«مرا دعائى[1]بكن». گفت «خود در اين گه دعا مىكنم: أللّهمّ اغفر للمؤمنين و المؤمنات». گفت «دعائى[2]خاصّ بگو.» گفت «اى محمود، عاقبتت محمود باد». پس محمود بدرهاى[3]زر پيش شيخ نهاد. شيخ قرص جوين پيش نهاد و گفت «بخور». محمود همى خاويد و در گلوش مىگرفت.
شيخ گفت «مگر حلقت مىگيرد؟» گفت «آرى». گفت «مىخواهى كه ما را اين بدره زر تو گلوى ما بگيرد؟ برگير، كه اين را سه طلاق دادهايم».
محمود گفت «در چيزى كن البتّه». گفت «نكنم». گفت «پس مرا از ان خود يادگارى بده». شيخ پيراهن عودى[4]از ان خود بدو داد. محمود چون باز همى گشت گفت «شيخا، خوش صومعهاى دارى». گفت «آن همه دارى، اين نيز مىبايدت!» پس در وقت رفتن شيخ او را بر پاى خاست.
محمود گفت «اوّل كه درآمدم التفات نكردى، اكنون برپاى مىخيزى؟
اين همه كرامت چيست، و آن چه بود؟» شيخ گفت «اوّل در رعونت پادشاهى و امتحان درآمدى، و بآخر در انكسار و درويشى مىروى، كه آفتاب دولت درويشى بر تو تافته است. اوّل براى پادشاهى تو برنخاستم، اكنون براى درويشى برمىخيزم.» پس سلطان برفت به غزا. در آن وقت به سومنات شد، بيم آن افتاد كه شكسته خواهد شد، ناگاه از اسپ فرود آمد و به گوشهاى شد و روى بر خاك نهاد و آن پيراهن شيخ را بر دست گرفت و گفت «الهى، بحقّ آب روى خداوند اين خرقه كه ما را بر اين كفّار ظفر دهى كه هرچه از غنيمت بگيرم به درويشان دهم». ناگاه از جانب كفّار غبارى و ظلمتى پديد آمد تا همه تيغ در يكديگر نهادند و مىكشتند و متفرّق مىشدند تا كه لشكر اسلام ظفر يافت؛ و آن شب محمود به خواب ديد كه شيخ مىگفت «اى محمود، آب روى خرقه ما بردى بر درگاه حق!
[1]- در اصل: دعاء، بدره.
[2]- در اصل: دعاء، بدره.
[3]- در اصل: دعاء، بدره.
[4]- پيراهن عودى، به رنگ خاكسترى تيره؟
اگر در آن ساعت درخواستى جمله كفّار را اسلام روزى كردى».
44نقلست كه شيخ يك شب گفت «امشب در فلان بيابان راه مىزنند و چندين كس را مجروح گردانيدند»، و از آن حال پرسيدند، راست همچنان بود. و اى عجب، همين شب سر پسر شيخ بريدند و در آستانه او نهادند و شيخ هيچ خبر نداشت. زنش كه منكر او بود مىگفت «چه گوئى كسى را كه از چندين فرسنگ خبر باز مىدهد و خبرش نباشد كه سر پسر بريده باشند و در آستانه نهاده؟» شيخ گفت «آرى، آن وقت كه ما آن مىديديم پرده برداشته بود، و اين وقت كه پسر را مىكشتند پرده فروگذاشته بودند».
پس مادر سر پسر را بديد گيسو ببرّيد و بر سر پسر نهاد و نوحه آغاز كرد.
شيخ نيز پارهاى از محاسن ببرّيد و بر آن سر نهاد، گفت «اين كار هر دو باشيدهايم و ما را هر دو افتاده است، تو گيسو بريدى من نيز ريش بريدم».
45نقلست كه وقتى شيخ در صومعه نشسته بود با چهل درويش، و هفت روز بود كه هيچ طعام نيافته بودند. يكى بر در صومعه آمد با خروارى آرد و گوسفندى، و گفت «اين صوفيان را آوردهام». چون شيخ اين بشنود گفت «از شما هر كه نسبت به تصوّف درست مىتواند كرد بستاند؛ من بارى زهره ندارم كه لاف تصوّف زنم.» همه دم دركشيدند تا مرد آن آرد و آن گوسفند بازگردانيد.
46نقلست كه شيخ گفت: دو برادر بودند و مادرى. هر شب يك برادر به خدمت مادر مشغول شدى و يك برادر به خدمت خداوند مشغول بود.
آن شخص كه به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدايش خوش بود، برادر را گفت «امشب نيز خدمت خداوند به من ايثار كن». چنان كرد. آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد، در خواب شد، ديد كه آوازى آمد كه «برادر ترا بيامرزيديم و ترا بدو بخشيديم». او گفت «آخر من به خدمت خداى مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در كار او مىكنيد؟» گفتند
«زيرا كه آنچه تو مىكنى ما از ان بىنيازيم وليكن مادرت از ان بىنياز نيست كه برادرت خدمت كند.»
47نقلست كه چهل سال شيخ سر بر بالين ننهاد، همچنين در اين مدّت نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن كرد. روزى ناگاه بالشى خواست. اصحاب شاد گشتند، گفتند «شيخا، چه افتاد؟» گفت «بو الحسن استغنا و بىنيازى خداى تعالى امشب بديد.»
48و مصطفى گفته است، صلّى اللّه عليه و سلّم، كه «هر كه دو ركعت نماز بكند و هيچ انديشه دنيا بر خاطرش نگذرد در [حال] همه گناه از وى بريزد، چنانكه آن روز كه از مادر زاده بود». احمد حنبل به حكم اين حديث اين نماز بگزارد كه هيچ انديشه دنيا برو گذر نكرد و چون سلام داد پسر را بشارت داد كه «آن نماز بگزاردم چنانكه انديشه دنيا درنيامد.» مگر اين حكايت شيخ را بگفتند. شيخ گفت «اين بو الحسن كه در اين كلاته نشسته است سى سالست كه بهدون حقّ يك انديشه بر خاطر او گذر نكرده است».
49نقلست كه روزى مرقّعپوشى از هوا درآمد و پيش شيخ پا بر زمين مىزد و مىگفت «جنيد وقتم و شبلى وقتم و با يزيد وقتم.» شيخ بر پاى خاست و پا بر زمين مىزد و مىگفت «مصطفاى وقتم و خداى وقتم». و معنى همانست كه در «انا الحقّ» حسين منصور شرح دادم[1]كه محو بود. و گويند كه عيب بر اوليا نرود از خلاف سنّت، چنانكه گفت،7، «إنّى لأجد نفس الرّحمن من قبل اليمن».
50نقلست كه روزى در حال انبساط كلماتى مىگفت. به سرّش ندا آمد كه «بو الحسنا، نمىترسى از خلق؟» گفت «الهى، برادرى داشتم، او از مرگ همى ترسيدى امّا من نترسم». گفت «شب نخستين از منكر و نكير
[1]- از اين جمله شايد بتوان استنباط كرد كه تحرير كننده اين شرح حال همان عطّار است.
ترسى؟» گفت اشتر كه چهار دندان شود از آواز جرس نترسد.» گفت «از قيامت و صعوبات او ترسى؟» گفت «مىانديشم كه فردا چون مرا از خاك برآرى و خلق را در عرصات حاضر كنى من در آن موقف پيراهن بو الحسنى خود از سر بركشم و در درياى وحدانيّت غوطه خورم تا همه واحد بود و بو الحسن نماند، موكّل خوف و مبشّر رجا بر من باز ننشيند.»
51نقلست كه شبى نماز همى كرد، آوازى شنود كه «هان، بو الحسنو خواهى كه آنچه از تو مىدانم با خلق بگويم تا سنگسارت كنند؟» شيخ گفت «اى بار خداى، خواهى تا آنچه از رحمت تو مىدانم و از كرم تو مىبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟» آواز آمد «نه از تو، نه از من».
52و يك بار مىگفت «إلهى، ملك الموت را به من مفرست كه من جان به وى ندهم، كه نه ازو ستدهام تا باز بدو دهم. من جان از تو ستدهام جز تو به كسى ندهم.»
53و گفت «سر به نيستى خود فروبردم چنانكه هرگز واديد نيايم تا سر به هستى تو برآرم، چنانكه به تو به يك ذرّه بدانم.» گفت: در سرّم ندا آمد كه «ايمان چيست؟» گفتم «خداوندا آن ايمان كه مرا دادى مرا تمامست».
54گفت: ندا آمد كه «تو مائى و ما تو». ما مىگوئيم «نه تو خداوندىّ و ما بنده عاجز؟»
55و گفت: از حضرت خطاب مىآمد كه «مترس، كه ما ترا از خلق نخواستهايم».
56و گفت: خداى، عزّ و جلّ، از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى.
57و گفت: چون به گرد عرش رسيدم صف صف ملائكه پيشباز
مىآمدند و مباهات مىكردند كه «ما كرّوبيانيم و ما معصومانيم». من گفتم «ما هو اللّهانيم.» ايشان همه خجل گشتند و مشايخ شاد شدند به جواب دادن من ايشان را.
58و گفت: خداوند، تعالى، در فكرت به من باز گشاد كه «ترا از شيطان بازخريدهام، و به چيزى كه آن را صفت نبود. پس بدان كه او را چون دارى».
59و گفت: همه چيزها را غايت بدانستم الّا سه چيز را هرگز غايت ندانستم: غايت كيد نفس ندانستم و غايت درجات مصطفى،7، و غايت معرفت.»
60و گفت «مرا چون پارهاى خاك جمع كردند، پس بادى بأنبوه درآمد و هفت آسمان و زمين از من پر كرد و من خود ناپديد».
61و گفت: خداوند ما را قدمى داد كه به يك قدم از عرش تا به ثرى شديم و از ثرى تا به عرش باز آمديم، پس بدانستيم كه هيچ جاى نرفتهايم.
خداوند ندا كرد كه «من بنده[1]آن كس را كه قدم چنين بود. او كجا رسيده باشد؟» من نيز گفتم «درازا سفرا كه مائيم و كوتاها سفرا كه مائيم! چند همى گردم از پس خويش».
62و گفت «چهار هزار كلام از خدا بشنودم كه اگر به ده هزار فرا رسيدى نهايت نبودى كه چه پديد آمدى».
63و گفت «چنان قادر بودم كه اگر پلاس سيه خواستم كه ديبائى رومى گردد چنان گرديد. سپاس خداى را، تعالى و تقدّس، همچنانست»، يعنى دل از دنيا و آخرت ببرّم و به خدا بازبرم.
64و گفت «آن كس كه ازو چندان راه بود به خداى كه از زمين تا آسمان و از آسمان تا به عرش و از عرش تا به قاب قوسين و از قاب قوسين تا به مقام
[1]- ظ: من بندهاى.
نور، نيك مرد نبود اگر خويشتن را چند پشّهاى فرانمايد.»
65و گفت «و امىام[1]نيك بالاى حق»، يعنى همگى من آنچه هست در حقّ محو است بحقيقت، و آنچه مانده است خيالست.
66و گفت «اگر آنچه در دل منست قطرهاى بيرون آيد جهان چنان شود كه در عهد نوح،7».
67و گفت «آن گاه نيز كه من از ميان شما بشده باشم و در پس كوه قاف يكى را از پسران من ملك الموت آمده باشد و جان مىگيرد و با وى سختى مىكند من دست از گور بركنم و لطف خداى بر لب و دندان او بريزم».
68و گفت: چيزى كه از ان خداى در من همى كردند من نيز روى به خداى باز كردم و گفتم «الهى اگر مرا چيزى دهى چنان ده كه از گاه آدم تا به قيامت بر لب هيچ كس از تو نگشته بود، كو[2]من بازمانده هيچ كس نتوانم خورد».
69و گفت «هر نيكوئى كه از عهد آدم،7، تا اين ساعت و از اين ساعت تا به قيامت با پيرى كرد تنها با پير شما كرد، و هر نيكوئى كه با پيران و مريدان كرد تنها با شما كرد».
70و گفت «هر شب آرام نگيرم نماز شام تا حساب خويش با خداى باز نكنم».
71و گفت «كار خويش را به اخلاص نديدم تا آفريده تنهائى خويشتن را نديدم.»
72و گفت «اگر خداى، عزّ و جلّ، روز قيامت همه خلق را كه در زمان من هستند به من بخشد از آنجا كه آفتاب برآيد تا آنجا كه آفتاب فروشود بدين چشم كه در پيش دارم باز ننگرم از بزرگ همّتى كه به درگاه خداوند
[1]- بامى هستم؟ يا مقروض هستم به آلاى حقّ؟
[2]-- كه.
دارم.»
73و گفت «عرش خداى بر پشت ما ايستاده بود. اى جوانمردان، نيرو كنيد و مرد آساى باشيد، كه بار گرانست».
74و گفت «چه گوئيد در مردى كه قدم نه به ويرانى دارد و نه به آبادانى، و خداى، تعالى، او را در مقامى مىدارد كه روز قيامت خدا او را برانگيزاند و همه خلق ويرانى و آبادانى به نور او برخيزند، و همه خلق را بدو بخشند، كه دعا نكند در اين جهان و شفاعت نكند در آن جهان؟»
75و گفت «در سراى دنيا زير خاربنى با خداوند زندگانى كردن از ان دوستر دارم كه در بهشت زير درخت طوبى كه ازو من خبرى ندارم».
76و گفت: اينجا نشسته باشم گاه گاه از آن قوّت خداوند چندان با من باشد كه گويم «دست بركنم و آسمان از جاى برگيرم و اگر پاى بر زمين زنم به نشيب فرو برم». و گاه باشد كه به خويشتن بازنگرم روى با خدا كنم و گويم «با اين تن و خلق كه مرا هست چندين سلطنت به چه كار آيد؟».
77و گفت «چشندهام و خود ناپديد، و شنوندهام و خود ناپديد، و گويندهام و خود ناپديد».
78و گفت «دست از كار بازنگرفتهام تا چنان نديدم كه دست به هوا فراز كردم هوا در دست من شوشه زر كردند، و دست بدان فراز نكردم بسبب آنكه كرامت بود و هر كه از كرامت فراگيرد آن در بر وى ببندند و ديگرش نبود.»
79و گفت «فرو شوم كه ناپديد شوم در هر دو جهان، و يا برآيم كه همه من باشم. زنهار تا مرده دل و قرّا نباشى!»
80و گفت «به سنگ سپيد مسأله باز پرسيدم، چهار هزار مسأله مرا جواب كرد در كرامت».
81و گفت «بدان كسى كه من تمنّى نان گستاخى كنم شما بدانيد كه او
از ملائكه فاضلتر است».
82و گفت «شبان روزى بيست و چهار ساعتست. در ساعتى هزار بار بمردم، و بيست و سه ساعت ديگر را صفت پديد نيست.»
83و گفت «در روز مردم به روزه، و به شب در نماز بود به اميد آنكه به منزل رسد، و منزل خود من بودم.»
84و گفت «از آن چهار ماهگى باز [كه] در شكم مادر بجنبيدم تا اكنون همه چيزى ياد دارم، آن وقت نيز كه بدان جهان شده باشم تا به قيامت آنچه برود و آنچه بخواهد رفت به تو باز نمايم». پس گفت «مردم گويند فلان كس امامست»؛ امام نبود آن كس كه از هرچه او آفريده بود خبر ندارد از عرش تا به ثرى و از مشرق تا مغرب».
85و گفت «مرا ديداريست اندر آدميان و ديداريست در ملائكه و همچنين در جنّيان و جنبنده و پرنده و همه جانوران. و از هر چه بيافريده است از آنچه به كنارههاى جهان است نشان توانم داد بهتر از آنچه به نواحى و گرد بر گرد ماست.»
86و گفت «اگر از تركستان تا به در شام كسى را خارى در انگشت شود آن از ان منست، و همچنين از ترك تا شام كسى را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست، و اگر اندوهى در دليست آن دل از ان منست».
87و گفت «شگفت نه از خويشتن دارم شگفت از خداوند دارم كه چندين بازار بىآگاهى من اندر اندرون پوست من پديد آورد، پس آخر مرا از ان آگاهى داد تا من چنين عاجز ببودم در خداوندى خداى، تعالى.»
88و گفت «در اندرون پوست من دريائيست كه هر گاه كه بادى برآيد از اين دريا ميغ و باران سر بر كند از عرش تا به ثرى باران ببارد.»
89و گفت: خداوند مرا سفرى در پيش نهاد كه در آن سفر بيابانها و كوهها بگذاشتم و تلها و رودها و شيب و فرازها و بيم و اوميدها و كشتيها و