بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 598

نگهداريد ...»

نيز مى‌فرمايد:

وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ‌[1].

«و خويشاوندان نزديك خود را انذار ده.»

و مى‌فرمايد:

وَالَّذِينَ آمَنُوا مِن بَعْدُ وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولئِكَ مِنكُمْ وأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى‌بِبَعْضٍ‌...[2].

«و كسانى كه بعداً ايمان آوردند و هجرت كردند وبا شما جهاد نمودند، از شما هستند؛ وخويشاوندان نسبت به يكديگر، دراحكامى كه خدا مقرّر داشته، سزاوارترند ....»

بدين ترتيب در مورد كسى كه بر او ولايت دارى مانند همسر، فرزندان؛ طايفه وخويشاوندان، وجوب، مؤكّد مى‌شود و اگر توكار فرما يا مدير يا استاد و در نتيجه صاحب نفوذ باشى، بايد براى انجام اين فريضه از موقعيّت خود استفاده كنى.

شرايط امر به معروف و نهى از منكر

فقها براى نهى از منكر، بلكه براى امر به معروف نيز، چهار شرط را ذكر كرده‌اند:

اوّل- اينكه خود امر و نهى كننده بداند كه معروف كدام است و منكر چيست تا از اشتباه در امان بماند.

دوّم- اينكه احتمال بدهد كه امر و نهى او تأثير مى‌گذارد، پس اگر بداند كه هيچ تأثير وفايده‌اى ندارد وجوب از او ساقط مى‌شود.

سوم- اينكه فاعل منكر و تارك معروف اصرار بر عمل خود داشته باشد امّا اگر نشانه اصلاح در او ديده شود وجوب اندرز ساقطمى‌گردد.

چهارم- اينكه در نهى و امر مفسده‌اى نباشد، پس اگر گمان كند ضرر جانى يا مالى متوجّه او يا يكى از مسلمين مى‌شود؛ ضررى كه‌باعث مشقّت مى‌گردد، وجوب امر به معروف و نهى از منكر ساقط مى‌شود.

اكنون جزئيات اين چهار شرط را بيان مى‌كنيم:

[1]سوره شعرا، آيه 214.

[2]سوره انفال، آيه 75.


صفحه 599

1- براى توضيح شرط اوّل فروع ذيل بيان مى‌گردد:

الف- شناخت منكر و معروف گاهى از طريق علم پيدا كردن خود شخص است و گاهى هم از طريق پيروى از عالم ديگر حاصل‌مى‌شود. بنابراين اگر فقها در حرمت چيزى اختلاف داشته باشند، كسى كه معتقد به حرمت باشد، نهى مى‌كند امّا كسى كه قايل به‌حرمت نيست، نهى كردن بر او واجب نيست.

ب- اگر مرتكب منكر، جاهل به حكم حرمت باشد، ارشاد و آگاه نمودن او واجب است، امّا اگر جاهل به موضوع حرمت باشدمثل اينكه بداند خون نجس است ولى نداند كه لباسش به خون آلوده شده باشد، ظاهر اين است كه آگاه كردن او واجب نيست، مگراينكه منكر از امورى باشد كه بدانيم شرع مقدّس جلوگيرى از آن را به هر ترتيب ممكن لازم وضرورى مى‌داند مانند امورى كه مربوطبه حفظ جان و عفّت مى‌شود.

2- امّا شرط دوّم يعنى احتمال تأثير، به نظر مى‌رسد، مورد اجماع همه فقها بوده، و اكثر نصوص هم دراين رابطه اطلاق دارد:

الف- احتياط اين است كه نهى از منكر كند هر چند قبول و تأثير را احتمال ندهد و شايد حكمت نهى، دراين صورت اين باشد كه‌خود نهى، نوعى مجازات براى مرتكبين محرّمات است.

ب- ظاهر اين است كه مراتبى از نهى حتّى در صورت عدم تأثير واجب است مانند انكاربه قلب و دورى از گنهكاران و حضور نيافتن در مجالس و محافل آنان.

3- امّا نسبت به شرط سوم (اصرار بر گناه) بايد گفت:

الف- براى اينكه وجوب امر و نهى از تو ساقط شود بايد مطمئن شوى كه فاعل منكر يا تارك معروف، گناه را ترك كرده است، امّا گمانِ تنها در سقوط وجوب كفايت نمى‌كند.

ب- نشانه معتبر شرعى براى حصول اطمينان كفايت مى‌كند مانند بيّنه (شهادت دو نفر عادل) و اظهار ندامت و توبه وهر چيزى كه در عرف موجب اطمينان مى‌شود.

4- امّا در مورد شرط چهارم يعنى اينكه امر و نهى مفسده نداشته باشد:

الف- ضررى كه به موجب آن حكم شرعى ساقط مى‌شود ضرر زياد است به گونه‌اى كه تحمّل آن باعث حرج و مشقّت شود مانندخوف بر جان، مال، ناموس خود و يا ديگران، امّا ضررهاى اندكى كه معمولًا مردم براى رسيدن به اهداف خود، تن به تحمّل آن‌مى‌دهند، در هيچ حكمى از احكام دين موجب سقوط تكليف نمى‌شود.

ب- حرج و مشقّتى موجب سقوط تكليف است كه معمولًا عقلا براى رسيدن به اهداف خود، متحمّل آن نمى‌شوند، اين حرج ومشقّت معمولًا امورى هستند كه تحمّل آن‌ها دشوار است، و هر انسانى به خويشتن آگاه است و توانايى‌هاى مردم هم در تحمّل‌دشواريها، مختلف و


صفحه 600

متفاوت مى‌باشد، پس معيار، حرج و مشقّت شخصى است.

ج- در خوف ضرر، خوف عقلايى معيار است و لذا به وسوسه‌ها اعتنا نمى‌شود، چنانكه براى سقوط تكليف، واجب نيست كه‌انسان به وجود ضرر كاملًا اطمينان پيدا كند.

د- هنگامى كه خطرى، اسلام و مسلمين را تهديد كند مانند ظهور بدعتها و گسترش مفاسدى كه اصل بقاى دين را در معرض تهديدقرار مى‌دهد و خوف بر جان مسلمانان و مانند آن، دراين صورت مبارزه با منكر، يكنوع جهاد في سبيل اللَّه خواهد بود و در وجوب آن‌هيچ يك از شرايطى كه ذكر شد، اعتبار ندارد و بايد احكام جهاد بر آن جارى شود.

مراتب و مراحل انكار و نهى از منكر

1- انكار و نهى از منكر داراى سه مرتبه است: انكار به قلب، انكار به زبان وانكار به دست، و هر كدام از اين مراتب موقعيّت وشرايط خاص خود را دارد كه شخص مؤمن، با حكمت و درايت آنها را تشخيص مى‌دهد و وظيفه خود را متناسب با آن ايفا مى‌كند.

2- انكار به قلب از بيزارى جستن از منكر و ناخوشنودى از ارتكاب آن آغاز مى‌شود، و به تدريج به اظهار خشم و نشان دادن چهره غضبناك مى‌انجامد، زيرا پيامبر خدا ما را دستور داده است كه گنهكاران را با چهره‌عبوس و گرفته ملاقات كنيم، ونهايتاً در دورى جستن‌از مجالس ومحافل‌منكر، واز مرتكبين‌آن تجلّى مى‌يابد.

برائت از منكر از حقايق و شرايط اصلى ايمان است و در همه شرايط، به طور مطلق واجب است، امّا جلوه‌هاى اين برائت از قبيل‌تغيير چهره ودورى كردن از معصيت‌كاران، تابع شرايطى است كه ذكر گرديد وبستگى به حكمتى دارد كه ان شاء اللَّه درباره آن سخن‌خواهيم گفت.

3- اعراض از ستمگران و ترك مراودت با آنها و اجتناب از گنهكاران ومجالس آنان، واجب است در صورتيكه تأثير در اصلاح‌آنان داشته باشد، امّا اگر اعراض از آنان باعث گمراهى و كورى وطغيان بيشتر آنها گردد و در اختلاط و معاشرت با آنان، گمان اصلاح‌برود، حكمت ايجاب مى‌كند كه تعامل و ارتباط با آنان برقرار بماند.

4- مرتبه دوم نفى منكر به واسطه درخواست مؤكّد است كه به واسطه زبان اظهار مى‌شود، وآن اعمّ از لفظ (سخن‌گفتن)، نوشته، اشاره و مانند آن است و ضابطه آن اين است كه امر و نهى ناميده شود.

5- فقها گفته‌اند لازم است در ابلاغ حكم شرع، از مرحله آسانتر وملايمتر آغاز شودو به تدريج ادامه يابد، پس اگر اشاره كافى باشد، لازم نيست سخن بگويد، و اگر سخن ملايم ونيكو كافى باشد، تند و خشن نگويد، واگر منع زبانى كفايت كند نبايد دست دراز كند و


صفحه 601

هكذا ... واحوط رعايت حكمت است، ولى امر و نهى به طور مطلق جايز است مگراينكه موجب حرام ديگرى شود از قبيل اهانت ناروا به مؤمن، و يا باعث زيان وفساد گردد.

6- فقها اجازه داده‌اند كه اگر انكار با زبان، خطاكار را از گناه بازنداشت، از زور در مقابل او استفاده شود با رعايت مراتب آسانتروآسانتر، پس در ابتدا بين او و بين منكر حايل شود، مثل گرفتن دست او از جام شراب يا از كتك زدن ناروا و اگر حايل شدن، كفايت‌نكرد، به شكستن ابزار منكر (ريختن شراب و شكستن وسايل قمار) اقدام كند، و اگر باز هم اصلاح نشد به اندازه نياز، به‌زدن او اقدام نمايد ولى احتياط مقتضى است كه در همه اين موارد، و براى تعيين مقدار واجب در هر زمان و مكانى، به فقيه مراجعه‌شود و خود اشخاص به طور مستقيم به اين مرتبه (استفاده از زور) مبادرت نكنند تا از فتنه پرهيز شود و نظم و امنيّت درجامعه حفظ گردد.

7- اگر منكر از فواحش و گناهان كبيره باشد مانند قتل نفس محترمه، و تجاوز جنسى، وتجاوز بر مؤمنين، ظاهر اين است كه برهر مسلمانى واجب است كه به انكار از راه زور مبادرت كند هر چند كه به شكستن بعضى از حرمتها بينجامد مانند وارد شدن به خانه‌متجاوز يا تجسّس درباره او و مانند آن. البتّه همه اينها در صورتى است كه بترسد اگر اقدام نكند، آن جرم انجام خواهد شد.

8- اگر گنهكار حتّى با زدن هم دست از ارتكاب جرم برندارد و تنها راه براى منع او، زخمى كردن يا كشتن او باشد، فقها گفته‌اندكه بايد از حاكم شرع اجازه گرفته شود و اين سخن درستى است كه تفصيل داده خواهد شد ولى‌اگر جرم، بزرگ باشد و اجازه گرفتن هم‌امكان نداشته باشد، بايد اقدام شود با رعايت اهمّ و مهمّ به ترتيبى كه در مورد قتل و تجاوز گفته شد.

9- براى فقيه عادل جايز است كه متصدّى امر و نهى باشد در همه مراتب آن و حدود شرعى را اجرا نمايد در صورتى كه شرايطعينى وعملى آن آماده باشد مانند تبعيّت و مساعدت مؤمنين با او وامنيّت داشتن از سلاطين جور و فتنه‌هاى زمان و همچنين براى كسى‌كه از طرف فقيه اجازه دارد، در حدود اجازه خود مى‌تواند امر به معروف و نهى از منكر و حدود شرعى را برپا دارد.

10- كسى كه از طرف فرمانرواى ستمگر عهده‌دار سلطه و مقامى است، نمى‌تواند حدود را جارى كند مگر با اجازه فقيه عادل، واگر براى اين كار مجبور شود بايد به كمترين مقدار آن اكتفا كند، و اگر حاكم ستمگر او را به كشتن بى‌گناهان مجبور نمايد نبايد اطاعت‌كند هر چند كه اين نافرمانى به كشته شدن خودش منجر شود، زيرا «لا تقيّة في‌الدّماء»؛ يعنى «در تجاوز بر جان وخون‌مردم، تقيّه روا نيست.»


صفحه 602

آداب امر به معروف و نهى از منكر

1- برجسته‌ترين حقايق دعوت به سوى خدا، اين است كه دعوتگر آراسته باشد به صفات پرهيزكاران، و فرمانبردارى از پيامبران‌الهى در عمل به اطاعت از خدا، پيش از آنكه ديگران را به اطاعت امر كند، ودورى كردن از گناه، پيش از آنكه ديگران را از آن نهى‌نمايد.

2- از آنجا كه خداوند ما را به همكارى در نيكو كارى و تقوا امر كرده است، و امر به معروف و نهى از منكر هم از والاترين مصداقهاى نيكوكارى و پرهيزكارى مى‌باشد، شخص مؤمن بايد با برادران ايمانى خود در اقامه امر به معروف و نهى از منكر همكارى‌كند و اين همكارى اثرى بسيار بزرگ و سازنده دارد، مخصوصاً در عصر حاضر كه همه دشمنان دين در قالب احزاب و نهادهاى‌منظّم، سازمان يافته، و در راه گناه و تجاوز بر ديگران با همديگر همكارى مى‌كنند.

3- گاهى ترويج معروفها و كارهاى خير، و پاك كردن جامعه از منكرات ايجاب مى‌كند كه نهادهاى دينى از قبيل انجمن‌هاى‌تربيتى، مراكز فرهنگى و تبليغاتى تأسيس شود و بر مؤمنين است كه به اين امر اهتمام ورزند تا برادران خود را از افتادن در دام فساد وباطل دور نگهدارند.

4- ابزار تبليغ و پيام‌رسانى به حسب شرايط زمان روبه توسعه است، وامروزه دستگاههاى صوتى و تصويرى (راديو وتلوزيون) و شبكه‌هاى مطبوعاتى و خبرگزاريها و وسايل پيشرفته تبليغاتى مانند ماهواره‌ها، كامپيوتر و انترنت در سطح جهانى‌فساد پراكنى دارند و راههاى ضلالت وگمراهى را ترويج مى‌كنند. در چنين شرايطى چه خوب است مؤمنان هم همّت گمارند وبراى‌ايجاد ابزارهاى پيشرفته‌تر همكارى نمايند تا از اين طريق فضيلتها را نشر دهند و پيامهاى الهى را به بشريت برسانند.

5- از آنجا كه كفّار و اهل فسق و فساد از ابزارهاى علمى پيشرفته استفاده مى‌كنندو به بررسى‌ها و مطالعات روانشناسى، تربيتى وجامعه‌شناسى مى‌پردازند و از اين شيوه‌ها براى نشر افكار خود بهره مى‌گيرند، برحوزه‌هاى علميّه است كه براى همراهى با زمان و مقاومت در برابر فساد و گمراهى، برنامه‌هاى درسى و آموزشى خود را تكامل‌ببخشند. بدين ترتيب، شايسته است علماى اعلام و اصحاب انديشه براى تربيت مبلّغان و دعوتگران تلاش نمايند، به گونه‌اى كه آنان‌براى انجام امر به معروف و نهى از منكر به بهترين وجه و با بهترين شيوه، شايستگى پيدا كنند تا اين سخن خداوند تحقّق يابد:

ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ...[1].

[1]سوره نحل، آيه 125.


صفحه 603

«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما ...»

بدون شك شيوه‌هاى درست آموزشى بهترين وسيله‌اى است كه به دانش پژوه، حكمت مى‌آموزد و او را با مقتضيات زمان و مكان‌آشنا مى‌گرداند. وبهترين ابزار هدايت هم كلام خداوند، و سنّت پيامبر واهل‌بيت اوعليهم السلام، است و بر مبلّغان است كه از نور قرآن وروايات روشنائى بگيرند و از آنها با كمال جدّيت و اهتمام بهره ببرند، نصوص الهى را حفظ كنند، در آنها تدبّر و تأمّل نمايند، و آنهارا محور سخنان خود قرار دهند و «حوادث واقعه» را در پرتو آنها تفسير نمايند، واللَّه المستعان.


صفحه 604

فصل چهارم- جهاد نفس‌

جهاد نفس يا مبارزه با نفس، اوّلين و برترين جهاد و از برجسته‌ترين واجبات الهى و با ثواب‌ترين آنها در نزد خداوند متعال‌است. و دين مبين اسلام ما را به جهاد با نفس، سخت سفارش كرده است. و در قرآن مجيد آمده است:

وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ‌[1].

«كسى كه جهاد كند براى خود جهاد مى‌كند چرا كه خداوند از همه جهانيان بى‌نياز است.»

آيه فوق را به مبارزه با نفس تفسير كرده‌اند.

در روايات اسلامى هم احاديث زيادى در تشويق به اين نوع از جهاد وارد شده است كه برخى از آنها را يادآور مى‌شويم:

1- امام كاظم‌عليه السلام در يك روايت طولانى به هشام فرمود:

«عليك بالاعتصام بربّك والتوكّل عليه، و جاهد نفسك لتردّها عن هواها؛ فإنّه واجب عليك كجهاد عدوّك‌

». «بر تو است كه به پروردگارت تمسّك بجوئى و بر او توكّل نمائى. با نفس خويش مبارزه كن تا آن را از هوايش بازگردانى، زيرامبارزه با نفس مانند جهاد با دشمن بر تو واجب است.»

هشام گفت: با كدام يك از دشمنان، جهاد واجب‌تر است؟ امام فرمود:

«أقربهم إليك، وأعداهم لك، وأضرّهم بك، وأعظمهم لك عداوة، وأخفاهم لك شخصاً مع دنوّه منك، و من يحرّض أعداءك عليك وهو ابليس الموكّل‌بوسواس القلب، فلتشتدّ عداوتك له، ولا يكوننّ اصبر على مجاهدتك لهلكتك منك على صبرك لمجاهدته؛ فإنّه أضعف منك ركناً في قوّته، وأقلّ منك ضرراً في‌كثرة شره، إذا أنت اعتصمت باللَّه، ومن اعتصم باللَّه فقد هُدي إلى صراط مستقيم‌

»[2].

«نزديكترين آنها به تو، دشمن‌ترين آنها به تو، زيان بارترين آنها به تو، كينه توزترين آنها به تو، نهان‌ترين آنها عليرغم نزديك‌بودنش به تو، و بالاخره كسى كه ساير دشمنانت را بر ضدّ تو تحريك مى‌كند و او ابليس است كه به دلها وسوسه مى‌افكند. پس بايد دشمنى‌تو با ابليس شدّت يابد. و مباد كه ابليس در

[1]سوره عنكبوت، آيه 6.

[2]مستدرك الوسائل، ج 2، كتاب الجهاد، باب 1، ابواب جهاد العدو، حديث 16.


صفحه 605

مبارزه خود براى به هلاكت رساندن تو شكيباتر از تو در مبارزه با او باشد. زيرا ابليس در عين‌قوّت و قدرتش، از نظر پشتوانه و تكيه‌گاه، ضعيف‌تر از تو است، و با اينكه شرارت زيادى دارد، امّا ضرر و زيانش نسبت به قدرت ايمانى‌تو، كمتر است اگر تو به خداوند، اعتصام و تمسّك بجويى، و كسى كه به خدا اعتصام جسته باشد، به يقين به راه راست هدايت شده‌است.»

2- حضرت على‌عليه السلام فرمود:

«إنّ رسول اللَّه‌صلى الله عليه وآله بعث سرية، فلمّا رجعوا قال: مرحباً بقوم قضوا الجهاد الأصغر وبقي عليهم الجهاد الأكبر. فقيل: يا رسول اللَّه، وما الجهاد الأكبر؟ قال: جهاد النفس»

[1].

«پيامبر خداصلى الله عليه وآله سَرِيّه‌اى‌[2]را براى جهاد اعزام نمود، وقتى آنان برگشتند، حضرت فرمود: آفرين به مردمى كه جهاد اصغر رابه انجام رساندند امّا جهاد اكبر بر عهده آنان باقى مانده است. گفتند: يا رسول اللَّه! جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس.»

3- مردى به نام «مجاشع» بر رسول خداصلى الله عليه وآله وارد شد و گفت: اى رسول خدا! راه شناخت حق چيست؟ حضرت فرمود:

«معرفة النفس».

«شناخت نفس.»

پس گفت: اى رسول خدا! راه همراهى با حق چيست؟ حضرت فرمود:

«مخالفة النفس».

«مخالفت با نفس.»

پس گفت: اى رسول خدا! راه رسيدن به رضاى حق چيست؟ حضرت فرمود:

«سخط النفس».

«ناخشنودى نفس.»

پس گفت: اى رسول‌خدا! راه وصل به حق چيست؟ حضرت فرمود:

«هجرة النفس».آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، احكام عبادات - قم، چاپ: دوم، 1381.

هجران و بريدن از نفس.»

پس گفت: اى رسول‌خدا! راه اطاعت از حق چيست؟ حضرت فرمود:

«عصيان النفس».

«عصيان بر نفس.»

[1]مستدرك الوسائل، ج 2، كتاب الجهاد، ابواب جهاد العدو، ص 270، حديث 1.

[2]در تاريخ اسلام (سَريّه) به جنگى گفته مى‌شود كه حضرت رسول‌صلى الله عليه وآله شخصاً در آن شركت نداشته و يكى از اصحاب را به فرماندهى سپاهيان تعيين مى‌نموده‌اند.