بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 263

مى‌روند و براى رسيدن به آستانه‌ى عظمت او كمر همّت مى‌بندند. پس اى آقاى من، تو بهترين ميزبان و ارزشمندترين خواسته‌ى منى. براى هر ديداركننده ارزشى قرار داده‌اى و براى هر آمده‌اى تحفه و پيش كشى دارى. پس از تو مى‌خواهم هديه‌ى مرا آزادى‌ام از آتش جهنّم قرار دهى و تلاشم را بپذيرى. (خدايا،) به دورى‌ام از خاندانم ترحّم نما؛ بدون اين كه منّتى بر تو نهاده باشم؛ بلكه تو بر من منّت دارى كه راهى براى زيارت ولىّ‌ات برايم گشودى و فضيلت او را به من شناساندى و در شب و روزم نگه‌دارى‌ام كردى تا به اين جا رساندى. به تو اميدوارم؛ نااميدم مگردان و به تو دل بسته‌ام؛ مأيوسم مكن. اين سفرم را كفّاره‌ى گناهانم قرار ده. اى مهربان‌ترين مهربانان.»[1]اگر مقصود مسافر از سوار شدن بر كشتى سفر زيارتى نيست، مى‌تواند [به جاى عبارت مربوط به زيارت‌] هر گونه كه مناسب مقصودش است، عبارت ديگرى بياورد.

[1]بحار 76: 255.


صفحه 264

فصل 2: دعاهايى كه براى زمان نشستن در كشتى و نيز اثناى سفر با آن انشا كرده‌ايم‌

مسافر بگويد:

اللّهمّ إنّك قلت:هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ[1]و حيث كنت- يا أرحم الرّاحمين و أكرم الأكرمين- المتولّي لتسييرنا فكن اللّهمّ المتولّي لحسن تدبيرنا و كمال سرورنا و دفع محذورنا و الرّحمة لنا و العناية بنا في جميع أمورنا، و مدّنا في تسييرك في البحر في السّرّ و الجهر بالنّصر و جبر الكسر و شدّ الأزر و صلاح الأمر و البرّ و اليسر؛ برحمتك يا أرحم الرّاحمين.

پروردگارا، خود فرموده‌اى: (اوست كه شما را در خشكى و دريا مى‌برد) و چون تو، اى مهربان‌ترين مهربانان و گرامى‌ترين بزرگان، سرپرست به راه افتادن ما بوده‌اى، پس مراقب نيك‌انديشى و كمال شادى و دفع موانع ما باش و با ما مهربان باش و در همه‌ى كارها به ما عنايت فرما و در بردنت ما را در دريا، در پنهان و آشكار، به جبران شكست‌ها و همّت والا و صواب ديد كارها و نيكى و آسانى يارى فرماى؛ به حقّ رحمتت، اى مهربان‌ترين مهربانان.

در كتاب «أخبار الأخيار عند ركوب البحار» چنين ديدم: عدّه‌اى مسافر كشتى بودند. چنان باد تندى وزيدن گرفت كه زندگى‌شان را به فنا تهديد كرد و از نجات خود ناتوان شدند. از شخصى كه هم سفرشان بود و به دين دارى و قوّت‌

[1]يونس7( 10): 23


صفحه 265

يقينش مطمئن و آگاه بودند، خواهش كردند براى رهايى‌شان از اين مهلكه دعا كند. او گفت: من با خدا در حوزه‌ى اقتدارش معارضه نمى‌كنم. اصرار ورزيدند كه: چاره‌اى نيست، بايد با دعاها و شفاعتت به داد ما برسى و گر نه دين و پيكرمان، هر دو، تباه خواهد شد. پس آن مرد نگاهى به امواج خروشان دريا افكند و گفت:

اللّهمّ قد أريتنا قدرتك فأرنا عفوك.

پروردگارا، توانايى‌ات را نشانمان دادى. بخشايشت را هم به ما بنماى.

فورا دريا آرام شد. يكى از هم‌راهان پرسيد: چگونه به اين مقام رسيده‌اى كه خدا دعايت را فورا مستجاب كرد؟ گفت: ما براى رضاى خدا از خواسته‌هاى خود گذشتيم؛ در نتيجه چنين شد كه هر وقت حاجتى به خداى بزرگ عرضه بداريم به خاطر خواسته‌ى ما، از خواسته‌ى خود صرف نظر مى‌كند.

ابو الفخر بن قرّة رحمه اللَّه- كه مرد صالحى بود- به من گفت: روزى در يكى از كشتى‌ها سوار بودم. بادهاى شديد وزيدن گرفت؛ چنان كه مسافران با خطر جدّى مواجه شدند. در ميان آنان مردى بود كه به صلاح معروف بود. با ناله و زارى از او كمك خواستند. پس در كاغذ باريكى چيزى نوشت و به دريا افكند.

طولى نكشيد كه هوا آرام و سختى و بلا برطرف شد. هر چه اصرار كرديم: چه نوشتى كه چنين مؤثّر واقع شد؟ به ما چيزى نگفت. چون به ساحل رسيديم و همه پياده شدند، همه جا به دنبال او رفتم تا آن چه را نوشته است، به من بگويد. چون زياد اصرار ورزيدم، گفت: به خدا قسم، جز سوره‌ى‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌهيچ چيز ديگرى ننوشته بودم.

چون با اخلاص آن را نوشت، چنين اثرى داد كه وسيله‌ى رهايى گرديد و اگر با آن حال، فقط اسم خداوند بزرگ‌تر و بخشنده‌تر و بزرگوارتر (از هر چيز) را نوشته بود، حتما در رهايى و دست‌يابى به عزّت و مقام، كفايت مى‌كرد.


صفحه 266

فصل 3: آياتى از قرآن كه خواندنش موجب نجات در كشتى است و آن‌ها را ذكر مى‌كنيم تا مؤمنان از آن پيروى كنند

در جلد هفتم از «معجم البلدان»[1]، تأليف ياقوت حموى، در شرح حال محمّد بن سائب كلبى چنين ديدم:

هشام، از قول پدرش، محمّد بن سائب، گفت: روزى در حيره بودم. مردى خودش را به من رساند و گفت: تو كلبى هستى؟ گفتم: آرى.

گفت: همان مفسّر قرآن؟ گفتم: آرى. گفت: معناى اين آيه را برايم بگو:

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً.[2](هنگامى كه قرآن بخوانى، ما ميان تو و آنان كه به آخرت باور ندارند، پرده آويزيم.) كدام آيات بود كه وقتى پيامبر اكرم6مى‌خواند، از دشمن جنّى و انسى‌اش مخفى مى‌ماند؟ گفتم: نمى‌دانم. گفت: قرآن را تفسير مى‌كنى؛ در حالى كه اين را نمى‌دانى؟! گفتم: به من ياد بده. گفت: از هر يك از سوره‌هاى كهف و جاثيه و نحل، يك آيه. گفتم: در اين سوره‌ها آيات زيادى است! گفت: [مقصودم‌] اين فرموده‌ى خداى بزرگ [است‌]:

[1]مقصود معجم الأدباء است؛ ولى در چاپ 20 جلدى مارگليوث، نام محمّد بن سائب يافت نشد.( ويراستار)

[2]إسراء( 17): 46.


صفحه 267

أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‌ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‌ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‌ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ؟ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ؟[1](اى پيامبر، آيا نديدى كسى را كه هواى نفس خود را خداى خود گرفته و خدا او را دانسته فرو گذاشت و بر گوش و دل او مهر نهاد و بر چشم وى پرده‌ى تاريك كشيد؟ پس بعد از خدا ديگر كه او را راه نمايى خواهد كرد؟ آيا پند پذير نشويد؟) هم چنين:

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ؟ إِنَّا جَعَلْنا عَلى‌ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‌ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً.[2](كيست ستمكارتر از آن كه آيات خدا به او ياد آورى شود؛ پس از آن‌ها روى بتابد و همه‌ى كردار زشتى را كه انجام داده بود، از ياد ببرد؟ ما بر دل‌هايشان پوششى افكنديم تا ديگر، آيات ما را نفهمند و گوش آنان را از شنيدن حق سنگين ساختيم و اگر به راه راستشان بخوانى، هرگز هدايت نخواهند شد.) نيز اين فرموده‌ى پروردگار:

أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‌ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ‌.[3](آن‌هايند آنان كه خدا بر دل‌ها و گوش و ديدگانشان مهر نهاد و آن‌ها همان بى‌خبران‌اند.) سپس از من روى گرداند و ديگر وى را نديدم؛ گويا زمين او را به كام خود فرو برد. به يكى از مجلس‌هايم رفتم و اين ماجرا را بازگو كردم.

پس از مدّتى، مردى از آنان كه در آن مجلس بود، پيش من آمد و

[1]جاثيه( 45): 24.

[2]كهف( 18): 58.

[3]نحل( 16): 109.


صفحه 268

گفت: به قصد رفتن بغداد، از كوفه بيرون رفتم. در كشتى نشستم و آن كشتى به هم راه شش كشتى ديگر حركت كرد. من در هفتمين كشتى بودم.

اين آيه‌ها را در كشتى خواندم. به طوفان برخورديم. من نجات يافتم؛ ولى شش كشتى ديگر به مقصد نرسيدند.

روزگارى گذشت. بعد از ساليان بسيار، مردى نزد من آمد. سلام كرد و گفت: مرا مى‌شناسى؟ من آزاد شده و برده‌ى توام! گفتم: اين چه حرفى است؟! تو مردى عرب هستى. گفت:

من در جنگ ديلم شركت كردم و اسير شدم. ده سال گرفتار آنان بودم. ناگاه اين آيه‌ها به يادم آمد. خواندم و سپس با آن كه مرا در قيد و بند بسته بودند بيرون آمدم. به مأموران زندان و ديگران رسيدم و از ميانشان گذشتم. هيچ يك از آنان نگفت: با چنين كيفيّت، چرا و به كجا مى‌روى؟

به اين ترتيب به سرزمين اسلام رسيدم. بنا بر اين من آزاد شده و غلام توام.[1]

[1]بحار الأنوار 76: 256- 257؛ با افتادگى تقريبا يك سطر در بحار الأنوار.


صفحه 269

فصل 4: ذكر وسيله‌ى نجات در اين مواقع كه صلوات بر محمّد و خاندان او و لعن دشمنان ايشان است‌

(در اين جا) از استاد حديثى‌ام، محمّد بن نجّار- كه پيش‌تاز محدّثان در مدرسه‌ى مستنصريّه و بر عقيده‌ى خود بسيار استوار بود- روايتى نقل مى‌كنم: در بخش اخبار و روايات نبىّ اكرم6از كتابش- كه حاشيه‌اى است بر تاريخ خطيب بغدادى- در شرح حال ابو محمّد حسن بن احمد محمّدى علوى، مطلبى گفته است كه عبارتش چنين است:

قاضى أبو الفتح محمّد بن أحمد بن بختيار واسطى أبو جعفر محمّد بن حسن بن محمّد همدانى سيّد أبو عبد اللَّه حسين بن حسن بن زيد حسينى قصبى (به شيوه‌ى قرائت حديث، در گرگان) شريف أبو محمّد حسن بن أحمد علوى محمّدى (در بغداد، ماه رمضان 425) قاضى أبو محمّد حسن بن عبد الرّحمان ابن خلّاد رامهرمزى و بكر بن أحمد بن مخلد و أبو عبد اللَّه غالبى محمّد بن هارون منصورى عبّاسى أحمد بن شاكر يحيى بن أكثم قاضى مأمون عطيّه‌ى عوفى ثابت بنانى: انس بن مالك از پيامبر اكرم6نقل مى‌كند كه فرمود:

«هنگامى كه خداوند خواست قوم حضرت نوح7را نابود كند، به آن حضرت وحى كرد كه تخته‌هاى چوب درخت ساج را دو نيم سازد.

چون اين كار را انجام داد، نمى‌دانست با آن‌ها چه بايد بكند.

جبرئيل7نازل شد و شكل كشتى را به او نماياند. او جعبه‌اى هم با خود آورده بود كه يك صد و بيست و نه هزار ميخ در آن بود. حضرت نوح ميخ‌ها را به تخته‌ها كوبيد تا پنج ميخ باقى ماند. به يكى از آن‌ها دست زد. در كف دستش درخشيد و نورى (از آن) ساطع شد؛ چنان كه ستاره‌اى‌


صفحه 270

پر نور در آسمان نور افشانى كند. نوح تعجّب كرد.

خداوند آن ميخ را به سخن واداشت و به زبان فصيح و گويا گفت: نام حضرت محمّد6، گرامى‌ترين پيامبران، بر من است.

جبرئيل بر نوح فرود آمد. نوح از او پرسيد: اين چه ميخى است كه تاكنون مانند آن را نديده‌ام؟ گفت: اين ميخ به نام بهترين مخلوق خداوند، حضرت محمّد بن عبد اللَّه6، است. آن را بر سمت راست جلوى كشتى بگذار. بعد دستش را به ميخ دوم زد؛ آن هم درخشيد و پرتو افشاند. نوح به جبرئيل گفت: اين چه ميخى است؟ جبرئيل گفت: اين ميخ به نام برادر و پسر عمويش، علىّ بن ابى طالب7، است؛ آن را در جلوى كشتى، سمت چپ بكوب. بعد به ميخ سوم دست زد؛ شكوفا شد و درخشيد و نور داد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حضرت فاطمه3است؛ آن را كنار ميخى كه به نام پدرش بود بكوب. دست برد و ميخ چهارم را گرفت؛ آن هم روشنى داد و پرتو افشاند. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حضرت امام حسن7است؛ آن را در كنار ميخى كه به نام پدرش بود بكوب. سپس دستش را به ميخ پنجم زد. از آن هم فروغى برخاست و نور افشاند و گريست. نوح گفت: جبرئيل، اين گريه و زارى چيست؟ جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حضرت حسين بن على7، سرور شهيدان است؛ آن را در كنار ميخى كه به نام برادرش بود، بكوب. سپس پيامبر اكرم6اين آيه‌ى شريفه را خواند:

(او را بر كشتى داراى تخته‌ها و ميخ‌ها حمل كرديم.)[1]پيغمبر اكرم6فرمود: الواح، چوب‌هاى كشتى و ما، ميخ‌هاى آن بوديم و اگر ما نبوديم كشتى مسافرانش را حركت نمى‌داد.»[2]ابو القاسم علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن محمّد طاوس، فراهم آورنده‌ى اين نوشتار، گويد: اين حديث را بدين جهت آوردم كه به روايت محمّد بن نجّار بود و او از محدّثان بزرگ مذاهب چهارگانه (ى سنّى) و مورد اطمينان آن‌هاست و از كسانى است كه در احاديثى كه در فضايل اهل بيت:و

[1]قمر( 54): 14.

[2]بحار 26: 332.