عاشق را در تجلى جمال معشوق محو گرداند تا چون ذلت (عاشقى[1]) برخيزد[2]همه معشوق ماند و عاشق مسكين را از آستانه[3]نياز در مسند ناز نشاند و اين نهايت مراتب محبت است و شوق و صبابه و توقان و (جوى[4]) و اشجان و غيره همه از عوارض و لوازم محبتاند نه نفس محبت (و چون برق[5]) و وجد (و ذوق[6]) و شرب و رى و سكر از مقامات و عوارض و لوازم محبتاند بحقيقت هريك اشارتى كرده شود و بجهت (تعريف[7]) و تفهيم ايمائى كرده آيد.
اى عزيز بدانكه برق نوباوه حدايق عالم غيب است كه از بوادى كرم بواسطه سابقه عنايت بجانهاى مستعدان كمالات روحانى ميرسد و در حقايق ناسوتى معقب وجد مىگردد و وجد عبارت است از واردى غيبى كه بواطن طالبانرا باميد حصول آثار بروق عنايت و خوف فوت آن (بلذت[8]) سرور (يا[9]) نكبت (حزن[10]) متاثر مىگرداند و ذوق عبارت است از[11]مبادى تجليات افعالى و شرب نتايج آثار اواسط تجليات صفاتى. ورى نهايت آنك سجاياى عقول سالكان و مراياء قلوب عارفان از كؤوس اسرار تجليات (افعالى و عكوس انوار تجليات[12]) صفاتى (استفاضه[13]) تواند كرد و سكر عبارت است از ورود واردى مدهش كه بصولت استيلا مانع حس گردد از ادراك محسوس و (ذاهل نفس او[14]) تميز ميان مطلوب و (مرهوب[15]) و موجب فرق ميان سكر صورى و معنوى تمايز (سبب تبعيد[16]) شعاع انوار عقل است از عالم نفس و حس. چه استتار نور عقلى بواسطه غشيان ظلمت و تغير
[1]- عاشق.
[2]- و.
[3]- عبوديت و.
[4]- هوى.
[5]- چون بروق.
[6]- ندارد.
[7]- تفريق( تفريق؟).
[8]- ندارد.
[9]- و مايه.
[10]- خون.
[11]- ميل.
[12]- ندارد.
[13]- استقامت.
[14]- زو اهل نفس شود از.
[15]- مهروب.
[16]- نسبت تبعيه.
مزاج سبب سكر صوريست و انقهار آن به سبب سطوت غلبات نور شهود موجب سكر (معنو[1]) زيرا چه حقيقت نور (چنانك[2]) بورود ظلمت (ساتر[3]) مستتر مىگردد (بطلوع[4]) نور قاهر هم متوارى مىشود و محل سلطنت اين وارد در مبادى شهود بود اما چون حال (مشاهد[5]) از شائبه (تحول[6]) ايمن گردد و بطريق (تكرار و[7]) استقرار مقام سالك شود و حقيقت مشهود باستمرار (شهود[8]) انيس شاهد گردد[9]هر جزوى از (اجزاء[10]) وجود واجد بسبب حصول انس بوصول جنس باصل خود باز گردد و مجال جولان تصرفات حسى و (نفسى[11]) بشعاع نور عقل منور شود و باز تميز ميان متفرقات (محسوسات[12]) پيدا آيد و اين حال را صحو ثانى و جمع الجمع خوانند.
[شرح سرودهها]
چون اين مقدمات محقق گشت بعد ازين در شرح ابيات شروع كرده (اند[13]) بعون اللّه و حسن توفيقه.
[شربنا على ذكر الحبيب مدامة- سكرنا بها ان يخلق الكرم]
قال (رحمه[14]) اللّه:
شربنا على ذكر الحبيب مدامة
سكرنا بها[15]ان يخلق (الكرم[16])
بدان اى عزيز/ اوردنا اللّه و اياك(مصانع[17])زلال العرفان و جعلنا و اياك من اهل الايقانكه چون[18]حق جل و علا بمقتضاى جود افراد و اشخاص مراتب امكان را از ظلمت آباد نابود بصحراى وجود آورد و بعموم تجليات
[1]- معنويست.
[2]- چنان.
[3]- ساير.
[4]- و به ظهور.
[5]- مشاهده.
[6]- و نخوال.
[7]- ندارد.
[8]- ندارد.
[9]- و.
[10]- اجزاى.
[11]- نفس.
[12]- و محسوسان.
[13]- آيد.
[14]- رحمة.
[15]- من قبل.
[16]- الكريم.
[17]- ينابع( ينابيع؟).
[18]- حضرت.
رحمانى هر (كس[1]) را لايق استعداد (او[2]) امتيازى بخشيد و هر ذايقى از (ينبوع[3]) آن اختصاص ذوق (امتيازى[4]) چشيد و بخصوص تجلى (رحيح- رحيمى؟-[5]) جمعى را از نو انسان بخلعت هدايت ايمان و كرامت عنايت عرفان مشرف گردانيد و از حضيض منازل دركات و همى و علمى و (عقدى[6]) بذروه مراتب درجات ذوقى (و عينى[7]) و شهودى رسانيد و چون حصول اين كمال جز بفناء صفات اضافى (و تعين[8]) ذاتى ميسر نميشود و انخلاع از لباس ادبار هستى و (تشبثات[9]) صفات نفسى ممكن نيست الا به سطوت (شكر[10]) شرابى كه از نتايج فيض آثار ذكر محبوب حقيقى در صباح و رواح بمذاق (جان[11]) و الهان صحراى محبت و تايهان بيداء مودت ميرسد و كمال حكمت فاطر حكيم آن اقتضاء كرد كه ذوق شاربان مشارب عرفان در قدم اول از عين سلسبيلى و امتزاج زنجبيلى بود تا حرارت طرب و نار شدت طلب محرق صفات (سالك[12]) گردد (پس غله[13]) تعطش آن مستسقيان باده طلب را به شراب كافورى تسكين دهند تا بواسطه حصول برد اليقين فناء من لم يكن (و[14]) بقاى من لم يزل مشاهده افتد پس (بافاضه[15]) رحيق (ممسك[16]) واردات غيبى و مسامرات سرى مشام جان شاهدان (مشاهد[17]) جمال و قاصدان مقاصد آمال را معطر گردانند و
[1]- كسى.
[2]- ندارد.
[3]- تنوع.
[4]- امتياز.
[5]- رحمانى.
[6]- عقلى.
[7]- غيبى.
[8]- يقين.
[9]- تسييتات.
[10]- سكر.
[11]- جانهاى.
[12]- طالب.
[13]- سپس غلبه.
[14]- ندارد.
[15]- باضافه.
[16]- مسك.
[17]- مشاهده.
السنه نطق و بيان اهل جذبات را كه عرايس ابكار و (مخدرات[1]) پرده اسرارند (به مهر[2]) من عرف اللّه كل لسانه ختم كنند و اين سه مرتبه مقرون بودند (كه[3]) محبوب كه آن (مهيج[4]) نايره شوق عاشقان (و مكمل[5]) وجد واجدان و (مورت[6]) دهشت (هايمانست[7]) و مراد ازين ذكر ثمره مكاشفات سالكان و نتيجه مشاهدات عارفانست نه آنچه ميان عامه خلق متعارفست پس در مرتبه چهارم اشجار وجود كاملان مكمل كه مقربان بارگاه عنايت و مشرفان عرصه ولايتند بتلقيح هبوب نسيم نسمات روح اسرار قربت و تحقيق نفوذ (سريان[8]) انوار وحدت مثمر تكميل ناقصان امراض طبيعى و سبب تهذيب مدنسان ادناس بهيمى گردد و درين مرتبه وجود رسمى نماند چه تصحيح اين مقام بعد فناء هستى موهوم بود (به تحقق[9]) ظهور وجود حقيقى و اندراج وجود ذاكر در حقيقت مذكور. ازين جمله مفهوم گردد كه ذوق شراب زنجبيلى تحفه (ذاكران[10]) لسانى شد و كاسات شراب كافورى نصيب ارباب قلوب آمد و تجرع اقداح رحيق مختوم نزل روحانيان گشت.
اى عزيز مراد اين طايفه از (شراب[11]) قبول افراد و اعيان مراتب وجود است دوام (فيض[12]) تجليات ذاتى و صفاتى و افعالى را در منازل عالم افعال و مدارج سموصفات (و[13]) معارج علو ذات بقدر استعدادات و قابليات. تا اين معانى سبب ظهور و اظهار كمالات اسرار ملكوتى و انوار جبروتى گردد در مظاهر عنصرى و مناظر بشرى. و عياران كوى طريقت و مبارزان ميدان حقيقت اين
[1]- مخدورات.
[2]- بهر.
[3]- به ذكر.
[4]- بهيج.
[5]- بود و مكمل و مكمل.
[6]- مورث.
[7]- و هيمانست.
[8]- و شريان.
[9]- به حقيقت.
[10]- ذكر آن.
[11]- شراب.
[12]- ندارد.
[13]- ندارد.
شراب در مجلس الست از دست ساقى مشيت نوشيدند و آثار (نشوت[1]) آن شراب در (نشأت[2]) دنيوى ظاهر گشت و نشاننده خمار اين سكر در موطن (اخروى[3]) جز شربت وصال موعود نيست[4].
اى ساقى از ان مى كه دل و دين منست
بىخويشم كن كه مستى آيين منست
نفرين تو (خوشترز[5]) دعاى غيرى
زيرا كه دعاى غير نفرين منست
(قوله[6]):
لها البدر كأس و هى شمس (يديرها[7])
هلال و كم (يبدوبها[8]) اذا مزجت نجم
ضمير لها عايد به مدامة است (مبتدا[9]) است و خبر وى كاس و واو[10]هى حال راست و ضمير در يدير (ها[11]) عايد[12]به شمس. و هلال و (نجم[13]) فاعل يدير و يبدو تقدير كلام اين بود كه خ خ البدر كأس للمدامة و الحال انها شمس يديرها الهلال و كم من نجم يبدوا اذا مزجت المدامة بالماء» شبه الساقى بالهلال (لا دارته الكاس[14]) على اهل المجلس.
شايد كه مراد ناظم از اين معانى اعيان خارجى بود و شايد كه بدين عبارت حقايق نفسى خواهد. بتقدير اول مراد از بدر روح[15]محمدى بود كه مظهر آفتاب احديت و وعاى حقيقت محبت است و مراد از هلال على باشد كه (ساقى[16])
[1]- تشويق.
[2]- نشاء.
[3]- ندارد.
[4]- رباعى:
[5]- بهتر كه.
[6]- قال رحمة اللّه عليه.
[7]- بديرها.
[8]- يبدوا.
[9]- و بدر مبتدى.
[10]- و.
[11]- ندارد.
[12]- است.
[13]- انجم.
[14]- لادرارته الكاسى.
[15]- پاك.
[16]- ندارد.
كوؤس شراب محبت ذوالجلال و موصل متعطشان فيافى آمال بمورد زلال وصال اوست كه انا مدينة العلم و على بابها[1]و چنانك هلال غير بدر نيست بلكه جزوى (ازوست[2]) و سيد اوليا را با مهتر انبيا همين حكم است كه (خلقت[3]) انا و على من نور واحدة على منى و انا منه[4]و از امتزاج احكام شرايع مصطفوى و اعلام حقايق مرتضوى نجوم مشارب اذواق اعيان اولياء:[5]ظاهر شد و آنك سيد[6]در حق مهتر اصفيا فرمود كه انا و انت ابوى هذه الامة اشارت بدين معنيست زيرا كه منبع اسرار معارف توحيد و مطلع انوار معالم تحقيق اوست و حصول (كمال[7]) درجات اسرار جميع اهل كشف و شهود از ينبوع هدايت او بود و هست و خواهد بود كهانا المنذر و علىّ الهادى و بك يا على يهتدى المهتدون[8](چون[9]) اين سر برتو مكشوف شود بدانى كه طوالع انوار حقايق هرولى مقتبس از مشكوة ولاية على است و با وجود امام هادى متابعت غيرى از احوليست و به تقدير (دوم[10]) مراد از بدر روح قدسى بود كه در مرتبه اضافت مستمد حقايق اسرار جبروتى و ملكوتى مىگردد از منبع لاهوتى و در مقام
[1](*) يكى از خوانندگان نسخه دوم ما( نسخه« د») از سر ضديت با شيعه و بلكه با على( ع) كوشيده است خبر« على بابها» را در اين حديث محو كند و ديگرى نيز آنچه را او در متن محو كرده در حاشيه آورده است.
[2]- وى است.
[3]- ندارد.
[4](**) از دو خوانندهاى كه ذكر خيرشان گذشت، يكى كوشيده است تمام اين حديث« انا و ... منه» را سياه و محو كند و ديگرى نيز آنچه را او در متن سياه كرده در حاشيه آورده است!
[5](***) كلمه«:» در هر دو نسخه« ج» و« د» به وسيله خوانندگانى كه سلام فرستادن بر اوليا را حرام مىدانند سياه شده و به زحمت خوانده مىشود.
[6]- انبيا.
[7]- كمالات.
[8](****) خوانندهاى كه نمىخواسته خلفاى سهگانه از على( ع) عقب بمانند چون نسخه اى را كه ما متن قرار دادهايم مطالعه كرده در حاشيه اين حديث با خط بدى نوشته:
بغير انبيا و شيخين و عثمان.
[9]- آثار.
[10]- دويم.
خلافت نتايج و آثار آن فيض به ساكنان عالم شهادت و سايران راه سعادت مى رساند و ورود آن فيوض سبب ظهور كمالات حقايق ناسوتى و بروز حالات رغبوتى مىگردد. و از (اهل[1]) قلب مراد بود كه سر لطيفه روح انسانى[2]و مربى قواى نفسانيست و (مدبر اقداح شراب[3]) اسرار قدسى (در مجلس حقايق قواى انسى او است و چون آثار اخبار مشاهد قدسى[4]) و روايح كاسات شراب موايد انسى بواسطه تصرفات روحى و خصوصيات قلبى امتزاج يابد از آن جمله دقايق ضروب اعمال و حقايق نجوم احوال بظهور پيوندد.
تجلى جمالش را مظاهر در وجود (آرد[5])
ولى چون پرده بگشايد عدم برمظهر اندازد
[فلو لا شذاها ما اهتدينا لحانها- و لو لا سناها ما تصورها الوهم]
قال (رحمه اللّه[6]):
فلو لا شذاها (ما اهتدينا[7]) لحانها
و لولا سناها ما تصورها الوهم
(شذا[8]) رايحه طيبه است و (جان دكان[9]) مىفروش را گويند و ضمير مونث در چهار كلمه بيت عابد است بمدامة (و[10]) الوهم فاعل تصور بود و تقدير كلام اين باشد كه: «و لولا رايحة تلك المدامة ما اهتديت الى (حانها[11]) و لولا ضياؤ ها[12]ما قدر الوهم ان يتصورها من غاية لطافتها».
اى عزيز بدانك مراد از (جان[13]) مقام محبت است و از رايحه طيبه آثار انوار جمال مطلق مىخواهد كه عكوس تجليات آن جمال بر (مراياء ذرات[14]) وجود مىتابد و هر فردى از افراد عالم امكان از آثار عكوس آن جمال (كمالى[15])
[1]- هلال.
[2]- است.
[3]- مدير شراب اقداح.
[4]- ندارد.
[5]- آورد.
[6]- رحمة اللّه عليه.
[7]- ما اهتديت.
[8]- شذاها.
[9]- حان( و صحيح همين است) دوكان.
[10]- ندارد.
[11]- هانها.
[12]- و.
[13]- حان.
[14]- مراياى ذوات.
[15]- كمال.
مىيابد پس اگر سطوت تاثيرات آن جمال بر آينه نفسى و قلبى و سرى ظهور كند (حقيقى[1]) كه حاصل اين (معانى[2]) بود (حس[3]) سيرت خوانند و اگر بر ظواهر صفحات لطايف جسمانى و قوالب (جثمانى[4]) مبين گردد حسن صورت نامند چه بطون اين تجلى منتج فصاحت و ظهور آن مثمر صباحت است و لطافت حسن و جمال و ملاحت (خد[5]) و خال و چشم دل فريب و ابروى هلال مثال در صور معاشيق (برادلال[6]) از آثار عكوس آن جمالست چنانك (ناظم مىگويد[7]):
و ما ذاك الا ان بدت بمظاهر
فظنوا سواها و هى فيها تجلت
پس مراد از (جان[8]) كه منبع (روايح[9]) طيبه است جمال مطلق بود و (شدا[10]) اشارت (بحمال[11]) مقيد و المجاز قنطرة الحقيقة مىدان و اسرار تجليات جمالى بر (مجالى[12]) الواح وجود مىخوان و در سير (منازل[13]) حقيقت باقدام سعى مى كوش و طلعت جمال مخدرات غيبى از ديده وهم هر نااهل مىپوش.
اين سرنه زهر سرى توان يافت
تا نور يقين (كرا[14]) نهادند
هركس كه بصورت آدمى شد
خاصيت آدمش (ندانند[15])
قال رحمة اللّه[16]:
و ان ذكرت فى الحى اصبح اهله
نشاوى و لا عار عليهم و لا اثم
ضمير مونث (در ذكرت[17]) عايد است بمدامه و ضمير اهله عايد بحى و نشوة
[1]- حقيقتى.
[2]- معنى.
[3]- حسن.
[4]- انسانى.
[5]- خط.
[6]- پر از دلال.
[7]- دويد. بيت:
[8]- حان.
[9]- روايحه.
[10]- شذاها مراد.
[11]- بجمال.
[12]- محالى ارواح.
[13]- منازل.
[14]- كجا.
[15]- ندادند.
[16]- عليه.
[17]- هادر ذكر.