المنتخب من كتاب نور العلوم من كلام الشّيخ ابو الحسن الخرقانى رحمة اللّه عليه
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
بسم اللّه الرحمن الرحيم[1]ربّ سهّل و تمّم
باب اوّل در سؤال و جواب
باب دوم در وعظ و نصيحت
باب سيم در احاديث رسول7
باب چهارم در لطفى كه خداى تعالى با وى كرد
باب پنجم در مناجاتى كه با خداى كرده است
باب ششم در هيجان وى
باب هفتم در وحى القلوب
باب هشتم در مجاهدت
باب نهم در حكايت وى
باب دهم در كرامات وى
[1]بعضى كلمات مورد شك كه در اصل كتاب بىنقطه بوده است. در حين چاپ هم بىنقطه چاپ شده است.
باب اوّل در سؤال و جواب
525پرسيدند كه «درويشى چيست؟»
گفت «دريائيست از سه چشمه: يكى پرهيز، دوم سخاوت، سيوم بىنياز بودن از خلق خداى عزّ و جلّ».
526شيخ رضى اللّه عنه از صوفيى پرسيد كه «شما درويش كرا گوئيت؟» گفت «آن را كه از دنيا خيرش[1]نبود». شيخ گفت «چنان نيست، بلكه درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود؛ و مىگويد، و گفتارش[2]نبود؛ و مىبيند، و ديدارش نبود؛ و مىشنود، و شنوائيش نبود؛ و مىخورد و مزه طعامش نبود؛ و حركت و سكونش نبود؛ و اندوه و شاديش نبود؛ درويش اين بود».
527شيخ مريد را پرسيد كه «هرگز زهر خوردهاى؟» گفت «نى، هر كه زهر خورد بميرد» گفت «پس تو هرگز حلال نخورده باشى، كه هر كه نان خورد چنان نداند كه زهر مىخورد حلال نخورده باشد».
528پرسيدند كه «غريب كيست؟»
گفت «غريب نه آنست كه تنش در اين جهان غريبست، بلكه غريب آنست كه دلش در تن غريب بود، و سرّش در دل غريب بود».
529پرسيدند كه «دوستان وى را چه علامتست؟»
گفت «آنكه دوستى دنيا از دل او بيرون بود».
[1]- يا: خبرش؟
[2]- در اصل چيزى شبيه به كدارش.
530پرسيدند كه «چكنيم تا بيدار گرديم؟»
گفت عمر خويش از پيش برگيريت و چنان دانيت[1]كه نفس باز پسين آمده است و در ميان دو لب تو منتظر [است[2]]، خواهد كه بيرون [شود[3]]
531بزرگى شيخ را گفت كه «همّتى بدار كه كتابهاى[4]من پريشان شده است»
گفت: تو نيز همّتى بدار تا يك بار نام دوست بر زبان رانم چنانكه سزاست يا دو ركعت نماز كنم چنانكه از وى به من آمده است.
532پرسيدند كه «وسواس از چه خيزد؟»
گفت كه «مشغولى دل از سه چيز خيزد: از چشم و گوش و لقمه. به چشم چيزى بينى كه نبايد دل را مشغول كند؛ و به گوش چيزى شنوى كه نبايد دل ترا مشغول كند؛ و لقمه حرام دل را بيالايد وسواس پديد آيد».
533روزى شيخ از صوفيى پرسيد كه «دوست دارى كه با خضر7دوستى دارى؟» گفت «دارم».
گفت «سال تو چند است؟» گفت «نود و هفت.»
گفت «نان خداى كه نود و هفت سال خوردهاى باز ده! نيكو نبود كه نان خداى خورى و صحبت با خضر دارى.»
534شيخ را پرسيدند كه «مريد راست گوى كيست؟»
گفت «آنكه سخن از دل گويد، يعنى آنكه در دلش باشد».
535پرسيدند كه «مريد كيست؟»
گفت «آنكه وى از در درآيد پير را به وى مشغول نبايد بود. مريد آن بود كه در صحبت پير هر كجا بنشيند شاد بود و اگر همه در صفّ
[1]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود.
[2]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود.
[3]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود.
[4]- كلمه معلوم من نشد كه چه بوده است، شايد« كتابهاى»؟
نعال بود. و مريد نبود هر كه را ببايد فريفت چنانكه مادر بچّه را فريبد:
كليچه را به روغن درمالد و به وى دهد».
536شيخ گفت «مؤمن را همه جايگاه مسجد بود، و روزش همه آدينه بود، و ماهش همه ماه رمضان بود. هر كجا باشد در زمين چنان زيد كه در مسجد؛ و همه ماهها را چنان حرمت دارد كه ماه رمضان را؛ و در همه روزها چنان نيكوئى كند كه روز آدينه».
537پرسيدند در رقص.
گفت «رقص كار كسى باشد[1]كه پاى بر زمين زند تا ثرى بيند و آستين بر هوا اندازد [تا] عرش بيند و هرچه جزين باشد آب ابو يزيد و جنيد و شبلى برده باشد».
538دانشمندى از شيخ سؤال كرد كه «نصيحت بىخيانت[2]كدامست؟» گفت «آنكه نصيحت كنى و گردن نيفرازى كه من از ايشان بهترم و طمع دنيا در ميان نيارى».
539پرسيدند كه «عارف كيست؟»
گفت «مثل عارف مثل مرغيست كه از آشيانه رفته بود به طمع طعمه و نيافته [قصد[3]] آشيانه كرده و ره نيافته در حيرت[4]مانده و خواهد كه به خانه رود نتواند.»
540پرسيدند كه «هر كرا هستى خداى بر دل غالب آمده باشد نشانى وى چه باشد؟»
[گفت] «از فرق تا قدم وى همه به هستى خداى اقرار كنند، دستش و پايش [و چشمش در] شستن و رفتن و ديدن تا آن بادى كه از بينى وى بيرون آيد گويد كه «اللّه»، چنانكه مجنون، به هر كه برسيدى گفتى «ليلى»،
[1]- در اصل اين كلمه دو بار نوشته شده است.
[2]- در اصل موريانه خورده و صحّت كلمه مسلّم نيست.
[3]- در اصل موريانه خورده و صحّت كلمه مسلّم نيست.
[4]- در اصل موريانه خورده و صحّت كلمه مسلّم نيست.
اگر بر زمين رسيدى و اگر به دريا يا بديوار، بمردم و كاه و گوسپند، بجائى كه گفتى «انا ليلى و ليلى انا».
541[گفت] نالندگانند و گران باران. نالندگان كسانىاند كه زخم خوردند، و گران باران ارباب وقتاند. هر كه زخم خورد جراحتش مرهم نپذيرد، و هر كه در بار وقت ماند جاى رحم باشد، كه خداى تعالى اگر آنچه به انبيا درآمد به اوليا درآمدى[1]يك لا اله الّا اللّه گوى بنماندى، اگر آنچه بر مصطفى7درآمد اگر بر كوه قاف درآمدى كوه پاره پاره شدى.
542[گفت] «هر كه سفر زمين كند پاى آبله شود، و هر كه سفر آسمان كند دل آبله شود».
543پرسيدند كه «بهار جوانمردان چيست؟»
گفت «آنكه بىدل شوند. دريابها دريابها جلّاب محبت سرد كرده آيد امّا بدين عالم بسى نگشادند و آن قدر كه گشادهاند دوستان را بس نكرده است (؟) بدين معنى طالبان قدم برتر مىنهند تا مگر سيرآب شوند. چنان همى در تازند و تشنه همى ميرند. چون حاجى كه در گرما به باديه آب اندك وى را بس نكند خود را به چاه مىاندازد تشنه همى ميرد».
544پرسيدند از قدم مردان.
گفت «اوّل قدم آنست كه گويند «خداى و ديگر نه»، قدم دوم انس است، سيوم سوختن[2]...».
545شيخ[3]پرسيد كه «آنجا كه ترا كشتند خون خود را ديدى؟»
گفت «بگوى آنجا كه مرا كشتند از آفريده هيچ كس نبود، و خون
[1]- چنين است در اصل.« بنماندى» ظاهرا به معناى باقى نمىگذاشت بكار رفته است.
[2]- اينجا يك كلمه خوانده نمىشود، شايد« است» باشد.
[3]- برتلس خوانده است: پس شيخ(؟)
جوانمردان بر وى مباحست».
546پرسيدند[1]«كرا رسد در بقا و فنا سخن گفتن؟»
[گفت] «كسى را كه به يك تار ابريشم از آسمان آويخته بود بادى مىآيد كه همه درختان از بيخ بركند و همه بناها خراب كند و همه كوهها بردارد و همه درياها بأنبارد، وى را از جايگاه نتواند جنبانيدن، پس آن گاه وى را رسد در فنا و بقا سخن گفتن.»
547پرسيدند كه «به چه دانيم كه اندرون يك است».
گفت «بدانكه زبان او هم يكى باشد. هر كه را زبان پراگنده بود دليل بود كه دل او پراگنده بود. بزرگان گفتهاند: دل ديگست و زبان كفليز، هرچه در ديگ باشد به كفليز همان برآيد. دل درياست زبان ساحل؛ چون دريا موج كند به ساحل همان اندازد كه در دريا بود».
548گفت «غايت مردان سه است: اوّل آنكه خود را [چنان] دانى كه خداى ترا داند، و چنين كس كم بينم؛ دوم آنكه تو باشى و وى باشد؛ و سيوم آنكه همه او باشد تو نباشى. اگر همه جهان نواله كنى و بدهان مؤمنى نهى حق نگزارده باشى، و اگر از مشرق تا مغرب روى تا دوستى را زيارت كنى بهر خداى بسى نرفته باشى».
549پرسيدند كه «گريه مردان بر چه باشد، بر وصال؟»
گفت «چون دل گريان شود آب چشم خون شود، و چون چشم ببيند بول خون شود و چون گوش بشنود استخوان گدازد و چون وقت برايد فنا پديد آيد».
[1]- در اصل: پرسيد.