وسايل اين سفر را مهيّا سازد؛ شايد با تهيّهى ابزارى بتواند اين بندها را از خود بگسلد.
آفريدگار آدمى عجز او را مىدانست. پس براى اين كه مبادا دغلكاران جواهر او را بربايند و كان وجودش را به يغما ببرند و زرق و برق ظاهر اشيا وى را از ماهيّت بىچيز آنها غافل سازد و او گوهرهاى گرانبهاى شخصيّت و شرافت خويشتن را با آنها معاوضه كند و به وادى ديوان و ددان يا بردگان مطيع چپاولگران اين بازار كشانده شود و يا از راهى كه در پيش دارد غافل گردد، پيامبران را فرستاد تا با فريادى رعد آسا هشدار دهند:
اى بشر! تو بايد با دست همّت خود اين قيود را از خود دور سازى و با شعلهى سوزان حقجويى، پيرايهها را به آتش بكشى و با جهشى سريع، پاى خود را از دامها رهانيده بر حلقهى ركاب نهى و در بسيط پهناور و لايتناهاى عالم وجود آن قدر پيش روى كه آن چه ناديدنى است آن بينى! آنها پيام حق را رساندند و بشريّت را به حركت واداشتند و به عنوان جلودار اين كاروان پيشاپيش به راه افتادند؛ امّا بشر ...! دستهاى يك چشم را به جلوه و زرق و برق اين بازار دوختهاند و گمان مىبرند بيش از آن نيستند كه:
از بيابان عدم تا سر بازار وجود
به تلاش كفنى آمده عريانى چند
و با چشم ديگر، با همهى فراز و نشيبها و پيچ و خمها و امواج كف آلود و خشونت بار حوادث راه، بر سر همان بازار دنيا توقّف كرده و به تماشاى كاروان پرداختهاند و با آن كه در آينهى تاريخ مىبينند كاروان انبيا چگونه سينهى امواج خروشان حوادث را شكافته با همّت والا مشكلات را يكى بعد از ديگرى پشت سر مىنهد و به سوى مقصد خود به پيش مىرود و نه خس و خاشاك و تيغهاى كف راه و نه جار و جنجال و هياهو و نعرههاى رعدآساى مخالفان- كه گاه آنها را در تنگنا قرار مىداد- ذرّهاى از عزمشان نمىكاهد، با اين همه، به خود نمىآيند و در سر همان بازار دنيا، خود را به هوس رانى مشغول و راسو صفت دست و پاى
خود را به لانهى خويش بند مىسازند و وارونه به انتظار شب مىمانند و تسليم قضا و قدر مىنشينند تا چه پيش آيد و به قول آن اعرابى، يقطع النّهار بالمنى و يتوصّل ذراع الهمّ إذا أمسى؛[1]ولى غافل از آن كه:
خطر ز حادثه بيش است گوشه گيران را
كه اين سپهر مقرنس كمان شيطان است
آرى، دودهاى تيرهى معاصىشان ابر سياهى خواهد شد كه افق اميدشان را تاريك و رعد آن سرشان را گيج خواهد كرد و لهيب سوزان برقى كه از آن خواهد جهيد نهال اميدشان را قبل از بارور شدن، از بيخ و بن به آتش كشيده نام و جانشان را در شعلههاى سوزان خود به خاكستر بىارزشى تبديل خواهد ساخت.
گروهى هم راه زندگى را در پيش مىگيرند ولى با انبيا كارى ندارند؛ هر جور كه خود پسنديدند مىروند و با آن كه در طول راه زندگى پر ماجراى خود بارها به گرداب حوادث گرفتار شدهاند، به همّت تدبير و عزم راسخ سر بر مىآورند و با چشمانى جهان بين و تنها متّكى به پاى مردى، راه خود را ادامه مىدهند؛ به قضا و قدر لبخند تمسخر مىزنند و براى هموار كردن راه خود، با كمال خشونت، هر مانعى را سركوب مىكنند؛ امّا ناگهان حوادث غير مترقّبه و ناكامىها چهرهى عبوس خود را به آنها نشان مىدهد و مانند سيل بنيان كن كاخ سعادت آنها را واژگون ساخته تدبيرشان را به تدمير مبدّل مىكند. به يك نمونهى آن توجّه فرماييد:
متوكّل عبّاسى عليه اللّعنه وزيرى داشت به نام محمّد بن عبد الملك بن الزّيّات كه قبلا هم وزير معتصم و واثق بود. او در ايّام وزارت خود تنورى از آهن ساخته و تمام بدنهى آن را ميخكوب كرده بود؛ به گونهاى كه سرهاى تيز ميخها در باطن تنور بود و شخص محبوس به هر طرف مىغلتيد نوك ميخها بدنش را مىآزرد و
[1]روز خود را به آرزو شب مىكند و شب بر بازوى غم و اندوه تكيه مىدهد.( بزم ايران 68: 241).
اگر مىخواست كسى را شكنجه دهد، فرمان مىداد آن تنور را به آتش زيتون سرخ مىكردند و او را در آن مىافكندند تا به صدمهى آن ميخها و تنگى مكان به بدترين وجهى معذّب و هلاك مىشد.
متوكّل- بر اثر كينهاى پيشين كه از او داشت- بهانهاى به دست آورد و بر او غضبناك شد دستور داد تا وى را در همان تنور آهنين افكندند. محمّد چهل روز در همان تنور معذّب بود تا وقتى كه به هلاكت رسيد. در روز آخر عمر خود، كاغذ و دواتى طلبيد و اين دو بيت را بر آن نوشت و براى متوكّل فرستاد:
هي السّبيل فمن يوم إلى يوم
كأنّه ما تريك العين في النّوم
لا تجزعنّ، رويدا! إنّها دول
دنيا تنقّل من قوم إلى قوم
آن روز، فرصت نشد كه نوشته را به متوكّل برسانند. روز ديگر نامه را به او رساندند. فرمان داد كه او را از تنور بيرون آورند. چون نزد تنور رفتند، ديدند مرده است. به گفته ابن خلّكان، وقتى او را به تنور انداختند، گفت: يا أمير المؤمنين! ارحمني! همان گونه كه خود او به مردم مىگفت، به او پاسخ داد:
الرّحمة خور في الطّبيعة[1](رحم عيب طبيعت است!).
گاه چند ميكرب زبون- كه با چشم هم ديده نمىشوند- اندام قوى انسان را با مهيّا بودن پزشك و دارو از پاى در آورده به ديار نيستى مىفرستد. اينها هم كه نباشد با همهى آرايش و تجهيزات ظاهر، گاهى چنان از درون احساس نگرانى مىكنند كه فرياد مىزنند: اى مرگ! بيا كه زندگى ما را كشت! حوادث همواره در كميناند و هنگام حملهور شدن، نه پرچمى بر مىافرازند و نه طبل و دهلى مىكوبند و نه برق سر نيزه و درخشش تيغى نشان مىدهند و نه آرايش نظامى دارند؛ بلكه گاه با هيچ فراستى نمىتوان زمان و نحوهى حملهى آنها را پيش بينى كرد. شاعرى گفته است: شخصى
شب تا به سحر بر سر بيمار گريست
چون صبح شد، او بمرد و بيمار بزيست
[1]وفيات الأعيان ج 2 ص 73 چاپ مصر، تتمة المنتهى 2320.
يحيى بن محمّد (نوهى امام صادق7) گويد: پدرم محمّد به شدّت بيمار شد. حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر7به عيادت وى آمدند. در آن وقت كه حال پدرم به وخامت گراييده بود (چنان كه در همان صفحه در روايت ديگرى گويد، به علامت لحظهى مرگ، چانهى او را بسته بودند) عمويم اسحاق بر بالين برادرش نشسته بود و مىگريست و به شدّت بىتابى مىكرد.
حضرت ابو الحسن روى به من كرد و فرمود: عمويت از چه مىگريد؟
عرض كردم از مرگ برادرش ناراحت است.
فرمود: اندوهناك مباش؛ زيرا اسحاق به زودى پيش از وى خواهد مرد.
يحيى گويد: پدرم محمّد بهبود يافت و عمويم اسحاق دار فانى را وداع گفت[1]! در اين ميان، عدّهاى هم با شنيدن صداى انبيا، چنان جهشى مىكنند كه به يك باره خود را از تمامى قيد و بندها رهانيده پاىكوبان اين نغمه را مىسرايند:
من ز آلايش ظلمت كده مىگردم پاك
زين حضيض كرهى خاك روم بر افلاك
دور سازم ز خود اين پيرهن پر خاشاك
مرغ باغ ملكوتم؛ نىام از عالم خاك
رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم
آنان- در حالى كه به اندازهى كفاف راهشان از بازار دنيا متاعى تهيّه مىكنند- با گامى استوار و رضا به قضاى خدا در هر حال و مقالى به دنبال انبيا حركت مىكنند و در حالى كه تپشهاى قلبشانإِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ[2]را ترنّم مىكند، به سوى سعادت ابدى و رسيدن به حيات سرمدى و ناز و نعمتهاى جاودانى قدم بر مىدارند.
آنها تمام توجّهشان به آن است كه از راه انبيا كنار نيفتند و از آنان فاصله نگيرند و مقراض حوادث رشتهى ارتباط قلبشان را با پيامبران قطع نسازد. نه
[1]عيون أخبار الرّضا72: 206.
[2]أنعام( 6): 163.
لحظهاى به حوادث مىانديشند و نه به اين طرف و آن طرف التفاتى دارند. زبان حالشان اين است:
اگر وطن به مقام رضا توانى كرد
غبار حادثه را توتيا توانى كرد
اگر ز خويش بر آيى به تازيانهى شوق
سفر به عالم بىانتها توانى كرد
اگر چو شبنم گل ترك رنگ و بوى كنى
درون ديدهى خورشيد جا توانى كرد
ز سايهى تو زمين آفتاب پوش شود
اگر تو ديدهى دل را جلا توانى كرد
به كنه قطره توانى رسيد آن روزى
كه همچو موج به دريا شنا توانى كرد
حادثهها نمىتواند آنان را غافل گير كند و به كام خود بكشد؛ چون با مدد نيروى ايمان، به فرمودهى امام باقر7:
«المؤمن أصلب من الجبل»
[1]پشتوانهى استوارى دارند و آن بندگى خداست؛ خدايى كهلا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ[2].
چونان بندهى فرمان بردارىاند كه تمام همّتش را در جلب رضاى مولايش به كار بسته است و هر مولايى با تمام قدرت از بندگان خود- كه سرمايهى اوىاند- حفظ و حراست مىكند تا چه رسد به خدايى كه آفرينندهى آنهاست.
اينان بندگانىاند كه پيمودن راه زندگى را با عبوديّت هم آهنگ ساختهاند تا بتوانند به نور عبادت، خود را از كوره راههاى باريك و تاريك و خطرناك زندگى گذرانده به شاه راه سعادت و كمال برسانند و بعدا هم آن راه را گم نكنند.
در نظر آنها، راه بندگى خدا در پيش گرفتن راه آزادگى است كه بندگى چند روزهشان به آزادى ابدى و رنج ناپايدارشان به راحت دائمى جهان باقى مىانجامد. به همين جهت، تكاليف دينى را شريعت و سنّت ناميدهاند؛ چون اين دو لفظ به معنى راه است.
***______________________________
(1) «مؤمن از كوه محكمتر است (زيرا از كوه چيزى برگرفته شود، ولى از دين مؤمن چيزى برگرفته نشود).» (اصول كافى 3: 339، ح 2307)
(2) بقره (2): 256.
~hr /~
[1]« مؤمن از كوه محكمتر است( زيرا از كوه چيزى برگرفته شود، ولى از دين مؤمن چيزى برگرفته نشود).»( اصول كافى 3: 339، ح 2307)
[2]بقره( 2): 256.
كتابى كه در پيش رو داريد يكى از حسّاسترين و پر مخاطرهترين فرازهاى اين سير و سلوك انسان را به رشتهى تحرير در آورده است و گام به گام همين گروه سوم را مراقبت مىكند و در صدد است با برنامهريزى دقيق، تمام وقت سفر ظاهرى آنان را به ياد خدا تنظيم و با سير و سلوك معنوى هم آهنگ سازد؛ زيرا مسافر- هر چه انسانى قوى باشد- باز هم ممكن است خطرها و چشم اندازها و حوادث تلخ و شيرين او را به خود مشغول و سر در گم كند و هنگامى به خود آيد كه از كاروان انبيا فرسنگها فاصله گرفته و از راه آنها به دور افتاده و به وادىها و درّههاى خطرناكى سقوط كرده باشد.
از طرفى دورى زن و فرزند و مال و منال فكر او را به خود مىكشد و از طرفى ديگر، آيندهى مبهم كه هر لحظه ممكن است جريان تازهاى، مرئى يا نامرئى، هستىاش را به نيستى بكشد و از سوى سوم، بساط سنگين و رنگين و حيرت برانگيز مناظر طبيعت هر آن نگاهش را به چيزى نو جلب مىكند. مسلّم است كه هر موجود مادّى بر انسان اثر مىگذارد و او را به سوى جهان مادّى متمايل مىسازد. آن گاه نفس امّاره به مدد آن، سركشى مىكند و دل را به دنبال آن مىكشاند و هر چه دل به دنبال او رفت الاه او مىگردد:أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ؟[1]آن وقت است كه به كلّى آن را- كه اسكلت موحش و ماهيّت پر رنگ و بوى او را پوشانده و از تنگناى رحم به فراخناى طبيعت كشانده است- از ياد مىبرد و با خود مىگويد: من كىام؟ طاوس علّيّين نشان ...؟! به دنبال اين غفلت، انسان، اين زبدهى عالم وجود و مرغ باغ ملكوت- كه در يك جا از او به كتاب مبين و در جاى ديگر به عالم اكبر تعبير شده است- مايهى اصلى ارزش خود را فراموش مىكند و نامش در شمار حيوانات ثبت مىشود؛ بلكه به فرمودهى قرآنإِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ[2].
[1]جاثيه( 45): 24.
[2]أنفال( 8): 23.
اين كتاب به آدمى يادآور مىشود كه: مسافر بايد سالكى مصمّم باشد كه در مرحلهى نخست سرشت خود را از خودپرستى و خود خواهى و هوى و هوسها مصفّا گرداند.
بس گوهر قيمتى ز اسرار نخست
اندر صدف دل گران مايهى توست
تا نشكند اين صدف به سنگ همّت
هرگز نشود مراد كار تو درست
در مرحلهى بعد، خلأ روحى خود را به جاى تخيّلات شاعرانه- كه آدمى را به وصف طبيعت و اسب و شتر و كمان ابروى يار و گرما و سرما و خورشيد و ماه و ستارگان سرگرم مىسازد- با ذكر خدا و با دعاهاى اميد انگيز- كه نشأت گرفته از دل سوخته و جان گداخته است- پر مىكند.
با قطرات سرشكى كه از درون آشفتهى خدا جوى او سرچشمه گرفته است، از دل غم گرفته از دورى خانه و خانمان غبار سترده مىشود و قلب به دنبال آلهه رفته به سوى خدا باز مىگردد و به خود مىآيد و از خويشتن مىپرسد:
من كيستم؟ از كجا آمدهام؟ براى چه آمدهام؟ به كجا ره سپارم و از اين سفر چه مقصودى دارم؟
بايد كه مسافر از دعاهايى كه در اين كتاب آمده است درس زندگى و اميد بياموزد و باور كند كه نه ايجادش بيهوده بوده است و نه نزولش از عالم ملكوت؛ بلكه جهت پذيرفتن مسئوليّتهاى بيشتر و مهمترى به دنيا آمده و در راه زندگى گام نهاده است و در طىّ اين راه بايد خير خواه، نوع دوست، راست گفتار، درست كردار و فرشته خصال باشد و انسان با انس گردد؛ با همسفرانش، با فرشتگان محافظش، حتّى به پريان بين راهش، به ديدهى احترام بنگرد و با حيواناتى كه در اختيار دارد سخت نگيرد و حقشناسى خود را- نه فقط از آنها بلكه حتّى از زمينى كه به روى آن فرود آمده و غذا خورده و نشسته و عبادت و استراحت كرده است- اعلام دارد.
در عين حال، آيينهاى مذهبى و آداب شخصى (مانند خوردن، آشاميدن، لباس پوشيدن، آرايش كردن، لوازم آسايش و ايمنى برداشتن) و تكاليف
اجتماعى (چون حفظ حقوق زن و فرزند و خانه و خانمان و هم سفران و مهرورزى و اذيّت نكردن آنان و نيازردن اجسام لطيف و أغنام و أحشام و مركب و زمين)، نبايد از نظر مسافر دور بماند.
به راستى اگر انسانى چنين باشد، همواره برق خوش بختى كه از درونش مىدرخشد سينهى تيرگىها و سيهروزىها را خواهد شكافت و راه را بر او واضح و او را از گم راه شدن ايمن خواهد ساخت. آن وقت است كه دعايش رشتهى انديشهى رهايى از تعلّقات مادّى را با تار و پود وجودش پيچ و تاب مىدهد و ناخن احساس لطيف خداجويى تار دلش را به لرزه مىاندازد و نغمههايش دلربا و گامهايش استوار و قلبش اميدوار مىگردد.
اميد او سدهاى موانع را در هم شكسته راه را هموار مىگرداند و زمينهها را آماده و استعدادها را بارور مىسازد. آن وقت است كه با چپاولگران و نيرنگ بازان به ستيز برخاسته در بارهى خويش، حسابگر و زيرك و آگاه و مؤمن و به راه محبوبى كه در طلب او مىسوزد معتقد مىگردد.
افسردگان به عالم بالا نمىرسند
اين آبهاى مرده به دريا نمىرسند
آئينه كى به چهرهى شبنم فشان رسد؟
چون آب ايستاده به آب روان رسد؟
اين اثر ارزشمند از دوران حيات مؤلّف تا كنون مورد توجّه و عنايت عموم دانشمندان بزرگ اسلام بوده و از منابع محدّثان برجسته و گران قدرى از قبيل علّامهى مجلسى (در بهار الأنوار) و علّامه شيخ حرّ عاملى (در وسائل الشّيعه) و حاج ميرزا حسين نورى (در مستدرك الوسايل) قرار گرفته و نيز فقهاى بزرگى همچون صاحب جواهر و شهيد ثانى و پزشكان قديمى چون مؤلّف تحفهى حكيم مؤمن به آراى مؤلّف آن به ديدهى اهمّيّت نگريسته و به آن استنادها جسته و گاه بعضى از نظريّات او را به بحث و بررسى كشيدهاند.
اميد است ترجمهى اين كتاب نيز براى پارسى زبانان وسيلهى كسب معرفت و سير در طريق حق شود و براى صاحب دلان، مونس غربت و مايهى پند و عبرت گردد؛ چه مؤلّف گران قدر آن، سيّد ابن طاوس، توانسته است با