بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 144

در رياضت نفس و در عبادت:

658سنّت شيخ آن بوده است كه شب درآمدى غلّى بر گردن نهادى و گليم درپوشيدى و بند آهنين بر پاى نهادى و تازيانه خامين داشتى چون نفس سستى كردى نفس را بدان ادب كردى.

در مرگ غريب:

659شيخ ابو الحسن به دعا خواسته بود كه «خدايا، غربا را در خانقاه من مرگ مده، كه ابو الحسن طاقت مرگ غريب ندارد، كه آواز در دهند كه:

غريبى در خانقاه ابو الحسن گذشته شده است».

در حلال خوردن:

660مردى بوده‌ست مريد شيخ ابو الحسن و بر جمع مريدان آمده‌ست به نزديك شيخ كه «ما را مريدان‌اند، و ايشان هم مريد شمااند، مدّتى دراز شد تا ايشان را آرزو افتاده است كه ايشان مردمان گوسپند دارند، و مال ايشان حلال است تا گوسپندى چند خادم خانقاه را مدد كنند». شيخ گفت «مرا خداى، جلّ جلاله، گفت «بايست تو من راست كنم»، اگر قبول كنى كه ديگر بار التماس نكنى اين بار اجابت كنم به شرط حلالى». با سريف‌[1]گوسپندان جمع كرد و آورد. چون شيخ را خبر كردند بيرون آمد از خانقاه، آستين بجنبانيد، بعضى گوسپندان به خانقاه درآمدند و بعضى گريزان شدند به حاله‌اى كه كس ايشان را به خانقاه نتوانست درآوردن، باز سوى خصمان باز رفتند. چون تفحّص كردند معلوم شد كه آنها كه درنيامدند با ... بوده‌اند[2].

[1]- شايد: تا شريف(؟)

[2]- پاك سرشت نبوده‌اند(؟)


صفحه 145

661شبى از شبها خادمه ترشى ساخته بود و در ان چگندر كرده از باغى كه شيخ آن را به دست خود ساخته بود، و سنّت شيخ آن بوده‌ست كه تا نماز خفتن نكردى طعام نخوردى؛ گفتى كه «اى خداوند، تا از خدمت تو فارغ نشوم تن را بهره ندهم». بعد از نماز خفتن طعام پيش آوردند گفت «از اين طعام تاريكى مى‌آيد». ديگر روز در آن باغ رفتند و تفحّص كردند، والى آب مردمان بجور گرفته بوده‌ست تا به غلّات خود برد، سر بند رز خواجه گشاده بوده‌ست و از آن آب درآمده و آن چگندر آب خورده.

اثر دعاى شيخ:

662پسرى را به جائى فرستاد، دزدان درآمدند و هرچه داشت از رخت و كاله جمله را بردند. پسر برهنه درآمد بنزديك شيخ. زن شيخ بنزديك شيخ آمد كه «اى پير، يكى پسر را كشتند در مسجد، و اين را غارت كردند، نه از ان دانستى و نه ازين، و آن گاه سخن از ملك و ملكوت گوئى با مردمان!» شيخ گفت «اى أمة اللّه، غضب مكن، امشب كاله‌ها بيارند».

گفت «اين ماليخولياست كه دزدان چيزى باز آرند». چون مردمان بخفتند كسى در خادم بكوفت و گفت «رختهاى پسر خواجه آورديم مگر مصلّى، كه آن را به كسى داده بوديم، ما در خواب بوديم كه آتش در خانه و قلعه ما افتاد، از آن بيم رختها آورديم». خادم درآمد و شيخ را خبر كرد و گفت «مصلّى نياوردند». گفت «آرى، مصلّى را ديدم كه پير تركى بر وى نماز مى‌گزارد. شرم داشتم، بر وى ماندم.»

663و جمعى از مريدان ابو سعيد، قدّس اللّه روحه، با خود انديشه كردند كه چون ما در خانقاه شويم شيخ ما را انگور سياه و سپيد دهد. چون پيش شيخ درآمدند گفت «هر كه بنزديك پيران بامتحان شود زيارتش مقبول نبود، و پيران را خود بخلى نبوده است دست در آستين كرد و نان گرم و دو


صفحه 146

خوشه انگور يكى سپيد و يكى سياه پيش ايشان نهاد. پنجاه مرد از ان سير بخوردند. و نيز شنيدم كه اين مهام ابو على شاه بوده است، قدّس اللّه روحه العزيز.

ثمّ كتاب منتخب‌[1]نور العلوم ليلة الاثنين الرابع من ذى القعده سنة ثمان و تسعين و ستمأية على يدى العبد الرّاجى رحمة ربّه، المذنب المستغفر لسوالف ذنبه محمود بن على بن سلمه اصلح اللّه احواله و انحج آماله، و الحمد للّه اوّلا و آخرا، باطنا و ظاهرا، و الصّلاة على رسوله المصطفى و آله الاخيار و اصحابه الابرار[2]و سلّم تسليما كثيرا

[1]- اين كلمه را در حاشيه نوشته است.

[2]- اينجا بخط تازه افزوده‌اند سنه 1270


صفحه 147

664

مناجات شيخ ابو الحسن خرقانى قدس سرّه‌

(منقول از مجموعه‌اى در كتبخانه حفيد افندى در سليمانيّه در استانبول به شماره 452).

شبى بعد از عبادت و اوراد بخداوند سبحانه و تعالى شيخ ابو الحسن خرقانى مناجات كرد و گفت:

«خداوندا، فرداى قيامت بوقت آنكه نامه اعمال هر يكى بدست دهند و كردار هر يكى بريشان نمايند چون نوبت بمن آيد و فرصت يابم من دانم كه چه جواب معقول گويم.»

پس در حال. به سرّش ندا آمد كه «يا ابا الحسن، آنچه روز حشر خواهى گفتن در اين وقت بگو»، گفت:

«خداوندا، چون مرا در رحم مادر بيافريدى در ظلمات عجزم بخوابانيدى، و چون در وجود آوردى معده گرسنه را با من همراه كردى تا چون در وجود آمدم از گرسنگى مى‌گريستم، و چون مرا در گهواره نهادندى پنداشتم كه فرج آمد پس دست و پايم ببستند و خسته كردند، و چون عاقل و سخنگوى شدم گفتم بعد اليوم آسوده مانم، به معلّمم دادند، به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند و از وى ترسان مى‌بودم، و چون از ان درگذشتم شهوت بر من مسلّط كردى تا از تيزى شهوت به چيزى ديگر نمى‌پرداختم، و چون از بيم زنا و عقوبت فساد زنى را در نكاح آوردم فرزندانم در وجود آوردى و شفقت ايشان در درونم گماشته، و در غم خورش و لباس ايشان عمرم ضايع كردى، و چون از ان درگذشتم پيرى و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادى، و چون از ان درگذشتم گفتم مگر چون وفات من برسد بياسايم بدست ملك الموت مرا گرفتار كردى تا به تيغ بى‌دريغ به صد


صفحه 148

سختى جان من قبض كرد، و چون از ان درگذشتم در لحد تاريكم نهادى و در آن تاريكى و عاجزى دو شخص مكرم (كذا،؟ منكرم) فرستادى كه «خداى تو كيست و ملّت تو چيست؟» و چون از آن جواب برستم از گورم برانگيختى، و در اين وقت كه حشر كردى در گرماى قيامت و جاى حسرت و ندامت نامه‌ام بدست دادى كه اقرأ كتابك! خداوندا، كتاب من اينست كه گفتم، اين همه مانع من بود از طاعت، و از براى چندين تعب و رنج شرط خدمت تو كه خداوندى بجاى نياوردم، ترا از آمرزيدن و گناه عفو كردن مانع كيست؟»

ندا آمد كه «اى ابو الحسن، ترا بيامرزيدم به فضل و كرم خود».

تمّت‌


صفحه 149

فهرست فصول و فقرات‌

1- ملاقات ابو سعيد و قشيرى با ابو الحسن 2- راه ضلالت و راه هدايت بسته به اراده خداوندست 3- شيخ احمد به زيارت خرقانى مى‌رفت در راه گرسنه شد ...

4- اگر با خضر صحبت يابى يا از هرى به يك شب به مكّه روى ...

5- بو العباس قصّاب گفت اين بازارك ما با خرقان افتد 6- اگر خرقانى و محمّد قصّاب برجا مى‌بودند من شما را به محمّد مى‌فرستادم 7- امانت از ميان خلق برخاست، من دوستان ترا دوست مى‌دارم 8- ده تن از متأخّران كه انصارى اختيار كرده بود 9- بو عبد اللّه دونى مست بزيست و مست بمرد، همچنين شبلى 10- ابو الحسن خرقانى «الهمد للّه» مى‌گفت 11- ابو الحسن خدا را در خربندگى يافت، 12- ملاقات سلطان محمود با شيخ ابو الحسن. ف 43 و 649 ديده شود 12. فوت شيخ ابو الحسن و سنّ او 13- قول ابو الحسن خرقانى در باب ابو سعيد: اينجا بشريّت نمانده.

14- در ابتدا دو چيز بايست كرد، يكى سفر و يكى استاد بايد گرفت.

14. هرچه از عرش تا ثرى هست مرا يك قدم كردند.

15- ابو الحسن خرقانى و ابو عبد اللّه داستانى از ابو العباس قصّاب پرسيدند كه اندوه بهتر يا شادى.


صفحه 150

16 به حجّ رفتن ابو طاهر و همراهى ابو سعيد با وى و بنزد خرقانى رفتن ايشان و كشته شدن پسر ابو الحسن.

16. مصاحبت ابو سعيد و ابو الحسن در مسجد خرقانى و خرقه پاره كردن مقريان و صوفيان.

16. حقوق حرمت رعايت كردن ابو سعيد و ابو الحسن درباره يكديگر.

16. ملاقاتهاى ابو الحسن با ابو سعيد در خلوت 16. ملاقات قاضى ناحيت با ابو سعيد و سخن ابو سعيد.

16. گفته ابو الحسن با ابو سعيد كه هر شب كعبه بر سر تو طواف مى‌كند.

16. به بسطام رفتن بو سعيد و بازگشتن او به خرقان.

17 سفر دوم به زيارت خرقان آمدن ابو سعيد و از راه نشابور رفتن.

17. به گرمابه رفتن بو سعيد در ديهى در راه.

17. گفتار صوفيان در باب سخن نگفتن ابو سعيد در حضور ابو الحسن.

18 مجلس گفتن ابو سعيد وقتى كه يكى از پسران ابو الحسن حاضر بود: از جمله كسانى كه از خود پاك شدند يكى پدر اين خواجه بود.

19 قول ابو سعيد درباره سخن ابو الحسن كه الصّوفى غير مخلوق.

20 ابو الحسن گفت كه بارى تعالى خودى خود به ما داد.

21 بادنجان خواستن ابو الحسن و كشته شدن فرزند او. ف 481 ديده شود.

22 ذكر ابو الحسن خرقانى (از تذكرة الاولياى عطّار) 23 هر سال يك بار ابو يزيد به زيارت دهستان شدى و بوى ابو الحسن از خرقان شنيدى.

24 ابو الحسن دوازده سال هر شب پس از نماز خفتن به بسطام مى‌رفت به زيارت و نماز صبح را به خرقان بازمى‌گشت. ف 653 ديده شود 25 ابو الحسن پس از زيارت مرقد با يزيد از بسطام پشت به راه به خرقان بازمى‌گشت.


صفحه 151

25. آواز بو يزيد شنيد كه «آنچه مرا داده‌اند از بركات تو بود» 25. در بيست و چهار روز جمله قرآن بياموخت.

26 يك بار بيل به زمين فرو برد نقره برآمد، دوم بار زر برآمد و سوم بار مرواريد و جواهر برآمد.

26. گاو كه به شيار بسته بود هنگامى كه ابو الحسن به نماز مى‌رفت همچنان شيار مى‌كرد تا او باز مى‌آمد .. ف 642 ديده شود.

27 عمر (عمّى) بوالعباسان ابو الحسن را گفت بيا تا از زبر اين درخت بجهيم.

28 شيخ المشايخ پيش شيخ ابو الحسن آمد و از طاسى پر آب ماهى زنده‌اى بيرون آورد.

28. بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد. ف 53 ديده شود 29 شيخ المشايخ سى سال از بيم شيخ ابو الحسن خواب نمى‌كرد 30 ابو الحسن گفت امروز قبله جمله اينست و به انگشت كالوچ اشارت كرد، شيخ المشايخ راه حجّ را فرو بست.

31 جماعتى به سفر مى‌رفتند راه از دزدان پرخطر بود از ابو الحسن دعائى خواستند او گفت از من ياد كنيد.

32 مريدى از شيخ اجازه خواست كه به كوه لبنان به زيارت قطب عالم برود.

33 امامى به خواب ديد كه رسول اللّه تصديق سخن ابو الحسن كرد.

34 عبد اللّه انصارى را بند بر پاى نهادند و به بلخ مى‌بردند.

35 چند قرص جوين كه زن شيخ پخته بود در زير ازارى نهادند و از زير ازار چندانكه مى‌خواستند نان بيرون آوردند. ف 648 ديده شود 35. سماع كردن ابو سعيد و صوفيان در خدمت ابو الحسن و موافقت كردن او با ايشان. ف 648 نيز ديده شود 36 سماع كسى را مسلّم بود كه از زبر تا عرش گشاده بيند و از زير ... 648 نيز ديده شود.