بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 532

ملائكه شد و چه سر است كه در وى تعبيه است كه وى از همه موجودات شريف‌تر آمد و مستحق مشاهده جمال حضرت صمديت گشت اگر آن بسبب خوردن يا شهوت يا غضب بود بظاهر بارى مى‌بينيم كه هيچ نوع نيست از حيوان و سباع كه بنوعى از اين خاصيتها مخصوص نيست اگر اينخاصيت انسانرا با آن نسبت دهند بس حقير نمايد پس آن خاصيت كه انسان بدان ممتاز شد از ديگر حيوانات جوهر محبت حق و نايره آتش عشق است كه هيچ نوع از موجودات جز وى مستعد قبول فيض اين سعادت نبود كه‌إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.

سكان حظاير قدس از پرتو تجلى آتش عشق بگريختند و قطان اوطان آسمان و زمين از مهابت صدمت عشق درهم ريختند و از حمل عشق حمله عرش متوقف شدند كه‌فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْهابارگير هودج سلطان جلالت عشق جز نفس اقدس انسان نبود كه وحَمَلَهَا الْإِنْسانُ.

نقل است از شيخ ابو الحسن خرقانى رحمة اللّه عليه كه در وقت هاجره قصد طواف عرش كردم جمعى طايفانرا ديدم كه بسكونتى هرچه تمامتر بطواف مشغول بودند تا ايشان يكبار طواف ميكردند من هزار بار طواف ميكردم مرا از افسردگى ايشان و ايشانرا از گرمى من عجب آمد پرسيدم كه شما كيستيد و اين سكونت شما از چيست گفتند ما فرشتگانيم و طبع ما چنين است از من پرسيدند كه تو كيستى و اين گرمى تو از چيست گفتم من از فرزندان آدمم و اين گرمى آتش عشق است.

[حقيقت آتش عشق‌]

اى عزيزحقيقت آتش عشق جز در باطن طاهر ظاهر نشود و تا محبت غير حق از درون بيرون نشود سلطان عشق سراپرده جلالت در ساحت دل نزند و در اخبار آمده است كه‌/ اوحى اللّه تعالى الى داود7يا داود تزعم انك‌


صفحه 533

تحبنى فان كنت صادقا اخرج محبة الدنيا من قبلك فان حبى و حبها لا يجتمعان فى قلب واحدحقتعالى وحى كرد بداود كه اى داود دعوى و گمان تو آنست كه نام تو در جريده دوستان است در اين معنى وقتى صادق باشى كه در راه دوستى [ما] بر عدوت دنيا [ثابت قدم‌] باشى كه جناح همت بوم صفتان ويرانه دنيا اثر سايه هماى محبت در نيابد و مركب ضعيف [ايشان‌] بار هم دنيا و محبت خلاق جهان برنتابد.

عشق از فرط محبت خيزد و مبدء محبت ارادت است و ارادت ثمره معرفت و مفتاح ولايت سالكانست ظهور صبح سعادت طالبانست سابقه بواعث رحمت و جاذبه خواطف غيرتست كه جانهاى مستعدان قبول فيض ربانى را بحكم‌اذا اراد اللّه بعبد خيرا استعمله‌از ظلمات تيه غفلت سوى مراقى بساط [قربت‌] ميكشد.

ابو بكر واسطى فرموداول مقام المويد ظهور ارادة الحق [فيه‌] باسقاط ارادته‌اول قدم ارادت آن است كه آفتاب ارادت ازلى بر صحراى وجود مريد تابد و ظلمت ارادت فاسده و خيالات باطله مريد رخت بربندد و وعاه وجود مريد از ارادت قديم چنان پر شود كه غير را در وى گنجائى نماند آنگاه [معلم‌] ارادت ازلى طفل مريد را در مكتب‌وَ عَلَّمَ [آدَمَ‌] الْأَسْماءَنشاند و از لوح وجود اخبار اسرارسَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ‌بروى ميخواند تا مفتى‌استفت قلبك و ان افتوك‌در كار آيد و هرچه ديگران را بسعى و ممارست ظاهر معلوم شود ويرا بحكم‌إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناًاز محادثه باطن معلوم و مفهوم ميشود. و از اينجا بود كه جنيد قدس اللّه سره فرمود كه‌المريد الصادق غنى عن [علم‌] العلماءولى نه هر مهوسى را اينمعنى حاصل شود بلكه عمرى شجره ارادات را در بستان دل به آب رياضت و اخلاص تربيت بايد كرد تا مثمر اين سعادت گردد. ابو بكر كتانى رحمة اللّه عليه‌


صفحه 534

فرمودعلامة المريد ان يكون فيه ثلاثة اشياء نومه غلبة و اكله فاقة و كلامه ضرورةگفت مريد صادق را سه نشان بود اول خواب وى مثل خواب غرقه شدگان بود و خوردن وى چون خوردن بيماران بود و سخن وى چون سخن مصيبت‌زدگان بود. ابو على رودبارى قدس سره فرمود كه‌لا يكون المريد مريدا حتى لا يكتب عليه صاحب الشمال عشرين‌سنة گفت مريد را وقتى مريد خوانند كه ملايكه كرام بيست سال در صحيفه بدى وى قلم نرانند.

در اينره هركه او ثابت قدم نيست‌

ره جانش باسرار قدم نيست‌

دلى كز ملك معنى با خبر شد

در او انديشه شادى و غم نيست‌

بيا در عشق محرم باش زيرا

ره نامحرمان اندر حرم نيست‌

تو همچون قطره از دريا جدائى‌

از آنت [درّ معنى‌] در شكم نيست‌

نمى [يارى‌] به بحر انداخت خود را

ترا درياى گوهر لا جرم نيست‌

بدرياى فنا انداز خود را

كه آنجا صورت لا و نعم نيست‌

جو قطره غرق دريا شد بكلى‌

همه درياست آنجا كيف و كم نيست‌

ولى نابود تو شرط است آنجا

كه هرگز آفتاب و شب بهم نيست‌

حقيقت ارادت آنست كه ارادت تو در ارادت او گم شود تا يكذره از ارادت تو باقى بود خودپرست باشى تا از خودپرستى فارغ نشوى خداپرست نتوانى بود و تا بنده نشوى آزاد نگردى تا پشت به هردو عالم نكنى به آدم و آدميت نرسى و تا از خود نگريزى بخدا نرسى و تا خود را فدا نكنى مقبول آنحضرت نگردى و تا همه در نبازى همه نگردى و اينمعنى جز بتجريد ظاهر و تفريد باطن كه از جميع شواغل اعراض است دست ندهد و تا تجريد و تفريد صفت سالك نگردد ثمره توحيد از شجره ارادت پديد نيايد و تا غيريرا در باطن جاى بود سّر توحيد بر لوح دل نقش نپذيرد.


صفحه 535

ترا تا جان بود جانان نباشد

كه با جانان حديث جان نباشد

گرت يكذره مهر آيد پديدار

مه رويش ز تو پنهان نباشد

اگر درمانت بايد درد را باش‌

جو بيدردى ترا درمان نباشد

بدشوارى توانى يافت بوئى‌

كه سلطانى چنين آسان باشد

بسر ميرو چو پرگار اندرينراه‌

كه راه دوست را پايان نباشد

ارادت بدو مقام سالكانست و مقصود از قطع عقبات مقامات ورود درياى زلال توحيد است كه اقصى آمال طالبانست.

[توحيد]

توحيد عنقاى قله قاف ذروه وثقى است، توحيد آفتاب عالم بقاست، توحيد شكوفه بستان نقوى است، توحيد قطب دايره كون و مكانست، توحيد مدار زمين و آسمان است، توحيد [امان‌] جهان و جهانيان است، توحيد شهباز هواى فضاى لا مكانست، توحيد مشعل نيران اشواق طالبانست، توحيد آرام دل محبان است، توحيد [مونس‌] جان مشتاقان است توحيد مرهم ريش عاشقانست، توحيد محك نقد صادقانست، توحيد مهدى راه سالكانست، توحيد نور جبين عارفان است‌قال ابو القاسم الجنيد التوحيد هو افراد القدم عن الحدوث و الخروج عن الاوطان و تطع اللحقات [الحجاب‌] و ترك ما علم و جهل و ان يكون الحق مكان الجميع‌جنيد قدس سره فرمود كه توحيد آن بود كه وادى مقدس قدم را از لوث خاشاك حدوث پاك دارى و از منزل وحشتگاه حظوظ رخت الفت بردارى و هرچه ديدى و دانستى ناديده و نادانسته انگارى و در كل حقيقى چنان گم شوى كه جزويات ياد نيارى‌و قال الرويم التوحيد محو آثار البشرية و تجرد الالهيةابو محمد رويم فرمود كه توحيد آن بود كه نور آفتاب ذات بر صحراى هويت تابد و قطره باران حدوث در بحر وحدت چنان گم شود كه خود را باز نيابد.

تو در او گم شو كه توحيد اين بود

گم شدن گم كن كه تفريد اين بود


صفحه 536

گر تو خواهى تا بدين منزل رسى‌

تا كه موئى مانده‌اى مشكل رسى‌

هركه در درياى وحدت گم نشد

گر همه آدم بود مردم نشد

تا نگردى بيخبر از جسم و جان‌

كى خبر يابى ز جانان يكزمان‌

گر جهانى راه هردم بسپرى‌

گام اول باشدت چون بنگرى‌

هيچ سالك راه را پايان نديد

هيچكس ايندرد را درمان نديد

جمله مردان نهان اينجا شدند

از دو عالم بى‌نشان اينجا شدند

عاشقان دانند در ميدان درد

تا فناى عشق با ايشان چه كرد

بدانكه توحيد را ظاهريست و باطنى و صورتى و معنيى دل انسان محل معنى باطن، و زبان ترجمان صورت ظاهر، و باطن آن معرفت و ظاهر آن ذكر لا اله الا اللّه و اشارت تنزيل ربانى و عبارات لطيفه و بركشيده حضرت سبحانى در شرح فضائل اين معنى بيش از آنست كه در چنين عجالة شرح آن توان داد بلكه نزول جميع كتب برقلوب [كمل‌] كه انبيا و رسل‌اند براى تحليل عقايد مشكلات و تشريح لطايف مجملات اينمعنى است و السنه جميع مخلوقات از ملايكه و اوليا و رسل و جن و وحوش و طيور از بدايت فطرت تا نهايت خلقت بذكر شرح عجايب اين معنى ناطق است كه‌وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌و زبان وصف همه از عبارت كنه حقيقت آن قاصر كه‌وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ.

قطره‌اى از بحر اعظم چه نشان تواند داد خود هركه از آن حضرت عبارتى گويد يا اشارتى كند يا حقيقتى داند يا علامتى بيند هرچه گويد و شنود و داند و بيند همه لايق حوصله آنكس بود و حضرت عزت از آنهمه مقدس و منزه ولا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماًو ليكن بحار رحمت حضرت ربوبيت و نسيم نفحات لطايف جناب صمديت آن‌


صفحه 537

اقتضا كرد كه هر ذره را از ذرات وجود نورى بخشد و آن نور است كه سبب ظهور وجود او بود از كتم عدم تا بدان نور مشاهده جمال آنحضرت تواند كرد بقدر قوت آن نور از آنجمال خبرى تواند داد و عبارتى تواند كرد چه او را جز باو نتوان ديدلا يحمل عطاياهم الا مطاياهم.

پس فاطر كاينات هريكيرا بحسب استعداد خود عطائى فرمود و هر شخصى را موافق حال او در مطالع معارف و حقايق اسرار ذات و صفات- الوهيت مرتبه‌اى تعيين كردند كه‌وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ‌لا جرم هر عارفى از آنحضرت عبارتى ديگر گويد و هر عاشقى نشان [ديگر] دهد و هر سالكى راه ديگر پويد و هر محققى اشارت ديگر ادا كند و هر محبى ذوق ديگر يابد.

اى ترا در هر دلى كار دگر

در پس هر پرده بازار دگر

هردمى هر ذره را بنموده باز

از جمال خويش رخسار دگر

چون جمالت صد هزاران رويداشت‌

بود در هر ذره ديدار دگر

دام حسنت دايما گسترده‌اى‌

تا بود هردم گرفتار دگر

[اقسام سالكان طريقت‌]

بدان كه سالكان طريقت بر اقسام‌اند و هر قسميرا در مطالعه انوار توحيد مقامى و اهل هر مقام را مشربى از اشارات ربانى و حظ هر مقامى از [آن آيتى از] آيات مجيد. چون صبح سعادت عاشقان از مشرق عنايت طلوع كند [اشارت‌]إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌبراى تعليم توحيد اطفال طريقت جلوه كند و چون شجره طيبه در زمين بستان دل ثابت شود و اصل قاعده توحيد در صحراى عقول راسخ گردد تسقيه شجره ايمان از مياه ينبوع‌شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَبود و چون تسقيه بكمال رسيد شجره توحيد مثمر انواع طاعات و عبادات گردد كه يسقى‌بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى‌ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ‌و سرثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ‌مشاهده افتد و عبادات ظاهر از


صفحه 538

اعمال باطن مميز گردد و امتياز ميان ايمان و اسلام حاصل شود و از اينجا اختلاف ميان علماء ظاهر پديد آيد تا جمعى ايمانرا عين اسلام دانند و قومى غير گويند و گروهى ايمان را بر اسلام تفضيل نهند و جماعتى اسلام را بر ايمان و ارباب بصيرت به امثال اين عبارات مختلفه التفات ننمايند زيرا كه بنور يقين مشاهده كرده‌اند و دانسته كه چون حاجبان مشيت لمعه نور نامباركه توحيد از قداحه هدايت در مجمر دل مخصوصان عنايت ازلى زنند عبير امانت‌إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَكه از اسرار خطاب‌أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ‌در سويداى مجمر دل مودع است بظهور تلهب نار توحيد فرا سوختن آيد و نسيم روايح آن عبير از راهگذر حواس باطن بمشام سرجوارح و اعضا رسد و جميع شهر بدن [بتعبيق‌] عطر اسرار و معارف معطر شوند و جمله رعاياى ظاهر و باطن شهر وجود متاثر گردند و از تيه بعد و وادى غفلت روى به بساط قرب و طاعت آرند نام اين طاعت كه بر وعاء جوارح روان شد اسلام آمد و حقيقت آن نار مباركه كه در مجمر دل افروخته گشت ايمان و مطالع طلعت جمال آن نور نار عنايت و متاثر گشتن [به‌] بوى عبير امانت احسان و تحقيق سر حكمت ظهور نور توحيد و رايحه عبير امانت ايقان.

[ذِكر]

پس از اينجا معلوم شد كه نور اسلام آثارى آمد و نور ايمان افعالى و نور احسان صفاتى و نور ايقان [ذاتى‌] يعنى بوادى نسيم عنايت آثارى مفصح نور اسلام شد و لوايح سناء تجلى افعالى مظهر نور ايمان و لوامع ضياء تجلى صفاتى مثمر شجره احسان و طوالع انوار خورشيد ذاتى مسبب قواعد سرير [ايقان‌]عرفه من [هو] اهله.

هست اين سر هر زمان پوشيده‌تر

خون جانها زين سبب جوشيده‌تر

نيست كس را از حقيقت آگهى‌

جمله مى‌ميرند با دست تهى‌

هركه در عادت رود از روزگار

نيست او را با حقيقت هيچ كار

در حقيقت رو ز عادت دور باش‌

نى ز [ابليسى‌] بخود مغرور باش‌


صفحه 539

چون نميائى [به سير] از خويش تو

كى توانى شد خدا انديش تو

چند خواهى بودنى پخته نه خام‌

نى بدونى نيك نه خاص و نه عام‌

تشنه از دريا جدائى ميكنى‌

بر سر گنج و گدائى ميكنى‌

كار بايد كرد و مرد كار نيست‌

ورنه تا آب از تو ره بسيار نيست‌

ور چنين مى‌بگذرد عمريكه هست‌

نيست جز باد از چنين عمرى بدست‌

چون معلوم كردى كه ذكر ظاهر توحيد است و معرفت باطن و حقيقت آن بدانكه ذكر مختار نزديك ارباب بصيرت لا اله الا اللّه است زيرا كه قطع منازل اينراه بخطوات نفى و اثبات ميسر ميشود كه پيوسته بمنجل نفى قطع عوايق اشجار غيريت ميكند از بستان دل و بقوت اثبات، نهال توحيد ثابت ميكند و اينمعانى جز در حقيقت لا آله الا اللّه يافت نميشود و هيچ نوع از عبادات و اذكار در ترقى درجات منازل و مقامات اثر سرعت اين كلمه نداشت و از اينجهت بود كه رسول7فرمود كه كل حسنة [يعملها] الرجل يوزن يوم القيامة الا شهادة ان لا اله الا اللّه فانها [لا توضع‌] فى الميزان فانها لو وضعت فى الميزان و وضعت السموات السبع [و الارضون السبع‌] و ما فيهن كان لا اله الا اللّه ارجح من ذلك ميفرمايد كه در محشر عظيم كه قيامت است جميع اذكار و اعمال بنده را در ديوان حساب و ميزان آرند مگر لا اله الا اللّه كه از محسوبات و موزونات نشمارند زيرا كه عرش و فرش و آسمان و زمين طاقت مقابله انوار توحيد ندارند.

چون بعضى از فضائل ذكر دانستى بدانكه ذكر جهر [منهى‌] است از وجوه بسيار بعضى از كتاب و بعضى از سنت و بعضى بقياس عقلى.

وجه اول حقتعالى ميفرمايدوَ اذْكُرْ رَبَّكَ [فِي نَفْسِكَ‌] تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِدوم فرمود در آيت ديگروَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِهاسيم فرمودادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً [وَ خُفْيَةً]چهارم از براى ادب صحابه فرموديا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ‌