بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 261

فصل 1: آداب هنگام وارد شدن مسافر در كشتى‌

روايت به ما رسيده است كه: وقتى مسافر سوار كشتى شد، صد بار

اللَّه اكبر

بگويد و صد بار بر محمّد و خاندانش درود فرستد و صد بار بر ستم‌كنندگان به آل محمّد:لعن و نفرين كند. سپس بگويد:

«بسم اللَّه و باللَّه و الصّلاة على رسول اللَّه6و على الصّادقين. اللّهمّ أحسن مسيرنا و عظّم أجورنا. اللّهمّ بك انتشرنا و إليك توجّهنا و بك آمنّا و بحبلك اعتصمنا و عليك توكّلنا.

اللّهمّ أنت ثقتنا و رجاؤنا و ناصرنا. لا تحلّ بنا ما لا تحبّ. اللّهمّ بك نحلّ و بك نسير. اللّهمّ خلّ سبيلنا و أعظم عافيتنا أنت الخليفة في الأهل و المال و أنت الحامل في الماء و على الظّهروَ قالَ: ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها؛ إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‌[1]

[1]هود7( 11): 42


صفحه 262

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ. سُبْحانَهُ وَ تَعالى‌ عَمَّا يُشْرِكُونَ‌.[1]اللّهمّ أنت خير من وفد إليه الرّجال و شدّت إليه الرّحال.

فأنت سيّدي أكرم مزور و أكرم مقصود و قد جعلت لكلّ زائر كرامة و لكلّ وافد تحفة فأسألك أن تجعل تحفتك إيّاي معا فكاك رقبتي من النّار، و اشكر سعيي و ارحم مسيري من أهلي بغير منّ منّي عليك بل لك المنّة عليّ إذ جعلت لي سبيلا إلى زيارة وليّك و عرّفتني فضله و حفظتني في ليلي و نهاري حتّى بلّغتني هذا المكان و قد رجوتك فلا تقطع رجائي و أمّلتك فلا تخيّب أملي و اجعل مسيري هذا كفّارة لذنوبي؛ يا أرحم الرّاحمين.

بسم اللَّه و باللَّه و درود بر پيامبر خدا6و بر راست گويان.

خدايا، سفر ما را نيكو و پاداشمان را بزرگ گردان. پروردگارا، به اميد تو پراكنده شديم و روى به تو آورديم و به تو ايمان داريم و به رشته‌ى رحمت تو چنگ زده‌ايم و بر تو توكّل كرده‌ايم. بار الها، تو مورد اطمينان ما و اميد ما و ياور مايى، آن چه را دوست نداريم بر ما وارد مساز.

خداوندا، به يارى تو حركت مى‌كنيم و به راه خود ادامه مى‌دهيم.

پروردگارا، راه ما را آسان فرما و عافيت ما را بزرگ دار. در خانواده و اموالم تو به جاى منى و تويى كه مرا در آب و بر پشت (آب) مى‌برى و (آن كه) (فرمود: در وقت حركت كشتى و هنگام لنگر انداختن آن، با نام خدا در كشتى سوار شويد. به يقين پروردگار من آمرزنده و مهربان است.) و نيز (چنان كه شايد، عظمت خدا را نشناختند و اوست كه روز قيامت همه‌ى زمين در چنگ قدرت وى و آسمان‌ها در پيچيده به دست سلطنتش مى‌باشد. خداوند از آن چه شريك او مى‌سازند، پاك و منزّه است.) معبودا، تو گرامى‌ترين كسى هستى كه مردمان به سوى او

[1]زمر( 39): 68.


صفحه 263

مى‌روند و براى رسيدن به آستانه‌ى عظمت او كمر همّت مى‌بندند. پس اى آقاى من، تو بهترين ميزبان و ارزشمندترين خواسته‌ى منى. براى هر ديداركننده ارزشى قرار داده‌اى و براى هر آمده‌اى تحفه و پيش كشى دارى. پس از تو مى‌خواهم هديه‌ى مرا آزادى‌ام از آتش جهنّم قرار دهى و تلاشم را بپذيرى. (خدايا،) به دورى‌ام از خاندانم ترحّم نما؛ بدون اين كه منّتى بر تو نهاده باشم؛ بلكه تو بر من منّت دارى كه راهى براى زيارت ولىّ‌ات برايم گشودى و فضيلت او را به من شناساندى و در شب و روزم نگه‌دارى‌ام كردى تا به اين جا رساندى. به تو اميدوارم؛ نااميدم مگردان و به تو دل بسته‌ام؛ مأيوسم مكن. اين سفرم را كفّاره‌ى گناهانم قرار ده. اى مهربان‌ترين مهربانان.»[1]اگر مقصود مسافر از سوار شدن بر كشتى سفر زيارتى نيست، مى‌تواند [به جاى عبارت مربوط به زيارت‌] هر گونه كه مناسب مقصودش است، عبارت ديگرى بياورد.

[1]بحار 76: 255.


صفحه 264

فصل 2: دعاهايى كه براى زمان نشستن در كشتى و نيز اثناى سفر با آن انشا كرده‌ايم‌

مسافر بگويد:

اللّهمّ إنّك قلت:هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ[1]و حيث كنت- يا أرحم الرّاحمين و أكرم الأكرمين- المتولّي لتسييرنا فكن اللّهمّ المتولّي لحسن تدبيرنا و كمال سرورنا و دفع محذورنا و الرّحمة لنا و العناية بنا في جميع أمورنا، و مدّنا في تسييرك في البحر في السّرّ و الجهر بالنّصر و جبر الكسر و شدّ الأزر و صلاح الأمر و البرّ و اليسر؛ برحمتك يا أرحم الرّاحمين.

پروردگارا، خود فرموده‌اى: (اوست كه شما را در خشكى و دريا مى‌برد) و چون تو، اى مهربان‌ترين مهربانان و گرامى‌ترين بزرگان، سرپرست به راه افتادن ما بوده‌اى، پس مراقب نيك‌انديشى و كمال شادى و دفع موانع ما باش و با ما مهربان باش و در همه‌ى كارها به ما عنايت فرما و در بردنت ما را در دريا، در پنهان و آشكار، به جبران شكست‌ها و همّت والا و صواب ديد كارها و نيكى و آسانى يارى فرماى؛ به حقّ رحمتت، اى مهربان‌ترين مهربانان.

در كتاب «أخبار الأخيار عند ركوب البحار» چنين ديدم: عدّه‌اى مسافر كشتى بودند. چنان باد تندى وزيدن گرفت كه زندگى‌شان را به فنا تهديد كرد و از نجات خود ناتوان شدند. از شخصى كه هم سفرشان بود و به دين دارى و قوّت‌

[1]يونس7( 10): 23


صفحه 265

يقينش مطمئن و آگاه بودند، خواهش كردند براى رهايى‌شان از اين مهلكه دعا كند. او گفت: من با خدا در حوزه‌ى اقتدارش معارضه نمى‌كنم. اصرار ورزيدند كه: چاره‌اى نيست، بايد با دعاها و شفاعتت به داد ما برسى و گر نه دين و پيكرمان، هر دو، تباه خواهد شد. پس آن مرد نگاهى به امواج خروشان دريا افكند و گفت:

اللّهمّ قد أريتنا قدرتك فأرنا عفوك.

پروردگارا، توانايى‌ات را نشانمان دادى. بخشايشت را هم به ما بنماى.

فورا دريا آرام شد. يكى از هم‌راهان پرسيد: چگونه به اين مقام رسيده‌اى كه خدا دعايت را فورا مستجاب كرد؟ گفت: ما براى رضاى خدا از خواسته‌هاى خود گذشتيم؛ در نتيجه چنين شد كه هر وقت حاجتى به خداى بزرگ عرضه بداريم به خاطر خواسته‌ى ما، از خواسته‌ى خود صرف نظر مى‌كند.

ابو الفخر بن قرّة رحمه اللَّه- كه مرد صالحى بود- به من گفت: روزى در يكى از كشتى‌ها سوار بودم. بادهاى شديد وزيدن گرفت؛ چنان كه مسافران با خطر جدّى مواجه شدند. در ميان آنان مردى بود كه به صلاح معروف بود. با ناله و زارى از او كمك خواستند. پس در كاغذ باريكى چيزى نوشت و به دريا افكند.

طولى نكشيد كه هوا آرام و سختى و بلا برطرف شد. هر چه اصرار كرديم: چه نوشتى كه چنين مؤثّر واقع شد؟ به ما چيزى نگفت. چون به ساحل رسيديم و همه پياده شدند، همه جا به دنبال او رفتم تا آن چه را نوشته است، به من بگويد. چون زياد اصرار ورزيدم، گفت: به خدا قسم، جز سوره‌ى‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌهيچ چيز ديگرى ننوشته بودم.

چون با اخلاص آن را نوشت، چنين اثرى داد كه وسيله‌ى رهايى گرديد و اگر با آن حال، فقط اسم خداوند بزرگ‌تر و بخشنده‌تر و بزرگوارتر (از هر چيز) را نوشته بود، حتما در رهايى و دست‌يابى به عزّت و مقام، كفايت مى‌كرد.


صفحه 266

فصل 3: آياتى از قرآن كه خواندنش موجب نجات در كشتى است و آن‌ها را ذكر مى‌كنيم تا مؤمنان از آن پيروى كنند

در جلد هفتم از «معجم البلدان»[1]، تأليف ياقوت حموى، در شرح حال محمّد بن سائب كلبى چنين ديدم:

هشام، از قول پدرش، محمّد بن سائب، گفت: روزى در حيره بودم. مردى خودش را به من رساند و گفت: تو كلبى هستى؟ گفتم: آرى.

گفت: همان مفسّر قرآن؟ گفتم: آرى. گفت: معناى اين آيه را برايم بگو:

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً.[2](هنگامى كه قرآن بخوانى، ما ميان تو و آنان كه به آخرت باور ندارند، پرده آويزيم.) كدام آيات بود كه وقتى پيامبر اكرم6مى‌خواند، از دشمن جنّى و انسى‌اش مخفى مى‌ماند؟ گفتم: نمى‌دانم. گفت: قرآن را تفسير مى‌كنى؛ در حالى كه اين را نمى‌دانى؟! گفتم: به من ياد بده. گفت: از هر يك از سوره‌هاى كهف و جاثيه و نحل، يك آيه. گفتم: در اين سوره‌ها آيات زيادى است! گفت: [مقصودم‌] اين فرموده‌ى خداى بزرگ [است‌]:

[1]مقصود معجم الأدباء است؛ ولى در چاپ 20 جلدى مارگليوث، نام محمّد بن سائب يافت نشد.( ويراستار)

[2]إسراء( 17): 46.


صفحه 267

أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‌ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‌ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‌ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ؟ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ؟[1](اى پيامبر، آيا نديدى كسى را كه هواى نفس خود را خداى خود گرفته و خدا او را دانسته فرو گذاشت و بر گوش و دل او مهر نهاد و بر چشم وى پرده‌ى تاريك كشيد؟ پس بعد از خدا ديگر كه او را راه نمايى خواهد كرد؟ آيا پند پذير نشويد؟) هم چنين:

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ؟ إِنَّا جَعَلْنا عَلى‌ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‌ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً.[2](كيست ستمكارتر از آن كه آيات خدا به او ياد آورى شود؛ پس از آن‌ها روى بتابد و همه‌ى كردار زشتى را كه انجام داده بود، از ياد ببرد؟ ما بر دل‌هايشان پوششى افكنديم تا ديگر، آيات ما را نفهمند و گوش آنان را از شنيدن حق سنگين ساختيم و اگر به راه راستشان بخوانى، هرگز هدايت نخواهند شد.) نيز اين فرموده‌ى پروردگار:

أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‌ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ‌.[3](آن‌هايند آنان كه خدا بر دل‌ها و گوش و ديدگانشان مهر نهاد و آن‌ها همان بى‌خبران‌اند.) سپس از من روى گرداند و ديگر وى را نديدم؛ گويا زمين او را به كام خود فرو برد. به يكى از مجلس‌هايم رفتم و اين ماجرا را بازگو كردم.

پس از مدّتى، مردى از آنان كه در آن مجلس بود، پيش من آمد و

[1]جاثيه( 45): 24.

[2]كهف( 18): 58.

[3]نحل( 16): 109.


صفحه 268

گفت: به قصد رفتن بغداد، از كوفه بيرون رفتم. در كشتى نشستم و آن كشتى به هم راه شش كشتى ديگر حركت كرد. من در هفتمين كشتى بودم.

اين آيه‌ها را در كشتى خواندم. به طوفان برخورديم. من نجات يافتم؛ ولى شش كشتى ديگر به مقصد نرسيدند.

روزگارى گذشت. بعد از ساليان بسيار، مردى نزد من آمد. سلام كرد و گفت: مرا مى‌شناسى؟ من آزاد شده و برده‌ى توام! گفتم: اين چه حرفى است؟! تو مردى عرب هستى. گفت:

من در جنگ ديلم شركت كردم و اسير شدم. ده سال گرفتار آنان بودم. ناگاه اين آيه‌ها به يادم آمد. خواندم و سپس با آن كه مرا در قيد و بند بسته بودند بيرون آمدم. به مأموران زندان و ديگران رسيدم و از ميانشان گذشتم. هيچ يك از آنان نگفت: با چنين كيفيّت، چرا و به كجا مى‌روى؟

به اين ترتيب به سرزمين اسلام رسيدم. بنا بر اين من آزاد شده و غلام توام.[1]

[1]بحار الأنوار 76: 256- 257؛ با افتادگى تقريبا يك سطر در بحار الأنوار.