بود همه بسوخت نه صد و نود و نوه را من دانم.
565و نقلست كه: هر مؤمنى را هيبت چهل ملك دهد، و اين درجه كمترين است و اين هيبت از خلقان بپوشد تا خلقان با ايشان عيش توانند كردن.
الباب الخامس فى المناجاة
من كتاب نور العلوم 566إلهى، خلق تو شكر نعمتهاى تو كنند، من شكر بودن تو كنم، نعمت بودن تست.
567شيخ گفت: خداوند بر دل من ندا كرد «بنده من، چه بايدت؟
بخواه». گفتم «الهى، مرا بودن تو نه بس كه ديگر خواهم؟»
568و هم شيخ گفت كه: اگر قيامت خداى، جلّ جلاله، مرا از من پرسد، درخواست كنم كه «خداوندا، مرا از خود پرس و از يكىاى خود پرس».
569إلهى، من از تو به تو توانگرم. آنچه من دارم توى و تو باقيئى و آنچه تو دارى وقت باشد كه نبود.
570گفتم: إلهى، پنجاه سالست تا در محبت توم. در سرّم ندا شنيدم كه «پيش از آدم ترا بدوستى گرفتهام دس؟؟؟ كه؟؟؟ نسست».
571گفتم: إلهى، مرا تو مىبائى. شنيدم در سرّ خود «اگر مرا خواهى پاك باش كه من پاكم، بىنياز باش از خلق كه من بىنيازم».
572گفتم: إلهى، خوشى با توست، اشارت به بهشت مىكنى؟
573گفتم: إلهى، اگر در همه جهان كس بر خلق تو از من مهربانتر بود، در اين وقت از خود ننگ دارم.
574گفتم: إلهى، اگر قصّه اندوهگينان بر تو خوانم آسمان و زمين خون
گريند[1].
الباب السّادس فى الهيجان
575ورد[2]جوانمردان اندوهيست كه به هيچ وجه در دو جهان نگنجد و آن اندوه آنست كه خواهند كه وى را سزاى وى ياد كنند نتوانند.
576گفت: اين خلق همه بامداد و شبانگاه در بند آنند[3]كه وى را يابند [كسى][4]يابنده است كه او وى را خواهد.
الباب السّابع فى وحى القلوب
577شيخ ابو الحسن گفت: خداوند، جلّ جلاله، بر دل من ندا كرد كه «بنده من، اينها كه دست در تو مىمالند و پس مرگ تو به گور تو زيارت مىآيند هشيار باش كه ايشان را با من ترا بايد ميانجى كردن.
578شيخ گفت: مولى بر دل من ندا كرد و گفت «هر كجا نياز است مراد منم، و هر كجا دعويست مراد خلقانند».
579شيخ گفت: خداوند، جلّ جلاله، بر دل من ندا كرد كه «بنده من، مهمان مرا حقّ بگزار» گفتم «إلهى من ندانم كه حقّ مهمانان تو چگونه گزارم» گفت «كسانى كه به سلامى مهمانى تو آيند بايد كه عليك السّلام بيابند؛ و كس بود كه مرا دوست دارد، از دوستى من وى را آرزوى تو كند؛ و كس بود كه خود آمده بود تا با تو اندوه ورزد؛ و كس بود كه با من به چيزى درمانده بود؛ و كس بود كه من وى را از وى گرفته باشم، آمد و شد وى خود معلوم نباشد، و لكن مهمان من بود؛ و كس بود كه اين جهانى چيزى بخواهد
[1]- موريانه خورده است به حدس و تخمين خوانده شد.
[2]- ف 402: درد.
[3]- بواسطه موريانه خوردگى روشن نيست.
[4]- بواسطه موريانه خوردگى روشن نيست.
از تو» پس خداوند تعالى مرا گفت كه «هر چه بينى كه من با تو كردم با خلق من آن كن» گفتم[1]«إلهى من با خلق تو آن نتوانم كرد.» گفت «از من يارى خواه».
580شيخ گفت: مولى تعالى بر دل من ندا مىفرمود كه «بنده من، مرا با تو مخاطبه به چهار چيز است: به دل و تن و زبان و مال. دو به من مىدهى و دو باز مىگيرى، يعنى به تن طاعت مىكنى و به زبان قرآن مىخوانى، دل و مال به من نمىدهى، و مرا خود كار با اين دو بيش است، اگر خواهى اين دوى ديگر به تو بگذارم».
الباب الثامن فى المجاهده
581شيخ گفت: جهد مردان چهل سال است: ده سال رنج بايد بردن تا زبان راست شود، و به كم [از] ده سال زبان راست نشود؛ و ده سال رنج بايد برد تا اين گوشت حرام كه به تن ما بر رسته[2]است از ما بشود؛ و ده سال رنج بايد برد تا دل با زبان راست شود[3]، هر كه چهل سال قدم چنين زند اميد باشد كه از حلق وى آوازى برآيد كه در وى هوا نبود. گفتند «آن را نشانى بود؟» شيخ روى سوى كوه كرد و بگفت «اللّه!» سنگها از كوه جدا شدن گرفت.
582و شيخ گفت: هر كه نام خداى ببرد چنان بايد بود كه از سه حال خالى نبود: إمّا بول او چون خون سرخ گردد، يا چون انگشت سياه، يا جگرش پاره پاره بگسلد و از برش بيرون آيد. و گفت: بسيار بوده است كه دست در اندام خويش كردم خون به پنج انگشت من بيامده است، و هنوز
[1]- در اصل: كفت.
[2]- موريانه خورده است، واضح نيست.
[3]- ده سال چهارم در نسخه اصل ذكر نشده، به ف 391 مراجعه شود.
خداى را بسزاى او ياد نكردهام.
583و گفت: از دنيا مرو تا از سه حال يكى پيدا نشود: يا آنكه در محبت خداى آب چشم خويش خون بينى، يا از ترس او بول خويش خون بينى، يا در بيدارى استخوانت بگدازد و باريك شود[1].
584شيخ گفت: عبادت هر كس كند، امّا امل از عبادت هر كس نتواند دور كردن.
585گفت: نماز كردن و روزه داشتن كار عابدان بود، امّا آفت از دل جدا كردن كار مردان بود.
586شيخ گفت: در گرسنگى چندان بكوش و اگر ورد يكى روز دارى سه روز، و اگر سه روز دارى چهار روز، و مىفزاى تا چهل روز را تا بسالى آنگاه چيزى پيدا آيد چون مارى، در دهان گرفته چيزى چون بيضه مرغى، يا سپيد بود يا سرخ يا زرد، بيايد و دهان بر دهان تو نهد، بعد از ان هرگز نخورى شايد، پس بعد از ان كس بود كه در هفتاد يكبار آبكاه شود[2]و كس بود كه در بيست سال و كس بود كه در ده سال و كس بود كه در چهار ماه و كس بود كه در هر ماه[3]و كس بود كه در هفته آبكاه شود و كس بود كه هر وقت نمازى آبكاه شود زان است[4]كه دل او بىخبر باشد، كه از هيچ خبر ندارد كه اين جهان و آن جهان است روا بود به زبان حديث اين جهان و آن جهان گويد لكن دل از اين جهان آگاه نبود.
587شيخ گفت: دست در عمل زن تا اخلاص ظاهر شود، دست در اخلاص زن تا نور ظاهر شود. چون نور ظاهر شود طاعت كنى آنگاه با ديد[5]اعبد اللّه
[1]- فقره 397 و 549 نيز ديده شود.
[2]- موريانه كلمات را ناقص كرده است جمله روشن نيست. شايد در هر سه مورد« آگاه» بوده باشد مثل مورد چهارم. اين فقره شباهتى دارد به ف 141 و نيز به 227.
[3]- موريانه كلمات را ناقص كرده است جمله روشن نيست. شايد در هر سه مورد« آگاه» بوده باشد مثل مورد چهارم. اين فقره شباهتى دارد به ف 141 و نيز به 227.
[4]- موريانه كلمات را ناقص كرده است جمله روشن نيست. شايد در هر سه مورد« آگاه» بوده باشد مثل مورد چهارم. اين فقره شباهتى دارد به ف 141 و نيز به 227.
[5]- كلمه مجهول است.
كأنّك تراه. پس گفت: شب شود و خلق بخسپند تو اين تن را[1]غلّ و پلاس و تازيانه چرميندار كه خداى، تعالى، بر اين تن مهربانى دارد گويد «بنده من از اين تن چه مىخواهى؟» بگو «إلهى، ترا خواهم» گويد «بنده من، دست از اين بيچاره بدار، من آن توم». هر روز آثار لطف و رحمت مولى بر ما نو مىشود تا نيّت با دلها نو كنيم.
588شيخ گفت: از بسيار جانها آواز ماتم برآيد و از بعضى آواز دف، هر چند در دل خود مىنگرم همه آواز ماتم مىبرآيد، آواز دف نى.
589گفت: بر در هر كه سالى باشى آخر روزى بگويد «درآى، تا به چه ايستادهاى؟» پنجاه سال بر در او بيست[2]كفيل تو منم.
590شيخ گفت: اگر در معرفت سخن گوئى هفصد بابست هر بابى هفصد شاخ هر شاخى؟؟؟ لكدى[3]نمايد. عالم علم برداشت و به كنارهاى شد و با آنش خوشست، زاهد زهد برداشت و به كنارهاى رفت و با آنش خوش است، عابد عبادت برداشت و با آنش خوشست، شوهم اندوه بردار تا با خدايت خوش بود. اگر ما را عمر نوح بودى و در آن عمر دو ركعت نماز از ما بخواستى چنانكه از وى بما آمده است دشوار بودى، اكنون خود كه در شباروزى پنج نماز چون كه مىدرخواسته است حال ما چون باشد؟
591شيخ گفت: خداى، جلّ جلاله، شما را به دنيا پاك آورد شما از دنيا به حضرت پليد مرويت.
592گفت: مشاهده آنست كه او باشد تو نباشى هرچه ن؟؟؟ د[4]بنده بود برگيرد و هرچه سزاوار او بود بنهد تا هرچه ظاهر شود از سرّه[5]سزاوار او بود.
[1]- بواسطه موريانه خوردگى كلمات روشن نيست.
[2]- يعنى بايست، امر از ايستادن.
[3]- كلمه بر من مجهولست، برتلس« بديگرى نماند» خوانده. شايد« تلنكبينى نمايد»؟
[4]- كلمات بر من روشن نيست.
[5]- كلمات بر من روشن نيست.
الباب التّاسع فى الحكايات
593شيخ ابو اسحاق در پيش شيخ گفت «همه باديه مرا آرزوى شيرينى[1]كرد و نخوردم» شيخ گفت «مرا همه باديه شيرينى[2]آرزو نكرد و خوردم.»
594ابو يزيد، رحمه اللّه، گفت: دورترين از درگاه خداوند كسانى را ديدم كه ايشان خويشتن را نزديكتر دارند[3].
595ابو يزيد، رحمه اللّه، گفت كه: جواب سخن ياد داريت. هر كه جواب سخن خويش ياد ندارد هر كجا كه سخن گويد باك ندارد؛ حساب روز قيامت ياد داريت كه هر كه حساب قيامت ياد ندارد مال از هر كجا جمع كند باكى ندارد؛ قدر رفتن نيك بشناسيت، هر كه قدر رفتن نيك نشناسد صحبت با هر كه دارد باكى ندارد.
596ابراهيم زاهد گفت: گرمگاهى برنائى از هوا درآمد و در بكوفت، من نيز درش بگشادم، قدرى نان بر برگ انجير نهاده بود، مرا داد و گفت «مرا دعا كن، باشد كه از كفر اين تن باز رهم» و در هوا شد. ديگر روز همان وقت در بكوفت و قدرى نان بر برگ انجيرى نهاده مرا داد و همان بگفت و روز [سيوم هما] ن وقت باز آمد و همچنان گفت كه «مرا دعا كن تا از كفر اين تن باز رهم» و در هوا شد. [پس] شيخ، رضى اللّه عنه، گفت:
اى جوانمرد، آنكه در هوا مىپرد از اين نفس فرياد مىكند. ما كه اينجا نشستهايم چه بايد [كرد]؟
597بزرگى از توانگران بنزديك مردى از كبار اهل حقيقت درآمد، گفت «درم دوستر دارى يا خصم؟» گفت «درم.» گفت «پس چون است كه درم مىمانى و خصم مىبرى؟»
[1]- گويا صحيح همين باشد، نه« شربتى».
[2]- گويا صحيح همين باشد، نه« شربتى».
[3]- بعضى از حكايات مربوط به ابو يزيد در تذكرة الأوليا در ترجمه حال ابو يزيد آمده است.
(نقيصه) 598و[1]ترا به وى بخشيديم» گفت در جواب كه «اى خداوند، حكمت چيست؟ من در خدمت تو و وى در خدمت مادر؟» آواز شنيد كه «وى خدمت محتاج كرد و تو خدمت بىنياز».
599شبلى، قدّس اللّه روحه [العزيز، در مكّه[2]] نزديك حلّاقى شد، وى را ديد بر كرسى نشسته و جامه نيكو پوشيده، و شاگردان موى مىتراشيدند.
شبلى آنجا شد و سلام كرد، گفت «اى استاد، از براى خداى اين موى مرا تراش». استاد از كرسى فرود آمد و شيخ را موى تراشيد. يكى از بغداديان آمد و نقد آورد كه «از بغداد مرا گفتهاند به شبلى ده». گفت «بر سر صندوق استاد نه». استاد گفت «كاشكى تو شبلى نبودهاى؛ مرا مىگوئى براى خداى مويم بتراشى، اكنون مرا مىمزد دهى!» گفت «آرى من شبلىام». استاد گفت «نامت شنيدم و لكن نديده بودم». ايشان در اين سخن بودند سائلى بيامد و چيزى خواست، حلّاق گفت «آنچه بر سر صندوق نهاده است برگير، ترا دادهام». شبلى گفت «با خود گفتم آنچه بر سر صندوق است استاد نمىداند كه چهار صد دينار است». مرا گفت «نبينى كه كى مىخواهد، براى كه مىخواهد و من از براى كه مىدهم؟»
600بزرگى در پيش خواجه گفت: شبى از عسس بترسيدم در كنج خانه شدم خويشتن را به غلّ و پلاس و تازيانه خانه ادب كردم، گفتم «تو هنوز[3]بدان جايگاهى كه از مخلوق مىترسى؟» خواجه گفت: هر گاه مرا انديشه[4]روزى آمدى چنين كردمى، گفتمى «تو غم روزى مىخورى!»
[1]- بواسطه ساقط شدن اوراق ابتداى اين حكايت از ميان رفته است به شماره 46 منقول از عطّار رجوع كنيد.
[2]- دو سه كلمه در زير كاغذى كه چسبانيدهاند رفته است.
[3]- در اصل: تصور.
[4]- اين دو كلمه بر اثر موريانه خوردگى محو شده است به حدس تكميل شد.
601بو يزيد، قدّس اللّه روحه العزيز، گفت «كار خويش را به اخلاص نديدم تا همه خلق را بجاى مرگ ننهادم».
602بو حامد مرتجى بن معقل را پرسيد[1]كه «نشان بنده كه[2]نيكو گمان بود چه باشد؟» بو حامد گفت «نيافتى كه بنده نيكو گمان آن بود كه دست در آستى كند و بگيرد آنچه ننهاده باشد». شيخ ابو الحسن گفت «تو هم نيافتى، نيكو گمان آن بود كه بر وى معاينه بود [ديگر] دستش در آستين نبايد كردن.»
603بو يزيد، قدّس اللّه روحه العزيز، گفت: يك شب نفس را گفتم «نماز كن» گفت «من مردهام» جامهها بيرون كردم گفتم «مرده را جامه نيكو نباشد» بوريا درپيچيدم و بخفت، گفتم كه «اگر آنى كه مردهاى تا روز در رنج بود». شيخ ابو الحسن خرقانى گفت: من نيز شبى گفتم «اى نفس، نماز كن» گفت «نتوانم» برخاستم و خود را زنخ بربستم و گفتم «مردهاى تو» آنگاه به محراب آوردم او را، بعد از ان بگفت كه «بكنم».
604وقتى موسى،7، در مقام مناجات بود، خطاب شنيد كه «يا موسى، زنهارى را نگاهدار» چون از آن مقام درگذشت كبوترى بيامد كه «يا موسى، الامان، الامان!» موسى آستين گشاد، كبوتر درآمد، زمانى بود، بازى بيامد كه «صيد مرا در آستين كردى به من باز ده.» گفت «مرا خداى فرموده است كه زنهارى را نگاهدار». موسى دست دراز كرد تا پارهاى گوشت ران بركند و به وى دهد. باز گفت «يا موسى، ندانى كه گوشت پيغامبران بر ما حرامست؟ من عهد كردم كه وى را نگيرم». آنگاه باز بر هوا راست گرد سر موسى طوف مىكرد. كبوتر گفت «يا موسى، مرا رها كن.» گفت «باز حاضر است، بيايد و بگيرد.» كبوتر گفت «كسى كه
[1]- شايد: پرسيدند؟
[2]- اصل: بندكى.