أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ؟ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ؟[1](اى پيامبر، آيا نديدى كسى را كه هواى نفس خود را خداى خود گرفته و خدا او را دانسته فرو گذاشت و بر گوش و دل او مهر نهاد و بر چشم وى پردهى تاريك كشيد؟ پس بعد از خدا ديگر كه او را راه نمايى خواهد كرد؟ آيا پند پذير نشويد؟) هم چنين:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ؟ إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً.[2](كيست ستمكارتر از آن كه آيات خدا به او ياد آورى شود؛ پس از آنها روى بتابد و همهى كردار زشتى را كه انجام داده بود، از ياد ببرد؟ ما بر دلهايشان پوششى افكنديم تا ديگر، آيات ما را نفهمند و گوش آنان را از شنيدن حق سنگين ساختيم و اگر به راه راستشان بخوانى، هرگز هدايت نخواهند شد.) نيز اين فرمودهى پروردگار:
أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ.[3](آنهايند آنان كه خدا بر دلها و گوش و ديدگانشان مهر نهاد و آنها همان بىخبراناند.) سپس از من روى گرداند و ديگر وى را نديدم؛ گويا زمين او را به كام خود فرو برد. به يكى از مجلسهايم رفتم و اين ماجرا را بازگو كردم.
پس از مدّتى، مردى از آنان كه در آن مجلس بود، پيش من آمد و
[1]جاثيه( 45): 24.
[2]كهف( 18): 58.
[3]نحل( 16): 109.
گفت: به قصد رفتن بغداد، از كوفه بيرون رفتم. در كشتى نشستم و آن كشتى به هم راه شش كشتى ديگر حركت كرد. من در هفتمين كشتى بودم.
اين آيهها را در كشتى خواندم. به طوفان برخورديم. من نجات يافتم؛ ولى شش كشتى ديگر به مقصد نرسيدند.
روزگارى گذشت. بعد از ساليان بسيار، مردى نزد من آمد. سلام كرد و گفت: مرا مىشناسى؟ من آزاد شده و بردهى توام! گفتم: اين چه حرفى است؟! تو مردى عرب هستى. گفت:
من در جنگ ديلم شركت كردم و اسير شدم. ده سال گرفتار آنان بودم. ناگاه اين آيهها به يادم آمد. خواندم و سپس با آن كه مرا در قيد و بند بسته بودند بيرون آمدم. به مأموران زندان و ديگران رسيدم و از ميانشان گذشتم. هيچ يك از آنان نگفت: با چنين كيفيّت، چرا و به كجا مىروى؟
به اين ترتيب به سرزمين اسلام رسيدم. بنا بر اين من آزاد شده و غلام توام.[1]
[1]بحار الأنوار 76: 256- 257؛ با افتادگى تقريبا يك سطر در بحار الأنوار.
فصل 4: ذكر وسيلهى نجات در اين مواقع كه صلوات بر محمّد و خاندان او و لعن دشمنان ايشان است
(در اين جا) از استاد حديثىام، محمّد بن نجّار- كه پيشتاز محدّثان در مدرسهى مستنصريّه و بر عقيدهى خود بسيار استوار بود- روايتى نقل مىكنم: در بخش اخبار و روايات نبىّ اكرم6از كتابش- كه حاشيهاى است بر تاريخ خطيب بغدادى- در شرح حال ابو محمّد حسن بن احمد محمّدى علوى، مطلبى گفته است كه عبارتش چنين است:
قاضى أبو الفتح محمّد بن أحمد بن بختيار واسطى أبو جعفر محمّد بن حسن بن محمّد همدانى سيّد أبو عبد اللَّه حسين بن حسن بن زيد حسينى قصبى (به شيوهى قرائت حديث، در گرگان) شريف أبو محمّد حسن بن أحمد علوى محمّدى (در بغداد، ماه رمضان 425) قاضى أبو محمّد حسن بن عبد الرّحمان ابن خلّاد رامهرمزى و بكر بن أحمد بن مخلد و أبو عبد اللَّه غالبى محمّد بن هارون منصورى عبّاسى أحمد بن شاكر يحيى بن أكثم قاضى مأمون عطيّهى عوفى ثابت بنانى: انس بن مالك از پيامبر اكرم6نقل مىكند كه فرمود:
«هنگامى كه خداوند خواست قوم حضرت نوح7را نابود كند، به آن حضرت وحى كرد كه تختههاى چوب درخت ساج را دو نيم سازد.
چون اين كار را انجام داد، نمىدانست با آنها چه بايد بكند.
جبرئيل7نازل شد و شكل كشتى را به او نماياند. او جعبهاى هم با خود آورده بود كه يك صد و بيست و نه هزار ميخ در آن بود. حضرت نوح ميخها را به تختهها كوبيد تا پنج ميخ باقى ماند. به يكى از آنها دست زد. در كف دستش درخشيد و نورى (از آن) ساطع شد؛ چنان كه ستارهاى
پر نور در آسمان نور افشانى كند. نوح تعجّب كرد.
خداوند آن ميخ را به سخن واداشت و به زبان فصيح و گويا گفت: نام حضرت محمّد6، گرامىترين پيامبران، بر من است.
جبرئيل بر نوح فرود آمد. نوح از او پرسيد: اين چه ميخى است كه تاكنون مانند آن را نديدهام؟ گفت: اين ميخ به نام بهترين مخلوق خداوند، حضرت محمّد بن عبد اللَّه6، است. آن را بر سمت راست جلوى كشتى بگذار. بعد دستش را به ميخ دوم زد؛ آن هم درخشيد و پرتو افشاند. نوح به جبرئيل گفت: اين چه ميخى است؟ جبرئيل گفت: اين ميخ به نام برادر و پسر عمويش، علىّ بن ابى طالب7، است؛ آن را در جلوى كشتى، سمت چپ بكوب. بعد به ميخ سوم دست زد؛ شكوفا شد و درخشيد و نور داد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حضرت فاطمه3است؛ آن را كنار ميخى كه به نام پدرش بود بكوب. دست برد و ميخ چهارم را گرفت؛ آن هم روشنى داد و پرتو افشاند. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حضرت امام حسن7است؛ آن را در كنار ميخى كه به نام پدرش بود بكوب. سپس دستش را به ميخ پنجم زد. از آن هم فروغى برخاست و نور افشاند و گريست. نوح گفت: جبرئيل، اين گريه و زارى چيست؟ جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حضرت حسين بن على7، سرور شهيدان است؛ آن را در كنار ميخى كه به نام برادرش بود، بكوب. سپس پيامبر اكرم6اين آيهى شريفه را خواند:
(او را بر كشتى داراى تختهها و ميخها حمل كرديم.)[1]پيغمبر اكرم6فرمود: الواح، چوبهاى كشتى و ما، ميخهاى آن بوديم و اگر ما نبوديم كشتى مسافرانش را حركت نمىداد.»[2]ابو القاسم علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن محمّد طاوس، فراهم آورندهى اين نوشتار، گويد: اين حديث را بدين جهت آوردم كه به روايت محمّد بن نجّار بود و او از محدّثان بزرگ مذاهب چهارگانه (ى سنّى) و مورد اطمينان آنهاست و از كسانى است كه در احاديثى كه در فضايل اهل بيت:و
[1]قمر( 54): 14.
[2]بحار 26: 332.
والايى مقامشان روايت كرده است، كسى او را (به دروغ گويى و تزوير) متّهم نساخته است و تا به حال نديده و نشنيدهام كه اين روايت را كسى از طريق شيعيان اهل بيت، نقل كرده باشد.
هر گاه نام پنج تن موجب نجات كشتى نوح و مسافرانش- كه اصل و نسب تمامى بازماندگان بنى آدماند- شده باشد، جاى شگفتى نيست كه در وقت سوار شدن بر هر كشتى بر آنان صلوات فرستاده شود، جهت پاس داشت مراتب والايشان و دست يافتنمان به نجات به بركات آنان.
اگر هر كه مىخواهد در كشتى سوار شود و از حوادث و دشوارىها بيمناك است، جهت توسّل و رسيدن به آنچه كه به رهايى كشتى نوح ختم شد، بر پهلوهاى قسمت جلوى كشتى- در همان جاهايى كه در كشتى نوح7ميخها كوبيده شده بود- نامها را بنويسيد، يا در ورقهايى بنويسيد و در جوانب كشتىاى كه سوار شده است، بچسباند، از فضل خدا به دور نيست كه به خواستهى خود دست يابد و به آن چه دوست دارد، برسد؛ إن شاء اللَّه تعالى.
فصل 5: دعايى كه شخصى هنگام سقوط در دريا خواند و خدا نجاتش داد
در كتاب «المستغيثين» ديدم كه مؤلّف به سند خود چنين آورده است:
مردى سوار بر مركبى بود و به دريا افتاد. سه بار گفت:
يا حيّ! لا إله إلّا أنت!
ديگر مسافران آوازى شنيدند كه مىگفت: بلى، بلى، خوب خدايى را صدا زدى. سپس آن مرد از لابهلاى امواج خروشان به در آمد و خود را به ساحل رساند.
فصل:
مىدانيد كه حضرت يونس7هنگامى كه در دريا گفت:
لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ؛ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ.[1](هيچ خدايى جز تو نيست؛ تو (از داشتن همتا و هر عيب و آلايش) پاك و منزّهى و همانا من از ستمكارانام.) خداوند به رحمتش او را رهانيد؛ هر آينه خدا مهربانترين مهربانان است. تو هم سخن او را بگو كه خداوند مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ.[2](اين گونه مؤمنان را نجات مىدهيم.)
[1]أنبياء:( 21): 88.
[2]أنبياء:( 21): 89.
فصل 6: دعايى كه- مطابق آن چه در تاريخ آمده است- مسلمانان خواندند و از دريا گذشتند و بر دشمنان پيروز شدند
آن دعا اين است:
يا أرحم الرّاحمين، يا كريم يا حليم، يا أحد يا صمد، يا حيّ يا محيي الموتى، يا حيّ يا قيّوم، لا إله إلّا أنت، يا ربّنا.
فصل 7: دعايى كه از مولايمان، امير المؤمنين7، در مورد ترس از غرق شدن ذكر گرديده است تا شخص از آن چه مىترسد، رهايى يابد
بخوانيد:
اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ[1]،وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ. سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ.[2]
(خدايى كه اين قرآن را فرستاده و (البتّه) او يار و ياور نيكوكاران است)، (عظمت خدا را چنان كه بايد نشناختند و اوست كه در روز قيامت زمين در قبضهى قدرت او و آسمانها پيچيده به دست اوست. آن ذات پاك يكتا، پاكيزه است از نسبتهاى نارواى مشركان.) خداوند در بارهى آنان كه در دريا از غرق شدن ترس داشتند- و اين كه اخلاص دعايشان وسيلهى رهايى آنان از آسيبهاى آبى و جوّى گرديد- چنين فرموده است:
فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ.[3]
(چون به كشتى سوار شوند، خدا را به اخلاص كامل مىخوانند و چون سوى خشكى رهاندشان، باز به پروردگار يكتا شرك مىورزند.)
[1]اعراف( 7): 197.
[2]زمر( 39): 68.
[3]عنكبوت( 29): 66.