بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 104

ضدّ را با ضدّ ايناس از كجا؟

با امام النّاس نسناس از كجا؟»

باز او لاحول مى‌كرد آتشين‌

«كاعتراض من برُو كفرست و كين»

اندرين بود او كه شيخ نامدار

زود پيش افتاد بر شيرى سوار

شير غرّان هيزمش را مى‌كشيد

بر سر هيزم نشسته آن سعيد

تازيانه‌ش مار نر بود از شرف‌

مار را بگرفته چون خَرزن به كف‌

ديدش از دور و بخنديد آن خديو

گفت «آن را مشنو، اى مفتون، ز ديو»

از ضمير او بدانست آن جليل‌

هم ز نور دل بلى نعم الدّليل‌

خواند بر وى يك به يك آن ذو فنون‌

آنچه در ره رفت بر وى تاكنون‌

بعد از ان در مشكل انكار زن‌

برگشاد آن خوش سراينده دهن‌

ك «آن تحمّل از هواى نفس نيست‌

آن خيال نفس تُست، آنجا مه‌ايست‌

گرنه صبرم مى‌كشيدى بارِ زن‌

كَى كشيدى شير نر بيگار من؟»

508نيز به مناسبت اين بيت مولانا (در دفتر دوم ب 3764):

يك گزى ره كه بدان سو مى‌روى‌

همچو گز قطب مساحت مى‌شوى‌

نيكلسن در شرح خود مى‌گويد «اين بيت را با گفته ابو يزيد بسطامى (تذكرة الاوليا ص 165 ج 1) بسنجيد كه: هر چه هست در دو قدم حاصل آيد كه يكى بر نصيبهاى خود نهد و يكى بر فرمانهاى حقّ؛ آن يك قدم را بردارد، و آن ديگر بر جاى بدارد. و نيز با گفته ابو الحسن خرّقانى كه (تذكرة الاوليا ج 2 ص 226): «قدم بر نخست پايه نردبان كه نهادم به خدا رسيدم». نيز ف 61 ديده شود.

شيخ ابو الحسن خرقانى [از نفحات الانس‌]

509نام وى علىّ بن جعفر است‌[1]، يگانه و غوث روزگار خود بود و قبله وقت، كه در روزگار وى رحلت به وى بودى. شيخ ابو العبّاس قصّاب‌

[1]- چنين است در متن، و گويا غلط است. اسم پدرش احمد بوده است ظاهرا.


صفحه 105

گفته بود كه، اين بازارك ما به خرقان افتد، يعنى رحلت و زيارت، و پس از وى به خرقانى گشت، چنانكه گفته بود.

و انتساب شيخ ابو الحسن در تصوّف به سلطان العارفين شيخ ابو يزيد بسطامى است، قدّس اللّه تعالى روحه، و تربيت ايشان در سلوك از روحانيّت به شيخ ابو يزيد است.

و ولادت شيخ ابو الحسن بعد از وفات شيخ ابو يزيد به مدتى است و شيخ ابو الحسن شب سه شنبه عاشوراى سنه خمس و عشرين و اربعمأية از دنيا برفته.

510روزى با اصحاب خود گفت كه «چه‌چيز بهتر بود؟» گفتند «شيخا، هم تو بگوى» گفت «دلى كه در وى همه ياد كرد وى بود.»

511از وى پرسيدند كه «صوفى كيست؟» گفت «صوفى به مرقّع و سجّاده نبود، و صوفى به رسم و عادات صوفى نبود، صوفى آن بود كه نبود.»

512و هم وى گفته كه: صوفى روزى بود كه به آفتابش حاجت نبود، و شبى كه به ماه و ستاره‌اش حاجت نبود، و نيستيى است كه به هستيش حاجت نيست.

513از وى پرسيدند كه «مرد به چه داند كه وى بيدار است؟ گفت «به آنكه چون حق را ياد كند از فرق تا قدمش از ياد كرد حقّ خبر داشته باشد.»

514و از وى پرسيدند كه «صدق چيست؟» گفت «صدق آنست كه دل سخن گويد.» يعنى آن گويد كه درويش باشد.

515و از وى پرسيدند كه «اخلاص چيست؟» گفت «هر چه براى حق كنى اخلاص است و هر چه براى خلق، رياست.»

516و از وى پرسيدند كه «كرا رسد در فنا و بقا سخن گفتن؟» گفت «كسى را كه به يك تار ابريشم از آسمان در آويخته باشندش بادى بيايد كه درختها و بناها بيفگند و همه كوهها بركند و همه درياها انباشته كند و وى‌


صفحه 106

را از جايگاه نتوانند جنبانيد».

517و هم وى گفته كه «هرگز با كسى صحبت مداريد كه شما گوئيد خدا، و او گويد چيز ديگر.»

518و هم وى گفته كه «اندوه طلب كن تا آب چشمت پديد آيد، كه حق، تعالى، گريه بندگان را دوست مى‌دارد.»

519و هم وى گفته كه «وارث رسول ص آن كس بود كه به فعل رسول اقتدا كند، نه آن بود كه روى كاغذ سياه كند.»

520شبلى گفته است «آن خواهم كه نخواهم»، و وى گفته است كه «اين هم خواستى است.»

521و هم وى گفته كه «امروز چهل سال است كه تا در يك وقتم، و حق به دلم مى‌نگرد بجز خود را نمى‌بيند. ما بقى فىّ لغير اللّه شى‌ء و لا فى صدرى لغيره قرار.»

522وى گفته است كه «چهل سال است كه نفسم يك شربت آب سرد مى‌خواهد يا شربت دوغ ترش مى‌خواهد، و هنوز وى را نداده‌ام.»

523و هم وى گفته «علماء و عبّاد در جهان بسيارند، ترا از ان بايد بودن كه روز به شب آرى چنانكه حقّ پسندد، و شب به روز آرى چنانكه حقّ پسندد.»

524و هم وى گفته كه «روشن‌ترين دلها آن بود كه در ان خلق نبود، و بهترين كارها آن بود كه در ان انديشه مخلوق نبود، و حلال‌ترين نعمتها آن بود كه به جهد تو بود، و بهترين رفيقان آن بود كه زندگانيش با حق بود.»

(نفحات الانس چاپ 1336 طهران ص 298 تا 299).


صفحه 107

المنتخب من كتاب نور العلوم من كلام الشّيخ ابو الحسن الخرقانى رحمة اللّه عليه‌


صفحه 108

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 109

بسم اللّه الرحمن الرحيم‌[1]ربّ سهّل و تمّم‌

باب اوّل در سؤال و جواب‌

باب دوم در وعظ و نصيحت‌

باب سيم در احاديث رسول7‌

باب چهارم در لطفى كه خداى تعالى با وى كرد

باب پنجم در مناجاتى كه با خداى كرده است‌

باب ششم در هيجان وى‌

باب هفتم در وحى القلوب‌

باب هشتم در مجاهدت‌

باب نهم در حكايت وى‌

باب دهم در كرامات وى‌

[1]بعضى كلمات مورد شك كه در اصل كتاب بى‌نقطه بوده است. در حين چاپ هم بى‌نقطه چاپ شده است.


صفحه 110

باب اوّل در سؤال و جواب‌

525پرسيدند كه «درويشى چيست؟»

گفت «دريائيست از سه چشمه: يكى پرهيز، دوم سخاوت، سيوم بى‌نياز بودن از خلق خداى عزّ و جلّ».

526شيخ رضى اللّه عنه از صوفيى پرسيد كه «شما درويش كرا گوئيت؟» گفت «آن را كه از دنيا خيرش‌[1]نبود». شيخ گفت «چنان نيست، بل‌كه درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود؛ و مى‌گويد، و گفتارش‌[2]نبود؛ و مى‌بيند، و ديدارش نبود؛ و مى‌شنود، و شنوائيش نبود؛ و مى‌خورد و مزه طعامش نبود؛ و حركت و سكونش نبود؛ و اندوه و شاديش نبود؛ درويش اين بود».

527شيخ مريد را پرسيد كه «هرگز زهر خورده‌اى؟» گفت «نى، هر كه زهر خورد بميرد» گفت «پس تو هرگز حلال نخورده باشى، كه هر كه نان خورد چنان نداند كه زهر مى‌خورد حلال نخورده باشد».

528پرسيدند كه «غريب كيست؟»

گفت «غريب نه آنست كه تنش در اين جهان غريبست، بل‌كه غريب آنست كه دلش در تن غريب بود، و سرّش در دل غريب بود».

529پرسيدند كه «دوستان وى را چه علامتست؟»

گفت «آنكه دوستى دنيا از دل او بيرون بود».

[1]- يا: خبرش؟

[2]- در اصل چيزى شبيه به كدارش.


صفحه 111

530پرسيدند كه «چكنيم تا بيدار گرديم؟»

گفت عمر خويش از پيش برگيريت و چنان دانيت‌[1]كه نفس باز پسين آمده است و در ميان دو لب تو منتظر [است‌[2]]، خواهد كه بيرون [شود[3]]

531بزرگى شيخ را گفت كه «همّتى بدار كه كتابهاى‌[4]من پريشان شده است»

گفت: تو نيز همّتى بدار تا يك بار نام دوست بر زبان رانم چنانكه سزاست يا دو ركعت نماز كنم چنانكه از وى به من آمده است.

532پرسيدند كه «وسواس از چه خيزد؟»

گفت كه «مشغولى دل از سه چيز خيزد: از چشم و گوش و لقمه. به چشم چيزى بينى كه نبايد دل را مشغول كند؛ و به گوش چيزى شنوى كه نبايد دل ترا مشغول كند؛ و لقمه حرام دل را بيالايد وسواس پديد آيد».

533روزى شيخ از صوفيى پرسيد كه «دوست دارى كه با خضر7دوستى دارى؟» گفت «دارم».

گفت «سال تو چند است؟» گفت «نود و هفت.»

گفت «نان خداى كه نود و هفت سال خورده‌اى باز ده! نيكو نبود كه نان خداى خورى و صحبت با خضر دارى.»

534شيخ را پرسيدند كه «مريد راست گوى كيست؟»

گفت «آنكه سخن از دل گويد، يعنى آنكه در دلش باشد».

535پرسيدند كه «مريد كيست؟»

گفت «آنكه وى از در درآيد پير را به وى مشغول نبايد بود. مريد آن بود كه در صحبت پير هر كجا بنشيند شاد بود و اگر همه در صفّ‌

[1]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمى‌شود.

[2]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمى‌شود.

[3]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمى‌شود.

[4]- كلمه معلوم من نشد كه چه بوده است، شايد« كتابهاى»؟