بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 169

بخش پنجم تعويذهايى براى اسب سواران و مركب‌هايشان تا از خطرات محفوظ بمانند


صفحه 170

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 171

فصل 1: تعويذى كه از مولاى ما، امام جواد صلوات الله عليه، نقل شده و براى پيش‌گيرى از ضربات شمشير و هر ترسى مفيد است‌

اين حرز را جماعتى از اصحاب ما ذكر كرده‌اند و ما آن را از كتاب «منية الدّاعي و غنية الواعي» نوشته‌ى دانشمند بزرگوار، علىّ بن محمّد بن علىّ بن حسين‌[1]ابن عبد الصّمد تميمى رضى اللَّه روايت و نقل مى‌كنيم. مؤلّف (كتاب ياد شده) گويد: اين حديث را عموى پدرم، فقيه ابو جعفر محمّد بن ابى الحسن رحمه اللَّه، بر ايمان نقل كرد از ابو عبد اللَّه جعفر بن محمّد بن احمد بن عبّاس دوريستى و او از پدرش و او نيز از فقيه ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن [موسى بن‌] بابويه.

(علىّ بن محمّد نام برده) هم چنين از نياى خود چنين نقل مى‌كند: پدرم، فقيه ابو الحسن رحمه اللَّه، نقل كرد از برخى اصحاب ما رحمة اللَّه عليهم از جمله دانشمند بزرگوار، ابو البركات و شيخ ابو القاسم علىّ بن محمّد معاذى و ابو بكر محمّد بن علىّ معمّرى و ابو جعفر محمّد بن ابراهيم بن عبد اللَّه مدائنى كه گفتند:

[1]به جاى علىّ بن حسين، علىّ بن على درست است.( ويراستار)


صفحه 172

شيخ ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين [بن موسى بن بابويه‌] قمى قدّس اللَّه روحه گفت: پدرم نقل كرد از علىّ بن ابراهيم بن هاشم و او از جدّش و او از ابو نصر همدانى و او از حكيمه خاتون، دختر امام محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر، عمّه‌ى ابو محمّد حسن بن على:، كه چنين گفت:

هنگامى كه امام محمّد بن على8به دار بقا شتافت، نزد همسرش امّ عيسى، دختر مأمون، رفتم و به او تسليت گفتم. ديدم به شدّت اندوهگين است و بر فقدان آن بزرگوار چنان بى‌تابى و گريه و زارى مى‌كند كه نزديك است خود را تباه سازد. ترسيدم زهره‌اش بتركد.

در بين اين كه ما در باره‌ى صفات پسنديده و جوان مردى و خوى‌هاى نيك آن حضرت و شرافت و پاكى و بى‌ريايى و ارجمندى‌ها و امور خارق العاده‌اى كه خداوند بزرگ به وى مرحمت فرموده بود، سخن مى‌گفتيم، امّ عيسى آرام شد و گفت: آيا مايلى خاطره‌ى شگفت انگيزى را از آن جناب برايت بازگو كنم كه به تعريف و اندازه نگنجد؟ گفتم: آرى، آن چيست؟ گفت: همواره از او مراقبت مى‌كردم كه مبادا همسر ديگرى بگيرد. چه بسا از گوشه و كنار سخنانى به گوشم مى‌رسيد و به پدرم شكايت مى‌نمودم و پدرم در پاسخ مى‌گفت: بردبار باش؛ زيرا او پاره‌ى تن پيامبر6است. روزى نشسته بودم كه دخترى نزدم آمد و سلام كرد. گفتم: كيستى؟ گفت: از فرزندان عمّار ياسر و همسر ابو جعفر محمّد بن على8، همسر تو، هستم. از شنيدن اين سخن به اندازه‌اى ناراحت شدم كه خواستم سر به بيابان نهم. شيطان به قدرى مرا وسوسه كرد كه نزديك بود آن زن را آزار دهم؛ ولى با اين همه، خشم خود را فرو خوردم و به او خوش آمد گفتم و نوازشش كردم و به او خلعت دادم.

هنگامى كه زن بيرون رفت، نزد پدرم شتافته جريان را به او گزارش دادم.

او كه در آن وقت، بر اثر مستى، عقلش را از دست داده بود، به غلامى كه در پيش رويش قرار داشت، گفت: شمشير را بياور. غلام اطاعت كرد.

پدرم بر مركب نشست و گفت: به خدا سوگند، مى‌روم و او را مى‌كشم.

از ديدن اين صحنه، آيه‌ى‌إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌را خواندم و با


صفحه 173

خود گفتم: اين چه بلايى بود كه بر سر خود و شوهرم آوردم؟! و به صورت خود سيلى زدم.

[به دنبال پدرم رفتم‌] تا اين كه داخل اطاقى شد كه امام در آن جا بود. با شمشير به او حمله‌ور شد و به اندازه‌اى ضربات پى در پى به ايشان زد كه بدن تكّه تكّه شد و سپس بيرون آمد. من از پشت سر پدرم گريختم و سرتاسر آن شب خواب از چشمم ربوده شد.

هنگامى كه صبح شد و قسمتى از روز گذشت، نزد پدرم رفتم و گفتم: مى‌دانى ديشب چه كردى؟ گفت: نه. گفتم: پسر امام رضا7را كشتى. با شنيدن اين خبر، از چشمان پدرم برقى جهيد و بى‌هوش شد.

پس از مدّتى كه به هوش آمد، رو به من كرد و گفت: واى بر تو! چه مى‌گويى؟ گفتم: همان كه گفتم و شنيدى. به خدا سوگند، رفتى و آن قدر شمشير بر پيكرش زدى تا كشته شد.

در حالى كه وحشت سراپايش را فرا گرفته بود، گفت: به ياسر خادم بگو بيايد. او را صدا زدم. وقتى آمد، نگاه تندى به او كرد و گفت:

واى بر تو! اين چه مى‌گويد؟ ياسر گفت: راست گفته است. مأمون در حالى كه بر صورت و سينه‌ى خويش مى‌كوفت، گفت:إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌! تا قيامت ميان مردم رسوا و نابود شديم! واى بر تو اى ياسر! برو و ببين چه خبر شده و حال آن حضرت چه طور است و هر چه زودتر نتيجه را به من خبر ده كه نزديك است جان از كالبدم بيرون رود.

ياسر خارج شد و من هم به صورت خود مى‌زدم.

طولى نكشيد كه برگشت و گفت: امير، تو را بشارت باد! پدرم گفت: چه خبر؟ گفت: وقتى خدمت ايشان رسيدم، ديدم نشسته است و پيراهنى در بر دارد و رو اندازى به روى خود كشيده است و مسواك مى‌زند. سلام كردم و گفتم: خواهش مى‌كنم اين پيراهنى را كه در بر داريد به من بدهيد تا با آن نماز بخوانم و آن را براى خود مايه‌ى خير و بركت قرار دهم. هدفم از اين در خواست آن بود كه وقت برهنه شدن او را خوب ببينم كه آيا زخمى و يا جاى ضربه‌ى شمشيرى بر پيكرش وجود دارد يا نه؟ فرمود: «نه، بلكه پيراهنى بهتر از اين به تو مى‌دهم.» عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، غير از اين را نمى‌خواهم. آن را از تنش بيرون آورد و


صفحه 174

من هم به بدنش نگريستم كه آيا اثرى از زخم شمشير دارد يا خير؟ به خدا سوگند، بدن مقدّس او مانند عاج سپيد بود كه مايل به زردى باشد و كوچك‌ترين نشانه‌اى از زخم شمشير و غير آن بر پيكرش وجود نداشت.

مأمون پس از شنيدن اين گزارش، گريه‌ى زيادى كرد و گفت: اين حادثه‌ى بى‌نظيرى است و براى همه‌ى جهانيان، از پيشينيان و آيندگان، پندى خواهد بود. سپس به ياسر گفت: سوار شدن و برداشتن شمشير و داخل شدن خود را به ياد دارم؛ ولى كيفيّت بازگشتم و كارهايم در آن جا را به خاطر ندارم. نمى‌دانم چرا چنين شد كه به آن حضرت حمله‌ور شدم؟

لعنت خدا بر اين دخترم باد! همين حالا پيش دخترم مى‌روى و به او مى‌گويى: پدرت به تو گفته است: به خدا قسم، اگر بعد از اين از حضرت جواد7شكايت كنى يا بدون اجازه‌ى آن بزرگوار از خانه بيرون آيى، انتقام او را از تو خواهم گرفت. پس از رساندن اين پيام، خدمت پسر امام رضا7مى‌روى و سلام مرا به او مى‌رسانى و مبلغ بيست هزار دينار به هم راه اسبى كه ديشب سوار شدم را به او تقديم مى‌كنى. آن‌گاه به همه‌ى هاشميان دستور مى‌دهى كه براى سلام دادن بر او به محضرش بروند و بر او سلام كنند.

ياسر گفت: دستور مأمون را اجرا و هاشميان را جمع كردم و هم راه آنان به خدمتش شرفياب شديم. سلام كردم و سلام مأمون را هم ابلاغ نمودم و آن مبلغ را به هم راه اسب كه شهرى‌[1]بود، به خدمتش تقديم داشتم. لحظه‌اى به آن نگريست و سپس لبخندى زد و فرمود: آيا آن عهد و پيمانى كه ميان من و او و بين پدرم و وى بود، اين بود كه با شمشير به من حمله‌ور شود؟ آيا نمى‌داند كه ياور و نگهبانى دارم كه جلوى او را مى‌گيرد؟ گفتم: اى آقاى من، اى پسر رسول خدا، مأمون چنان مست بود كه نمى‌دانست چه مى‌كند و در كدام نقطه از زمين است و به راستى براى خدا نذر كرده و سوگند خورده است كه بعد از اين ديگر هرگز به چيز مست‌كننده‌اى نزديك نشود؛ چون مستى از دام‌هاى ابليس‌

[1]شهرى گونه‌اى است از اسب.( ويراستار)


صفحه 175

است. خواهش مى‌كنم وقتى نزد او رفتيد از اين بابت با وى سخن نگوييد و تندى نكنيد. آن حضرت فرمود: «به خدا سوگند كه تصميم و نظر خودم هم همين بود.» آن گاه فرمود تا لباس‌هايش را آوردند. پوشيد و برخاست و مردم همگى با ايشان راه افتادند تا به نزد مأمون آمدند. چون آن حضرت را ديد، برخاست و او را در آغوش كشيد و به سينه چسباند[1]و خوش آمد گفت و دستور داد هيچ كس وارد نشود و همواره با آن جناب از هر درى سخن مى‌گفت. در پايان جلسه امام فرمود: «مأمون!» گفت: بله. فرمود: «مى‌خواهم يك پندت دهم؛ آن را بپذير.» گفت: با كمال سپاس‌گزارى، آن را مى‌پذيرم. فرمود: «دوست دارم شب بيرون نروى؛ چون من به اين خلق نگونسار بر تو اطمينانى ندارم. من دعايى دارم؛ خود را به آن متحصّن ساز و به سبب آن خود را از بدى‌ها و بلاها و ناگوارى‌ها و آسيب‌ها نگه‌دار. هم‌چنان كه خداوند مرا ديشب از گزند تو نگاه داشت و اگر با سپاه روم و ترك برخورد كنى و تمامى آنان با همگى اهل زمين در برابر تو متّحد شوند، به اذن خداوند قاهر قادر، نخواهند توانست آسيبى به تو وارد سازند. اگر مى‌خواهى، برايت بفرستم تا از همه‌ى آن چيزها كه گفتم، ايمن گردى.» گفت: بلى، به خطّ خود بنويس و برايم بفرست. آن حضرت پذيرفت.

فردا صبح ابو جعفر7مرا احضار كرد. چون به خدمتش رسيدم و در پيشگاهش قرار گرفتم، فرمود پوست آهويى را كه از سرزمين تهامه گرفته شده بود، آوردند. بعد به خطّ خود اين عقد را نوشت و بعد فرمود:

«اين را به امير بده و به او بگو براى آن لوله‌اى از نقره بسازد و آن چه را بعد از اين خواهم گفت، بر آن حك كند و چون خواست بر بازو ببندد، به بازوى راست خود ببندد و وضوى كامل بسازد و چهار ركعت نماز گزارد و در هر ركعت حمد يك مرتبه و آية الكرسى و آيه‌ى‌شَهِدَ اللَّهُ ...[2]و سوره‌هاى‌وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاهاووَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‌وقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا هفت مرتبه بخواند و چون نمازش به پايان رسيد، بر بازوى‌

[1]ابن شهر آشوب در مناقب تا اين جا را نقل كرده است( مناقب 4: 394).

[2]آل عمران( 3): 19.


صفحه 176

راست خود ببندد كه در سختى‌ها و تنگناها، به حول و قوّه‌ى الهى، از هر چه مى‌ترسد و گريزان است، سالم مى‌ماند و بايد در وقت بستن آن به بازو قمر در برج عقرب طلوع نكرده باشد و اگر با روميان و يا پادشاهان پيكار كند، به بركت اين حرز بر آن‌ها چيره گردد.» روايت شده است كه: مأمون- چون از امام همه‌ى اين خواص را در باره‌ى اين حرز شنيد- به جنگ با روميان تصميم گرفت و خداى بزرگ او را بر آنان پيروز كرد و غنايم جنگى فراوانى به دست آورد و در هيچ غزوه و پيكارى اين بازوبند را از خود دور نمى‌ساخت و خداوند به فضلش او را يارى مى‌كرد و به مشيّتش او را فاتح مى‌ساخت. به راستى كه خدا به حول و قوّه‌ى خود، آن را به انجام مى‌رساند. حرز اين است:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ* إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ* اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ* صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ‌[1]أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ وَ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ؟ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ‌[2]. اللّهمّ أنت الواحد الملك الدّيّان يوم الدّين تفعل ما تشاء بلا مغالبة و تعطي من تشاء بلا منّ، تفعل ما تشاء و تحكم ما تريد، و تداول الأيّام بين النّاس و تركبهم طبقا عن طبق. أسألك باسمك المكتوب على سرادق المجد، و أسألك باسمك المكتوب على سرادق السّرائر، السّابق الفائق الحسن النّضير، ربّ الملائكة الثّمانية و العرش الّذي‌

[1]سوره‌ى حمد.

[2]حج( 22): 66.