ذرهاى درد تو داروى دل هر با خبر
زيور ذكر تو زيب جان هر صاحب كمال
در تمناى وصالت شد علايى جان فشان
تا چه خواهد برد آخر زين تمناى محال
26 [اى راح روح پرور و اى ريح روح نام- بوى حيات از نفست مىوزد مدام][1]
اى راح روح پرور و اى ريح روح نام
بوى حيات از نفست مىوزد مدام
هر صبحدم ز مجلس روحانيان قدس
مستسقيان عشق تو را شربت و مدام
برخاك كوى دوست گذشتى مگر سحر
كز لطف جان فزاى همه راحتى و كام
گر در سرادقات جلالش رسى دمى
زين جان مستمند رسانى يكى پيام
كين مفلس شكسته مهجور آن جناب
برخاك راه حيرت و ميگويدت سلام
عمريست تا ز سدره قربت فتاده است
با ديو نفس در قفس طبع و بند كام
نى پاى سير و نه ره مقصود، نى قرار
نى صبر و نى اميد مگر رأفت كرام
درگاه جود را چه زيان كرده ميشود
كار دوكون اگر كنى از يك نظر تمام
درياى فضل موج كرم مىزند هرآن
مركب علاييا! مگر آنجا كنى لگام
[1](*) آ: ص 407 مخمس هفدهم، ت: برگ 444 غزل 11، ن: ص 12 غزل 17.
27 [گشته تا محو تجلاى جمالش جانم- ديدهام حسن و جمالى كه درو حيرانم][1]
گشته تا محو تجلاى جمالش جانم
ديدهام حسن و جمالى كه درو حيرانم
تا شد از صفحه دل محو نقوش كونين
خط رخسار تو هر لحظه درو مىخوانم
روزگاريست كه هم طالب و هم مطلوبم
طرفه حاليست كه هم دردم و هم درمانم
كافر عشق، منِ بيدل و دين تا گشتم
فارغ از شك و يقين بىخبر از ايمانم
تا شدم همچو على پادشه ملك فنا
اسب همت بسوى ملك بقا ميرانم
[تا نيفشانى درين ره دامن از جان و جهان- در جهان و جان نيابى فيض اندر سّرِ جان] 28[2]
تا نيفشانى درين ره دامن از جان و جهان
در جهان و جان نيابى فيض اندر سّرِ جان
گر زنى بر سدّ يأجوج هوا يكدم قدم
از نسيم صبح اسرار قِدم يابى نشان
چند برفوت منال عاريت نالى ز دهر
تا كى از بهر مراد تن بغم دارى روَان
خاكدان ديو با غولان نفسانى گذار
عيش با روحانيان كن برپر از هفت آسمان
روح انوار صفا از بىصفايان تو مجوى
يمن آثار هما از منظر بومان مدان
[1](*) آ: ص 443 مخمس چهلم، ب و ت: ندارد، ن: ص 24 غزل 31.
[2](**) آ: ص 429 مخمس بيست و نهم، ب: برگ 195 الف غزل 24، ت: برگ 446 غزل 18، ن: ص 9 غزل 30.
ناله را همدم گزين و سايه را همسايه گير
جام غم برروى ايشان نوش كن در هر زمان
بيدلان را ساقى از اشكست و مطرب آه دل
عاشقان را لذت از درد است و راحت سوز جان
عشق سلطانست چون مهمانت باشد نزل او
ديده و دل ساز و جان شكرانه آر اندر ميان
عشق جانان آتش و جان علايى خس بود
خس چو در آتش فنا شد ديگر او را خس مخوان
29 [نقد حيات خواهى جان كن فداى جانان- كاين است در ره عشق آئين مهربانان][1]
نقد حيات خواهى جان كن فداى جانان
كاين است در ره عشق آئين مهربانان
مستان جام شوقش بر بوى لطف هر شام
بردرگه جلالش آيند جان فشانان
آنانكه زنگ هستى از لوح زدودند
از جان نفور دارند دل در هواى جانان
مرغان سدره هر شب حيران بيدلانش
چون در خروش آيند افسون عشق خوانان
از چشم بد نهانند وز خويشتن نهانتر
عالم شده سمن بو از خوى آن نهانان
چون تيره روزگارى زان ره نشان چه پرسى؟
گر ره روى نشان جو از راه بىنشانان
گر كام خواهى از دوست ناكامىست كامت
كز گلشن و صالش دورند كامرانان
[1](*) آ: ص 409 غزل هجدهم، ب: برگ 193 الف غزل 17، ت: برگ 444 و 445 غزل 12.
عقل و دل اندرين ره جان را عقيله آمد
كاين كار باژگونه نايد ز كاردانان
در وصف سّر حسنش گر لال شد علايى
خوش باش كاوست آگه از حال بىزبانان
30 [تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان- پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان][1]
تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان
پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان
چون نيست درد عشقش دارو پذير پس من
بيهوده چند پويم در آرزوى درمان
داروى درد اين ريش از هر طبيب منديش
كين را دوا نيابى جز درد و داغ جانان
ادبار هستى ما شد پرده جمالش
ورنه ز راه تحقيق خورشيد نيست پنهان
از من مجوى راهى چون رام نيست بختم
كى راه داند آنكو كز خويش گشته حيران
دور حيات هستى آخر شود و ليكن
نبود بقاى جان را هرگز فناى دوران
هردم كه بىغم او از سر دل برآيد
آندم ز راه غيرت برجان ماست تاوان
بىامتثال امرش چشم اميد مگشاى
مرد آن بود كه دارد برديده مهر فرمان
پايان راه مردان فقد خود است ور نه
هرگز كس اى علايى ره را نديده پايان
[1](*) آ: ص 411 مخمس نوزدهم، ب: برگ 193 الف غزل 18، ت: برگ 445 غزل 12، ن: ص 13 غزل 19.
31 [راحت ار خواهى بيا با درد او همراز شو- دولت ار جويى برو در عشق او جانباز شو][1]
راحت ار خواهى بيا با درد او همراز شو
دولت ار جويى برو در عشق او جانباز شو
ساز راه عشق سربازى و بدنامى بود
گر سر اين راه دارى در پى اين ساز شو
برتن و جان چند نازى چون نيرزى ارزنى
صعوه با ارزن گذار و بردرش شهباز شو
تا بكى همچون زنان اين راه و رسم رنگ و بوى
راه مردان گير و با صاحب دلان دمساز شو
چون زغن تا چند باشى بسته مردار تن
در هواى سيرجان يك لحظه در پرواز شو
جان و تن بندست و كفر و دين حجاب اندر رهش
جمله را برهم زن و با عشق هم آواز شو
باز اوج كبريايى مانده اندر دام كام
دام و دانه بردر و خرم بحضرت باز شو
گرهماى قاف قربى بال همت برگشاى
در فضاى لا مكان با قدسيان انباز شو
قفل اين در شد علايى و كليد آن نياز
گر نيازى دارى اينجا بر سرير ناز شو
32 [خوشا سرى كه بود ذوق سيرها ديده- بچشم دل رخ اسرار آن سرا ديده][2]
خوشا سرى كه بود ذوق سيرها ديده
بچشم دل رخ اسرار آن سرا ديده
[1](*) آ: ص 387 مخمس پنجم، ب: برگ 189 ب غزل 5، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 11 الف، س: شماره 4.
[2](**) آ: ص 402 مخمس چهاردهم، ب: برگ 191 ب غزل 13، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 91 ب، ن: ص 10 غزل 14.
ز روزن دل خود گوش كرده راز ازل
وزان دريچه يقين سرّ ماجرا ديده
بر آستان وفا هردمى ز دشمن و دوست
هزار محنت و ناكامى و جفا ديده
زهر جفا كه كشيده بروزگار دراز
براى دوست در ان شيوه وفا ديده
بهر وفا كه نموده بزير تيغ جفا
ز روى دوست دو صد خلعت صفا ديده
ميان آتش شبهاى هجر تا دم صبح
هزار روح صفا از دم صبا ديده
ميان ظلمت امكان و آتش دورى
نسيم صبح وصال از ره فنا ديده
چو از رسوم مجازى فنا شده كلى
درون زهر فنا شربت بقا ديده
ز جام شوق شده مست و شيشه بشكسته
ميان عربده محبوب خوش لقا ديده
ز ننگ خود شده يكسوى در حريم شهود
جمال آن مه بىچون و بىچرا ديده
علايى از چه شدى مست چون نخوردى مى؟
ز ديده مست شود هركسى تو ناديده
33 [سير هماى عشقش والا بود هميشه- ظل جلال حكمش برپا بود هميشه][1]
سير هماى عشقش والا بود هميشه
ظل جلال حكمش برپا بود هميشه
[1](*) آ: ص 430 مخمس سىام، ت: برگ 292 الف، ن: ص 18 غزل 29.
چون مسند جلالش دلهاى بيدلانست
پس شاهباز حسنش اينجا بود هميشه
بوئى ز خاك كويش برجان هركه آمد
انفاس مشكبارش بويا بود هميشه
و آن كو عماى غفلت پوشيده چشم سرّش
حظّ وى از مسمى اسما بود هميشه
زيب جمال معنى چون نور معرفت شد
سير صفاى عارف زيبا بود هميشه
هركو نديد رويش كور دو عالم آمد
و آنرا كه ديده وا شد بينا بود هميشه
جائى كه سوز عشقش منزل كند زمانى
لذات جاودانى آنجا بود هميشه
سودائى وصالش شيداى انجمن شد
بر آفتاب ذره شيدا بود هميشه
بر درگهش علايى از ما و من گذر كن
زيرا كه بزم عشقش بىما بود هميشه
34[1][اگر تو بر سر كويش دمى گذر يابى- كنوز غيب دو عالم بيك نظر يابى]
اگر تو بر سر كويش دمى گذر يابى
كنوز غيب دو عالم بيك نظر يابى
كليد عقده ابواب بارگاه جلال
تويى اگر سرموئى ز خود خبر يابى
چراغ مجلس روحانيان عالم قدس
ز سوز تست گر از شمع جان اثر يابى
[1](*) آ: ص 419 مخمس بيست و سوم، ب: برگ 194 الف غزل 22، ت: برگ 445 و 446 غزل 16، ن: ص 15 غزل 24.
نداى هاتف غيبى ز لا مكان هردم
بگوش جان شنوى گر ز خود خبر يابى
تو روضه دل اگر ز آب علم تازه كنى
بعاقبت ز رياض وصال بريابى
سرير سده ايوان هر كمال تراست
بر آستان جلالش رهى اگر يابى
حجاب نقش تن از ماه روح برخيزد
اگر ز آتش عشقش يكى شرر يابى
رياض عالم جان مشكبوى گردانى
نسيمى از سر زلفش چو در سحر يابى
اساس خود چو بدانى تكبرى بگذار
ز كارخانه عزت يقين ثمر يابى
اگر تو عالم وحدت يقين كنى از دل
رواق منظر جبروت را تو فر يابى
علايى از در اميد رخ متاب دمى
ز فيض رحمت عامش مگر اثر يابى
35 [گر آتش فراقش با صبر يار بودى- اندوه اشتياقش در ديده خوار بودى][1]
گر آتش فراقش با صبر يار بودى
اندوه اشتياقش در ديده خوار بودى
ور لحظهاى ميانش غائب شدى ز ديده
جان جامه چاك كردى دل بيقرار بودى
ور از شعاع حسنش عكسى ظهور كردى
از هر طرف هزاران جانش نثار بودى
[1](*) آ: ص 389 مخمس ششم، ب: برگ 190 غزل 6، ت: برگ 443 غزل 4، ن:
ص 6 غزل 6، س: شماره 5.