نمىگفت و دليل بر اين سخن آنست كه آنجا كه شيخ بو الحسن شيخ ما را معارضه سخن مىكرد[1]و مىگفت «سخنى بگوى و مرا نصيحتى بكن» شيخ ما مىگفت كه «شما را بايد گفت، ما را براى شنودن آوردهاند».
چون آن جمع را بر اين دقيقه اطّلاع نبود اين چنين سخنى بگفتند و اين سخن به شيخ ما باز گفتند شيخ ما گفت «اشتاقت تلك التّربة الينا ففنينا فى تلك التّربة، آن خاك را آرزوى ما خاست، چون آنجا رسيديم ما در آن خاك خاك شديم و برسيديم» و حديث بزرگان خود نكنند، شيخ ما از آن اعتراض اين جواب فرمود، و چون در حقيقت اين سخن تأمّل رود آن معنى كه تقرير افتاد معلوم گردد. اين رسيد به ما از رفتن شيخ به خرقان و باز آمدن به نشابور.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 184 تا 190).
18شيخ ما، قدّس اللّه روحه العزيز، مجلس مىگفت و يكى از پسران شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمة اللّه عليه، حاضر بود. شيخ در ميان سخن گفت: كسانى كه از خود نجات يافتند و پاك از خود بيرون آمدند، از عهد نبوّت الى يومنا هذا، به عقدى رسيدند، و اگر خواهند جمله را برشمريم؛ و اگر كسى از خود پاك شد پدر اين خواجه بود، و اشارت به پسر شيخ ابو الحسن خرقانى كرد؛ پس گفت: شيخ بو الحسن[2]خرقانى را قدّس اللّه روحه[3]، علماء امّت بران متفقاند كه خداى را، جلّ جلاله، به عقل بايد شناخت، و بو الحسن چون به عقل نگريست او را در اين راه نابينا ديد تا خدايش بينائى ندهد و راه ننمايد نبيند و نداند. بسيار كس را ما دست
[1]- از ضبط حاشيه متابعت كردم.
[2]- جمله روشن نيست، نسخه بدل دارد: رفته است كه؛ اين هم نادرست بنظر مىرسد. شايد« شيخ بو الحسن خرقانى گفته است كه» بوده باشد.
[3]- جمله روشن نيست، نسخه بدل دارد: رفته است كه؛ اين هم نادرست بنظر مىرسد. شايد« شيخ بو الحسن خرقانى گفته است كه» بوده باشد.
گرفتيم و از غرور عقل به راه آورديم.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 284 تا 285).
19شيخ ما گفت: به امير المؤمنين ابوبكر صدّيق رضى اللّه عنه گفتند كه «ترا از كه آرزو آيد؟» گفت «از كسى كهش خداى تعالى نيافريده باشد». گفتند «يا شيخ، كسى كهش خداى تعالى نيافريده باشد او را چه كنند كه از هيچ خبر ندارد؟» شيخ ما گفت «نه چنان آفريدهاى كه شما مىپنداريت كه خدايش نيافريده باشد، چنان كهش بيافريده باشد و اين همه صفتها درو نهاده و اين همه او را پاك پاك بكند، و او را باز آن برده باشد به پاكى كهش گوئى بنه آفريده است و اين همه آلايشها درو نبود».
شيخ گفت كه: پير ابو الحسن خرقانى مىگفت كه «صوفى نيافريده است[1]» هم از اينجا مىگفت.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 336).
20شيخ ما گفت: هر كرا او مىبايد اينجا بايد آمد تا بوى او شنود ...
در كلام خويش مىگويد، لم يزل، كه عزّ جمله مراست تا مرا به چه كارست.
اى درويش، چيزى مىبينى. اين همه عزّ جمله به تو دهم چون تو مرا باشى، من كه خودى خود ترا مىدهم كه چيزى ديگر را مقدارى نبود؛ چنانكه آن پير گفت به خرقان به ما كه «خودى خود به ما داد» يعنى شيخ بو الحسن، هيچّيز برو باقى نماند. و به مثل پير زنان در است كه گويند، چون كار ساخته نيايد گويند «بر خداىمان هيچ وام نماند».
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 286 تا 287).
[1]- اين عبارت را از قول او به لفظ عربى« الصّوفى غير مخلوق» نقل كردهاند، و نجم الدّين رازى( پسر دايه) صاحب مرصاد العباد شرحى بر اين گفتار او نوشته است.
[أحوال و أقوال خرقانى از منطق الطّير عطّار]
21
شيخ خَرْقانى كه عرش ايوانش بود
روزگارى شوق بادنجانش بود
مادرش از خشم شيخ آورد شور
تا بدادش نيم بادنجان به زور
چون بخورد آن نيم بادنجان كه بود
سر ز فرزندش جدا كردند زود
چون درآمد شب سر آن پاكزاد
مُدْبرى در آستان او نهاد
شيخ گفتا «نه منِ آشفته كار
گفتهام پيش شما بارى هزار
كاين گدا گر هيچ بادنجان خورد
تا بجنبد ضربتى بر جان خورد
هر زمانم چون بسوزد جان چنين
نيست با او كار من آسان چنين
هر كرا او در كشد در كار خويش
دم نيارد زد دمى بىيار خويش
سخت كارست اين كه ما را اوفتاد
برتر از جنگ و مدارا اوفتاد
هيچ دانى را نه دانش نه قرار
با همه دانى بيفتادهست كار
هر زمانى ميهمانى در رسد
كاروانى امتحانى در رسد
گر چه صد غم هست بر جان عزيز
نيز مىآيد چو خواهد بود نيز
هر كه از كتم عدم شد آشكار
سر بسر را خون نخواهد ريخت زار
صد هزاران عاشق سر تيز او
جان كنند ايثار يك خونريز او
جمله جانها از ان آيد به كار
تا بريزد خون جانها زار زار».
(از منطق الطّير عطّار چاپ گوهرين ص 143 تا 144).
قبل از نقل آنچه عطّار در تذكرة الأوليا آورده است بايد عرض كنم كه متن اين كتاب را مرحوم پروفسور نيكلسن در دو جلد چاپ كرده است و بيان كرده است كه در مجموع اين دو جلد 72 ترجمه حال مندرج است، و علاوه بر ان ذيلى دارد در ذكر متأخّران از مشايخ كبار[1]، كه اين ذيل فقط در بعضى از نسخ خطّى تذكرة الأولياء آمده است و از براى اين قسمت چهار نسخه در دست داشته است، يكى نسخهK متعلّق به كتابخانه شاهى برلين، و دوم نسخهI متعلّق به كتابخانه ديوان هند در لندن، و سيم نسخهH كه چاپ سنگى كتاب در لاهور بسال 1889 بوده است، و چهارم نسخه چاپ بمبى 1321 هجرى كه لفظ به لفظ با چاپ لاهور مطابق است.
اين نسخهها را با هم مقابله كرده و اختلافات آنها را در آخر كتاب آورده است. قسمت ترجمه حال و نقل اقوال ابو الحسن خرقانى مربوط به اين ذيل است و بنده به تفصيل نسخه بدلها در آخر جلد دوم مراجعه كردم و يكايك آنها را با متن چاپى سنجيدم، و هر جا كه ضبط يكى از نسخههاى ديگر را بر متن نيكلسن رجحانى واضح يافتم عبارت را بر طبق آن تصحيح كردم. اينست سرّ بعضى اختلافها كه ممكنست بين متن بنده و متن چاپى تذكرة الأوليا ديده شود.
مجتبى مينوى.
[1]- احتمالا اين ذيل از عطّار نيست و ديگرى به تذكره افزوده است. به حاشيه 44 نيز رجوع شود.
ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى [از تذكرة الاوليا]
22آن بحر اندوه، آن راسختر از كوه، آن آفتاب الهى، آن آسمان نامتناهى، آن اعجوبه ربّانى، آن قطب وقت ابو الحسن خرقانى، رحمة اللّه عليه، سلطان سلاطين مشايخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم، و پادشاه اهل طريقت و حقيقت، و متمكّن كوه صفت و متعيّن معرفت، دايم به دل در حضور و مشاهده، و به تن در خضوع رياضت و مجاهده بود، و صاحب اسرار حقايق و عالى همّت و بزرگ مرتبه، و در حضرت آشنائى عظيم داشت، و در گستاخى كرّ و فرّى داشت كه صفت نتوان كرد.
23نقلست كه شيخ با يزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ، كه آنجا قبور شهداست. چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى. مريدان از وى سؤال كردند كه «شيخا، ما هيچ بوى نمىشنويم». گفت «آرى، كه از اين ديه دزدان بوى مردى مىشنوم:
مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن، به سه درجه از من بيش بود، بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند.»
24نقلست كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت بكردى و روى به خاك با يزيد نهادى و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى:
بار خدايا، از آن خلعت كه با يزيد را دادهاى ابو الحسن را بوئى ده. و آنگاه باز گشتى وقت صبح را به خرقان باز آمدى و نماز بامداد بجماعت به خرقان دريافتى بر طهارت نماز خفتن[1].
[1]- ف 653 ديده شود.
25نقلست كه وقتى دزدى به سر باز مىشده بود تا پى او نتوانند ديدن و نتوانند برد. شيخ گفته بود «من در طلب اين حديث كم از دزدى نتوانم بود» تا بعد از ان از خاك با يزيد به سر باز مىشده بود[1]و پشت بر خاك او نمىكرد. تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد كه «اى ابو الحسن، گاه آن آمد كه بنشينى[2]». شيخ گفت «اى با يزيد، همى همّتى باز دار، كه مردى امّىام و از شريعت چيزى نمىدانم و قرآن نياموختهام». آوازى آمد كه «اى ابو الحسن، آنچه مرا دادهاند از بركات تو بود». شيخ گفت «تو به صد و سى و اند سال پيش از من بودى» گفت «بلى، وليكن چون به خرقان گذر كردمى نورى ديدمى كه از خرقان به آسمان برمىشدى، و سى سال بود تا به خداوند به حاجتى درمانده بودم، به سرم ندا كردند كه: اى با يزيد، به حرمت آن نور را بشفيع آر تا حاجت برآيد. گفتم: خداوندا، آن نور كيست؟ هاتفى آواز داد كه: آن نور بندهاى[3]خاصّ است كه او را ابو الحسن گويند، آن نور را شفيع آر تا حاجت تو برآيد.» شيخ گفت «چون به خرقان رسيدم در بيست و چهارم روز جمله قرآن بياموختم.» و به روايتى ديگر است كه «با يزيد گفت «فاتحه آغاز كن» چون به خرقان رسيدم قرآن ختم كردم.»
26نقلست كه باغكى داشت. يك بار بيل فرو برد نقره برآمد، دوم بار فروبرد زر برآمد، سوم بار فروبرد مرواريد و جواهر برآمد. ابو الحسن گفت «خداوندا، ابو الحسن بدين فريفته نگردد؛ من به دنيا از چون تو خداوندى برنگردم». و گاه بودى كه گاو مىبستى، چون وقت نماز درآمدى
[1]- گويا مراد اين باشد كه پس پس، و بقهقرا باز مىگشته كه پشت او بطرف مرقد با يزيد نباشد بلكه بجانب راهى باشد كه مىرفته.
[2]- ف 653 ديده شود.
[3]- در اصل: بنده.
شيخ در نماز شدى و گاو همچنان شيار مىكردى تا وقتى كه شيخ باز آمدى.
27نقلست كه عمر[1]بو العباسان شيخ را گفت «بيا تا هر دو دست يكديگر گيريم و از زبر[2]اين درخت بجهيم»، و آن درختى بود كه هزار گوسفند در سايه او بخفتى؛ شيخ گفت «بيا تا هر دو دست لطف حق گيريم و بالاى هر دو عالم بجهيم» شيخ گفت[3]«بيا كه نه به بهشت التفات كنم[4]و نه به دوزخ.»
28روزى شيخ المشايخ پيش آمد طاسى پر آب پيش شيخ نهاده بود، شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهى زنده بيرون آورد. شيخ ابو الحسن گفت «از آب ماهى نمودن سهل است، از آب آتش بايد نمودن». شيخ المشايخ گفت «بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كى برآيد». شيخ گفت «يا عبد اللّه، بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد.» شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت.
29نقلست كه شيخ المشايخ گفت «سى سالست كه از بيم شيخ ابو الحسن نخفتهام و در هر قدم كه پاى در نهادم قدم او پيش ديدهام، تا بجائى كه دو سالست تا مىخواهم در بسطام پيش ازو به خاك با يزيد رسم نمىتوانم، كه او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پيش از من آنجا رسيده.»
30مگر روزى در اثناى سخن شيخ همى گفته است «هر كه طالب اين حديث است قبله جمله اينست» و اشارت به انگشت كالوچ[5]كرد، چهار انگشت بگرفته و يكى بگشوده. آن سخن با شيخ المشايخ مگر بگفته بودند. او از سر غيرت بگفته است كه «چون قبله ديگر پديد آمد ما اين قبله را راه
[1]- در منتخب نور العلوم« عمّى» آمده، ف 643 و 644 ديده شود.
[2]- در اصل: از زير.
[3]- يعنى باز شيخ ابو الحسن گفت.
[4]- ظ: كنيم.
[5]- يعنى انگشت كوچك دست كه در عربى خنصر گويند.
فروببنديم». بعد از ان راه حجّ بسته آمد، كه در آن سال هر كه رفت سببى افتاد كه بعضى هلاك شدند و بعضى [را] راه بزدند و بعضى نرسيدند؛ تا ديگر سال درويشى شيخ المشايخ را گفت «خلق را از خانه خدا بازداشتن چه معنى دارد؟» تا شيخ المشايخ اشارتى كرد تا راه گشاده شد. بعد از ان درويش گفت «اين بر چه نهيم كه آن همه خلق هلاك شدند؟» گفت «آرى، جائى كه پيلان را پهلو به هم بسايند سارخكى چند فروشوند باكى نبود.»
31نقلست كه وقتى جماعتى به سفرى همى شدند. بدو گفتند «شيخا، راه خايفست، ما را دعائى[1]بياموز تا اگر بلائى پديد آيد آن دفع شود».
شيخ گفت «چون بلائى[2]روى به شما نهد از ابو الحسن ياد كنيد.» قوم را آن سخن خوش نيامد. آخر چون برفتند راه زنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كرد، و از چشم ايشان ناپديد شد. عيّاران فرياد گرفتند كه «اينجا مردى بود، كجا شد كه او را نمىبينيم و نه بار و ستور او را»- تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد، و ديگران برهنه و مال برده بماندند. چون مرد را بديدند بسلامت، بتعجّب بماندند، تا او گفت سبب چه بود. چون پيش شيخ باز آمدند بپرسيدند كه «براى اللّه را آن سرّ چيست كه ما همه خداى را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن ترا خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟» شيخ گفت «شما كه حق را خوانيد بمجاز خوانيد، و ابو الحسن بحقيقت. شما بو الحسن را ياد كنيد بو الحسن براى شما خداى را ياد كند، كار شما برآيد، كه اگر بمجاز و عادت خداى را ياد كنيد سود ندارد.»
32نقلست كه مريدى از شيخ درخواست كه «مرا دستورى ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم». شيخ دستورى داد. چون به لبنان رسيد جمعى ديد نشسته روى به قبله و جنازهاى در پيش و نماز نمىكردند. مريد
[1]- در اصل: دعاء، بلاء.
[2]- در اصل: دعاء، بلاء.