راست و چپ نيست».
96و گفت «درختى است غيب و من بر شاخ آن نشستهام و همه خلق به زير سايه آن نشسته».
97و گفت «عمر من مرا يك سجده است.»
98و گفت «با خاصّ نتوانم گفت كه پرده بدرّند، و با عامّ نتوانم گفت كه به وى راهى نبرند، و با تن خويش نتوانم گفت كه عجب آرد، زبان ندارم كه ازو با او گويم». كسى گفت «از اينجا كه هستى باز آى» گفت «نتوان آمد، و ما منّا إلّا له مقام معلوم». گفت «به عرش». گفت «به عرش چكنم؟ كه عرش اينجاست».
99گفت «وقتى بر من پديد آمد كه همه آفريده بر من بگريست».
100و گفت «كسى بايستى كه ميان او و خداى حجابى نبودى، تا من بگفتمى كه خداى، تعالى، با محمّد چه كرده بود، تا دل و زبانش بشدى و بيفتادى».
101و گفت «چون حقّ، تعالى، با من به لطف در آمد ملائكه را غيرت آمد، بريشان بپوشيد و مرا نيست گردانيد از آفريده، و از خود با خود مىكرد، اگر نه آن بودى كه او را بر چنين حكمتست و إلّا كرام الكاتبين مرا نديدندى».
102و گفت «بيست سالست تا كفن من از آسمان آورده است و اندر سر ما افگنده، و ما سر از كفن بيرون كرده و سخن مىگوئيم».
103و گفت «در رحم مادر بسوختم، چون به زمين آمدم بگداختم، چون به حدّ بلاغت[1]رسيدم پير گشتم».
104و گفت «وقتى چيزى چون قطره آب در دهان من مىچكيد و باز پوشيده مىشد و اگر پوشيده نگشتى من ميان خلق نماندمى».
105و گفت «همه آفريده او چون كشتى است و ملّاح منم، و بردن آن
[1]- يعنى حدّ بلوغ.
كشتى مرا مشغول نكند از آنچه من در آنم».
106و گفت «حقّ، تعالى، مرا فكرتى بداد كه هرچه او آفريده است در ان بديدم، در ان بماندم، شغل شب و روز در من پوشيد آن فكرت بينائى گرديد، گستاخى و محبّت گرديد، هيبت و گرانبارى گرديد، زان فكرت به يگانگى او در افتادم و جائى رسيدم كه فكرت حكمت گرديد و راه راست و شفقت بر خلق گرديد، بر خلق او كسى مشفقتر از خود نديدم، گفتم كاشكى بدل همه خلق من بمردمى تا خلق را مرگ نبايستى ديد، كاشكى حساب همه خلق با من بكردى تا خلق را به قيامت حساب نبايستى ديد، كاشكى عقوبت همه خلق مرا كردى تا ايشان را دوزخ نبايستى ديد».
107و گفت «خداوند، تعالى، دوستان خويش را به مقامى دارد كه آنجا حدّ مخلوق نبود، و بو الحسن بدين سخن صادقست، اگر من از لطف او سخن گويم خلق مرا ديوانه خواند، [و آنچه خوردم و پوشيدم و آنچه ديدم و شنيدم و هرچه آفريده است از خلق مرا حجاب نكرد] چنانكه مصطفى،7را؛ اگر با عرش بگويم بجنبد؛ اگر با چشمه آفتاب بگويم از رفتن باز ايستد».
108و گفت: حق، تعالى، مرا فرمود كه «ترا به بدبختان ننمايم، با آن كس نمايم كه مرا دوست دارد، من او را دوست دارم». اكنون مىنگرم تا كرا آورد. هر كس را كه امروز در اين حرم آورد فردا او را آنجا با من حاضر كند. و گفتم «إلهى نزديك خود بر». از حقّ، تعالى، ندا آمد كه «مرا بر تو حكمست، ترا همچنان مىدانم تا هر كه من او را دوست دارم بيايد و ترا ببيند، و اگر نتواند آمدن نام تو او را بشنوانيم تا ترا دوست گيرد كه ترا از پاكى خويش آفريدم، ترا دوست ندارند بجز پاكان.»
109و گفت «تا جاى دوستى من خداى نگرفت مرا دوست خلق نكرد».
110و گفت «چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم، بيامد، پس
ايمان و يقين و عقل و نفس بيامدند، دل را به ميان اين هر چهار درآوردم يقين و اخلاص را برگرفت و اخلاص عمل را بگرفت تا به حق رسيدم، پس مقامى پديد آمد كه از ان خويش نديدم، همه حق ديدم. پس آن هر چهار چيز كه آنجا برده بودم محتاج من گردانيد».
111و گفت «من از هر چه دون حق است زاهد گرديدم، آن وقت خويشتن را خواندم، از حقّ جواب شنيدم، بدانستم كه از خلق درگذشتم، لبّيك اللّهمّ لبّيك زدم، محرم گرديدم، حج كردم، در وحدانيّت طواف كردم، بيت المعمور مرا زيارت كرد، كعبه مرا تسبيح كرد، ملائكه مرا ثنا گفتند، نورى ديدم كه سراى حقّ در ميان بود، چون به سراى حق رسيدم زان من هيچ نمانده بود».
112و گفت «دو سال به يك انديشه درمانده بودم، مگر چشم در خواب شد كه آن انديشه از من جدا شد؛ شما پنداريد كه اين راه آسانست!»
113و گفت «اگر مرا يابيد بدان مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند، و بدانها مدهيد كه تكبير اوّل به خراسان فروبندند و سلام به كعبه بازدهند، كه آن همه [را] مقدار پديد است و ذكر مؤمن را حدّ پديد نيست براى خدا».
114و گفت «به من رسيد كه چهار صد مرد از غربااند. گفتم كه «اينان چهاند؟» برفتم تا به دريائى رسيدم تا به نورى رسيدم بديدم غربا آن بودند كه ايشان را بجز خداى هيچ نبود».
115و گفت «نخست چنان دانستم كه امانتى به ما برنهاده است. چون بهتر در شدم عرش از امر خدا سبكتر بود. از ان چون بهتر در شدم خداوندى خويش به ما بر نهاده آمد و شكرى كه بار گرانست».
116و گفت «من شما را از معامله خويش نشان ندهم، من شما را نشان كه دهم از پاكى خداوند و رحمت و دوستى او دهم كه موج بر موج برمىزند و كشتى بر كشتى برمىشكند».
117و گفت «پنجاه سالست كه از حقّ سخن مىگويم كه دل و زبان مرا بدان هيچ ترقّى[1]نيست».
118و گفت «هرگز ندانستم كه خداى، تعالى، با مشتى خاك و آب چندان نيكوئى كند كه با من بكرد، بغير از مصطفى؛ [چون خبرى] به من رسيد يقينم بودى كه او را باور داشتن واجبست، و اين بر من معاينه است به خبر حاجت نبود».
119و گفت «اين كه شما از من مىشنويد از معامله منست يا از عطاى اوست، مرا از توحيد او با خلق هيچ نشايد گفت كه بر جائى بمانيد، و به مثل چنان بود كه پارهاى آتش در كاه افگنى».
120و گفت «من از آنجا آمدهام، باز آنجا دانم شدن به دليل و خبر، ترا نپرسم. از حقّ ندا آمد كه «ما بعد از مصطفى جبرائيل را به كس نفرستاديم» گفتم: بجز جبرائيل هست، وحى القلوب هميشه با من است».
121و گفت «هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه سجده بر مخالفت شرع نكردم و يك نفس بر موافقت نفس نزدم، و سفر چنان كردم كه از عرش تا به ثرى هرچه هست مرا يك قدم كردند».
122و گفت: از حق ندا چنين آمد كه «بنده من، اگر باندوه پيش من آئى شادت كنم و اگر با نياز آئى توانگرت كنم و چون زان خويش دست بدارى آب و هوا را مسخّر تو كنم.»
123و گفت: علما گويند «خداى را به دليل عقل ببايد دانست». عقل خود به ذات خود نابيناست، به خدا، راه ندانست به خداى، تعالى، به خود او را چون توان دانست؟ بسيارى كه اهل خود بودند بآفريده درهمى گرديدند، مشاهده دست گرفتم و از آفريده ببريدم، راه به خدا نمودم، و اينجا كه منم
[1]- نسخهN دارد: برخى نيست، و شايد صواب همين باشد.
آفريده نتواند آمد[1]
124و گفت: همه گنجهاى روى زمين حاضر كردند كه ديدار من بر ان افگنند. گفتم «غرّه باد آنكه به چنين چيزها غرّه شود». از حقّ ندا آمد كه «بو الحسن، دنيا را به تو در نصيب نيست، از هر دو سراى ترا منم.»
125و گفت «خداوند من زندگانى من در چشم من گناه گردانيد.»
126و گفت: تا دست از دنيا بداشتم هرگز با سرش نشدم، و تا گفتم «اللّه» به هيچ مخلوق بازنگرديدم.
127و گفت «پير گشتم، هنگام رفتنست. هرچه در اعمال بنده آيد من به توفيق خداى بكردم، و هر چه عطاى او بود با بندگان به منّت مرا بداد. اين سخن گاه از معامله گويم و گاه از عطا. خلق را آنجا راه نيست. مرگ را هابژارى[2]كه پنجاه سال بو الحسن مرگ را هابژارد[3]تا مرگ مؤمن خوش كردند».
128گفت «خواهيد كه با خضر7صحبت كنيد؟» صوفيى گفت «خواهم». گفت «چند سال بود ترا؟» گفت «شصت سال». گفت «عمر از سر گير! ترا او آفريده، صحبت با خضر كنى؟ كه تا صحبت من با اوست در تمنّاى من نيست كه با هيچ آفريده صحبت كنم.»
129و گفت «خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن، كه به هر زبان كه از من عبارت كنند من به خلاف آنم».
130و گفت «بهشت در فنا برم تا بهشتيان را كجا برى، و دوزخ در فنا برم تا دوزخيان را كجا برى.»
131و گفت: خداى تعالى روز قيامت گويد «بندگان مرا شفاعت كن».
گويم «رحمت زان تست، بنده زان تو؛ شفقت تو بر بنده بيش از آنست كه از ان من».
[1]- ف 123 در دو نسخه از نسخههائى كه نيكلسن از براى تصحيح متن تذكرة الاوليا بكار برده است نبوده است. جملههاى آن كاملا روشن نيست.
[2]- هابجاردن، هابژاردن، بمعنى مهيّا و آماده بودن. بجاردن در لغتنامه دهخدا ديده شود.
[3]- هابجاردن، هابژاردن، بمعنى مهيّا و آماده بودن. بجاردن در لغتنامه دهخدا ديده شود.
132و گفت «وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد. خلق اسير وقتاند، و بو الحسن خداوند وقت. هرچه من از وقت خويش گويم آفريده از من بهزيمت شود، [چنانكه بهزيمت شود] جان جوانمردان از وقت مصطفى7، تا به قيامت به هستى حق اقرار دهد.»
133و گفت: به هستى او در نگريستم نيستى من به من نمود. چون نيستى خود من نگريستم هستى خود به من نمود. در اين اندوه بماندم تا با دلى كه بود. از حقّ ندا آمد كه «به هستى خويش اقرار كن.» گفتم «بجز تو كيست كه به هستى تو اقرار دهند؟ نه گفتهاى شهد اللّه!»
134و گفت «چون حق، تعالى، اين راه بر من بگشاد در روش اين راه چندان فرق بود كه هر سال گفتيا از كفر به نبوّت شدم. چندان تفاوت بود».
135و گفت «روز و شب كه بيست و چهار ساعتست مرا يك نفس است و آن نفس از حقّ و با حقّ است. دعوى من نه با خلق است. اگر پاى آنجا برنهم كه همّتست به جائى بررسم كه ملائكه حجابت را آنجا راه نبود».
136و گفت: دوش جوانمردى گفت «آه» آسمان و زمين بسوخت. شيخ گفت: آن كسان را كه آنجا آورد همه با نور ديدم، بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر. گفتم «إلهى آنچه در اينان بيافريدهاى به اينان وانماى» گفت «بو الحسن، حكم دنيا مانده است، اگر اينان را با اينان وانمايم دنيا خراب شود».
137و گفت: از خويشتن سير شدم، خويشتن را فرا آب دادم غرقه نشدم، و فرا آتش دادم بنسوخت، آنكه اين خلق خورد چهار ماه و دو روز از حلق[1]بازگرفتم بنمرد، سر بر آستان عجز نهادم فتوح سر در كرد تا به جايگاهى برسيدم كه صفت نتوان كرد.
138و گفت: به ديدار بايستادم خلق آسمان و زمين را بديدم، معامله ايشان
[1]- در اصل: از خلق.
مرا به هيچ نيامد بدانچه مىديدم زان او، از حق ندا آمد كه «تو و همه خلق نزديك من همچنانيد كه اين خلق نزديك تو».
139و گفت: من نه عابدم و نه زاهد و نه عالم و نه صوفى، الهى، تو يكىاى من از آن يكى تو يكىام.
140و گفت: چه مرد بود كه با خداوند اين چنين نه ايستد كه آسمان و زمين و كوه ايستاده است؟ هر كه خويشتن را به نيك مردى نمايد نه نيكست، كه نيكى صفت خداوند است.
141و گفت: اگر خواهى كه به كرامت رسى يك روز بخور و سه روز مخور، سيم روز بخور و پنج روز مخور، پنجم روز بخور چهارده روز مخور، اوّل چهارده روز بخور ماهى مخور، اوّل ماهى بخور چهل روز مخور، اوّل چهل روز بخور چهار ماه مخور، اوّل چهار ماه بخور سالى مخور. آنگاه چيزى پديد آيد چون مارى چيزى به دهان درگرفته در دهان تو نهد[1]. بعد از ان هرگز ار تو نخورى شايد؛ كه من ايستاده بودم و شكم خشك بوده، آن مار پديد آمد، گفتم «الهى بواسطه نخواهم». در معده چيزى واديد آمد بوياتر از مشك خوشتر از شهد، سر بحلق من برد. از حق ندا آمد «ما ترا از معده تهى طعام آوريم و از جگر تشنه آب». اگر آن نبودى كه او را حكمست از آنجا خوردمى كه خلق نديدى.
142و گفت: من كار خويش به اخلاص نديدم تا بجز او كسى را مىديدم، چون همه او را ديدم اخلاص پديد آمد. به بىنيازى او را درنگرستم كردار همه خلق پرّ پشّهاى نديدم. به رحمت او نگريستم همه خلق را چند ارزن دانهاى نديدم. از اين هر دو چه آيد آنجا؟
143و گفت: از كار خدا عجب بماندم كه چندين سال خرد از من ببرده بود و مرا خردمند به خلق مىنمود.
[1]- رجوع شود به ف 586.
144گفت: الهى چه بودى كه دوزخ و بهشت نبودى تا پديد آمدى كه خداپرست كيست؟
145و گفت: خداوند بازار من بر من پيدا كرد. در اين بازار بعضى گفتنى بود و بعضى شنودنى و بعضى نيز دانستنى. چون در اين بازار افتادم بازارها از پيش من برگرفت.
146و گفت: خداوند بندگى من بر من ظاهر كرد، اوّل و آخر خويش قيامت ديدم، هر چه به اوّل به من داد به آخر همان داد، از موى سر تا به ناخن پاى پل صراط گردانيد.
147و گفت «از خويشتن بگذشتى صراط واپس كردى.»
148و گفت «هر كس را از اين خداوند رستگارى بود، ما را اندوه دايم بود، خداى قوّت دهاد تا ما اين بار گران بكشيم».
149و گفت: عجب بماندهام از كردار اين خداوند كه از اوّل چندين بازار در درون اين پوست بنهاد بىآگاهى من، پس آخر مرا از ان آگاه كرد تا من چنين متحيّر گرديدم. يا دليل المتحيّرين، زدنى تحيّرا.
150و گفت: كلّه سرم عرش است و پايها تحت الثرى و هر دو دست مشرق و مغرب.
151و گفت: راه خداى را عدد نتوان كرد. چندانكه بنده است به خدا راه است، به هر راهى كه رفتم قومى ديدم. گفتم «خداوندا مرا به راهى بيرون بر كه من و تو باشيم، خلق در آن راه نباشد». راه اندوه در پيش من نهاد، گفت «اندوه بارى گرانست، خلق نتواند كشيد».
152و گفت: هر كه به نزديك خدا مردست نزديك خلق كودكست، و هر كه نزديك خلق مردست آنجا نامردست. اين سخن را نگه داريد كه من در وقتىام كه آن را صفت نتوان كرد.
153و گفت: هر كه اين سخنان بشنود و بداند كه من خداى را ستودم