16 به حجّ رفتن ابو طاهر و همراهى ابو سعيد با وى و بنزد خرقانى رفتن ايشان و كشته شدن پسر ابو الحسن.
16. مصاحبت ابو سعيد و ابو الحسن در مسجد خرقانى و خرقه پاره كردن مقريان و صوفيان.
16. حقوق حرمت رعايت كردن ابو سعيد و ابو الحسن درباره يكديگر.
16. ملاقاتهاى ابو الحسن با ابو سعيد در خلوت 16. ملاقات قاضى ناحيت با ابو سعيد و سخن ابو سعيد.
16. گفته ابو الحسن با ابو سعيد كه هر شب كعبه بر سر تو طواف مىكند.
16. به بسطام رفتن بو سعيد و بازگشتن او به خرقان.
17 سفر دوم به زيارت خرقان آمدن ابو سعيد و از راه نشابور رفتن.
17. به گرمابه رفتن بو سعيد در ديهى در راه.
17. گفتار صوفيان در باب سخن نگفتن ابو سعيد در حضور ابو الحسن.
18 مجلس گفتن ابو سعيد وقتى كه يكى از پسران ابو الحسن حاضر بود: از جمله كسانى كه از خود پاك شدند يكى پدر اين خواجه بود.
19 قول ابو سعيد درباره سخن ابو الحسن كه الصّوفى غير مخلوق.
20 ابو الحسن گفت كه بارى تعالى خودى خود به ما داد.
21 بادنجان خواستن ابو الحسن و كشته شدن فرزند او. ف 481 ديده شود.
22 ذكر ابو الحسن خرقانى (از تذكرة الاولياى عطّار) 23 هر سال يك بار ابو يزيد به زيارت دهستان شدى و بوى ابو الحسن از خرقان شنيدى.
24 ابو الحسن دوازده سال هر شب پس از نماز خفتن به بسطام مىرفت به زيارت و نماز صبح را به خرقان بازمىگشت. ف 653 ديده شود 25 ابو الحسن پس از زيارت مرقد با يزيد از بسطام پشت به راه به خرقان بازمىگشت.
25. آواز بو يزيد شنيد كه «آنچه مرا دادهاند از بركات تو بود» 25. در بيست و چهار روز جمله قرآن بياموخت.
26 يك بار بيل به زمين فرو برد نقره برآمد، دوم بار زر برآمد و سوم بار مرواريد و جواهر برآمد.
26. گاو كه به شيار بسته بود هنگامى كه ابو الحسن به نماز مىرفت همچنان شيار مىكرد تا او باز مىآمد .. ف 642 ديده شود.
27 عمر (عمّى) بوالعباسان ابو الحسن را گفت بيا تا از زبر اين درخت بجهيم.
28 شيخ المشايخ پيش شيخ ابو الحسن آمد و از طاسى پر آب ماهى زندهاى بيرون آورد.
28. بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد. ف 53 ديده شود 29 شيخ المشايخ سى سال از بيم شيخ ابو الحسن خواب نمىكرد 30 ابو الحسن گفت امروز قبله جمله اينست و به انگشت كالوچ اشارت كرد، شيخ المشايخ راه حجّ را فرو بست.
31 جماعتى به سفر مىرفتند راه از دزدان پرخطر بود از ابو الحسن دعائى خواستند او گفت از من ياد كنيد.
32 مريدى از شيخ اجازه خواست كه به كوه لبنان به زيارت قطب عالم برود.
33 امامى به خواب ديد كه رسول اللّه تصديق سخن ابو الحسن كرد.
34 عبد اللّه انصارى را بند بر پاى نهادند و به بلخ مىبردند.
35 چند قرص جوين كه زن شيخ پخته بود در زير ازارى نهادند و از زير ازار چندانكه مىخواستند نان بيرون آوردند. ف 648 ديده شود 35. سماع كردن ابو سعيد و صوفيان در خدمت ابو الحسن و موافقت كردن او با ايشان. ف 648 نيز ديده شود 36 سماع كسى را مسلّم بود كه از زبر تا عرش گشاده بيند و از زير ... 648 نيز ديده شود.
37 بو سعيد و بو الحسن بسط و قبض خويشتن را با يكديگر مبادله كردند.
37. بو الحسن گفت فرداى قيامت نخست من بروم تا فزع بنشانم.
37. سنگى بر درگاه ابو الحسن بود، ابو سعيد محاسن در ان ماليد.
37. ابو الحسن ابو سعيد را به ولايت عهد خويش برگزيد. ف 1 ديده شود.
37. از يك بحر يك عبارت كننده بس. ف 1 ديده شود.
38 ابو القاسم قشيرى گفت چون به ولايت خرقان درآمدم عبارتم نماند. ف 1 ديده شود.
39 بو على سينا به خرقان رفت، قصد زيارت شيخ كرد، به هيزم آوردن رفته بود، زن شيخ گفت آن زنديق را چه مىكنى، چون شيخ پديد. آمد هيزم بر شيرى نهاده بود .... ف 507 و 645 نيز ديده شود 40 عضد الدّوله وزير را درد شكم برخاست نعلين شيخ به شكم او ماليدند شفا يافت.
41 اگر در اين راه مرد نهاى به مرقّع پوشيدن مرد نگردى.
42 كسى اگر به خدا دعوت كند از كسى ديگر كه او نيز دعوت به خدا كند نبايد برنجد 43 سلطان محمود به زيارت شيخ آمد. ف 12 و 43 و 649 ديده شود.
43. چنان در اطيعوا اللّه مستغرقم كه در اطيعوا الرّسول خجالتها دارم.
43. با يزيد گفته است هر كه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد.
43. پندى كه ابو الحسن به محمود داد.
43. اى محمود، عاقبتت محمود باد.
43. پيراهن عودى خويش به محمود داد كه در غزاى سومنات آن را نزد خداوند شفيع كرد.
44 يك شب خبر داد كه در فلان بيابان راه مىزنند و همان شب سر پسر او بريدند و او خبر نداشت.
45 وقتى با چهل درويش در صومعه نشسته بود و هفت روز بود. هيچ طعام نيافته بودند.
46 گفت دو برادر بودند كه يكى خدمت مادر مىكرد و ديگرى به خدمت خداوند. ف 598 نيز ديده شود.
47 چهل سال شيخ سر بر بالين ننهاد و نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن كرد تا شبى استغناى خداوند بديد.
48 هر كه دو ركعت نماز بكند و هيچ انديشه دنيا بر خاطرش نگذرد ...
49 مرقّعپوشى از هوا درآمد و گفت جنيد وقتم ... شيخ پا بر زمين مىزد و مىگفت مصطفاى وقتم و خداى وقتم.
50 روزى در حال انبساط كلماتى مىگفت به سرّش ندا آمد كه از خلق نترسى؟
51 شبى نماز مىكرد، آوازى شنود كه «خواهى آنچه از تو مىدانم با خلق بگويم؟» 52 در مناجات مىگفت إلهى، ملك الموت را به من مفرست.
53 سر به نيستى خود فرو بردم تا سر به هستى تو برآرم. ف 28 ديده شود.
53 ايمان چيست؟
54 تو مائى و ما تو.
55 مترس كه ما ترا از خلق نخواستهايم.
56 خداى از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى.
57 ملائكه مباهات مىكردند كه ما كرّوبيانيم و من گفتم ما هو اللّهانيم.
58 ترا از شيطان باز خريدهام ...
59 همه چيزها را غايت بدانستم الّا سه چيز را.
60 مرا چون پارهاى خاك جمع كردند ...
61 به يك قدم از عرش تا به ثرى شديم و از ثرى تا به عرش 62 چهار هزار كلام از خدا شنودم
63 چنان قادر بودم كه اگر پلاس سيه خواستم ديبائى رومى گردد ...
64 آن كس كه از او چندان راه بود به خداى كه ...
65 وامىام نيك بالاى حق 66 اگر آنچه در دل منست قطرهاى بيرون آيد ...
67 آن گاه نيز كه من از ميان شما بشده باشم ...
68 الهى، اگر مرا چيزى دهى چنان ده كه ...
69 هر نيكوئى كه از عهد آدم تا اين ساعت و از اين ساعت تا به قيامت با پيرى كرد ....
70 هر شب آرام نگيرم تا حساب خويش ...
71 كار خويش را به اخلاص نديدم تا ....
72 اگر خدا روز قيامت همه خلق را به من بخشد ....
73 عرش خداى بر پشت ما ايستاده بود.
74 چه گوئيد در مردى كه خداى تعالى او را در مقامى مىدارد كه ...
75 در سراى دنيا زير خاربنى با خداى زندگانى كردن ...
76 گاه گاه از آن قوّت خداوند چندان با من باشد كه ...
77 چشندهام و خود ناپديد، و ...
78 دست از كار بازنگرفتهام تا چنان نديدم كه ...
79 زنهار تا مرده دل و قرّا نباشى.
80 به سنگ سپيد مسأله بازپرسيدم ...
81 بدان كسى كه من تمنّى نان گستاخى كنم.
82 در ساعتى از بيست و چهار ساعت هزار بار بمردم 83 روزه و نماز از براى بمنزل رسيدن است 84 از چهار ماهگى كه در شكم مادر بجنبيدم همه چيز به ياد دارم 85 مرا ديداريست اندر آدميان و ديداريست در ....
86 اگر از تركستان تا به در شام كسى را خارى در انگشت شود ...
87 شگفت از خداوند دارم كه چندين بازار ... ف 149 نيز ديده شود 88 در اندرون پوست من دريائيست.
89 خداوندا به نزديك خلق مسلمانم و ...
90 چهل سالست تا جان من ميان لب و دندان ايستاده است ...
91 در اين مقام كه خداى مرا داده است ...
92 وقت من وقتيست كه در سخن نگنجد 93 خداوند تعالى مرا وقتى داد كه ...
94 دوزخ و بهشت را به نزديك من جاى نيست ...
95 مرا زبر و زير نيست، پيش و پس نيست ...
96 درختى است غيب و ...
97 عمر من مرا يك سجده است.
98 با خاصّ نتوانم گفت ... و با عام نتوانم گفت 99 وقتى بر من پديد آمد كه ....
100 كسى بايستى كه ميان او و خداى حجابى نبودى تا ...
101 چون حق، تعالى، با من به لطف درآمد ...
102 بيست سالست تا كفن از آسمان آورده است.
103 در رحم مادر بسوختم، چون به زمين ...
104 چيزى چون قطره آب در دهان من مىچكيد.
105 آفريده او چون كشتى است و ملّاح منم.
106 حق، تعالى، مرا فكرتى بداد كه هرچه او آفريده است ...
107 خداوند دوستان خويش را به مقامى دارد كه ...
108 «ترا به بدبختان ننمايم، با آن كس نمايم كه ...
109 تا جاى دوستى من خداى نگرفت ...
110 چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم.
111 از هر چه دون حقّ است زاهد گرديدم.
112 دو سال به يك انديشه درمانده بودم.
113 اگر مرا يابيد بدان مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند.
114 به من رسيد كه چهارصد مرد از غربااند ...
115 نخست چنان دانستم كه امانتى به ما برنهاده است.
116 من شما را از معامله خويش نشان ندهم.
117 پنجاه سالست كه از حقّ سخن مىگويم كه ...
118 ندانستم كه خداى، تعالى، با مشتى آب و خاك ...
119 اين كه شما از من مىشنويد از معامله منست يا ...
120 من از آنجا آمدهام باز آنجا دانم شدن ...
121 هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه ...
122 «بنده من، اگر به اندوه پيش من آئى شادت كنم ...
123 عقل خود به ذات خود نابيناست، به خدا راه ندانست به خداى.
124 همه گنجهاى روى زمين حاضر كردند.
125 خداوند من زندگانى در چشم من گناه گردانيد.
126 تا دست از دنيا بداشتم ...
127 پير گشتم هنگام رفتن است.
128 صوفيى گفت خواهم كه با خضر صحبت كنم. ف 533 ديده شود 129 خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن.
130 بهشت در فنا برم تا بهشتيان را كجا برى و ...
131 «بندگان مرا شفاعت كن» 132 وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد 133 به هستى او درنگرستم نيستى من به من نمود.
134 چون حق، تعالى، اين راه بر من بگشاد ...
135 بيست و چهار ساعت مرا يك نفس است.
136 الهى، آنچه در اينان بيافريدهاى به اينان وانماى.
137 خويشتن را فرا آب دادم غرقه نشدم و ...
138 به ديدار بايستادم خلق آسمان و زمين را بديدم.
139 من نه عابدم و نه زاهد و نه عالم و نه صوفى.
140 نيكى صفت خداوند است.
141 اگر خواهى كه به كرامت رسى ...
142 من كار خويش به اخلاص نديدم تا ... ف 601 نيز ديده شود.
143 خدا چندين سال خرد از من ببرده بود.
144 چه بودى كه دوزخ و بهشت نبودى؟
145 خداوند بازار من بر من پيدا كرد.
146 خداوند بندگى من بر من ظاهر كرد.
147 از خويشتن بگذشتى صراط واپس كردى 148 هر كس را از اين خداوند رستگارى بود 149 خداوند چندين بازار در درون اين پوست بنهاد. ف 87 نيز ديده شود.
150 كلّه سرم عرش است و ...
151 راه خداى را عدد نتوان كرد 152 هر كه به نزديك خدا مرد است ....
153 هر كه بداند كه من خداى را ستودم ...
154 عافيت را طلب كردم در تنهائى يافتم.
154. «مرا ايستاده باش كه من زندهاىام كه نميرم تا ...» 155 هر كه مرا بشناخت به دوستى ...
156 زبان من به توحيد گشاده شد ...