شيخ ابو الحسن يك لقمه حلوا برداشت و در دهان شيخ ابو عبد اللّه نهاد و گفت «معنى الرّحمن على العرش استوى خداى داند». پس شيخ ابو عبد اللّه گفت «نيم روز با خرقانى صحبت داشتم اين همه از بركات وى بود، اگر روز تمام شدى تا چه منفعتها برداشتمى!»
653شيخ ابو الحسن در ابتدا دوازده سال، بعضى گفتهاند هژده سال، برين مواظبت كرد كه نماز [خفتن[1]] بجماعت بكردى و روى به تربت سلطان العارفين آوردى و زيارت وى بكردى و از انجا باز پس برفتى تا نماز بامداد به خانقاه خود آوردى، سه فرسنگ آمده بودى. بعد از اين مدّت از تربت ابو يزيد آواز آمد كه «وقت شد كه بنشينى[2]». گفت «اى شيخ، همّتى در كار من كن كه مردى امّىام، شريعت ندانم و قرآن نياموختهام». آواز آمد كه «آنچه ما را بود و ما را دادهاند همه از بركات تو بود» گفت «اى شيخ تو به دويست و اند سال پيش از من بودهاى». گفت «بر خرقان وقتى گذر كرده بودم نورى ديدم كه برمىآمد و به عنان آسمان برمىشد، و سى سال بود تا به حاجتى درمانده بودم. هاتفى آواز داد كه «آن نور را شفيع آر تا حاجت تو روا شود» گفتم «آن نور كيست؟» گفت «نور صدق بندهايست از بندگان خاصّ، نامش على، كنيتش ابو الحسن». آن حاجت بخواستم مقصودم برآمد». پس آواز آمد «يا ابا الحسن، بگوى أعوذ باللّه».
ابو الحسن گفت كه «چون خانقاه آمدم قرآن همه ختم كرده بودم».
654احمد صرّام خادم را گفت: روزى شيخ ابو الحسن مىگفت «امروز چهل سالست تا خداى، جلّ جلاله، در دل من جز ياد خود نمىبيند، ازيرا كه در دل من جز ياد او نيست، مگر خاطرى بىدوام، مملكت ياد حقّ دارد بر دل من (؟) چهل سالست تا نفسم شربتى دوغ ترش مىخواهد يا دمى آب سرد،
[1]- از نامه دانشوران گرفته شد.
[2]- يعنى در محلّى مقيم شوى و به هدايت خلق مشغول گردى.
ندادهام، و أين ذاك؟ هيهات، هيهات!» آنگاه روى به من كرد گفت: «اى جوانمرد، هذا فى المشاهده، و هذا فى المعامله و بهذا و صلوا الى الحقّ» آنگاه گفت «تو ندانى كه هلاك مردم در چيست» گفتم «شيخ بهتر داند» گفت «اعطاء المرادات لنفسه و طاعة النّفس فى الشّهوات و تأخير المعاملات الى متى و حتّى و سوف و لعلّ.»
655وقتى كه بو سعيد به خرقان رسيد عيال شيخ ابو الحسن فرزندى بيرون فرستاد تا شيخ ابو سعيد دست به سر او فرود آورد. بو سعيد گفت «جائى كه شيخ ابو الحسن باشد به من حاجت نباشد» و هم بگريست «هم تو، اى شيخ، دست بر سر ما فرود آر». پس شيخ گفت «اى بو سعيد، سخنى بگوى» گفت «ادب نبود در اين حضرت فصاحت نمودن». گفت «اى بو سعيد، به ولايت شما رسم بود جلوه كردن عروس را؟» گفت «بود». گفت «در آن جمع از نظارگيان كسى باشد كه اگر روى بگشايد عروس خجل شود؟» پس بو سعيد سخن آغاز كرد. گويند عيال شيخ پيوسته با شيخ در خصومت بودى، شيخ بو سعيد در ميان سخن روى سوى خادم كرد و گفت «عيال شيخ را بگوى كه وقت شد كه نيز خصومت نكنى». گويند بعد از ان هرگز خصومت نكرد.
656مريدى از مريدان شيخ مدّتى التماس مىكرد كه «اى شيخ، مرا دستورى ده تا به كوه لبنان و مسجد شونيزيّه به بغداد شوم و قطب عالم را زيارت كنم». دستورى يافت، به كوه لبنان رسيد، جمعى ديد نشسته، روى به قبله كرده و جنازهاى پيش ايشان نهاده، مردى بر آنجا، گفتم «چرا نماز نمىگزاريت؟» يكى گفت «انتظار قطب عالم مىكنيم كه امام ماست و پنج نماز حاضر شود». تا درين بوديم كه شيخ را ديدم كه فراز آمد بر همان هيأت كه در خرقان مىگردد، پيش شد و نماز افتتاح كرد، مرا غشى افتاد. چون به خود آمدم گورى ديدم آنجا نهاده و هيچ كس آنجا نمانده
بودند. چون وقت نماز فريضه درآمد از هر طرفى روى بدين مقام آوردند.
پرسيدم كه «امام شما را نام چيست؟» گفتند كه «ابو الحسن خرقانى».
حكايت خود با ايشان در ميان نهادم تا شفيع شوند تا از من عفو كند، و ديگر آنكه مرا به مقام خود برد. چن قامت فريضه بگفتند هم شيخ را ديدم در پيش ايستاده و نماز كرد، و من از هوش بشدم. چون به خود آمدم خود را بر سر چهارسوى رى ديدم، روى به خرقان كردم. چون از در خانقاه درآمدم خواجه گفت «هر چه به ويرانى ديدى آن را به آبادانى نگوئى كه از خداى خود خواستهام تا در هر دو جهان مرا پوشيده دارد، و مرا كس نديد مگر ابو يزيد اندكى.»
657شيخ؟؟؟ حر ابو ال؟؟؟ اسمان گفت «زيارتهاى شام بكردم، چون بغداد آمدم مرا گفتند «علام مادا؟؟؟ ى را ديدهاى و زيارتش كردهاى؟ كه وى قطب عالم است و از شاگردان شبلى است، رحمه اللّه». بازگشتم و به طلب وى شدم، چهار سد فرسنگ، در ديهى از ديههاى شام يافتم وى را در انبوهى، نتوانستم ديدن تا روزى ديدم وى را بر غرفهاى، سلام كردم، دست دراز كرد و؟؟؟ ام چشم برداشت خادمش به عصابهاى بربست آنگاه گفت «و عليك السّلام، از كجائى؟» گفتم «از خرقان». گفت «به چه كار آمدهاى؟» گفتم «به زيارت». گفت «آنجا هيچ مردى نيست؟» گفتم «هست». گفت «كيست؟» گفتم «ابو الحسن خرقانى پير منست». گفت «هيچ سخن وى ياد دارى؟ بگوى». گفتم «وى مىگويد كه شب نواله كم كن». پير از هوش بشد، چون به خود آمد گفت «اى خادم، طشت بيار». بياورد، پير را پاره پاره جگرش برآمد.
در رياضت نفس و در عبادت:
658سنّت شيخ آن بوده است كه شب درآمدى غلّى بر گردن نهادى و گليم درپوشيدى و بند آهنين بر پاى نهادى و تازيانه خامين داشتى چون نفس سستى كردى نفس را بدان ادب كردى.
در مرگ غريب:
659شيخ ابو الحسن به دعا خواسته بود كه «خدايا، غربا را در خانقاه من مرگ مده، كه ابو الحسن طاقت مرگ غريب ندارد، كه آواز در دهند كه:
غريبى در خانقاه ابو الحسن گذشته شده است».
در حلال خوردن:
660مردى بودهست مريد شيخ ابو الحسن و بر جمع مريدان آمدهست به نزديك شيخ كه «ما را مريداناند، و ايشان هم مريد شمااند، مدّتى دراز شد تا ايشان را آرزو افتاده است كه ايشان مردمان گوسپند دارند، و مال ايشان حلال است تا گوسپندى چند خادم خانقاه را مدد كنند». شيخ گفت «مرا خداى، جلّ جلاله، گفت «بايست تو من راست كنم»، اگر قبول كنى كه ديگر بار التماس نكنى اين بار اجابت كنم به شرط حلالى». با سريف[1]گوسپندان جمع كرد و آورد. چون شيخ را خبر كردند بيرون آمد از خانقاه، آستين بجنبانيد، بعضى گوسپندان به خانقاه درآمدند و بعضى گريزان شدند به حالهاى كه كس ايشان را به خانقاه نتوانست درآوردن، باز سوى خصمان باز رفتند. چون تفحّص كردند معلوم شد كه آنها كه درنيامدند با ... بودهاند[2].
[1]- شايد: تا شريف(؟)
[2]- پاك سرشت نبودهاند(؟)
661شبى از شبها خادمه ترشى ساخته بود و در ان چگندر كرده از باغى كه شيخ آن را به دست خود ساخته بود، و سنّت شيخ آن بودهست كه تا نماز خفتن نكردى طعام نخوردى؛ گفتى كه «اى خداوند، تا از خدمت تو فارغ نشوم تن را بهره ندهم». بعد از نماز خفتن طعام پيش آوردند گفت «از اين طعام تاريكى مىآيد». ديگر روز در آن باغ رفتند و تفحّص كردند، والى آب مردمان بجور گرفته بودهست تا به غلّات خود برد، سر بند رز خواجه گشاده بودهست و از آن آب درآمده و آن چگندر آب خورده.
اثر دعاى شيخ:
662پسرى را به جائى فرستاد، دزدان درآمدند و هرچه داشت از رخت و كاله جمله را بردند. پسر برهنه درآمد بنزديك شيخ. زن شيخ بنزديك شيخ آمد كه «اى پير، يكى پسر را كشتند در مسجد، و اين را غارت كردند، نه از ان دانستى و نه ازين، و آن گاه سخن از ملك و ملكوت گوئى با مردمان!» شيخ گفت «اى أمة اللّه، غضب مكن، امشب كالهها بيارند».
گفت «اين ماليخولياست كه دزدان چيزى باز آرند». چون مردمان بخفتند كسى در خادم بكوفت و گفت «رختهاى پسر خواجه آورديم مگر مصلّى، كه آن را به كسى داده بوديم، ما در خواب بوديم كه آتش در خانه و قلعه ما افتاد، از آن بيم رختها آورديم». خادم درآمد و شيخ را خبر كرد و گفت «مصلّى نياوردند». گفت «آرى، مصلّى را ديدم كه پير تركى بر وى نماز مىگزارد. شرم داشتم، بر وى ماندم.»
663و جمعى از مريدان ابو سعيد، قدّس اللّه روحه، با خود انديشه كردند كه چون ما در خانقاه شويم شيخ ما را انگور سياه و سپيد دهد. چون پيش شيخ درآمدند گفت «هر كه بنزديك پيران بامتحان شود زيارتش مقبول نبود، و پيران را خود بخلى نبوده است دست در آستين كرد و نان گرم و دو
خوشه انگور يكى سپيد و يكى سياه پيش ايشان نهاد. پنجاه مرد از ان سير بخوردند. و نيز شنيدم كه اين مهام ابو على شاه بوده است، قدّس اللّه روحه العزيز.
ثمّ كتاب منتخب[1]نور العلوم ليلة الاثنين الرابع من ذى القعده سنة ثمان و تسعين و ستمأية على يدى العبد الرّاجى رحمة ربّه، المذنب المستغفر لسوالف ذنبه محمود بن على بن سلمه اصلح اللّه احواله و انحج آماله، و الحمد للّه اوّلا و آخرا، باطنا و ظاهرا، و الصّلاة على رسوله المصطفى و آله الاخيار و اصحابه الابرار[2]و سلّم تسليما كثيرا
[1]- اين كلمه را در حاشيه نوشته است.
[2]- اينجا بخط تازه افزودهاند سنه 1270
664
مناجات شيخ ابو الحسن خرقانى قدس سرّه
(منقول از مجموعهاى در كتبخانه حفيد افندى در سليمانيّه در استانبول به شماره 452).
شبى بعد از عبادت و اوراد بخداوند سبحانه و تعالى شيخ ابو الحسن خرقانى مناجات كرد و گفت:
«خداوندا، فرداى قيامت بوقت آنكه نامه اعمال هر يكى بدست دهند و كردار هر يكى بريشان نمايند چون نوبت بمن آيد و فرصت يابم من دانم كه چه جواب معقول گويم.»
پس در حال. به سرّش ندا آمد كه «يا ابا الحسن، آنچه روز حشر خواهى گفتن در اين وقت بگو»، گفت:
«خداوندا، چون مرا در رحم مادر بيافريدى در ظلمات عجزم بخوابانيدى، و چون در وجود آوردى معده گرسنه را با من همراه كردى تا چون در وجود آمدم از گرسنگى مىگريستم، و چون مرا در گهواره نهادندى پنداشتم كه فرج آمد پس دست و پايم ببستند و خسته كردند، و چون عاقل و سخنگوى شدم گفتم بعد اليوم آسوده مانم، به معلّمم دادند، به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند و از وى ترسان مىبودم، و چون از ان درگذشتم شهوت بر من مسلّط كردى تا از تيزى شهوت به چيزى ديگر نمىپرداختم، و چون از بيم زنا و عقوبت فساد زنى را در نكاح آوردم فرزندانم در وجود آوردى و شفقت ايشان در درونم گماشته، و در غم خورش و لباس ايشان عمرم ضايع كردى، و چون از ان درگذشتم پيرى و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادى، و چون از ان درگذشتم گفتم مگر چون وفات من برسد بياسايم بدست ملك الموت مرا گرفتار كردى تا به تيغ بىدريغ به صد
سختى جان من قبض كرد، و چون از ان درگذشتم در لحد تاريكم نهادى و در آن تاريكى و عاجزى دو شخص مكرم (كذا،؟ منكرم) فرستادى كه «خداى تو كيست و ملّت تو چيست؟» و چون از آن جواب برستم از گورم برانگيختى، و در اين وقت كه حشر كردى در گرماى قيامت و جاى حسرت و ندامت نامهام بدست دادى كه اقرأ كتابك! خداوندا، كتاب من اينست كه گفتم، اين همه مانع من بود از طاعت، و از براى چندين تعب و رنج شرط خدمت تو كه خداوندى بجاى نياوردم، ترا از آمرزيدن و گناه عفو كردن مانع كيست؟»
ندا آمد كه «اى ابو الحسن، ترا بيامرزيدم به فضل و كرم خود».
تمّت