200و گفت كه: هيچ كس نبود با او نشسته و مىگفت[1]«تو مرا چيزى گفتى كه در اين جهان نيايد و من ترا جوابى دادم كه در هر دو جهان نيايد».
و چنين بسيار بودى كه جوابى همى دادى و كسى حاضر نبودى.
201و گفت: إلهى، روز بزرگ پيغامبران بر منبرهاى نور نشينند و خلق نظّاره ايشان بود، و اولياى تو بر كرسيها نشينند از نور، خلق نظّاره ايشان بود، بو الحسن بر يگانگى تو نشيند تا خلق نظّاره تو بود.
202و گفت: إلهى سه چيز از من به دست خلق مكن: يكى جان من كه من جان از تو گرفتم به ملك الموت ندهم؛ و روز و شب با من توى، كرام الكاتبين در ميان چه كار دارند؟ و ديگر سؤال منكر و نكير نخواهم، كه نور يقين تو با ايشان دهم، تا بتو ايمان نيارند دست وانگيرم.
203و گفت: اگر بندهاى همه مقامها به پاكى خود بگذارد هستى حقّ هيچ آشكارا نشود تا هر چه ازو فرو گرفته است با او ندهند.
204و گفت: إلهى، مرا در مقامى مدار كه گويم «خلق و حقّ» يا گويم «من و تو»؛ مرا در مقامى دار كه در ميان نباشم همه تو باشى.
205و گفت: إلهى، اگر خلق را بيازارم همينكه مرا بينند راه بگردانند، و چندانكه ترا بيازرديم تو با مائى.
206و گفت: اين راه پاكان است، إلهى، با تو دستى بزنم تا به تو پيدا گردم در همه آفريده يا فروشوم كه ناپديد گردم. صدق آن برزيدم آن نيافتم، كه كرامت هر زاهد برسيدم و روز و شب بر من برحذر بود، كه بر من گذر كرد، خضر،7، كه آمد در حذر بود،
207و گفت: چون دو بود همتا بود، يكى بود همتا نبود.
208و گفت: إلهى هر چيز كه از ان منست در كار تو كردم، و هر چه از ان تست در كار تو كردم تا منى از ميان برخيزد و همه تو باشى.
[1]- آيا« و گفت كه» در اوّل اين فقره زائد است؟
209و گفت: در همه حال مولاى توام و از ان رسول تو و خادم خلق تو.
210و گفت: هشتاد تكبير بكردم، يكى بر دنيا، دوم بر خلق، سيم بر نفس، چهارم بر آخرت، پنجم بر طاعت؛ و اين را با خلق بتوان گفت، و ديگر را مجال نيست.
211و گفت: چهل گام برفتم، به يك قدم از عرش تا ثرى بگذاشتم، ديگران را صفت نتوان كرد. و اگر اين با كسى بگوئى كه ميان وى و خداوند حجابى نبود دل و جانش بشود.
212و گفت: إلهى، اگر ميان من و تو حجابى بودى چنين نبودى. كسى بايستى كه زندگانيش به خداى بودى تا من صفت تو با او بكردمى كه اين خلق زنده نهاند.
213و گفت: اگر اين رسولان و بهشت و دوزخ نبودى من هم ازين بودمى كه امروز هستم از دوستى تو و از فرمانبردارى تو از بهر تو.
214و گفت: چون مرا ياد كنى جان من فداى تو باد، و چون دل من ترا ياد كند نفس من فداى دل من باد.
215و گفت: إلهى، اگر اندامم درد كند شفا تو دهى، چون توم درد كنى شفا كه دهد؟
216و گفت: إلهى، مرا تو آفريدى براى خويش آفريدى، از مادر براى تو زادم مرا بصيد هيچ آفريده مكن.
217و گفت: از بندگان تو بعض نماز و روزه دوست دارند، و بعض حجّ و غزا و بعض علم و سجّاده، مرا از ان باز كن كه زندگانيم و دوستيم جز از براى تو نبود.
218و گفت: إلهى، اگر تنى بودى و دلى بودى از نور، هم ترا نشايستى، فكيف تنى و دلى چنين آشفته كى ترا شايد؟
219و گفت: إلهى، هيچ كس بود از دوستان تو كه نام تو بسزا برد تا بينائى
خود بكنم و در زير قدم او نهم؟ و يا هستند در وقت من تا جان خود فداى او كنم؟ و يا از پس من خواهند بود؟
220و گفت: إلهى، مرا بدين خلق چنين نمودى كه سر بدان گريبان بركردهام كه ايشان بركردهاند، اگر بديشان فرا نمودى كه من سر به كدامين گريبان بركردهام چه كردندى؟
221و گفت: خداوند، من در دنيا چندانكه خواهم از تو لاف بخواهم زد، فردا هرچه خواهى با من بكن.
222و گفت: إلهى، ملك الموت ترا بفرست تا جان من بستاند و من جان او بستانم تا جنازه هر دو به گورستان برند.
223و گفت: إلهى، گروهىاند كه ايشان روز قيامت شهيد خيزند كه ايشان در سبيل تو كشته شده باشند. من آن شهيد خيزم كه به شمشير شوق تو كشته شده باشم، كه دردى دارم كه تا خداى من بود آن درد مىبود و درد را جستم نيافتم، درمان جستم نيافتم، امّا درمان يافتم.
224و گفت: در همه كارها پيش طلب بود پس يافت، الّا در اين حديث كه پيش يافت بود پس طلب. و مريدان را گفتند پاى آبله كرديد و مردان بىآبله رسيدند؛ نامردان را پاى آبله كند و مردان را نشستگاه.
225و گفت: با يزيد مريدان را گفت كه «حق گفت: هر كه مرا خواهد بسيار كرامتها كنم با او، و هر كه ترا كه با يزيدى خواهد نيستش كنم كه هيچ جايش پديد نيارم». اكنون شما چه گوئيد؟ گفتند «اگر نيز نيست نكند جان را خواهيم» (؟)
226و گفت: اگر بنده آفريده در پيش حق بايستد چنانكه دو به يكى بود هنوز آن روش چيزى نيست به مقام مردان. ازو پرسيدند كه «دو به يكى چون بود؟» گفت: چنانكه خلق از پيش او برخيزد، او نيز در خويشتن برسد. همى خورد و طعم نداند، سرما و گرما برو گذر مىكند و خبرش نبود،
و چون از خويشتن برسد بجز حقّ هيچ نبود.
227و گفت: كس بود كه به هفتاد سال يك بار آگاه نبود، كس بود كه به پنجاه سال، و كس بود كه به چهل سال، و كس بود به بيست سال، و كس بود به هر سال، و كس بود به هر ماه، و كس بود به هر وقت نماز، و كس بود كه برو احكام مىراند و او را از اين جهان و از آن جهان خبر نبود[1].
228و گفت: آسان آسان نگوئيا كه من مردىام تا هفتاد سال معامله خويش چنانكه تكبير اوّل به خراسان پيوندى و سلام به كعبه بازدهى، زبر تا به عرش و زير تا به ثرى بينى، همه را همچون بىنمازى زنان بينى، آن وقت بدان كه مردى نهاى.
229و گفت: هر كه در دار دنيا دست به نيكمردى بدر كند بايد تا از خداى آن يافته بود كه بر كنار دوزخ بايستد به قيامت، و هر كرا خداى به دوزخ مىفرستد او دست او مىگيرد و به بهشت مىبرد.
230و گفت: از خلقان بعض به كعبه طواف كنند، و بعض به آسمان بيت المعمور، و بعض به گرد عرش. و جوانمردان در يگانگى او طواف كنند.
231و گفت: همه كس نماز كنند و روزه دارند، و ليكن مرد آن مردست كه شصت سال برو بگذرد كه فرشتهاى برو هيچ ننويسد كه او را از ان شرم بايد داشت از حقّ، و حقّ را فراموش نكند به يك چشم زخم[2]، مگر بخسپد.
آنچه مشاهده بود، كه گويند در بنى اسرائيل كس بودى كه سالى در سجود بودى و دو سال در مشاهده، اين بود كه اين امّت دارد، كه يك ساعت فكرت اين بنده با يكساله سجود ايشان برابر بود.
232و گفت: مىبايد كه دل خويش چون موج دريائى بينى كه آتش از ميان آن موج برآيد، و تن در آتش بسوزد، درخت وفا از ميان آن سوخته
[1]- ف 586 ديده شود.
[2]- چشم زخم را غالبا به معنى چشم بهم زدن، لحظه، به كار برده است.
برآيد، ميوه بقاى ظاهر حاصل شود، و چون ميوه بخوردى آب آن ميوه به گذر دل فرو شود فانى شوى در يگانگى او.
233و گفت: خداى را بر روى زمين بندهايست كه در دل او نورى گشاده است از يگانگى خويش كه اگر هرچه از عرش تا ثرى هست گذر در آن نور كند بسوزد چنانكه پر گنجشكى كه به آتش فرو دارى.
234دانشمندى گفت «چيزى پرسيدم» گفت «اين زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى كه بروزى هفتاد بار بميرى و بشبى هفتاد بار». و كارش چهل سال چنين زندگانى بود.
235و گفت: اينچه در اندرون پوست اوليا بود اگر چند ذرّهاى ميان دو لب و دندان او بيايد همه خلق آسمان و زمين در فزع افتد.
236و گفت: خداى را بر پشت زمين بندهايست كه به شب تاريك در خانهاى تاريك خفته بود و لحاف در سر كشيده، پس ستاره آسمان مىبيند كه در آسمان مىگردد و ماه را همچنين و طاعت و معصيت همه خلايق مىبيند كه به آسمان مىبرند و مىبيند كه روزى خلقان از آسمان به زمين مىآيد و ملائكه را مىبيند كه از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مىروند و خورشيد را مىبيند كه در آسمان گذر مىكند.
237و گفت: كسى را كه همگى او خداوند فراگرفته بود، از موى سر تا إخمص قدم او، همه به هستى خداى اقرار دهد.
238و گفت: مردان خداى، تعالى، هميشه بودند و هميشه باشند.
239و گفت:«أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»را بعض شنيدند كه «نه من خداام؟» و بعض شنيدند كه «نه من دوست شماام؟» و بعض چنان شنيدند كه «نه همه منم؟».
240و گفت: خداى، تعالى، به اولياى خويش لطف كرد، و لطف خدا چون مكر خدا بود.
241و گفت: هر كه از خدا به خدا نگرد خلق را نبيند.
242و گفت: مثل جان چون مرغيست كه پرّى به مشرق دارد و پرّى به مغرب و پاى به ثرى و سر بدان جا كه آن را نشان نتوان داد.
243و گفت: دوست چون با دوست حاضر آيد همه دوست را بيند، خويشتن را نبيند.
244و گفت: آن را كه انديشهاى به دل درآيد كه از ان استغفار بايد كردن دوستى را نشايد.
245و گفت: سرّ جوانمردان را خداى، تعالى، بدان جهان و بدين جهان آشكارا نكند، و ايشان نيز آشكارا نكنند.
246و گفت: اندكى تعظيم به از بسيارى علم و عبادت و زهد.
247و گفت: خداى، تعالى، موسى را،7، گفت«لَنْ تَرانِي»، زبان همه جوانمردان از اين سؤال و سخن خاموش گرديد.
248و گفت: چشم جوانمردان بر غيب خداوند بود تا چيزى بر دل ايشان افتد، تا بچشند آنچه اوليا و انبيا چشيدهاند؛ دل جوانمردان به بارى در بود كه اگر آن بار بر آفريده نهند نيست شود، و اولياء خود را خود مىدارد تا آن بار بتوانند كشيد، و الّا رگ و استخوان ايشان از يكديگر بيامدى.
249و گفت: چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه خايهاش[1]زرّين بود؟ چه مردى بود كه حق، تعالى، او را به راهى ببرد كه آن راه مخلوق بود؟
250و گفت: خداى، تعالى، را بر پشت زمين بندهاى هست كه او خداى را ياد كند همه شيران بول بيفگنند، ماهيان در دريا از رفتن فرو ايستند، ملائكه آسمان در هيبت افتند، آسمان و زمين و ملائكه بدان روشن بباشند.
251و گفت: همچنين خداى، تعالى، را بندگاناند بر پشت زمين كه خداى را ياد كنند ماهى در دريا از رفتن باز ايستد، زمين در جنبيدن آيد، خلق
[1]- در اصل: خانهاش.
پندارند كه زلزله است. و همچنين بندهاى هست او را كه نور او به همه آفريده برافتد، چون خداى را ياد كند از عرش تا به ثرى بجنبد.
252و گفت: از آن آب محبت كه در دل دوستان جمع كرده است اگر قطرهاى بيرون آيد همه عالم پر شود كه هيچ آب در نشود، و اگر از آن آتش كه در دل دوستان پديد آورده است ذرّهاى بيرون آيد از عرش تا به ثرى بسوزد.
253و گفت: سه جاى ملائكه از اوليا هيبت دارند: يكى ملك الموت در وقت نزع، دوم كرام الكاتبين در وقت نبشتن، سوم منكر و نكير در وقت سؤال.
254و گفت: آن را كه او بردارد پاكيى[1]دهد كه تاريكى درو نبود، قدرتى دهد كه هرچه گويد «بباش» بباشد ميان كاف و نون. و گفت: گروهى را به اوّل خداوند ندانستند كه به آخر هم بود (؟)، خدا ما را ازيشان كناد! و گروهى از بندگان آنهااند كه خداى، تعالى، ايشان را بيافريد ندانستند كه به اوّل ايشان را خداوند است تا به آخر، و آخر ايشان قيامت.
255و گفت: ندا آمد از خداوند كه «بنده من، آن را كه تو مىجوئى به اوّل خود نيست به آخر چون توان يافت؟ كه اين راهيست از خدا به خدا، بنده آن باز نيابد.
256مردى را گفت: آنجا كه ترا كشتند خون خويش ديدى؟ پس گفت:
بگو كه «آنجا [كه] مرا كشتند هيچ آفريده نبود، كه خون جوانمردان بر وى مباحست[2]».
257و گفت: چون به عمر خويش در نگرستم همه طاعت خويش هفتاد و سه ساله يك ساعت ديدم، و چون به معصيت نگريستم درازتر از عمر نوح
[1]- در اصل: باكى.
[2]- ف 545 ديده شود.
ديدم.
258و گفت: تا بيقين ندانستم كه رزق من بروست دست از كار بازنگرفتم، و تا عجز خلق نديدم پشت بر خلق نياوردم.
259و گفت: جوانمردى به كنار باديه رسيد به باديه فرونگريست و باز پس گرديد و گفت «من اينجا فرو نگنجم» يعنى آنچه منم.
260و گفت: چنان بايد بودن كه ملائكه كه بر شما موكّلند با رضا ايشان را وا پس فرستى، و يا اگر نه، چنان بايد بود كه شبنگاه ديوان از دست ايشان فراگيرى و آنچه ببايد ستردن بسترى و آنچه ببايد نبشتن بنويسى؛ و اگر نه، چنان بودن كه شبانگاه كه آنجا باز شوند گويند «نه نيكى بودش و نه بدى» خداوند، تعالى، بگويد «من نيكوئى ايشان با شما بگويم».
261و گفت: مردان خداى را اندوه و شادى نبود، و اگر اندوه و شادى بود هم ازو بود.
262و گفت: صحبت با خداى كنيد، با خلق مكنيد، كه ديدنى خداست و دوست داشتنى خدا، و آن كس كه به وى نازيد خداست و گفتنى خداست و شنودنى خداست.
263و گفت: كس بود كه در سه روز به مكّه رود و بازآيد، و كس بود كه در شبانروزى، و كس بود كه در شبى، و كس بود كه در چشم زخمى. پس آنكه در چشم زخمى برود و بازآيد قدرت بود.
264و گفت: تا خداى تعالى بنده را در ميان خلق دارد فكرتش از خلق جدا نشود، چون دل او را از خلق جدا كند در مخلوقش فكرت نبود، فكرتش با خداوند بود، يعنى در دلش فكرت بنماند.
265و گفت: خداى، تعالى، مؤمنى را هيبت چهل فرشته دهد، و اين كمترين هيبت بودش كه داده بود، و آن هيبت از خلقان بازپوشد تا خلقان با ايشان عيش توانند كرد.