ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى [از تذكرة الاوليا]
22آن بحر اندوه، آن راسختر از كوه، آن آفتاب الهى، آن آسمان نامتناهى، آن اعجوبه ربّانى، آن قطب وقت ابو الحسن خرقانى، رحمة اللّه عليه، سلطان سلاطين مشايخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم، و پادشاه اهل طريقت و حقيقت، و متمكّن كوه صفت و متعيّن معرفت، دايم به دل در حضور و مشاهده، و به تن در خضوع رياضت و مجاهده بود، و صاحب اسرار حقايق و عالى همّت و بزرگ مرتبه، و در حضرت آشنائى عظيم داشت، و در گستاخى كرّ و فرّى داشت كه صفت نتوان كرد.
23نقلست كه شيخ با يزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ، كه آنجا قبور شهداست. چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى. مريدان از وى سؤال كردند كه «شيخا، ما هيچ بوى نمىشنويم». گفت «آرى، كه از اين ديه دزدان بوى مردى مىشنوم:
مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن، به سه درجه از من بيش بود، بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند.»
24نقلست كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت بكردى و روى به خاك با يزيد نهادى و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى:
بار خدايا، از آن خلعت كه با يزيد را دادهاى ابو الحسن را بوئى ده. و آنگاه باز گشتى وقت صبح را به خرقان باز آمدى و نماز بامداد بجماعت به خرقان دريافتى بر طهارت نماز خفتن[1].
[1]- ف 653 ديده شود.
25نقلست كه وقتى دزدى به سر باز مىشده بود تا پى او نتوانند ديدن و نتوانند برد. شيخ گفته بود «من در طلب اين حديث كم از دزدى نتوانم بود» تا بعد از ان از خاك با يزيد به سر باز مىشده بود[1]و پشت بر خاك او نمىكرد. تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد كه «اى ابو الحسن، گاه آن آمد كه بنشينى[2]». شيخ گفت «اى با يزيد، همى همّتى باز دار، كه مردى امّىام و از شريعت چيزى نمىدانم و قرآن نياموختهام». آوازى آمد كه «اى ابو الحسن، آنچه مرا دادهاند از بركات تو بود». شيخ گفت «تو به صد و سى و اند سال پيش از من بودى» گفت «بلى، وليكن چون به خرقان گذر كردمى نورى ديدمى كه از خرقان به آسمان برمىشدى، و سى سال بود تا به خداوند به حاجتى درمانده بودم، به سرم ندا كردند كه: اى با يزيد، به حرمت آن نور را بشفيع آر تا حاجت برآيد. گفتم: خداوندا، آن نور كيست؟ هاتفى آواز داد كه: آن نور بندهاى[3]خاصّ است كه او را ابو الحسن گويند، آن نور را شفيع آر تا حاجت تو برآيد.» شيخ گفت «چون به خرقان رسيدم در بيست و چهارم روز جمله قرآن بياموختم.» و به روايتى ديگر است كه «با يزيد گفت «فاتحه آغاز كن» چون به خرقان رسيدم قرآن ختم كردم.»
26نقلست كه باغكى داشت. يك بار بيل فرو برد نقره برآمد، دوم بار فروبرد زر برآمد، سوم بار فروبرد مرواريد و جواهر برآمد. ابو الحسن گفت «خداوندا، ابو الحسن بدين فريفته نگردد؛ من به دنيا از چون تو خداوندى برنگردم». و گاه بودى كه گاو مىبستى، چون وقت نماز درآمدى
[1]- گويا مراد اين باشد كه پس پس، و بقهقرا باز مىگشته كه پشت او بطرف مرقد با يزيد نباشد بلكه بجانب راهى باشد كه مىرفته.
[2]- ف 653 ديده شود.
[3]- در اصل: بنده.
شيخ در نماز شدى و گاو همچنان شيار مىكردى تا وقتى كه شيخ باز آمدى.
27نقلست كه عمر[1]بو العباسان شيخ را گفت «بيا تا هر دو دست يكديگر گيريم و از زبر[2]اين درخت بجهيم»، و آن درختى بود كه هزار گوسفند در سايه او بخفتى؛ شيخ گفت «بيا تا هر دو دست لطف حق گيريم و بالاى هر دو عالم بجهيم» شيخ گفت[3]«بيا كه نه به بهشت التفات كنم[4]و نه به دوزخ.»
28روزى شيخ المشايخ پيش آمد طاسى پر آب پيش شيخ نهاده بود، شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهى زنده بيرون آورد. شيخ ابو الحسن گفت «از آب ماهى نمودن سهل است، از آب آتش بايد نمودن». شيخ المشايخ گفت «بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كى برآيد». شيخ گفت «يا عبد اللّه، بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد.» شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت.
29نقلست كه شيخ المشايخ گفت «سى سالست كه از بيم شيخ ابو الحسن نخفتهام و در هر قدم كه پاى در نهادم قدم او پيش ديدهام، تا بجائى كه دو سالست تا مىخواهم در بسطام پيش ازو به خاك با يزيد رسم نمىتوانم، كه او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پيش از من آنجا رسيده.»
30مگر روزى در اثناى سخن شيخ همى گفته است «هر كه طالب اين حديث است قبله جمله اينست» و اشارت به انگشت كالوچ[5]كرد، چهار انگشت بگرفته و يكى بگشوده. آن سخن با شيخ المشايخ مگر بگفته بودند. او از سر غيرت بگفته است كه «چون قبله ديگر پديد آمد ما اين قبله را راه
[1]- در منتخب نور العلوم« عمّى» آمده، ف 643 و 644 ديده شود.
[2]- در اصل: از زير.
[3]- يعنى باز شيخ ابو الحسن گفت.
[4]- ظ: كنيم.
[5]- يعنى انگشت كوچك دست كه در عربى خنصر گويند.
فروببنديم». بعد از ان راه حجّ بسته آمد، كه در آن سال هر كه رفت سببى افتاد كه بعضى هلاك شدند و بعضى [را] راه بزدند و بعضى نرسيدند؛ تا ديگر سال درويشى شيخ المشايخ را گفت «خلق را از خانه خدا بازداشتن چه معنى دارد؟» تا شيخ المشايخ اشارتى كرد تا راه گشاده شد. بعد از ان درويش گفت «اين بر چه نهيم كه آن همه خلق هلاك شدند؟» گفت «آرى، جائى كه پيلان را پهلو به هم بسايند سارخكى چند فروشوند باكى نبود.»
31نقلست كه وقتى جماعتى به سفرى همى شدند. بدو گفتند «شيخا، راه خايفست، ما را دعائى[1]بياموز تا اگر بلائى پديد آيد آن دفع شود».
شيخ گفت «چون بلائى[2]روى به شما نهد از ابو الحسن ياد كنيد.» قوم را آن سخن خوش نيامد. آخر چون برفتند راه زنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كرد، و از چشم ايشان ناپديد شد. عيّاران فرياد گرفتند كه «اينجا مردى بود، كجا شد كه او را نمىبينيم و نه بار و ستور او را»- تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد، و ديگران برهنه و مال برده بماندند. چون مرد را بديدند بسلامت، بتعجّب بماندند، تا او گفت سبب چه بود. چون پيش شيخ باز آمدند بپرسيدند كه «براى اللّه را آن سرّ چيست كه ما همه خداى را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن ترا خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟» شيخ گفت «شما كه حق را خوانيد بمجاز خوانيد، و ابو الحسن بحقيقت. شما بو الحسن را ياد كنيد بو الحسن براى شما خداى را ياد كند، كار شما برآيد، كه اگر بمجاز و عادت خداى را ياد كنيد سود ندارد.»
32نقلست كه مريدى از شيخ درخواست كه «مرا دستورى ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم». شيخ دستورى داد. چون به لبنان رسيد جمعى ديد نشسته روى به قبله و جنازهاى در پيش و نماز نمىكردند. مريد
[1]- در اصل: دعاء، بلاء.
[2]- در اصل: دعاء، بلاء.
پرسيد كه «چرا بر جنازه نماز نمىكنيد؟» گفتند «تا قطب عالم بيايد، كه روزى پنج بار قطب اينجا امامت كند.» مريد شاد شد، يك زمان بود، همه از جاى بجستند. گفت: شيخ را ديدم كه در پيش استاد و نماز بكرد و مرا دهشت افتاد. چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت.
گفتم «اين شخص كه بود؟» گفتند «ابو الحسن خرقانى.» گفتم «كى باز آيد؟» گفتند «به وقت نماز ديگر.» من زارى كردم كه «من مريدى[1]اويم و چنين سخنى گفتهام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدّتى شد تا در سفرم.» پس چون وقت نماز ديگر درآمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو در زدم و مرا دهشت افتاد، و چون به خود باز آمدم خود را بر سر چهار سوى رى ديدم، روى به خرقان آوردم.
چون نظر شيخ بر من افتاد گفت «شرط آنست كه آنچه ديدى اظهار نكنى، كه من از خداى درخواست كردهام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق باز پوشاند، و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زندهاى، و آن با يزيد بود».
33نقلست كه امامى به سماع احاديث مىشد به عراق. شيخ گفت «اينجا كس نيست كه إسنادش عاليتر است؟» گفت «نه همانا.» شيخ گفت «مردى أمّىام، هر چه حق، تعالى، مرا داد منّت ننهاد، و علم خود مرا داد منّت نهاد». گفت «اى شيخ، تو سماع از كه دارى؟» گفت «از رسول7». مرد را اين سخن مقبول نيامد. شبانه به خواب ديد مهتر را، صلّى اللّه عليه، كه گفت «جوانمردان راست گويند». ديگر روز بيامد و سخن آغاز كرد به حديث خواندن. جائى بودى كه شيخ گفتى «اين حديث پيغامبر نيست». گفتى «به چه دانستى؟» شيخ گفتى «چون تو حديث آغاز كردى دو چشم من بر ابروى پيغامبر بود،7، چون ابرو دركشيدى مرا معلوم شدى كه از اين حديث تبرّا مىكند».
[1]- معلوم نيست ياء بدل كسره اضافه است يا ياء وحدت بمعنى اينكه يك تن از مريدان او هستم.
34عبد اللّه انصارى گويد كه «مرا بند بر پاى نهادند و به بلخ مىبردند در همه راه با خود انديشه همى كردم كه «به همه حال بر اين پاى من ترك ادبى رفته است». چون در ميان شهر رسيدم گفتند «مردمان سنگ بر بام آوردهاند تا در تو اندازند». اندر اين ساعت مرا كشف افتاد كه روزى سجّاده شيخ باز مىانداختم سر پاى من بدان جا باز آمد. در حال ديدم كه دستهاى ايشان همچنان بماند و سنگ نتوانستند انداخت».
35نقلست كه چون شيخ بو سعيد بر شيخ رسيد قرصى چند جوين بود معدود، كه زن پخته بود، شيخ گفت «ايزارى بر زبر اين قرصها انداز و چندانكه مىخواهى بيرون مىگير، و ايزار[1]برمگير». زن چنان كرد.
نقلست كه چون خلق بسيار گرد آمدند قرص چندانكه خادم همى آورد ديگر باقى بود، تا يك بار ايزار برداشتند قرصى نماند. شيخ گفت «خطا كردى، اگر ايزار برنگرفتى همچنان تا قيامت قرص از ان بيرون مىآوردندى». چون از نان خوردن فارغ شدند شيخ بو سعيد گفت «دستورى بود تا چيزى برگويند؟» شيخ گفت «ما را پرواى سماع نيست. ليكن بر موافقت تو بشنويم». به دست بر بالشى مىزدند و بيتى برگفتند. و شيخ در همه عمر خويش همين نوبت به سماع نشسته بود. مريدى بود شيخ را، ابوبكر خرقى گفتندى، و مريدى ديگر. در اين هر دو چندان سماع اثر كرد كه رگ شقيقه هر دو برخاست و سرخى روان شد. بو سعيد سر برآورد و گفت «اى شيخ، وقتست كه برخيزى». شيخ برخاست و سه بار آستين بجنبانيد و هفت بار قدم بر زمين زد، جمله ديوارهاى خانقاه در موافقت او در جنبش آمدند. بو سعيد گفت «باش، كه بناها خراب شوند» پس گفت «بعزّة اللّه كه آسمان و زمين موافقت ترا در رقصند.» چنين نقل كردهاند كه در آن حوالى چهل روز طفلان شير فرانستدند.
[1]- در اصل: ايزارى.
36نقلست كه شيخ بو سعيد گفت: شبلى و اصحاب وى در سايه طوبى موافقت كردند و من گوشه مرقّع شبلى ديدم، در آن ساعت كه در وجد بود و طواف همى كرد. پس شيخ گفت «اى بو سعيد، سماع كسى را مسلّم بود كه از زبر تا عرش گشاده بيند و از زير تا تحت الثّرى». پس اصحاب را گفت «اگر از شما پرسند كه رقص چرا مىكنيد بگوئيد بر موافقت آن كسان برخاستهايم كه ايشان چنين باشند، و اين كمترين پايه است اندر اين باب».
37نقلست كه شيخ بو سعيد و شيخ ابو الحسن خواستند كه بسط آن يك بدين آيد و قبض اين يك بدان شود. يكديگر را در برگرفتند، هر دو صفت نقل افتاد. شيخ بو سعيد آن شب تا روز سر بر زانو نهاده بود و مىگفت و مىگريست، و شيخ ابو الحسن همه شب نعره همى زد و رقص همى كرد. چون روز شد شيخ ابو الحسن باز آمد و گفت «اى شيخ، اندوه به من بازده، كه ما را با آن اندوه خود خوشترست»، تا ديگر بار نقل افتاد. پس بو سعيد را گفت «فردا به قيامت در ميا كه تو همه لطفى، تاب نيارى، تا من نخست بروم و فزع قيامت بنشانم آنگاه تو درآى»؛ پس گفت «خدا كافرى را آن قوّت داده بود كه چهار فرسنگ كوهى بريده بود و مىشد تا بر سر لشكر موسى زند، چه عجب اگر مؤمنى را آن قوّت بدهد كه فزع قيامت بنشاند؟» پس شيخ بو سعيد بازگشت، و سنگى بود بر درگاه، محاسن در آنجا ماليد، شيخ بو الحسن از بهر احترام او را فرمود تا آن سنگ را بر كندند و به محراب باز آوردند. پس چون شب درآمد، بامداد آن سنگ باز جاى خود آمده بود.
ديگر باره به محراب باز بردند ديگر شب همچنان به درگاه باز آمده بود، همچنين تا سه بار. بو الحسن گفت «اكنون همچنان بر درگاه بگذاريد، كه شيخ بو سعيد لطف بسى مىكند». پس بفرمود تا راه از آنجا برانداختند و درى ديگر بگشادند. پس شيخ بو الحسن چون به وداع او آمد، گفت «من ترا به ولايت عهد خويش برگزيدم كه سى سال بود كه از حق مىخواستم كسى را
تا سخنى چند از آنچه در دل دارم با او گويم كه كسى محرم نمىيافتم كه بدو بگويم چنانكه او واشنود، تا كه ترا فرستادند». لاجرم شيخ بو سعيد آنجا سخن نگفته است زيادتى. گفتند «چرا آنجا سخن نگفتى؟» گفت ما را به استماع فرستاده بودند»؛ پس گفت «از يك بحر يك عبارت كننده بس»؛ و گفت «من خشت پخته بودم، چون به خرقان رسيدم گوهر بازگشتم.» نقلست كه شيخ بو سعيد گفت بر منبر، و پسر شيخ بو الحسن آنجا حاضر بود، كه «كسانى كه از خود نجات يافتند و پاك از خود بيرون آمدند از عهد نبوّت إلى يومنا هذا به عقدى[1]رسيدند، و اگر خواهيد جمله برشمرم، و اگر كس از خود پاك شد پدر اين خواجه است»، و اشارت به پسر بو الحسن كرد.
38و استاد ابو القاسم قشيرى گفت «چون به ولايت خرقان درآمدم فصاحتم برسيد و عبارتم نماند از حشمت آن پير تا پنداشتم كه از ولايت خود معزول شدم».
39نقلست كه بو على سينا به آوازه شيخ عزم خرقان كرد. چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد كه «شيخ كجاست؟» زنش گفت «آن زنديق كذّاب را چه مىكنى؟» همچنين بسيار جفا گفت شيخ را، كه زنش منكر او بودى، حالش چه بودى! بو على عزم صحرا كرد تا شيخ را بيند. شيخ را ديد كه همى آمد و خروارى درمنه بر شيرى نهاده، بو على از دست برفت، گفت «شيخا، اين چه حالتست؟» گفت «آرى، تا ما بار چنان گرگى نكشيم (يعنى زن) شيرى چنين بار ما نكشد.» پس به وثاق باز آمد. بو على بنشست و سخن آغاز كرد و بسى گفت و شيخ پارهاى گل در آب كرده بود تا ديوارى عمارت كند. دلش بگرفت، برخاست و گفت
[1]- شايد بدين معنى كه به ده تن رسيدند. يك عقد عبارت از دهتاست. ده، بيست، سى، تا نود هر يك عقدى است و جمع آن عقود است. ف 18 نيز ديده شود.