31 [راحت ار خواهى بيا با درد او همراز شو- دولت ار جويى برو در عشق او جانباز شو][1]
راحت ار خواهى بيا با درد او همراز شو
دولت ار جويى برو در عشق او جانباز شو
ساز راه عشق سربازى و بدنامى بود
گر سر اين راه دارى در پى اين ساز شو
برتن و جان چند نازى چون نيرزى ارزنى
صعوه با ارزن گذار و بردرش شهباز شو
تا بكى همچون زنان اين راه و رسم رنگ و بوى
راه مردان گير و با صاحب دلان دمساز شو
چون زغن تا چند باشى بسته مردار تن
در هواى سيرجان يك لحظه در پرواز شو
جان و تن بندست و كفر و دين حجاب اندر رهش
جمله را برهم زن و با عشق هم آواز شو
باز اوج كبريايى مانده اندر دام كام
دام و دانه بردر و خرم بحضرت باز شو
گرهماى قاف قربى بال همت برگشاى
در فضاى لا مكان با قدسيان انباز شو
قفل اين در شد علايى و كليد آن نياز
گر نيازى دارى اينجا بر سرير ناز شو
32 [خوشا سرى كه بود ذوق سيرها ديده- بچشم دل رخ اسرار آن سرا ديده][2]
خوشا سرى كه بود ذوق سيرها ديده
بچشم دل رخ اسرار آن سرا ديده
[1](*) آ: ص 387 مخمس پنجم، ب: برگ 189 ب غزل 5، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 11 الف، س: شماره 4.
[2](**) آ: ص 402 مخمس چهاردهم، ب: برگ 191 ب غزل 13، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 91 ب، ن: ص 10 غزل 14.
ز روزن دل خود گوش كرده راز ازل
وزان دريچه يقين سرّ ماجرا ديده
بر آستان وفا هردمى ز دشمن و دوست
هزار محنت و ناكامى و جفا ديده
زهر جفا كه كشيده بروزگار دراز
براى دوست در ان شيوه وفا ديده
بهر وفا كه نموده بزير تيغ جفا
ز روى دوست دو صد خلعت صفا ديده
ميان آتش شبهاى هجر تا دم صبح
هزار روح صفا از دم صبا ديده
ميان ظلمت امكان و آتش دورى
نسيم صبح وصال از ره فنا ديده
چو از رسوم مجازى فنا شده كلى
درون زهر فنا شربت بقا ديده
ز جام شوق شده مست و شيشه بشكسته
ميان عربده محبوب خوش لقا ديده
ز ننگ خود شده يكسوى در حريم شهود
جمال آن مه بىچون و بىچرا ديده
علايى از چه شدى مست چون نخوردى مى؟
ز ديده مست شود هركسى تو ناديده
33 [سير هماى عشقش والا بود هميشه- ظل جلال حكمش برپا بود هميشه][1]
سير هماى عشقش والا بود هميشه
ظل جلال حكمش برپا بود هميشه
[1](*) آ: ص 430 مخمس سىام، ت: برگ 292 الف، ن: ص 18 غزل 29.
چون مسند جلالش دلهاى بيدلانست
پس شاهباز حسنش اينجا بود هميشه
بوئى ز خاك كويش برجان هركه آمد
انفاس مشكبارش بويا بود هميشه
و آن كو عماى غفلت پوشيده چشم سرّش
حظّ وى از مسمى اسما بود هميشه
زيب جمال معنى چون نور معرفت شد
سير صفاى عارف زيبا بود هميشه
هركو نديد رويش كور دو عالم آمد
و آنرا كه ديده وا شد بينا بود هميشه
جائى كه سوز عشقش منزل كند زمانى
لذات جاودانى آنجا بود هميشه
سودائى وصالش شيداى انجمن شد
بر آفتاب ذره شيدا بود هميشه
بر درگهش علايى از ما و من گذر كن
زيرا كه بزم عشقش بىما بود هميشه
34[1][اگر تو بر سر كويش دمى گذر يابى- كنوز غيب دو عالم بيك نظر يابى]
اگر تو بر سر كويش دمى گذر يابى
كنوز غيب دو عالم بيك نظر يابى
كليد عقده ابواب بارگاه جلال
تويى اگر سرموئى ز خود خبر يابى
چراغ مجلس روحانيان عالم قدس
ز سوز تست گر از شمع جان اثر يابى
[1](*) آ: ص 419 مخمس بيست و سوم، ب: برگ 194 الف غزل 22، ت: برگ 445 و 446 غزل 16، ن: ص 15 غزل 24.
نداى هاتف غيبى ز لا مكان هردم
بگوش جان شنوى گر ز خود خبر يابى
تو روضه دل اگر ز آب علم تازه كنى
بعاقبت ز رياض وصال بريابى
سرير سده ايوان هر كمال تراست
بر آستان جلالش رهى اگر يابى
حجاب نقش تن از ماه روح برخيزد
اگر ز آتش عشقش يكى شرر يابى
رياض عالم جان مشكبوى گردانى
نسيمى از سر زلفش چو در سحر يابى
اساس خود چو بدانى تكبرى بگذار
ز كارخانه عزت يقين ثمر يابى
اگر تو عالم وحدت يقين كنى از دل
رواق منظر جبروت را تو فر يابى
علايى از در اميد رخ متاب دمى
ز فيض رحمت عامش مگر اثر يابى
35 [گر آتش فراقش با صبر يار بودى- اندوه اشتياقش در ديده خوار بودى][1]
گر آتش فراقش با صبر يار بودى
اندوه اشتياقش در ديده خوار بودى
ور لحظهاى ميانش غائب شدى ز ديده
جان جامه چاك كردى دل بيقرار بودى
ور از شعاع حسنش عكسى ظهور كردى
از هر طرف هزاران جانش نثار بودى
[1](*) آ: ص 389 مخمس ششم، ب: برگ 190 غزل 6، ت: برگ 443 غزل 4، ن:
ص 6 غزل 6، س: شماره 5.
چون حلقه بردرش دل با طرب عيش كردى
گر از درش بيادى اميدوار بودى
از روضه وصالش بوئى بجان رسيدى
درياى شوق او را گر خود كنار بودى
گبر هزار ساله گر بوى او شميدى
در جمع سالكان نيز او مرد كار بودى
روى زمين به پهلو گرديدمى ز شادى
گر در جناب قريش اميّد بار بودى
طغراى عز عاشق از چرخ در گذشتى
در خيل كشتگانش گر در شمار بودى
صد جان على بهر دم كردى نثار راهش
گرنه جلالتش را زين تحفه عار بودى
36 [نقاب عز اگر يكدم ز روى خود براندازى- هزاران بيدل از هر سو در آيد در سر اندازى][1]
نقاب عز اگر يكدم ز روى خود براندازى
هزاران بيدل از هر سو در آيد در سر اندازى
ز يك پيچ سر زلفت دو عالم گشته عنبر بوى
اگر آن پيچ بگشايى سمن بر عنبر اندازى
ز شور جلوه حسنت غبار غير شد ظاهر
گر از غيرت كنى غمزى غبار از ره براندازى
غبار غير و كفر و دين طلسم گنج معنى شد
طلسم گنج كى ماند چو زلف از رخ براندازى
صداى موكب عزّم نگنجد در همه عالم
گرم يك ره بدشنامى عنايت برسر اندازى
[1](*) آ: ص 392 مخمس دهم، ب: برگ 191 ب غزل 10، ت: برگ 443 غزل 6، ن:
ص 8 غزل 10، س: شماره 1.
ز ذلّ ظلمت صورت شوم در مسند معنى
گر از راه كرم يكدم خورم در خاور اندازى
جهان زندان من گردد گرت يكدم نه بيند دل
نعيم جان شود دوزخ گرش غم در براندازى
كرام عالم علوى لواى رفعتم گيرند
اگر يك نقطه از نامم رقم بر دفتر اندازى
على بادرد دل عمرى مقيم خاك اين در شد
مگر از داروى لطفت دوايى در خور اندازى
37 [صبح وصلم دمد از مشرق رويت روزى- شب هجرم شود اندر سر مويت روزى][1]
صبح وصلم دمد از مشرق رويت روزى
شب هجرم شود اندر سر مويت روزى
نور خورشيد اميدم كه فرو شد ز غمت
هم برآيد زره مطلع كويت روزى
دل كه خو كرده لطف است بخوان ميگردد
تا كه بوئى رسدش از گل رويت روزى
چتر اقبال بر افلاك رساند بختم
گربيابد اثر ميل ز سويت روزى
تشنگان طلب باديه هجران را
شربت وصل رسد برلب جويت روزى
هركه سرگشته چوگان غمت گشت چو گوى
سرچو چوگان نهد اندر سر كويت روزى
سوخت بر درگه تو جان علايى عمرى
باميدى كه شود زنده ببويت روزى
[1](*) آ: ص 433 مخمس سى و دوم، ب برگ 196 غزل 32، م: برگ 423 ب غزل 3، ن: ص 20، غزل 33، س: شماره 8.
38 [آن دل كه يافت يك دم از كوى تو نشانى- گردد نثار راهش در هر نفس جهانى][1]
آن دل كه يافت يك دم از كوى تو نشانى
گردد نثار راهش در هر نفس جهانى
روحانيان علوى در رشك و حسرت افتند
چون بيدلى نشيند با ياد تو زمانى
با لذت خيالت خلد برين سرابى
با نام تو دو عالم نان ريزهاى ز خوانى
برق شعاع حسنت هر ديده برنتابد
وصف غمت نگردد مقدور هر زبانى
بوئى ز خاك كويت مطلوب هر ضميرى
عكسى ز نور رويت محبوب هر روانى
سوداى بىدلان را سودى ز وصل فرما
چون نيست حضرتت را از سود ما زيانى
از سوز داغ هجران در حضرتت چگويم
چون در حريم علمت پيداست هر نهانى
مه در نقاب غيرت پنهان و خلق عالم
هركس ز سرّ حسنت در پرده گمانى
سرى كه صد هزاران سر در غمش فروشد
كى گردد اى علايى حاصل ز نيم جانى
39 [تو كان گوهر كافى و كان گوهر نونى- چه كاف و نون كه هم از كاف و نون تو افزونى][2]
تو كان گوهر كافى و كان گوهر نونى
چه كاف و نون كه هم از كاف و نون تو افزونى
[1](*) آ: ص 437 مخمس سى و پنجم، ب: برگ 197 ب غزل 36، م: برگ 324 ب غزل 7، ن: ص 22 غزل 37، س: شماره 12.
[2](**) آ: ص 422 مخمس بيست و پنجم، ب: برگ 198 ب غزل 39، ت: ندارد، م: برگ 425 غزل 9، خلاصة المناقب برگ 24 ب، ن: ص 16 غزل 25.
محيط گنبد دوار را تويى مركز
صفاى صفهى اسرار را تو استونى
ز دور دايره گر سوى مركز آيى باز
يقين بود كه زهر وصف و وهم بيرونى
سپهر مطلع انوار آفتاب جلال
بگرد نقطه ذات تو كرده گردونى
ظهور سرّ كمالات سرمدى از تست
اگرچه خازن اسرار را تو مخزونى
قباب عزّت اگر پرده جمال تو شد
توئى كه در صدف علم درّ مكنونى
لواى عزّ تو بر سدره قدم زدهاند
عزيز سدره اهل صفا نه اكنونى
دفين مخزن لاهوت را كه كون و مكان
نداشت طاقت ديدار آن تو مدفونى
علائيا گر از اين حال حيرتست ترا
اميد قطع مكن چون بوقت مرهونى
40 [دوش دل در غم او ميزد با جان رايى- كه ترا در پى اين سود نشد سودايى][1]
دوش دل در غم او ميزد با جان رايى
كه ترا در پى اين سود نشد سودايى
گفتمش ملك سليمان بگدايى نرسد
تاج رفعت نكشد جز سر روشن رايى
دولت جم كه سلاطين جهان پى نبرند
كى جنابش رسد آخر چو من شيدايى
[1](*) آ: ص 401 مخمس سيزدهم، ب: برگ 191 ب غزل 12، ت: برگ 443 غزل 8، ن: ص 9 غزل 13.