بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 132

بيش است».

629پيرى گفت: تا از پانزده كس نشنيدم كه «خلق را نصيحت كن» سخن نگفتم، هشت از ايشان آدمى بود و هفت ... بى» پس شيخ گفت، رضى اللّه عنه، كه: از ان من .... ماند دو كس بودند كه گفتند مرا كه خلق را نصيحت كن يكى از ان با شما بگويم: روزى در مسجد نشسته بودم يكى از در درآمد و در من نشاط مى‌كرد. چون خواست كه برود مرا گفت كه «اين خلق را نصيحت كن». مرا به دل آمد «اگر كشتى بشكند دريا را از ان چه زيان باشد؟». روى باز پس كرد و گفت «نصيحت مردمان كجا شود؟» و اين شخص نه آدميئى بود.

630اويس قرنى چون چيزى به دست گرفتى گفتى «يا رب، اينها را بهانه دين من مگردان.»

631بو يزيد گفت: اى مرا كونه، گرفتم كه همه چيز به علم راست كنى، ارادت دل را چه كنى كه تا با خداوند راست نه ايستى سودت ندارد.

632بو يزيد گفت، رحمه اللّه: تن را بانگ بر زدمى گفتمى «لا، و لا كرامة، يا مأوى كلّ سرّ ربّى، به يك شباروز پاك شود، غايت پانزده شباروز، اقاويل علما ازين زيادت نيست، اى تن پليد، سى سال شد تو و[1]پاك نشده‌اى، و فردا ترا پيش پاك پاك مى‌بايد ايستاد.»

633ابو يزيد، رحمه اللّه، گفت كه: چون اندوه به دل درآيد غنيمت داريت، كه مردمان به بركه اندوه به جائى رسند.

634شيخ ابو العباس قصاب، رحمه اللّه، گفت: چون خداى را، جلّ جلاله، در حقّ بنده اثر لطف باشد خواهد كه وى را به مقام بندگان نيك رساند هرچه جز خداى باشد از دل او بيرون كند بنده چون متحيّرى شود چه سرمايه وى از وى باز گرفت. روزى چند در آن حيرت باشد، آنگاه در

[1]- شايد: و تو


صفحه 133

اندرون وى تقاضا پديد آيد كه «اى خداى، مرا تو مى‌بائى». آن گفت كه «اى خداى، مرا تو مى‌بائى» دليلست بر آنكه خداى، جلّ جلاله، مى‌گويد كه «اى بنده، تو آن منى». چون خداى، جلّ جلاله، گويد «تو آن منى» بنده را در اندرون تقاضا پديد آيد، گويد «مرا تو مى‌بائى». دوستى خداى، جلّ جلاله، وى را بدان آورده بود كه وى خداى را، جلّ جلاله، دوست گيرد.

635بزرگى به نزديك بو يزيد درآمد و زيارت كرد. چون بيرون آمد با مريدى از مريدان شيخ گفت «اين زيارت را با شست حجّ تطوّع قياس كردم». وقتى ديگر بزيارت آمد و گفت آن مريدى را كه «آن سخن با خواجه گفتى يا نه؟» گفتم «نى.» پسنديد و گفت «آن گفتار از من غلط بود، كه شست حج قياس توان كرد و ديدار ولىّ خداى را قياس نتوان كرد، چون خداى، جلّ جلاله، بنده‌اى را برگزيند علم را بر جوارح وى؟؟؟ كار كند و اندامهاى وى يك يك را از وى بستاند و خواهانى خداى در دل وى ظاهر شود تا بنده نيست شود. چون نيستى ظاهر شد هستى خداى بر دل وى ظاهر شود. در خلق نگرد، چون گوى بيند در چوگان قضا، رحم آرد بر ايشان و منقطع شود

636بو يزيد را گندم خريدند. پرسيد كه «از كه خريديت؟» گفتند «از كافرى.» گفت «باز دهيت كه اين گندم آن كسى است كه وى خدا را نمى‌داند.»

637يكى پيش بو يزيد درآمد و تسبيحى بدست. گفت «دودار، به يكى نيكى شمرى و به يكى بدى».

638فضيل عياض را فرزندى آمده بود چندان .... نداشتند كه بدان كودك را درپيچند از همسايگان خواستند و باران مى‌آمد چنانكه به همسايه دشوار مى‌بود رفتن. گفت «كرامت باوليا يا فضولى مى‌كنى؟»

639بزرگى گفت: سى سال پاشنه در به گوشم گردد آسان‌تر از انست كه‌


صفحه 134

نمى‌دانم كه خداى با من چه كند.

640شبلى، رحمة اللّه عليه، گفت: آن خواهم كه نخواهم. شيخ ابو الحسن خرقانى گفته‌ست: آن هم خواستى.

641ذا النّون مصرى گفته‌ست: اگر خواهى كه دلت نرم گردد روزه بسيار دار، و اگر نگردد نماز بسيار كن، و اگر نگردد لقمه را گوش‌دار، و اگر بدين نيز نگردد با يتيمان لطف كن.

باب [دهم‌] مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه اللّه‌

642در خردى مادر و پدر ورا نان دادندى و به صحرا فرستادندى تا چهارپاى نگاه دارد. وى به صحرا رفتى و روزه داشتى و نان بصدقه دادى- شبانگاه بيامدى و روزه گشادى و كس را از آن حال خبر نبودى. چون كلان‌تر شد جفت و تخم به وى دادند. روزى تخم انداخته بود و جفت مى‌كرد بانگ نماز كردند شيخ به نماز رفت و جفت را ايستاده بماند. چون سلام نماز دادند ديدند كه جفت همى رفت و كشت مى‌كرد سر به سجده نهاد و گفت:

خداوندا، چنين شنيده‌ام كه هر كه را دوست گيرى از خلقان پوشيده كنى.

643عمّى‌[1]بو العباسان مردى بزرگ بوده است و شيخ را در وقت جوانى آمد و شد بوده است. چون عمّى را وفات بنزديك آمد شيخ يكى از مريدان را گفت «تو از براى دل من يك هفته غسّالى قبول كن.» در هفته عمّى را وفات رسيد. غسّال وى را بر تخته خوابانيد خواست تا وى را استنجا كند.

عمى خود برخاست و استنجا كرد. غسّال از هوش برفت. عمّى گفت «اگر با كسى بگوئى با تو خصمى كنم». مقصود آنكه چون عمّى را بر حالت شيخ وقوف افتاد گفت «اى ابو الحسن، بيا تا ما هر دو در اين كوه شويم و بر

[1]- در اين فقره و فقره بعد اين اسم بصورت عمى آمده، و در تذكرة الأوليا بصورت عمر. ف 27 ديده شود.


صفحه 135

توكّل نشينيم تا زنده كدام بيرون آيد. برفتند به لب چشمه‌اى كه ان را و؟؟؟ در گوئيم، آنجا بنشستند بر دامن كوه. مردم آنجا زيارت شوند كه معبدگاه ايشان بوده است. بعد از هفته‌اى عمّى را گرسنه شد. عمّى گفت «اى شيخ، ترا طعام از كجاست؟» شيخ دست بيرون كرد و دست بر ريگ و سنگ و خاك زد و به مشت بيفشارد[1]روغن از ميان انگشتانش بدر آمد.

به عمّى داد، عمّى آن را بخورد و گفت «هرگز خوشتر ازين طعام نخورده‌ام.»

644عمّى گفت «مرا مريدى گير» گفت «رو هر دو روى به طاعت آريم كه كس اين دعوى كند خداى را فراموش كند». عمّى گفت «بيا تا دست يكديگر بگيريم و زبر اين درخت بجهيم». گفت «بيا تا زبر هر دو عالم بجهيم.»

645شيخ ابو الحسن وقتى به كوه رفته بود تا سوختنى آرد. جماعتى از نيازمندان عزم زيارت او كرده بودند از خراسان. چون به كناره ديه رسيدند پيرزنى پيش ايشان آمد. سؤال كردند كه «صومعه شيخ كجاست؟» گفت «كدام شيخ، ابو الحسن‌[2]؟» گفت «اى مسلمانان، رنج شما ضايع است.

اى دريغا روزگار شما، وى ناكس است، ناموسى مى‌كند، بازگرديت كه كار وى اصلى ندارد.» بغايت دل تنگ شدند و خواستند كه بازگردند. بو على سينا در اين جماعت بوده است، گفت كه «چون آمديم وى را ناديده نگذريم.» به در صومعه شدند. اهل وى از پس پرده آواز داد كه وى حاضر نيست، به صحرا شده است، و دريغ اين سفر شما اگر از بهر وى آمديت.» گفتند «تو وى را كه مى‌باشى؟» گفت «عيال». گفتند «وى چگونه كسى است؟» گفت «سودائى ناموسى». گفتند «بازگرديم، حال وى عيال وى نكو داند.» بو على سينا گفت «تا وى را نبينيم بازنگرديم.» راه صحرا نشان خواستند.

[1]- در اصل: بيفتاد.

[2]- شايد اصل چنين بوده است:« كدام شيخ؟» گفتند« شيخ ابو الحسن»


صفحه 136

شخصى ديدند كه مى‌آمد بارورى‌[1]سوختنى. چون نزديك رسيدند ديدند شيرى بود. شيخ گفت «سلام عليكم. تا بو الحسن بار خلق نكشد شير بارورى او نكند». چون به در صومعه رسيدند اين شير باز رفت.

646و از مجاور شيخ شنيدم كه «شير ديده‌ام كه بعضى از شبها آمده است و طواف كرده و زارى و تضرّع كرده.»

647وقتى جمعى از صوفيان قصد زيارت كردند. ترسائى شبيه صوفيان به ايشان مرافقت كرد و حال خود پوشيده مى‌داشت. چون به ميهنه رسيدند به در خانقاه شيخ ابو سعيد بو الخير، قدّس اللّه روحه، شدند. بو سعيد به فراست بجاى آورد. آواز داد كه «مالى بالأعداء؟» اين سخن در ايشان اثر [كرد[2]]، بازگشتند و در خانقاه نرفتند. چون به خرقان رسيدند شيخ برخاست و ايشان را به دست خويش خدمت كرد و در حقّ آن ترسا زيادت لطف كرد.

روزى گفت «شما را به حمّام بايد شد.» مسافران شاد شدند، ترسا دل تنگ شد، با خود انديشه كرد كه «اين زنّار كجا نهم؟» در اين انديشه بود شيخ آهسته در گوش ترسا مى‌گويد كه «به من ده، كه خادمان امين باشند.» چون از حمّام بازآمدند شيخ زنّار به وى داد نهفته. خواست تا بر ميان بندد زنّار بدريد. ترسا متفكّر شد و از آن كار مقلّب القلوب دلش بگردانيد.

بر زبان شيخ اين آيت برفت: و إلهنا و إلهكم واحد لا إله إلّا هو، فهل أنتم مسلمون. ترسا در خروش آمد و مى‌گفت «أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله. و از قبيله وى بسيار كس مسلمان شدند.

648بو سعيد بو الخير، قدّس اللّه روحه العزيز، عزم سفر حجاز كرد و بر راه خرقان آمد. چون نزديك رسيد شيخ ابو الحسن، رحمه اللّه، فراست بجاى آورد، فرزند خود احمد را و جماعتى از مريدان را به استقبال بفرستاد.

[1]- شايد: بار وى، يا با بارورى. به دو سطر بعد رجوع شود.

[2]- در اصل محو شده است.


صفحه 137

چون بو سعيد از دور بديد از اسپ فرود آمد و پياده شد و مى‌گريست. گفتند «خواجه او نيست». گفت «آخر نه از كوى اوست؟» چون درآمدند در خانقاه خانه‌ايست كه آن را خانه شيخ گوئيم، شيخ فرمود كه «سجّاده همه در اين يك خانه انداز». خادم گفت «اين جمع هفتاد كس‌اند و در اين خانه بيست كس بيش نگنجد». شيخ در آن خانه از گرد برآمد، خادم را گفت «اكنون سجّاده اصحاب بگستر!» هفتاد سجّاده در آن خانه بگستردند و همه در آنجا بنشستند. شيخ در حجره شد و عيال را گفت «تو چه دانى كه چگونه عزيزانى رسيدند؟» و در همه خانه معلوم من سه من آرد جو بود.

فرمود كه قرصها پزند. عيال پاره‌اى درشتى كرد، و شيخ را و مهمانان را گفت آنچه گفت؛ و شيخ تلطّف مى‌كرد. آخر قرصها پخته شد. سفره نهادند و نان خورش سركه بود. شيخ گفت «دست در زير خوان مى‌كن و نان بيرون مى‌آر بشرط آنكه سرپوش برندارى». چون هفتاد كس را سفره بنهادند، آن زن گفت «از قرصها چندين نبود»، سرپوش برداشت آن قرصها همان بود كه اوّل نهاده بودند. شيخ گفت خادم را كه «خادم خيانت كرد. اگر سرپوش برنداشتيئى‌[1]تا به قيامت مسافران مرا نان بودى كه هرگز سپرى نشدى». چون از طعام خوردن فاريغ شدند بو سعيد گفت «دستورى باشد تا مقريان بيتى بخوانند؟» شيخ گفت «يا با سعيد، مرا پرواى اين نيست و نبوده‌ست و لكن بر موافقت نيكو بود». چون آغاز كردند مريدى بود شيخ را، ابوبكر جاجرم نام، سماع و ذكر در وى اثر كرد، رگ شقيقه‌اش سطبر شد و بشكافت و خون روان شد، بو سعيد سر برآورد و برخاست، بو سعيد بر دست شيخ بوسه داد، شيخ سه بار دست خويش‌[2]برجنبانيد، بو سعيد شيخ را فرو گرفت و بنشستند، پس بو سعيد

[1]- اصل: برنداشتى.

[2]- اين دو كلمه در اصل ساقط شده است.


صفحه 138

گفت «به عزت عزيز كه آسمان و زمين موافقت شيخ را در رقص آمدند»، و گويند روزى چند كودكان در گاهواره‌ها پستان مادر را نگرفتند، پس شيخ گفت «يا ابا سعيد، مسلّم كسى را بود سماع كه چون پاى بر زمين زند گشاده تا به تحت الثرى بيند، و زبر تا به عرش بيند». پس شيخ بو سعيد گفت كه «مرا با تو مشورتيست. به سفر مبارك مى‌روم و اين جمع را با خود مى‌برم». گفت «يا ابا سعيد، از هم اينجا بازگرد». بو سعيد شنيد ولكن مريدان نشنيدند. بو سعيد نيز بر موافقت شيخ گفت «آرى، شما را در آن دامغان رزقيست». چون برفتند به دامغان رسيدند راه عراق بسته شد، چهل شباروز به دامغان بماندند. روزى بو سعيد خادم را گفت «به هر جانب كه چهارپاى يابى بگير تا برويم». به جانب بسطام چهار پاى يافتند. چون به خرقان نزديك رسيدند راه گم كردند، شباروزى از گرد بر گرد مى‌آمدند.

بو سعيد گفت «هيچ دانيت اين چه حالست؟» گفتند «شيخ داند!». گفت «خرقانى ما را استغفار مى‌فرمايد». چون پيش شيخ درآمدند شيخ گفت «يا ابا سعيد، آن زمين به خداى بناليده بود كه «اولياى خود را به من رسان» دعاش مستجاب كرده بودند. اى ابو سعيد، چرا چنان نباشى كه كعبه به تو آيد؟» گفت «اين مرتبه مر تراست، امشب با ما در مسجد بنشين تا كعبه بينى در ميان شب». گفت «اى ابو سعيد، بنگر». بو سعيد خانه را ديد كه زبر سر شيخين طواف مى‌كرد. ابو الحسن گفت «أعوذ باللّه!». بو سعيد حلقه درگرفت و حاجت خواست.

649محمود سبكتگين نزديك ديه خرقان فرود آمد. كسى فرستاد كه «اين زاهد را بگوئيت كه سلطان غزنين به زيارت تو آمده است، تو نيز از صومعه بيرون آى» و اگر تأمّلى كند برخوانيت‌أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ». شيخ گفت «بگوى محمود را كه بو الحسن مشغولست به فرمان اطيعوا اللّه، به تو نمى‌تواند پرداختن.» اين سخن در محمود اثر كرد،


صفحه 139

برخاست و تا دربيامد، در نمى‌گشادند. محمود فرمود تا غلامان را جامه كنيزكان درپوشيدند، و جامه سلطانى اياس را درپوشانيد، و خود سلاح گرفت بجاى اياس. چون پيش شيخ درآمدند دست محمود بگرفت و گفت «خداى ترا فراپيش داشت، چرا واپس مى‌ايستى؟» محمود گفت «مرا پندى ده!» گفت «اين برخلاف بندگيست مردان بر شبه زنان، نعوذ باللّه من سخط اللّه!» محمود گفت «مرا وصيّتى كن!» گفت «اى محمود، چهار چيز نگاه دار، پرهيز و، نماز بجماعت و، سخاوت و، شفقت بر خلق.» آنگاه گفت «مرا دعا گوى!» گفت «من خود در پنج نماز ترا دعا مى‌گويم». گفت «چگونه مى‌گوئى؟» گفت «مى‌گويم اللّهمّ اغفر للمؤمنين و المؤمنات».

گفت «دعاى خاصّ مى‌خواهم». گفت «اى محمود، عاقبتت محمود باد».

محمود بدره‌اى پيش شيخ نهاد. شيخ فرمود تا قرص جوينى آوردند و كاسه آبكامه. يك لقمه به محمود داد، از درشتى به گلو درماند. شيخ گفت «اى محمود، تو نان جو و آبكامه نخورده‌اى نمى‌توانى خوردن، من نيز مثل اين مالها نخورده‌ام نتوانم خوردن، چنانكه نان جو در گلوى تو درماند امروز، به قيامت مالهاى تو نيز در گلوى من درماند، بردار، كه من اين را طلاق باين داده‌ام، رجوع نخواهم كرد». محمود گفت «يا از ما چيزى قبول كن، يا از خود ما را چيزى يادگارى بده». شيخ پيراهن خود به محمود داد، محمود به غزو سمنات شد، چون ايشان را ديد كه عدّتى تمام داشتند نذر كرد كه «اگر ظفر مرا بود هرچه غنيمت من بود صدقه دهم». اتفاق شكست بر لشكر اسلام افتاد و حمله به قلب رسيدند، در حال روى بر زمين نهاد و گفت «به حرمت خرقه اين عزيز كرده تو، كه لشكر اسلام را به ظفر عزيز گردانى». در حال رعدى و برقى و ظلمتى ظاهر شد بر لشكر كافران، تيغ در يكديگر نهادند آن كافران و مى‌كشتند، و همه متفرّق شدند، و لشكر اسلام ظفر يافت، و محمود همه شهرها و قلعه‌ها بگرفت و غنيمت‌