كلى دانند و بلذت وصال (خود رسند[1]) و بدرد (هجر[2]) و فراق بند گردند (لكن[3]) شهود بعضى از خواص در مرآت افعال بود و (قصود[4]) اخص مطالع صفات و فناء وجود[5]خلاصه اخص سبحات انوار ذات. و چون حقيقت محبت امرى روحانيست حصول آن ذوقى (و[6]) وجدانى باشد و ذايق حقيقت آن هرچند اكمل و (اصفه[7]) بود اسرار اين صفت او را اتم و علا بود. پس حقيقت اين- باصالت- ذات واجب را بود- عز شانه- و به تبعيت ممكن را الامثل (فالامثل چه[8]) حقيقت محبت اخص احكام سلطنت مريد است (و[9]) ارادت (صفتى[10]) بذات قديم قايم، و وجود آن بدوام ذات دايم، و خواست همه ازين اصل خاست، و عنايتخ خ يُحِبُّهُمْ[11]مفتاح در دولت خانهخ خ يُحِبُّونَهُ[12]آمد و حديث قدسى (كه[13]) الاطال شوق الابرار الى لقائى و انى اليهم لاشد شوقا تنبيه است بر محبت ذاتى واجب مظاهر ممكنات را؛ اما محبت خلق حضرت صمديت را اگرچه جمعى از قصور نظر انكار آن روا داشتهاند اما نزد اهل كشف و تحقيق (تحقق[14]) مقام محبت اشرف صفات و اتم كمالات بنده است و چون اطلاق اين اسم در نص كلام وارد[15]و بدليل عقلى و كشفى ثابت است كه محبت ثمره معرفت است و هركه را معرفت به ذات معروف بيشتر محبت او كاملتر. و اسباب محبت پنج است اول محبت نفس و بقا و كمال (آن دوم[16]) محبت محسن سيم محبت صاحب كمال چهارم محبت جميل پنجم محبت (حاصله از[17]) تعارف روحانى.
[1]- خرسند.
[2]- هجران.
[3]- و ليكن.
[4]- مقصود.
[5]- و.
[6]- ندارد.
[7]- اصفى.
[8]- فا الامثل وجه.
[9]- ندارد.
[10]- حقيقى( حقيقتى).
[11](*)- المائدة/ 54.
[12](*)- المائدة/ 54.
[13]- ندارد.
[14]- بحقيقت.
[15]- است.
[16]- دويم.
[17]- صاصله.
اول محبت نفس و اين بضرورت معلوم است كه جميع افراد و اشخاص بشرى طالب (لقاء خوداند[1]) و اهتمام همه در جذب منافع و دفع مضار بجهت ابقاء وجود است. پس چون محبت وجود جبلّى انسانست محبت موجد وجود كه اصل وجود است و (مظهر[2]) آن، بطريق اولى (دوم[3]) محبت محسن است چون تامل (كند[4]) كه احسان محسن بواسطه تقلب احوال است كه بتقلب شؤن الهى و تصاريف تسخيرات اسباب ربانى باعثه علمى قطعى برلوح سر محسن ثبت مىفرمايد كه سعادت او در (ايصال[5]) نتايج احسانست بمحسن اليه و محسن را در (ايصال احسان چنان مضطر[6]) مىگرداند كه نتواند كه فرماند پس جناب آن حضرت بمحبت اولى سيم محبت صاحب كمال است چون شخصى كه بصفتى از اوصاف كماليه موصوف است از علم و (سخا[7]) و تقوى و غيره آن صفت كمال موجب محبت مى گردد. حضرتى كه منبع جميع كمالات است، و مجموع مكارم اخلاق (و محامد اوصاف[8]) رشحهاى از فيض كمال آن ذات است بمحبت اولى. چهارم محبت جميل است چون جمال عاريتى- كه در حقيقت جز (عكسى[9]) و خيالى[10]نيست كه از (پس[11]) پرده قاذورات و حاجز نجاسات مىتابد و مع ذلك در هر آنى و زمانى بحدوث اندك عارضهاى (تغير[12]) مىپذيرد- فى ذاته محبوب است پس ذات جميلى كه جمال (جميع[13]) ممكنات عكسى از عكوس انوار جمال اوست بمحبت اولى پنجم محبت ناشيه از نتايج تعارف روحانى چون اين (معنى[14]) موجب محبت مىگردد
[1]- بقاى وجودند.
[2]- مضر.
[3]- دويم.
[4]- كنند.
[5]- اتصال.
[6]- اتصال احسان چنا مظطر.
[7]- سخاوت.
[8]- ندارد.
[9]- عكس.
[10]- بيش.
[11]- ندارد.
[12]- تغيير.
[13]- ندارد.
[14]- معانى.
مقدرى كه در ازل (تقدير[1]) ارتباط اين اسباب فرمود بىعلتى و استحقاقى هر آينه بمحبت اولى.
[جلوه محبت]
اى عزيز چون ازين مقدمات ثبوت رابطه محبت ميان بنده و حق به دلايل (نقلى و عقلى[2]) مبرهن گشت و معلوم شد كه حقيقت محبت عبارت است از ميل (نفس[3]) بملايم بدانكه محبت ذات متعاليه (عزشانه[4]) بنده را ازين روى محالست و اين نوع اعتقاد سيرت جهال[5]بلكه محبت (حضرت صمديت[6]) بنده را عبارت است از تجلى نفحات الطاف ربانى كه از مهب بوادى عنايت بواسطه تلاطم امواج درياى ارادت كه برزخ غيب و شهادت و از اصول ايجاد اكوان و مفاتيح غيب اعيانست منبعث مىگردد و با مظاهر (طاهره[7]) و مجالى زاكيه كه قوابل آثار قدسى و حوامل (اسرار[8]) غيبىاند تعلق (مىگيرد[9]) و مراياى بواطن مستعدان قبول فيض (جمالى[10]) را از (كدورت[11]) آثار (محال[12]) جسمانى و ظلمات غبار شهوات نفسانى پاك مىگرداند و بواسطه رفع حجاب علايق و عوايق و دفع عذاب قواطع و موانع به بساط قرب ميرساند و جانهاى متعطشان زلال وصال را در مقام شهود، لذت روح و انس مىچشاند و محبت بنده حضرت صمديت را[13]عبارت است از انجذاب سرسالك مشتاق بتحصيل اين معانى كه منشاء سعادات طالبان و منبع كمالات راغبان است و ميل باطن طالب بدرك نتايج اين حقايق كه جمال حال او از (زيوان[14]) عارى و بسبب فقد اين دولت بسته بند مذلت و خوارى
[1]- ترتيب.
[2]- عقلى و نقلى
[3]- ندارد.
[4]- ندارد.
[5]- است.
[6]- حق.
[7]- ندارد.
[8]- آثار.
[9]- مىگردد.
[10]- رحمانى.
[11]- كدورات.
[12]- مخالفات.
[13]- عز شأنه.
[14]- زيور آن.
است و اين ميل (و[1]) انجذاب كه آن را محبت خوانند برچهار برج جمال مى نمايد و در چهار مرتبه بظهور مىآيد[2]خاص و عام (و اخص[3]) و اعم. اخص آنست كه طلوع آن نتيجه مطالعه روح قدسى بود تجليات جمال ذاتى را در عالم جبروت و اين مقام صديقانست. و خاص آنكه بروز آن بواسطه مكاشفه قلبى بود حقايق جمال صفاتى را در عالم ملكوت و اين مقام مقربان است. و عام آنكه ظهور آن بسبب ملاحظه نفس بود خصايص جمال افعال را در عالم غيب و مثال و اين مقام سالكان است. و اعم آنكه صدور آن از راه (مشاهد[4]) حسى بود در عالم شهادت و اين بدايت مقام طالبان است. و محبت ذاتى قابل (تغير و تبدل[5]) نيست (چه[6]) آنجا كشتى وجود محب در بحر احديت (غرقه[7]) گشته است و هستى صفات موهوم او بدرياى فنا پيوسته و در هاويه بود و نابود بربسته و از دام (نام و كام[8]) رسته (و اسماء و صفات متقابله درين حضرت رنگ وحدت گرفته[9])[10].
تا تو باشى نيك و بد آنجا بود
چون تو گم (گشتى[11]) همه (سودا[12]) بود
هركه او در آفتاب خود رسيد
تو يقين ميدان كه نيك و بد نديد
و محب جمال صفاتى از (قيدى[13]) خالى نبود زيرا كه شهود نتايج متباينه (اقتضاء[14])
[1]- ندارد
[2]- اخص و.
[3]- ندارد.
[4]- مشاهده.
[5]- تغيير و تبديل.
[6]- ندارد.
[7]- غرق.
[8]- كام و نام.
[9]- ندارد.
[10]- مثنوى.
[11]- گردى.
[12]- زيبا.
[13]- قيد.
[14]- اقتضاى.
تمايز كند و طيران همت صاحب اين مقام بمجرد صفات (لطفى دون احتظاظ[1]) بوصول آثار آن (مايل[2]) بود و جمال افعال بمعرض زوال[3]نزديكتر از جمال صفات (و محب[4]) جمال افعال بقيد اهتمام وصول آثار فيض احسان در بند (و[5]) باستكمال نتايج تصاريف (و[6]) شؤن فضل و امتنان (خرسند است[7]) و محبت اين دو فريق بحسب حصول مطلوبات و وصول مهروبات از شائبه (تحول و تغير[8]) ايمن نبود و اشارت تنزيل ربانى كهوَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ (أَصابَهُ[9]) خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ[10]شاهد اين معنيست اما جمال (آثار[11]) كه آن عكسى از اشعه انوار آفتاب جمال (احديه[12]) است كه از پس چندين هزار (حجب[13]) اسمائى و صفاتى و افعالى و آثارى بواسطه تجلى حسن صور روحانى در (مرآت[14]) قالب (تناسب[15]) ظهور كرده است و محاسن زلف و خال و (مجامل[16]) غنج و (ادلال محبوبات[17]) صورى گشته (شرك[18]) دام طالبان كمال جمال (و[19]) خواطف همم مستسقيان زلال وصال است تا ساكنان ظلمت طبيعت و طاعنان بوادى غفلت (تهيج[20]) نايره عشق مجازى را قنطره محبت حقيقى سازند و به يمن ظلال اين هماى همايون و فر اقبال اين رفرف ميمون مركب همت از ظلمت آباد ناسوتى در روح آباد فضاى لاهوتى رانند و بدام و دانه حسن و ملاحت
[1]- لطيفى بود و آن انخطاظه.
[2]- قابل.
[3]- اهتمام.
[4]- بود و محبت.
[5]- ندارد.
[6]- ندارد.
[7]- خرسنديست.
[8]- تحويل و تغيير.
[9]- اصابته.
[10](*) الحج/ 11.
[11]- آثارى.
[12]- ذات احديت.
[13]- حجاب.
[14]- مراتب.
[15]- متناسب.
[16]- محامد.
[17]- دلال محبوبان.
[18]- شراك.
[19]- ندارد.
[20]- تهتيج.
حسى و فريب و بهانه جمال و صباحت صورى كه از پس پرده نجاست و وعاى خباثت جلوهگرى (مىكند[1]) از طلب (كمال جمال حقيقى باز نمانند[2]).
در عشق روى او تو حدوث (و[3]) قدم مبين
گر (سالك[4]) رهى تو وجود (و[5]) عدم مبين
مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام
سر ازل بخوان (و[6]) تو لوح و قلم مبين
از (پرتو[7]) جمال حقيقى بسوز پاك
گم گرد در فنا و دگر بيش و كم مبين[8]
هر حسن يك رقم ز كتاب جمال او است
در دفتر جمال تو گم شو رقم مبين
[در نسبت محبوبى و مُحبّى]
اى عزيز (بدانك جمعى[9]) از روندگان راه بواسطه سبق كشوف ايشان براجتهاد در مرتبه محبوبان باشند و طايفه طالبان بسبب سبق اجتهاد (در[10]) درجه محبان و نسبت (محبى[11]) و محبوبى از لوازم و عوارض ذات محبت است و حقيقت محبت در عين ذات خود از تقيد و تنزه مبرا و منزه (و[12]) سريان فيض او بهمه محبوبان و اصل و آثار فيض او همه محبانرا شامل. اگر آفتاب محبت از فلك عنايت برصحراى وجود نتافتى (هيچ محب در باديه ذل طلب عز سايه هماى وصل نيافتى[13]) و اگر سريان آثار محبت (مراياء[14]) قوابل محبى و محبوبى را شامل
[1]- مىكرد.
[2]- جمال كمال حقيقى باز مانند. شعر:
[3]- ندارد.
[4]- سالكى.
[5]- ندارد.
[6]- ندارد.
[7]- پرتوى.
[8](*) در نسخه دوم اين بيت پس از بيت اول قرار گرفته.
[9]- بدانكه بعضى.
[10]- بركشوف.
[11]- محبى.
[12]- از.
[13]- ندارد.
[14]- مراياى.
نبودى اشعه شموس جمال حقيقى از اوج عز محبوبى در حضيض (ذل[1]) محبى كى رخ نمودى چون بدلايل عقلى معلوم است كه عز و افتخار شعار محبوبست و ذل و افتقار دثار محب و اين دو صفت (متضاداناند[2]) و اجتماع ضدين محال مگر در حقيقتى كه جامع اضداد بود و آن محبت است چه اگر سطوت خواطف بروق محبت كسوت مستعار از سر محبى و محبوبى برنكشيدى هيچ محب در بزم اتصال شربت وصال نچشيدى و ازينجاست كه اهل كشف در (محب[3]) بوئى از محبوبى (شنوند و در محبوب[4]) رنگى از حقيقت محبى بينند و نسبت محبى و محبوبى امرى (متهم[5]) دانند زيرا چه هيچ محب قدم نياز در باديه محبت نتواند نهاد الا بواسطه[6]جذب محبوب- صورة او معنا- و هيچ محبوب علم ناز در ميدان عز بر (نداشت[7]) الا بواسطه تعلق محبت محب علما و عينا. پس بحقيقت هرمحبوبى محب بود و هر محبى محبوب باشد و اين (معانى[8]) از غرايب اسرار محبت است. باز چون آفتاب محبت (از برج[9]) وحدت بتابد ظلال (نسب[10]) و اضافات (سوى[11]) عدم شتابد عارف محب و (محبوب[12]) و محبت را جز يك حقيقت (نيابد[13]).
تو مرا (مونس[14]) روان بودى
ليك از چشم (سر[15]) نهان بودى
از تو مىيافتم خبر (بگمان[16])
چون شدم (بىخبر[17]) عيان بودى
من خود اندر حجاب خود بودم
ورنه با من تو در ميان بودى
جانم اندر (جهان تو را[18]) مىجست
تو خود اندر ميان جان بودى
[1]- ذات.
[2]- متضادند.
[3]- محبى.
[4]- شمند و در محبوبى.
[5]- بينهم.
[6]- تعلق.
[7]- نتواند افراشت.
[8]- معنى.
[9]- بروج.
[10]- نسبت.
[11]- به سوى.
[12]- محبوبى.
[13]- نبيند.: مثنوى
[14]- مونسى.
[15]- من.
[16]- پنهان.
[17]- باخبر.
[18]- تراهمى.
[مراتب و صفات محبت]
اى عزيز بدانك بعضى از اهل عرفان اصول و مراتب و صفات محبت را (باعتبارات[1]) ذكر كنند چون صبابه و شوق و رمقه و ومقه و ود و خلت (و حب و توقان[2]) و عشق و هوى و غيره اول آن لحظه و رمقه است و آن ماده محبت و اصل مودت است و بعضى آنرا از مراتب محبت شمرند و نچنانست زيرا كه لحظه و رمقه محبت را (بمثابت[3]) نطفه است آدمى را (چنانك[4]) نطفه را آدمى نخوانند همچنان (رمقه و لحظه[5]) را محبت نگويند مرتبه (دوم[6]) ومقه است و آن ميل نفس است بجهت تتبع كيفيت آنچه قوة مدركه را از راه (حس[7]) حاصل گشت[8]سيم هوى است و آن اول سقوط مودت و بداية ظهور محبت است و اين صفت از مراتب عين محبت است مرتبه چهارم ود است و آن اثبات آن سريست كه از سقوط هوى در باطن محب (حاصل شد[9]) پنجم خلت است و آن (اشتباك[10]) مودت و تخلل محبت است در (خلا[11]) قواى روحانى محب[12]ششم حب است و آن تخلص سر (محب[13]) است از تعلق (بغير[14]) محبوب و تصفيه آئينه دل از عكس نقش ما سوى المطلوب[15]هفتم عشق است و آن افراط محبت است و ازين جهت لفظ عشق را بر حضرت صمديت اطلاق نكنند چه در آن حضرت افراط و تفريط را مجال نيست و اشتقاق عشق از عشقه است. و (آن[16]) گياهيست كه بر درخت پيچد و درحت را (بىبروزرد[17]) و خشك گرداند[18]همچنين عشق درخت وجود
[1]- باعتبار.
[2]- و توقان و حب.
[3]- بمشابه.
[4]- و چنانچه.
[5]- لحظه و رمقه.
[6]- دويم.
[7]- قواى جسمى.
[8]- مرتبه.
[9]- ظاهر شود مرتبه.
[10]- استباك.
[11]- خلال.
[12]- مرتبه.
[13]- محبت.
[14]- غير.
[15]- مرتبه.
[16]- عشقه.
[17]- پى برد.
[18]- و زرد ميگرداند.