بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 45

دارم.»

73و گفت «عرش خداى بر پشت ما ايستاده بود. اى جوانمردان، نيرو كنيد و مرد آساى باشيد، كه بار گرانست».

74و گفت «چه گوئيد در مردى كه قدم نه به ويرانى دارد و نه به آبادانى، و خداى، تعالى، او را در مقامى مى‌دارد كه روز قيامت خدا او را برانگيزاند و همه خلق ويرانى و آبادانى به نور او برخيزند، و همه خلق را بدو بخشند، كه دعا نكند در اين جهان و شفاعت نكند در آن جهان؟»

75و گفت «در سراى دنيا زير خاربنى با خداوند زندگانى كردن از ان دوستر دارم كه در بهشت زير درخت طوبى كه ازو من خبرى ندارم».

76و گفت: اينجا نشسته باشم گاه گاه از آن قوّت خداوند چندان با من باشد كه گويم «دست بركنم و آسمان از جاى برگيرم و اگر پاى بر زمين زنم به نشيب فرو برم». و گاه باشد كه به خويشتن بازنگرم روى با خدا كنم و گويم «با اين تن و خلق كه مرا هست چندين سلطنت به چه كار آيد؟».

77و گفت «چشنده‌ام و خود ناپديد، و شنونده‌ام و خود ناپديد، و گوينده‌ام و خود ناپديد».

78و گفت «دست از كار بازنگرفته‌ام تا چنان نديدم كه دست به هوا فراز كردم هوا در دست من شوشه زر كردند، و دست بدان فراز نكردم بسبب آنكه كرامت بود و هر كه از كرامت فراگيرد آن در بر وى ببندند و ديگرش نبود.»

79و گفت «فرو شوم كه ناپديد شوم در هر دو جهان، و يا برآيم كه همه من باشم. زنهار تا مرده دل و قرّا نباشى!»

80و گفت «به سنگ سپيد مسأله باز پرسيدم، چهار هزار مسأله مرا جواب كرد در كرامت».

81و گفت «بدان كسى كه من تمنّى نان گستاخى كنم شما بدانيد كه او


صفحه 46

از ملائكه فاضلتر است».

82و گفت «شبان روزى بيست و چهار ساعتست. در ساعتى هزار بار بمردم، و بيست و سه ساعت ديگر را صفت پديد نيست.»

83و گفت «در روز مردم به روزه، و به شب در نماز بود به اميد آنكه به منزل رسد، و منزل خود من بودم.»

84و گفت «از آن چهار ماهگى باز [كه‌] در شكم مادر بجنبيدم تا اكنون همه چيزى ياد دارم، آن وقت نيز كه بدان جهان شده باشم تا به قيامت آنچه برود و آنچه بخواهد رفت به تو باز نمايم». پس گفت «مردم گويند فلان كس امامست»؛ امام نبود آن كس كه از هرچه او آفريده بود خبر ندارد از عرش تا به ثرى و از مشرق تا مغرب».

85و گفت «مرا ديداريست اندر آدميان و ديداريست در ملائكه و همچنين در جنّيان و جنبنده و پرنده و همه جانوران. و از هر چه بيافريده است از آنچه به كناره‌هاى جهان است نشان توانم داد بهتر از آنچه به نواحى و گرد بر گرد ماست.»

86و گفت «اگر از تركستان تا به در شام كسى را خارى در انگشت شود آن از ان منست، و همچنين از ترك تا شام كسى را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست، و اگر اندوهى در دليست آن دل از ان منست».

87و گفت «شگفت نه از خويشتن دارم شگفت از خداوند دارم كه چندين بازار بى‌آگاهى من اندر اندرون پوست من پديد آورد، پس آخر مرا از ان آگاهى داد تا من چنين عاجز ببودم در خداوندى خداى، تعالى.»

88و گفت «در اندرون پوست من دريائيست كه هر گاه كه بادى برآيد از اين دريا ميغ و باران سر بر كند از عرش تا به ثرى باران ببارد.»

89و گفت: خداوند مرا سفرى در پيش نهاد كه در آن سفر بيابانها و كوهها بگذاشتم و تلها و رودها و شيب و فرازها و بيم و اوميدها و كشتيها و


صفحه 47

درياها از ناخن و موى تا انگشت پاى همه را بگذاشتم، پس بعد از ان بدانستم كه مسلمان نيستم. گفتم «خداوندا، بنزديك خلق مسلمانم و بنزديك تو زنّار دارم، زنّارم ببر تا پيش تو مسلمان باشم».

90و گفت: بايد كه زندگانى چنان كنيد كه جان شما بيامده باشد و در ميان لب و دندان ايستاده، كه چهل سالست تا جان من ميان لب و دندان ايستاده است. گفتند «سخن بگو». گفت «اين جايگاه كه من ايستاده‌ام سخن نمى‌توان گفت. اگر آنچه مرا با اوست بگويم خلق عمل نكند، و اگر آنچه او را با منست بگويم چون آتش بود كه در پنبه افگنى. دريغ مى‌دارم كه با خويشتن باشم در سخن او به زبان خويش گفتن، و شرم مى‌دارم كه با او ايستاده باشم سخن او گويم».

91و گفت «در اين مقام كه خداى مرا داده است خلق زمين و ملايكه آسمان را راه نيست، اگر بدين جا چيزى بينم جز از شريعت مصطفى از آنجا باز پس آيم، كه من در كاروانى نباشم كه اسفهسالار آن محمّد نباشد».

92و گفت: پيرى كرّاسه‌اى در دست گفت «من سخن از اينجا گويم، تو از كجا گوئى؟» گفت‌[1]«وقت من وقتيست كه در سخن نگنجد».

93و گفت «خلق را اوّل و آخريست، آنچه به اوّل نكنند به آخرشان مكافات كنند. خداوند، تعالى، مرا وقتى داد كه اوّل و آخر به وقت من آرزومند است».

94و گفت «من نگويم كه دوزخ و بهشت نيست، من گويم كه دوزخ و بهشت را بنزديك من جاى نيست زيرا كه هر دو آفريده است و آنجا كه منم آفريده را جاى نيست».

95و گفت «من بنده‌اى‌ام كه هفت آسمان و زمين بنزديك من انديشه منست، هرچه گويم ثناى او بود، مرا زبر و زير نيست، پيش و پس نيست،

[1]- شايد: گفتم.


صفحه 48

راست و چپ نيست».

96و گفت «درختى است غيب و من بر شاخ آن نشسته‌ام و همه خلق به زير سايه آن نشسته».

97و گفت «عمر من مرا يك سجده است.»

98و گفت «با خاصّ نتوانم گفت كه پرده بدرّند، و با عامّ نتوانم گفت كه به وى راهى نبرند، و با تن خويش نتوانم گفت كه عجب آرد، زبان ندارم كه ازو با او گويم». كسى گفت «از اينجا كه هستى باز آى» گفت «نتوان آمد، و ما منّا إلّا له مقام معلوم». گفت «به عرش». گفت «به عرش چكنم؟ كه عرش اينجاست».

99گفت «وقتى بر من پديد آمد كه همه آفريده بر من بگريست».

100و گفت «كسى بايستى كه ميان او و خداى حجابى نبودى، تا من بگفتمى كه خداى، تعالى، با محمّد چه كرده بود، تا دل و زبانش بشدى و بيفتادى».

101و گفت «چون حقّ، تعالى، با من به لطف در آمد ملائكه را غيرت آمد، بريشان بپوشيد و مرا نيست گردانيد از آفريده، و از خود با خود مى‌كرد، اگر نه آن بودى كه او را بر چنين حكمتست و إلّا كرام الكاتبين مرا نديدندى».

102و گفت «بيست سالست تا كفن من از آسمان آورده است و اندر سر ما افگنده، و ما سر از كفن بيرون كرده و سخن مى‌گوئيم».

103و گفت «در رحم مادر بسوختم، چون به زمين آمدم بگداختم، چون به حدّ بلاغت‌[1]رسيدم پير گشتم».

104و گفت «وقتى چيزى چون قطره آب در دهان من مى‌چكيد و باز پوشيده مى‌شد و اگر پوشيده نگشتى من ميان خلق نماندمى».

105و گفت «همه آفريده او چون كشتى است و ملّاح منم، و بردن آن‌

[1]- يعنى حدّ بلوغ.


صفحه 49

كشتى مرا مشغول نكند از آنچه من در آنم».

106و گفت «حقّ، تعالى، مرا فكرتى بداد كه هرچه او آفريده است در ان بديدم، در ان بماندم، شغل شب و روز در من پوشيد آن فكرت بينائى گرديد، گستاخى و محبّت گرديد، هيبت و گرانبارى گرديد، زان فكرت به يگانگى او در افتادم و جائى رسيدم كه فكرت حكمت گرديد و راه راست و شفقت بر خلق گرديد، بر خلق او كسى مشفقتر از خود نديدم، گفتم كاشكى بدل همه خلق من بمردمى تا خلق را مرگ نبايستى ديد، كاشكى حساب همه خلق با من بكردى تا خلق را به قيامت حساب نبايستى ديد، كاشكى عقوبت همه خلق مرا كردى تا ايشان را دوزخ نبايستى ديد».

107و گفت «خداوند، تعالى، دوستان خويش را به مقامى دارد كه آنجا حدّ مخلوق نبود، و بو الحسن بدين سخن صادقست، اگر من از لطف او سخن گويم خلق مرا ديوانه خواند، [و آنچه خوردم و پوشيدم و آنچه ديدم و شنيدم و هرچه آفريده است از خلق مرا حجاب نكرد] چنانكه مصطفى،7را؛ اگر با عرش بگويم بجنبد؛ اگر با چشمه آفتاب بگويم از رفتن باز ايستد».

108و گفت: حق، تعالى، مرا فرمود كه «ترا به بدبختان ننمايم، با آن كس نمايم كه مرا دوست دارد، من او را دوست دارم». اكنون مى‌نگرم تا كرا آورد. هر كس را كه امروز در اين حرم آورد فردا او را آنجا با من حاضر كند. و گفتم «إلهى نزديك خود بر». از حقّ، تعالى، ندا آمد كه «مرا بر تو حكمست، ترا همچنان مى‌دانم تا هر كه من او را دوست دارم بيايد و ترا ببيند، و اگر نتواند آمدن نام تو او را بشنوانيم تا ترا دوست گيرد كه ترا از پاكى خويش آفريدم، ترا دوست ندارند بجز پاكان.»

109و گفت «تا جاى دوستى من خداى نگرفت مرا دوست خلق نكرد».

110و گفت «چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم، بيامد، پس‌


صفحه 50

ايمان و يقين و عقل و نفس بيامدند، دل را به ميان اين هر چهار درآوردم يقين و اخلاص را برگرفت و اخلاص عمل را بگرفت تا به حق رسيدم، پس مقامى پديد آمد كه از ان خويش نديدم، همه حق ديدم. پس آن هر چهار چيز كه آنجا برده بودم محتاج من گردانيد».

111و گفت «من از هر چه دون حق است زاهد گرديدم، آن وقت خويشتن را خواندم، از حقّ جواب شنيدم، بدانستم كه از خلق درگذشتم، لبّيك اللّهمّ لبّيك زدم، محرم گرديدم، حج كردم، در وحدانيّت طواف كردم، بيت المعمور مرا زيارت كرد، كعبه مرا تسبيح كرد، ملائكه مرا ثنا گفتند، نورى ديدم كه سراى حقّ در ميان بود، چون به سراى حق رسيدم زان من هيچ نمانده بود».

112و گفت «دو سال به يك انديشه درمانده بودم، مگر چشم در خواب شد كه آن انديشه از من جدا شد؛ شما پنداريد كه اين راه آسانست!»

113و گفت «اگر مرا يابيد بدان مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند، و بدانها مدهيد كه تكبير اوّل به خراسان فروبندند و سلام به كعبه بازدهند، كه آن همه [را] مقدار پديد است و ذكر مؤمن را حدّ پديد نيست براى خدا».

114و گفت «به من رسيد كه چهار صد مرد از غربااند. گفتم كه «اينان چه‌اند؟» برفتم تا به دريائى رسيدم تا به نورى رسيدم بديدم غربا آن بودند كه ايشان را بجز خداى هيچ نبود».

115و گفت «نخست چنان دانستم كه امانتى به ما برنهاده است. چون بهتر در شدم عرش از امر خدا سبكتر بود. از ان چون بهتر در شدم خداوندى خويش به ما بر نهاده آمد و شكرى كه بار گرانست».

116و گفت «من شما را از معامله خويش نشان ندهم، من شما را نشان كه دهم از پاكى خداوند و رحمت و دوستى او دهم كه موج بر موج برمى‌زند و كشتى بر كشتى برمى‌شكند».


صفحه 51

117و گفت «پنجاه سالست كه از حقّ سخن مى‌گويم كه دل و زبان مرا بدان هيچ ترقّى‌[1]نيست».

118و گفت «هرگز ندانستم كه خداى، تعالى، با مشتى خاك و آب چندان نيكوئى كند كه با من بكرد، بغير از مصطفى؛ [چون خبرى‌] به من رسيد يقينم بودى كه او را باور داشتن واجبست، و اين بر من معاينه است به خبر حاجت نبود».

119و گفت «اين كه شما از من مى‌شنويد از معامله منست يا از عطاى اوست، مرا از توحيد او با خلق هيچ نشايد گفت كه بر جائى بمانيد، و به مثل چنان بود كه پاره‌اى آتش در كاه افگنى».

120و گفت «من از آنجا آمده‌ام، باز آنجا دانم شدن به دليل و خبر، ترا نپرسم. از حقّ ندا آمد كه «ما بعد از مصطفى جبرائيل را به كس نفرستاديم» گفتم: بجز جبرائيل هست، وحى القلوب هميشه با من است».

121و گفت «هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه سجده بر مخالفت شرع نكردم و يك نفس بر موافقت نفس نزدم، و سفر چنان كردم كه از عرش تا به ثرى هرچه هست مرا يك قدم كردند».

122و گفت: از حق ندا چنين آمد كه «بنده من، اگر باندوه پيش من آئى شادت كنم و اگر با نياز آئى توانگرت كنم و چون زان خويش دست بدارى آب و هوا را مسخّر تو كنم.»

123و گفت: علما گويند «خداى را به دليل عقل ببايد دانست». عقل خود به ذات خود نابيناست، به خدا، راه ندانست به خداى، تعالى، به خود او را چون توان دانست؟ بسيارى كه اهل خود بودند بآفريده درهمى گرديدند، مشاهده دست گرفتم و از آفريده ببريدم، راه به خدا نمودم، و اينجا كه منم‌

[1]- نسخه‌N دارد: برخى نيست، و شايد صواب همين باشد.


صفحه 52

آفريده نتواند آمد[1]

124و گفت: همه گنجهاى روى زمين حاضر كردند كه ديدار من بر ان افگنند. گفتم «غرّه باد آنكه به چنين چيزها غرّه شود». از حقّ ندا آمد كه «بو الحسن، دنيا را به تو در نصيب نيست، از هر دو سراى ترا منم.»

125و گفت «خداوند من زندگانى من در چشم من گناه گردانيد.»

126و گفت: تا دست از دنيا بداشتم هرگز با سرش نشدم، و تا گفتم «اللّه» به هيچ مخلوق بازنگرديدم.

127و گفت «پير گشتم، هنگام رفتنست. هرچه در اعمال بنده آيد من به توفيق خداى بكردم، و هر چه عطاى او بود با بندگان به منّت مرا بداد. اين سخن گاه از معامله گويم و گاه از عطا. خلق را آنجا راه نيست. مرگ را هابژارى‌[2]كه پنجاه سال بو الحسن مرگ را هابژارد[3]تا مرگ مؤمن خوش كردند».

128گفت «خواهيد كه با خضر7صحبت كنيد؟» صوفيى گفت «خواهم». گفت «چند سال بود ترا؟» گفت «شصت سال». گفت «عمر از سر گير! ترا او آفريده، صحبت با خضر كنى؟ كه تا صحبت من با اوست در تمنّاى من نيست كه با هيچ آفريده صحبت كنم.»

129و گفت «خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن، كه به هر زبان كه از من عبارت كنند من به خلاف آنم».

130و گفت «بهشت در فنا برم تا بهشتيان را كجا برى، و دوزخ در فنا برم تا دوزخيان را كجا برى.»

131و گفت: خداى تعالى روز قيامت گويد «بندگان مرا شفاعت كن».

گويم «رحمت زان تست، بنده زان تو؛ شفقت تو بر بنده بيش از آنست كه از ان من».

[1]- ف 123 در دو نسخه از نسخه‌هائى كه نيكلسن از براى تصحيح متن تذكرة الاوليا بكار برده است نبوده است. جمله‌هاى آن كاملا روشن نيست.

[2]- هابجاردن، هابژاردن، بمعنى مهيّا و آماده بودن. بجاردن در لغتنامه دهخدا ديده شود.

[3]- هابجاردن، هابژاردن، بمعنى مهيّا و آماده بودن. بجاردن در لغتنامه دهخدا ديده شود.