگ به خدا مى‌رسد.

87- البرّ:

يعنى كسى كه بر بندگانش مهربان است و به ايشان نيكى مى‌كند و نيكى‌اش به همه خلق مى‌رسد و گاهى برّ به معناى صادق مى‌آيد چنان كه گويند «برّت يمين فلان» فلانى در سوگند راستگو است (قسم فلانى راست در آمد) و صدقت فلان و برّ، فلانى راست گفت.

88- الباعث:

آنكه خلق را بعد از مرگ زنده مى‌كند و بعد از وفات باز مى‌گرداند و ايشان را

[1]- 30/ روم، 30.

[2]- 3/ آل عمران، 173.


صفحه 297

براى پاداش و بقا زنده مى‌گرداند.

89- التواب:

آنكه قبول توبه مى‌كند وقتى بنده توبه كند از گناهان عفو مى‌نمايد و هر چه توبه تكرار شود، عفو هم تكرار مى‌گردد.

90- الجليل:

و آن از جلال و عظمت است و معنايش جلال و بزرگى قدر و شأن و منزلت است و عظمتى است كه همه بزرگان در مقابل او كوچك هستند.

91- الجواد:

او نعمت ده، نيكى كن و بسيار نعمت بخش و احسان‌كننده است و فرق بين جواد و كريم اين است كه كريم با درخواست مى‌دهد و جواد بدون درخواست مى‌بخشد و گفتند:

عكس اين معناى مذكور است. جود به معناى بخشش و رجل جواد يعنى مرد بخشنده و بر خداى سبحان اطلاق نمى‌شود، زيرا ريشه سخاوت نرمش است مى‌گويند «ارض سخاويه و قرطاس سخاوى» زمين نرم و كاغذ نرم و سخى را سخى گويند چون به هنگام نيازها نرم است.

92- الخبير:

كسى است كه به دقايق و رموز اشياء و مشكلات آن واقف است فلانى عالم خبيرى مى‌باشد يعنى به كنه شى‌ء داناست و بر حقيقت آن مطلع است «و الخبر» يعنى علم مى‌گويى «لى به خبر» يعنى من به آن آگاهم.

93- الخالق:

يعنى كسى كه مبدع خلق است و ايشان را اختراع كرده است بدون آنكه نمونه‌اى داشته باشد خداى تعالى مى‌فرمايد:هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ‌[1]آيا خالقى غير خدا موجود است؟ و گاهى گويند مراد از خلقت اداره است چنان كه خداى تعالى در حكايت از حضرت عيسى (ع) مى‌فرمايد:أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ‌[2]. من گل را به اندازه پرنده درست مى‌كنم. و خداى تعالى در حقيقت خالق و وجود دهنده آن است.

94- خير الناصرين:

زياد و مكرر يارى و نصرت از وى مى‌رسد، چنان كه مى‌گويند:

[1]- 30/ فاطر، 3.

[2]- 30/ آل عمران، 49.