و بيمارى مولم و درد غير قابل علاج و بيماريهايى كه منجر به كفران نعمت و فراموشى ذكر خدا و نيز احوالى كه انسان را از فكر در نفع و ضررش باز مىدارد.
شماره 14 ص 68 سطر 2:
صاحب مجمع مىفرمايد: علت اينكه حضرت مسيح7كلمه ناميده شد زيرا به كلام خدا، بدون پدر رسيد و گفتند: علت تسميه به كلمه آن است كه مردم به واسطه وى هدايت مىشوند چنان كه به كلام خدا هدايت مىشوند. مراد از روح خدا چيست؟
در مجمع مىفرمايد: علت اينكه روح خدا ناميده شد آن است كه وى از دم جبرئيل كه در امر خدا در جامه و آستين مريم دميد پديد آمد. و علت اينكه روح را به خدا اضافه مىكنند آن است كه وى از امر خدا ناشى شده است. و نيز گفتند علت اضافه روح به خدا آنست كه خداى تعالى وى را به خود نسبت داده است تا عظمت مقام وى را برساند چنان كه روزه را به خود منسوب داشته است كه «الصوم لى و انا اجزى به». و گاهى به خود دميدن، نيز روح مىگويند. و علت تسميه به روح آن است كه چون وى دين را در مردم زنده مىكند، چنان كه روح حيات را در انسان به ارمغان مىآورد بنا بر اين وى را روح ناميد زيرا وى پيامبرى است كه مقتداى مردم مىباشد. و گفتند: علت اين تسميه آن است كه چون خداى تعالى بدون جماع يا نطفه وى را زندگى و حيات داد. گفتند معناى روح رحمت است چنان كه در جاى ديگر فرمود: و ايّده بروح منه» و او را به روح خويش تاييد كرد يعنى به رحمت خود تاييد نمود پس عيسى را رحمت بر مؤمنين به وى قرار داد.
شماره 15 ص 71 سطر 22:
اين همه ثواب براى كسى است كه به زيارت علما برود و در نزد ايشان اندكى بنشيند بنا بر اين ارزش خود عالم چيست؟ و عالم در چه درجهاى قرار دارد؟ اما علت اين همه ارزش و اهميت در مجالست عالم براى چيست؟ دليل آن اين است كه عبادتى مورد قبول حق تعالى است كه شخص بداند كه چه مىكند و چه كسى را ستايش مىكند و اين بدون شناخت و يقين صورت نمىگيرد. از طرفى حضور در نزد عالم يقين مىآورد و نگاه به علماى ربّانى انسان را به ياد آخرت مىاندازد زيرا نفوس جوياى الگو و نمونه، و متمايل به اتصاف به صفات الگوها هستند، انس با عالم باعث تمايل به خدا و يقين به امور اخروى مىگردد و از طرفى نهايت عبادت قرب و
نزديكى به خدا و يقين به خداست و اين به بهترين وجه با زيارت عالم تامين مىشود و همان طور كه در روايت آمده چه بسا هزار سال نماز كار يك حضور در نزد عالم را نكند.
برادر عزيز توجه كن كه امام تو چگونه به مجالست و همنشينى تكيه دارد و اوقات خويش را مواظب باش! نظر تربيتى همنشينى و الگوگيرى از شخصيتهاى مذهبى امروزه غير قابل انكار است. كلا توجّه و الگوتراشى و نمونه دهى براى مردم، كار روزمره حكومتها در دنياست براى سرگرم كردن مردم هنر پيشهها و ورزشكاران و ساير اصناف را به مردم تحميل مىكنند بنا بر اين همان گونه كه همنشينى با عالم ارزش انسان را بالا مىبرد و وى را به آخرت و خدا نزديك مىكند مجالست و همنشينى با الگوهايى كه از طرف فرهنگهاى بيگانه و يا خودى به روايت فيلمها و مطبوعات به خورد مردم داده مىشود بايد مورد تامل قرار گيرد. هر لحظهاى كه عفريتهايى را بنام هنر پيشه كه از فاسدترين مردم روزگارند بر روح و جان خود مسلط مىكنى بدان كه همان مقدار از راه ابديت فاصله گرفتهاى و اخلاق و رفتار زشت دنياطلبانه آنها در تو رخنه كرده كه به زودى از آنها خلاصى ندارى. بنا بر اين مسئوليت مؤمنين در اين عصر در مقابل خود و خانواده و جامعه بسيار سنگين است و دامهاى شياطين گسترده و فراوان است.
شماره 16 ص 70 سطر 24:
مرحوم مجلسى فرمود مراد از اينكه علم همراه عمل مىباشد اين است كه در كتاب خدا قرآن علم با عمل مقرون شده است زيرا فرمود: «الذين آمنوا و عملوا الصالحات» آنانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و شناخت و نجات در كتاب حق سبحان مرتبط با آن دو قرار داده شده است.
بنا بر اين بعد از علم بايد عمل بيايد و مراد از اينكه علم به عمل مىخواند يعنى علم به عالم ندا مىدهد و او را فرا مىخواند كه بر طبقش عمل كند اگر جوابش داد و عمل كرد قرار مىگيرد و در وى متمكن مىشود و الا از وى رخت بر مىبندد، مراد از رفتن علم آنست كه در وى شك و شبهه پيدا مىشود و يا فراموشى دامنگير وى مىشود و احتمال دارد كه مراد از همراهى علم و عمل اين باشد كه كسى كه در علم كامل باشد به اندازه كمالش از عمل جدا نمىشود چنان كه در بقا علم و كمال يافتن به آن، از عمل جدا نمىشود. پايان كلام مجلسى (اين مسأله در علوم تجربى واضح است كه اگر دانشمند فرمول و قضيهاى را كشف كند اگر آن را پياده كند متوجه ظرايف و نكاتى مىشود و در خاطرش نقش مىبندد و نتايج عملى ديگر و علمى بيشتر عايدش مىگردد
در علوم اخلاقى نيز چنين است كه با عمل به علم علاوه آنكه علم در وى متمكن و مستقر مىشود خواص آثار و متفرعات بيشترى بر آن علم بار مىشود و عالم علاوه بر عمل به ذوق و چشيدن آن نايل مىشود و در نتيجه علم تعميق مىيابد.) شماره 17 ص 73 سطر 10:
على بن ابراهيم حديثى را به طور مرفوع از حضرت امام صادق7نقل كرده است آن حضرت فرمود: دانش پژوهان سه دستهاند ايشان را به شخص و صفات بشناس دستهاى براى نادانى و مراء دانش مىجويند.
عدهاى براى تكبر و نيرنگ بازى دنبال دانش مىروند.
و عدهاى براى فهم و عقل دانش پژوهند.
آنكه نادان است و مراء مىكند موذى و مرايى است و در مجالس دانشمندان سخن از علم مىگويد و خود را به حلم مىآرايد و لباس خشوع را در بر كرده ولى از ورع عارى است، خداى بينىاش را بشكند و عزم وى را قطع نمايد و طايفه دوم فتنهگر و فريب كار و خدعهگر و چابلوس است بر افراد مثل خودش كبر مىورزد ولى براى ثروتمندان پايينتر از خود فروتنى مىنمايد وى شيرينى و حلواى آنها را مىخورد و دين آنها را از بين مىبرد خدا چنين شخصى را نابود كند و از بين دانشمندان، وى را بردارد.
و قسم سوم فقيه و عاقل دردمند و محزون و شب زندهدار است، لباس عبادت پوشيده در تاريكى شب برخاسته و در حالت ترس از خداى مىهراسد و در حال خشيت خداى را مىخواند به كار خود مىپردازد و از اهل زمان خود مىترسد و از مطمئنترين برادران خود وحشت دارد خدا اركان وى را تشديد كند و در روز قيامت امانش را به وى بدهد.
شماره 18 ص 73 سطر 22:
فرق بين خوف و خشيت چيست؟ در اوصاف الاشراف خواجه آمده است:
گر چه اين دو در لغت به يك معنا هستند ولى ارباب قلوب بين آن دو تفاوت مىگذراند خوف دردمندى نفس است از دردهاى متوقع به جهت اينكه مرتكب منهيات شده و در طاعات كوتاهى و تقصير كرده است.
و خشيت از ادراك عظمت حق سبحان و هيبت وى و ترس از در حجاب ماندن حاصل
مىشود. شيخ بهايى در مورد مراد از خشيت در پنهان و آشكار مىفرمايد:
از جهت ابتلا فراوان حرقت مداوم و ملازمت با طاعات و قمع شهوات، آثار و افعال و صفاتى در شخص پيدا مىشود به طورى كه همه شهوات در نزد وى ناپسند شود بسان كسى است كه از عسل مسموم بدش آيد وقتى به آتش خوف همه شهوات بسوزند لاغرى و خشوع و شكستگى در قلب پيدا مىشود و كبر و كينه و حسد از وى زايل مىشود و همت وى به عاقبت امر منعطف مىگردد و براى غير خدا جايى نمىبيند و كارى جز مراقبه و محاسبه و مجاهده ندارد و احتراز از تضييع لحظات و اوقات و مؤاخذه نفس در خطوهها و خطرات اوهام مىنمايد ولى ترسى كه اين امور بر آن مترتب نباشد به آن نبايد خوف گفت: بلكه حديث نفس است و به همين خاطر به بعضى از عرفا گفتند: وقتى از تو پرسيدند آيا از خدا مىترسى؟ از پاسخ دادن بپرهيز زيرا اگر گفتى: نه، كافر مىشوى و اگر گفتى: بله، دروغ گفتى.
گويم: با توجه به معناى آيه بنگر آيا بين علما جاى دارى؟ و كدام علم چنين خصوصيت را به شخص مىدهد كه خشيت براى وى به ارمغان آورد. در بين علوم متعارف و غير آن جستجو كن شايد به نتيجه برسى.
19 ص 75 سطر 4:
مراد از تصديق كردار گفتار!! را آن است كه هر كس داراى علم و شناخت ثابت و مستقر است هواى نفس بر او پيروز نمىشود و همان گونه كه معرفت ثابت مستقر، به گفتار و اقرار به زبان مىخواند به كردار و عمل به اركان (يعنى با دست و زبان) نيز مىخواند و دانشمند به اين معنا از خداى تعالى مىهراسد و چنين علمى وى را به طاعت و پيروى قولى و فعلى وادار مىسازد.
20 ص 76 سطر 5:
شرح حديث: مرحوم مجلسى مىفرمايد: اوّل آنست كه به اندازه توان، وجود و صفات كمالى و ذاتى و فعلى خداى تعالى را بشناسى، دوم آنكه كارهايى كه خداى براى تو انجام داده بشناسى، نظير اينكه به تو عقل و حواس و توان داده و به تو لطف فرموده است، و انبيا را فرستاد و از راه ايشان برنامه زندگى تو را يعنى كتاب را براى تو نازل كرده است، و نيز ديگر نعمتهاى بزرگش را بدانى. سوم: بدانى كه خدا چه چيز از تو خواسته همان را بخواهى و انجام دهى يا چه چيز را از تو باز داشته آن را انجام ندهى. و در مورد تو چه مىخواهد اين معرفت و
شناخت از راه ماخذ عقلى و نقلى بدست مىآيد.
چهارم آنكه بدانى كه چه چيز تو را از دين بيرون مىكند، مثل پيروى از پيشوايان گمراه و گرفتن دستور العمل از غير اهلش و انكار ضرورى دين و در اين قسم شناخت اصول دين غير از شناخت خدا نيز داخلند.
21 ص 86 سطر 3:
و نيز حضرت فرمود: «الصبر رأس الايمان». مرحوم مجلسى مىفرمايد: صبر خود نگهدارى از ناليدن به هنگام حوادث مولمه مىباشد و باعث مىگردد كه باطن انسان از اضطراب و جنب وجودش ساكن شود و زبان را از شكايت در كشد و اعضا و جوارح از حركتهاى غير عادى بپرهيزد. و صبر به صبر بر بلا و بر طاعت و بر ترك معصيت و بر بد اخلاقى مردم منشعب مىشود. و اينكه در حديث فرمود كه صبر سر ايمان است در واقع تشبيه فرموده غير محسوس را به محسوس. زيرا انسان در دار حوادث زندگى مىكند و از طرفى مكلف به معامله با مردم و فعل طاعات و ترك منهيات و مشتهيات مىباشد لذا امر بر نفس انسان دشوار است زيرا بايد از اشتهاى خود دست بكشد. پس نيروى ثابت مىخواهد كه در وى وجود داشته و وى را قادر بر نگهدارى از ارتكاب اين امور كند و اين نيرو همان صبر است و پر واضح است كه ايمان كامل بلكه اصل ايمان با بقاى صبر باقى مىماند و با فناى صبر از بين مىرود بنا بر اين صبر در ايمان به منزله سر در جسد است.
22 ص 99 سطر 6:
بدان كه مذمت دنيا بدون شناخت دنياى مذموم كافى نيست. هر چه كه در آن حظّ و بهره و شهرت و لذت دنياى قبل از مرگ باشد همان در حق تو دنياست، ولى مراد آن نيست كه از هر چه حظّ و بهره و نصيبى ببرى دنيا باشد بلكه دنيا سه قسم است: اوّل آنكه در دنيا با توست و ثمره آن پس از مرگ نيز با تو همراه مىباشد و آن دانش و عمل است، و اين را از دنياى مذموم و ناپسند نمىشماريم.
دوم: مقابل قسم فوق و آن اينكه هر بهره دنيوى بدون آنكه در وى حظّ اخروى باشد مثل لذت بردن از معاصى و استفاده از مباحات اضافه بر مقدار ضرورت و نياز، اين دنياى مذموم است.
سوم: متوسط بين آن دو به اينكه هر بهره دنيايى كه كمك كار اعمال اخروى باشد از دنيا نيست و اگر انگيزه آن بهرهمندى دنيايى تنها باشد ولى به قصد استعانت بر تقوى نباشد همان قسم دوم يعنى دنياى ناپسند است و از زمره دنيا محسوب مىشود.
از امام صادق7روايت شده است كه فرمود: سر همه گناهان دوستى دنياست مرحوم مجلسى در مرآه مىفرمايد: زيرا خوىهاى زشت در دوستى دنيا پنهان است و همه زشتىهاى شهوت و غضب در ميل به دنياست و خلاصى از دوستى دنيا ممكن نيست مگر آنكه زشتيهاى دنيا و خوبيهاى آخرت شناخته شود و نفس انسانى تصفيه گردد، و قواى شهوى و غضبى تعديل شود.
شماره 23 ص 103 سطر 20:
ايا فقير و غنى در صورتى كه هر كدام به وظايف خويش عمل كنند، ولى غنى به دليل تمكن مالى خيرات و مبرّات بيشترى نمايد در رتبه مساويند، يا آنكه چون آنچه از اعمال كه فقير انجام مىدهد غنى نيز انجام مىدهد و اضافه بر آن خيرات ديگر هم مىنمايد پس غنى افضل باشد؟
روايت على بن ابراهيم از امام صادق7كه در آن شكايت فقرا مطرح شده است كه اغنيا به دليل تمكن مالى مىتوانند بنده آزاد كنند و حج نمايند و ساير اعمال برّ را انجام دهند ولى ما نمىتوانيم قابل توجه است حضرت رسول خدا6فرمود كه هر كس صد بار تكبير گويد و صد بار تحميد نمايد و صد بار تسبيح كند بهتر از همه آنهاست، چنان كه تهليل در روز قيامت بهتر از همه آن اعمال است اغنيا با شنيدن آنها تكبير و تهليل و تسبيح و تحميد گفتند حضرت فرمود:
«ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء» بر طبق اين روايت غنا و غنىّ افضل است.
مرحوم مجلسى مىفرمايد:[1]فقر و غنا سلامتى و بيمارى و عزت و ذلت و شهرت و گمنامى و ساير اين حالات جهات زيادى دارند و به لحاظ اشخاص و احوال و ازمنه احكامى متفاوت دارند و تنها خداى تعالى عالم به همه تفاصيل است، ولى چون خداى تعالى به لطف عميم خويش آنچه را كه مصالح عباد در آن است انجام مىدهد لذا بنده بايد همه آنها را به مولايش واگذار كند و راضى به قضا و صابر بر بلاى وى باشد و نعمتهاى او را شاكر باشد، و لذا حالى را كه عاقبت آن را نمىداند اختيار نكند بنا بر اين غنا براى غنى بهتر است و الّا مولايش با وى چنين
[1]مرآة العقول، ج 12، ص 160، چاپ اسلاميه.
نمىكرد، و فقر براى فقير اصلح است و الا خداى تعالى با وى چنين نمىكرد با اينكه مربّى همه اوست. پايان كلام مرحوم مجلسى، رواياتى را مرحوم صاحب عده در اين موضع نقل فرموده است كه فقرا قبل از همه به بهشت مىروند، و اغنيا به خاطر حساب معطل مىمانند، و نيز حتى حضرت سليمان7با آن همه جلالت شأن بعد از همه انبيا وارد بهشت مىشود چون سلطنت دنيا داشته است بنا بر اين اگر ورود به بهشت معيار افضليت باشد دو شخص هم مرتبه كه يكى فقير و ديگر غنى بوده و از جهت طاعات برابر بودند جز آنكه غنى در مبرات ماليه بهتر بوده و فقير در صبر و تحمل شدايد فقر بهتر بوده است فقير زودتر به بهشت مىرسد و غنى دچار حساب و مواقف ديگر مىشود، بله اگر صلاح غنى در غنا بوده به اينكه اگر همان غنى فقيرى مىشده ايمان خود را از دست مىداده است در اين صورت بايد رضا به غنا بدهد اصلح به حال وى همان غنا مىباشد و يا بر عكس در اين سخنى نيست و نيز رضايت به سرنوشت نيز كلام ديگرى است.
شماره 24 ص 104 سطر 20 در لآلئ الاخبار آمده است:
كبودى از پوست صفاق شكم حضرت موسى (ع) پيدا بود زيرا لاغر شده بود و گوشتهايش آب گشته بود و وى علاوه بر پيامبرى 64 سال حكمران و سلطان بر بنى اسرائيل بوده و خانه و غذايى نداشته است كه به هنگام شب در آن استراحت كند و از آن غذا بخورد. بنى اسرائيل به نوبت غذاى وى را تهيه مىكردند. يك روز مردى غذايش را دير آورد، عرضه داشت:
پروردگارا! براى من خفت آور است كه اين گونه غذاى من به دست ديگران باشد خداى تعالى به او وحى فرمود: اندوه به خود راه مده! من روزى دوستان خويش را به دست بيكارههاى خلقم قرار دادم تا ايشان مأجور شوند و سعادتمند گردند.
شماره 25 ص 105 سطر 16 لآلئ الاخبار روزى حضرت عيسى به مادرش گفت اى مادر من از علومى كه خدايم به من آموخت فهميدم كه اين خانه خانه زوال و فناست و خانه آخرت خانهاى است كه هرگز خراب نمىشود مادرا! جوابم ده آيا از اين دنياى خالى آخرت باقى را نگيرم؟
بنا بر اين هر دو به كوه لبنان رفتند و در آنجا روزه مىگرفتند و شبها را بر پاى مىداشتند و از برگ درختان مىخوردند. و از آب باران مىنوشيدند. مدتى در آنجا ماندند تا آنكه مادر آن حضرت از دنيا رخت بربست.
يادداشتهاى باب سوم
شماره 26 ص 125 سطر 10:
مراد از حلال و طيب (پاكيزه) چيست؟
بدان كه مشهور بين فقها آن است كه حلال و طيب مترادفند، يا آنكه حلال آن است كه شارع حلال كرده و منهى نيست و طيب و پاك آن غذايى است كه نفس خوشش مىآيد و از آن لذت مىبرد و گفتند: غذاى طيب به چند معنا اطلاق مىشود:
اول: لذت بخش، دوّم: آنكه شارع حلال كرده، سوم غذايى كه پاك است، چهارم: غذايى كه مضر به نفس و بدن نيست. و غذاى خبيث يا ناپاك معانيش مقابل اين اقسام است.
شماره 27 ص 125 سطر 27:
بحثى در غذاى حلال و حرام و شبههناك داير است كه در مرآة العقول چنين آمده است:[1]به اينكه بين اصحاب اختلاف است كه آيا بين حلال و حرام واسطهاى موجود است عدهاى گفتند:
بين آن دو واسطهاى نيست هر چه دليل، بر حرمت آن دلالت كند حرام است و هر غذايى كه دليل، بر آن دلالت بر تحرير نكند حلال است مگر آنكه نهى كراهتى به آن بخورد.
حلال و حرام تنها در ظاهر و شريعت معنى مىدهند [و حلال حقيقى و حرام حقيقى معنا ندارد] مثل طهارت و نجاست كه تابع ظاهر شريعت است پس هر چه را كه نجاستش معلوم نباشد طاهر است اگر چه در نزد شخصى كه به نجاست آن عالم است نجس باشد، نجاست واقعى معنايى ندارد به همين خاطر پيامبر و ايمه:با منافقين معاشرت مىكردند و جز آنچه ظاهر شريعت حكم مىكند عمل نمىكردند.
عدهاى از علما گفتند كه بين حرام و حلال واسطه موجود است و آن شبهات است چنان كه در اخبار وارد شده است كه: «حلال بين و حرام بين و شبهات بين ذلك فمن ترك الشبهات نجا من المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتكب المحرمات و هلك من حيث لا يعلم»: حلال روشن و حرام مشخص و شبهاتى كه بين حلال و حرام است هر كس از شبهات پرهيز كند از محرمات سالم مىماند و هر كس مرتكب شبهات شود داخل در محرمات مىشود و از راهى كه نمىداند هلاك مىشود.
[1]مرآة العقول، جلد 12، علامه مجلسى.