بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 398

مزاج سبب سكر صوريست و انقهار آن به سبب سطوت غلبات نور شهود موجب سكر (معنو[1]) زيرا چه حقيقت نور (چنانك‌[2]) بورود ظلمت (ساتر[3]) مستتر مى‌گردد (بطلوع‌[4]) نور قاهر هم متوارى مى‌شود و محل سلطنت اين وارد در مبادى شهود بود اما چون حال (مشاهد[5]) از شائبه (تحول‌[6]) ايمن گردد و بطريق (تكرار و[7]) استقرار مقام سالك شود و حقيقت مشهود باستمرار (شهود[8]) انيس شاهد گردد[9]هر جزوى از (اجزاء[10]) وجود واجد بسبب حصول انس بوصول جنس باصل خود باز گردد و مجال جولان تصرفات حسى و (نفسى‌[11]) بشعاع نور عقل منور شود و باز تميز ميان متفرقات (محسوسات‌[12]) پيدا آيد و اين حال را صحو ثانى و جمع الجمع خوانند.

[شرح سروده‌ها]

چون اين مقدمات محقق گشت بعد ازين در شرح ابيات شروع كرده (اند[13]) بعون اللّه و حسن توفيقه.

[شربنا على ذكر الحبيب مدامة- سكرنا بها ان يخلق الكرم‌]

قال (رحمه‌[14]) اللّه:

شربنا على ذكر الحبيب مدامة

سكرنا بها[15]ان يخلق (الكرم‌[16])

بدان اى عزيز/ اوردنا اللّه و اياك‌(مصانع‌[17])زلال العرفان و جعلنا و اياك من اهل الايقان‌كه چون‌[18]حق جل و علا بمقتضاى جود افراد و اشخاص مراتب امكان را از ظلمت آباد نابود بصحراى وجود آورد و بعموم تجليات‌

[1]- معنويست.

[2]- چنان.

[3]- ساير.

[4]- و به ظهور.

[5]- مشاهده.

[6]- و نخوال.

[7]- ندارد.

[8]- ندارد.

[9]- و.

[10]- اجزاى.

[11]- نفس.

[12]- و محسوسان.

[13]- آيد.

[14]- رحمة.

[15]- من قبل.

[16]- الكريم.

[17]- ينابع( ينابيع؟).

[18]- حضرت.


صفحه 399

رحمانى هر (كس‌[1]) را لايق استعداد (او[2]) امتيازى بخشيد و هر ذايقى از (ينبوع‌[3]) آن اختصاص ذوق (امتيازى‌[4]) چشيد و بخصوص تجلى (رحيح- رحيمى؟-[5]) جمعى را از نو انسان بخلعت هدايت ايمان و كرامت عنايت عرفان مشرف گردانيد و از حضيض منازل دركات و همى و علمى و (عقدى‌[6]) بذروه مراتب درجات ذوقى (و عينى‌[7]) و شهودى رسانيد و چون حصول اين كمال جز بفناء صفات اضافى (و تعين‌[8]) ذاتى ميسر نميشود و انخلاع از لباس ادبار هستى و (تشبثات‌[9]) صفات نفسى ممكن نيست الا به سطوت (شكر[10]) شرابى كه از نتايج فيض آثار ذكر محبوب حقيقى در صباح و رواح بمذاق (جان‌[11]) و الهان صحراى محبت و تايهان بيداء مودت ميرسد و كمال حكمت فاطر حكيم آن اقتضاء كرد كه ذوق شاربان مشارب عرفان در قدم اول از عين سلسبيلى و امتزاج زنجبيلى بود تا حرارت طرب و نار شدت طلب محرق صفات (سالك‌[12]) گردد (پس غله‌[13]) تعطش آن مستسقيان باده طلب را به شراب كافورى تسكين دهند تا بواسطه حصول برد اليقين فناء من لم يكن (و[14]) بقاى من لم يزل مشاهده افتد پس (بافاضه‌[15]) رحيق (ممسك‌[16]) واردات غيبى و مسامرات سرى مشام جان شاهدان (مشاهد[17]) جمال و قاصدان مقاصد آمال را معطر گردانند و

[1]- كسى.

[2]- ندارد.

[3]- تنوع.

[4]- امتياز.

[5]- رحمانى.

[6]- عقلى.

[7]- غيبى.

[8]- يقين.

[9]- تسييتات.

[10]- سكر.

[11]- جانهاى.

[12]- طالب.

[13]- سپس غلبه.

[14]- ندارد.

[15]- باضافه.

[16]- مسك.

[17]- مشاهده.


صفحه 400

السنه نطق و بيان اهل جذبات را كه عرايس ابكار و (مخدرات‌[1]) پرده اسرارند (به مهر[2]) من عرف اللّه كل لسانه ختم كنند و اين سه مرتبه مقرون بودند (كه‌[3]) محبوب كه آن (مهيج‌[4]) نايره شوق عاشقان (و مكمل‌[5]) وجد واجدان و (مورت‌[6]) دهشت (هايمانست‌[7]) و مراد ازين ذكر ثمره مكاشفات سالكان و نتيجه مشاهدات عارفانست نه آنچه ميان عامه خلق متعارفست پس در مرتبه چهارم اشجار وجود كاملان مكمل كه مقربان بارگاه عنايت و مشرفان عرصه ولايتند بتلقيح هبوب نسيم نسمات روح اسرار قربت و تحقيق نفوذ (سريان‌[8]) انوار وحدت مثمر تكميل ناقصان امراض طبيعى و سبب تهذيب مدنسان ادناس بهيمى گردد و درين مرتبه وجود رسمى نماند چه تصحيح اين مقام بعد فناء هستى موهوم بود (به تحقق‌[9]) ظهور وجود حقيقى و اندراج وجود ذاكر در حقيقت مذكور. ازين جمله مفهوم گردد كه ذوق شراب زنجبيلى تحفه (ذاكران‌[10]) لسانى شد و كاسات شراب كافورى نصيب ارباب قلوب آمد و تجرع اقداح رحيق مختوم نزل روحانيان گشت.

اى عزيز مراد اين طايفه از (شراب‌[11]) قبول افراد و اعيان مراتب وجود است دوام (فيض‌[12]) تجليات ذاتى و صفاتى و افعالى را در منازل عالم افعال و مدارج سموصفات (و[13]) معارج علو ذات بقدر استعدادات و قابليات. تا اين معانى سبب ظهور و اظهار كمالات اسرار ملكوتى و انوار جبروتى گردد در مظاهر عنصرى و مناظر بشرى. و عياران كوى طريقت و مبارزان ميدان حقيقت اين‌

[1]- مخدورات.

[2]- بهر.

[3]- به ذكر.

[4]- بهيج.

[5]- بود و مكمل و مكمل.

[6]- مورث.

[7]- و هيمانست.

[8]- و شريان.

[9]- به حقيقت.

[10]- ذكر آن.

[11]- شراب.

[12]- ندارد.

[13]- ندارد.


صفحه 401

شراب در مجلس الست از دست ساقى مشيت نوشيدند و آثار (نشوت‌[1]) آن شراب در (نشأت‌[2]) دنيوى ظاهر گشت و نشاننده خمار اين سكر در موطن (اخروى‌[3]) جز شربت وصال موعود نيست‌[4].

اى ساقى از ان مى كه دل و دين منست‌

بى‌خويشم كن كه مستى آيين منست‌

نفرين تو (خوشترز[5]) دعاى غيرى‌

زيرا كه دعاى غير نفرين منست‌

(قوله‌[6]):

لها البدر كأس و هى شمس (يديرها[7])

هلال و كم (يبدوبها[8]) اذا مزجت نجم‌

ضمير لها عايد به مدامة است (مبتدا[9]) است و خبر وى كاس و واو[10]هى حال راست و ضمير در يدير (ها[11]) عايد[12]به شمس. و هلال و (نجم‌[13]) فاعل يدير و يبدو تقدير كلام اين بود كه خ خ البدر كأس للمدامة و الحال انها شمس يديرها الهلال و كم من نجم يبدوا اذا مزجت المدامة بالماء» شبه الساقى بالهلال (لا دارته الكاس‌[14]) على اهل المجلس.

شايد كه مراد ناظم از اين معانى اعيان خارجى بود و شايد كه بدين عبارت حقايق نفسى خواهد. بتقدير اول مراد از بدر روح‌[15]محمدى بود كه مظهر آفتاب احديت و وعاى حقيقت محبت است و مراد از هلال على باشد كه (ساقى‌[16])

[1]- تشويق.

[2]- نشاء.

[3]- ندارد.

[4]- رباعى:

[5]- بهتر كه.

[6]- قال رحمة اللّه عليه.

[7]- بديرها.

[8]- يبدوا.

[9]- و بدر مبتدى.

[10]- و.

[11]- ندارد.

[12]- است.

[13]- انجم.

[14]- لادرارته الكاسى.

[15]- پاك.

[16]- ندارد.


صفحه 402

كوؤس شراب محبت ذوالجلال و موصل متعطشان فيافى آمال بمورد زلال وصال اوست كه انا مدينة العلم و على بابها[1]و چنانك هلال غير بدر نيست بلكه جزوى (ازوست‌[2]) و سيد اوليا را با مهتر انبيا همين حكم است كه (خلقت‌[3]) انا و على من نور واحدة على منى و انا منه‌[4]و از امتزاج احكام شرايع مصطفوى و اعلام حقايق مرتضوى نجوم مشارب اذواق اعيان اولياء:‌[5]ظاهر شد و آنك سيد[6]در حق مهتر اصفيا فرمود كه انا و انت ابوى هذه الامة اشارت بدين معنيست زيرا كه منبع اسرار معارف توحيد و مطلع انوار معالم تحقيق اوست و حصول (كمال‌[7]) درجات اسرار جميع اهل كشف و شهود از ينبوع هدايت او بود و هست و خواهد بود كه‌انا المنذر و علىّ الهادى و بك يا على يهتدى المهتدون‌[8](چون‌[9]) اين سر برتو مكشوف شود بدانى كه طوالع انوار حقايق هرولى مقتبس از مشكوة ولاية على است و با وجود امام هادى متابعت غيرى از احوليست و به تقدير (دوم‌[10]) مراد از بدر روح قدسى بود كه در مرتبه اضافت مستمد حقايق اسرار جبروتى و ملكوتى مى‌گردد از منبع لاهوتى و در مقام‌

[1](*) يكى از خوانندگان نسخه دوم ما( نسخه« د») از سر ضديت با شيعه و بلكه با على( ع) كوشيده است خبر« على بابها» را در اين حديث محو كند و ديگرى نيز آنچه را او در متن محو كرده در حاشيه آورده است.

[2]- وى است.

[3]- ندارد.

[4](**) از دو خواننده‌اى كه ذكر خيرشان گذشت، يكى كوشيده است تمام اين حديث« انا و ... منه» را سياه و محو كند و ديگرى نيز آنچه را او در متن سياه كرده در حاشيه آورده است!

[5](***) كلمه«:» در هر دو نسخه« ج» و« د» به وسيله خوانندگانى كه سلام فرستادن بر اوليا را حرام مى‌دانند سياه شده و به زحمت خوانده مى‌شود.

[6]- انبيا.

[7]- كمالات.

[8](****) خواننده‌اى كه نمى‌خواسته خلفاى سه‌گانه از على( ع) عقب بمانند چون نسخه اى را كه ما متن قرار داده‌ايم مطالعه كرده در حاشيه اين حديث با خط بدى نوشته:

بغير انبيا و شيخين و عثمان.

[9]- آثار.

[10]- دويم.


صفحه 403

خلافت نتايج و آثار آن فيض به ساكنان عالم شهادت و سايران راه سعادت مى رساند و ورود آن فيوض سبب ظهور كمالات حقايق ناسوتى و بروز حالات رغبوتى مى‌گردد. و از (اهل‌[1]) قلب مراد بود كه سر لطيفه روح انسانى‌[2]و مربى قواى نفسانيست و (مدبر اقداح شراب‌[3]) اسرار قدسى (در مجلس حقايق قواى انسى او است و چون آثار اخبار مشاهد قدسى‌[4]) و روايح كاسات شراب موايد انسى بواسطه تصرفات روحى و خصوصيات قلبى امتزاج يابد از آن جمله دقايق ضروب اعمال و حقايق نجوم احوال بظهور پيوندد.

تجلى جمالش را مظاهر در وجود (آرد[5])

ولى چون پرده بگشايد عدم برمظهر اندازد

[فلو لا شذاها ما اهتدينا لحانها- و لو لا سناها ما تصورها الوهم‌]

قال (رحمه اللّه‌[6]):

فلو لا شذاها (ما اهتدينا[7]) لحانها

و لولا سناها ما تصورها الوهم‌

(شذا[8]) رايحه طيبه است و (جان دكان‌[9]) مى‌فروش را گويند و ضمير مونث در چهار كلمه بيت عابد است بمدامة (و[10]) الوهم فاعل تصور بود و تقدير كلام اين باشد كه: «و لولا رايحة تلك المدامة ما اهتديت الى (حانها[11]) و لولا ضياؤ ها[12]ما قدر الوهم ان يتصورها من غاية لطافتها».

اى عزيز بدانك مراد از (جان‌[13]) مقام محبت است و از رايحه طيبه آثار انوار جمال مطلق مى‌خواهد كه عكوس تجليات آن جمال بر (مراياء ذرات‌[14]) وجود مى‌تابد و هر فردى از افراد عالم امكان از آثار عكوس آن جمال (كمالى‌[15])

[1]- هلال.

[2]- است.

[3]- مدير شراب اقداح.

[4]- ندارد.

[5]- آورد.

[6]- رحمة اللّه عليه.

[7]- ما اهتديت.

[8]- شذاها.

[9]- حان( و صحيح همين است) دوكان.

[10]- ندارد.

[11]- هانها.

[12]- و.

[13]- حان.

[14]- مراياى ذوات.

[15]- كمال.


صفحه 404

مى‌يابد پس اگر سطوت تاثيرات آن جمال بر آينه نفسى و قلبى و سرى ظهور كند (حقيقى‌[1]) كه حاصل اين (معانى‌[2]) بود (حس‌[3]) سيرت خوانند و اگر بر ظواهر صفحات لطايف جسمانى و قوالب (جثمانى‌[4]) مبين گردد حسن صورت نامند چه بطون اين تجلى منتج فصاحت و ظهور آن مثمر صباحت است و لطافت حسن و جمال و ملاحت (خد[5]) و خال و چشم دل فريب و ابروى هلال مثال در صور معاشيق (برادلال‌[6]) از آثار عكوس آن جمالست چنانك (ناظم مى‌گويد[7]):

و ما ذاك الا ان بدت بمظاهر

فظنوا سواها و هى فيها تجلت‌

پس مراد از (جان‌[8]) كه منبع (روايح‌[9]) طيبه است جمال مطلق بود و (شدا[10]) اشارت (بحمال‌[11]) مقيد و المجاز قنطرة الحقيقة مى‌دان و اسرار تجليات جمالى بر (مجالى‌[12]) الواح وجود مى‌خوان و در سير (منازل‌[13]) حقيقت باقدام سعى مى كوش و طلعت جمال مخدرات غيبى از ديده وهم هر نااهل مى‌پوش.

اين سرنه زهر سرى توان يافت‌

تا نور يقين (كرا[14]) نهادند

هركس كه بصورت آدمى شد

خاصيت آدمش (ندانند[15])

قال رحمة اللّه‌[16]:

و ان ذكرت فى الحى اصبح اهله‌

نشاوى و لا عار عليهم و لا اثم‌

ضمير مونث (در ذكرت‌[17]) عايد است بمدامه و ضمير اهله عايد بحى و نشوة

[1]- حقيقتى.

[2]- معنى.

[3]- حسن.

[4]- انسانى.

[5]- خط.

[6]- پر از دلال.

[7]- دويد. بيت:

[8]- حان.

[9]- روايحه.

[10]- شذاها مراد.

[11]- بجمال.

[12]- محالى ارواح.

[13]- منازل.

[14]- كجا.

[15]- ندادند.

[16]- عليه.

[17]- هادر ذكر.


صفحه 405

اول درجه سكر است يعنى «لو ذكرت المدامة فى حى لاصبح اهل ذلك الحى سكارى من لذة سماعها و لا يلحقهم (بذلك‌[1]) السكر عار و لا اثم» مراد از حى مجموعه انسانيست كه بحيوة معارف ذات و صفات الهيت موصوف است و بادراك (حقوق‌[2]) شئون و تصرفات ذات نامتناهى معروف. و اهل حى قواى جسمانى و روحانى باشد و ذكريا جهرى بود يا قلبى يا سرى يا روحى. ذكر جهرى مرتع قواى حسى بود بواسطه قوت سامعه و ذكر قلبى منبع (صفاء[3]) قواى نفسى‌[4]بوسيلت (احضار[5]) حافظه‌[6]. ذكر سرى مورد قواى روحانى بمورد زلال عرفانى بسبب مسامرات مفكره‌[7]ذكر روحى مطلع (لمعان‌[8]) حيوة (علمى و سريان‌[9]) آن بحسب (مناغات‌[10]) غيبى كه (آن‌[11]) لسان (طلب‌[12]) قابليات است پس ذوق ذكر صورى نزل منهاج طالبان آمد و نشوت ذكر قلبى نور مصباح سالكان. ورى ذكر سرى براق معراج عاشقان و سكر ذكر روحى (فتوح‌[13]) مفتاح عارفان. فى الجمله چنانكه هر يك از حواس ظاهره (را[14]) مشرب سكر و لذت (از[15]) قسمى از اقسام عالم (شهادى است‌[16]) چون لذت قوه باصره از ادراك الوان و اشكال و لذت‌[17]سامعه از ادراك (نعمات‌[18]) اصوات و لذت قوت ذايقه از ادراك طعوم. همچنين منبع حصول لذت و سكر هر قوتى از قواى باطنه (حقيقى‌[19]) از حقايق غيبى و ورود سرى از اسرار ملكوتى‌

[1]- بذاك.

[2]- حقايق.

[3]- صفات.

[4]- بود.

[5]- اختصار.

[6]- و.

[7]- و.

[8]- لمعات.

[9]- عملى و سرايان.

[10]- مناعات.

[11]- ندارد.

[12]- قلب.

[13]- مفتوح.

[14]- ندارد.

[15]- ندارد.

[16]- شهادت.

[17]- قوت.

[18]- نغمات.

[19]- بايد باشد: حقيقتى.