بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 73

آخرش مصطفى است، بر قفا صحابه‌اند. خنك آنها كه در اين قافله‌اند و جانهاشان با يكديگر پيوسته است كه جان بو الحسن را هيچ آفريده پيوند نكرد.

293گفت: بسى جهد ببايد كرد تا بدانى كه نشائى و بسيار ببايد ديد كه بينى كه نشائى.

294و گفت: دعوى كنى معنى خواهند، و چون معنى خواهند و چون معنى پديد آيد سخن بنماند، كه از معنى هيچ نتوان گفت.

295و گفت: خداى، تعالى، همه اوليا و انبيا را تشنه درآورد و تشنه ببرد.

296و گفت: اين نه آن درياست كه كشتى بازدارد كه صد هزار بر خشكى اين دريا غرق شوند، بل كه به دريا نرسند، اينجا چه باز دارد؟ خدا و بس.

297و گفت: رسول،7، در بهشت شود خلق بيند بسيار، گويد «إلهى اينان به چه درآمدند؟» گويد «به رحمت». هر كه به رحمت خدا درآيد بدر شود. جوانمردان به خدا در شوند، ايشان را به راهى برد خدا كه در آن راه خلق نبود.

298و گفت: هزار منزل است بنده را به خدا، اوّلين منزلش كراماتست، اگر بنده مختصر همّت بود به هيچ مقامات ديگر نرسد.

299و گفت: راه دو است: يكى راه هدايت و ديگر راه ضلالت. آنچه راه ضلالتست آن راه بنده است به خداوند، و آنچه راه هدايتست راه خداوند است به بنده. پس هر كه گويد «بدو رسيدم» نرسيد، و هر كه گويد «بدويم رسانيدند» رسيد.

300و گفت: هر كه او را يافت بنماند، و هر كه او را نيافت بنمرد.

301و گفت: يك ذرّه عشق از عالم غيب بيامد و همه سينه‌هاى محبّان ببوئيد، هيچ كس را محرم نيافت، هم با غيب شد.

302و گفت: در هر صد سال يك شخص از رحم مادر بيايد كه او يگانگى‌


صفحه 74

خداى را شايد.

303و گفت: او را مردانى باشند مشرق و مغرب، على و ثرى در سينه ايشان پديد نيايد.

304و گفت: هر آن دلى كه بيرون از خداى درو چيزى ديگر بود، اگر همه طاعتست آن دل مرده است. گفتند «دلت چگونه است؟» گفت: چهل سال است تا ميان من و دل جدائى‌[1]انداخته‌اند.

305و گفت: مادر فرزند را چند بار گويد «مادر ترا ميراد» بنتواند مرد، و ليكن در آن گفت صادق باشد.

306و گفت: سه چيز با خدا نگاه داشتن دشوارست: سرّ با حقّ، و زبان با خلق، و پاكى در كار.

307و گفت: چيز ميان بنده و خدا حجاب نتواند[2]كردن مگر نفس.

همه كس ازين بناليدند به خدا، و پيغامبران نيز بناليدند.

308و گفت: دين را از شيطان آن فتنه نيست كه از دو كس: عالمى بر دنيا حريص و زاهدى از علم برهنه.

309و صوفيى را گفت: اگر برنائى را با زنى در خانه كنى سلامت يابد، و اگر با قرّائى در مسجد كنى سلامت نيابد.

310و گفت: نگر تا از ابليس ايمن نباشى كه در هفصد درجه در معرفت سخن گويد.

311و گفت: از كارها بزرگتر ذكر خداى است و پرهيز و سخاوت و صحبت نيكان.

312و گفت: هزار فرسنگ بشوى تا از سلطانيان كسى را نبينى آن روز سودى نيك كرده باشى.

[1]- در اصل: جداء.

[2]- در اصل: بتواند.


صفحه 75

313و گفت: اگر مؤمن را زيارت كنى بايد كه ثواب آن به صد حجّ پذيرفته ندهى كه زيارت مؤمن را ثواب بيشتر است از صد هزار دينار كه به درويشان دهى. چون زيارت مؤمن كنى به اعتقاد گيرى كه خداى، تعالى، بر شما رحمت كرده است.

314و گفت: قبله پنج است: كعبه است كه قبله مؤمنانست، و ديگر بيت المقدّس كه قبله پيغامبران و امّتان گذشته بوده است، و بيت المعمور به آسمان كه آنجا مجمع ملائكه است، و چهارم عرش كه قبله دعاست، و جوانمردان را قبله خداست‌فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ‌.

315و گفت: اين راه همه بلا و خطر است، ده جاى زهرست، يازدهمين جاى شكرست.

316و گفت: تا نجويندت مجوى كه آنچه جوئى چون بيابى به تو ماند و چون تو بود.

317و گفت: بهرمندتر از علم آنست كه كار بندى، و از كار بهتر آنست كه بر تو فريضه است.

318و گفت: چون بنده عزّ خويش فرا خداى دهد خداى، تعالى، عزّ خويش بر ان نهد و باز به بنده دهد تا به عزّ خدا عزيز شود.

319و گفت: خردمندان خداى را به نور دل بينند، و دوستان به نور يقين، و جوانمردان به نور معاينه.

320پرسيدند كه «تو خداى را كجا ديدى؟» گفت «آنجا كه خويشتن نديدم.»

321و گفت: كسانى بودند كه نشان يافت دادند و ندانستند كه يافت محالست، و كسانى بودند كه نشان مشاهده دادند و ندانستند كه مشاهده حجابست.

322و گفت: هر كه بر دل او انديشه حقّ و باطل درآيد او را از رسيدگان‌


صفحه 76

نشماريم.

323و گفت: من نگويم كه كار نبايد كرد ترا، امّا ببايد دانستن كه آنچه مى‌كنى تو مى‌كنى يا به تو مى‌كنند. آن بازرگانى اينست كه بنده با سرمايه خداوند مى‌كند، چون سرمايه با خداوند دهى تو با خانه شوى ترا به اوّل خداوندست و به آخر هم خداوند، و در ميانه هم خداوند، و بازار تو ازو رواست بى‌تو[1]، هر كه بنصيب خويش بازار بيند او را آنجا راه نيست.

324و گفت: همه مجتهدات از سه بيرون نبود: يا طاعت تن بود، يا ذكر به زفان يا فكر دل، و مثل اين چون آب بود كه به دريا در شود به دريا كجا پديد آيد، اين سه تمام، و گفت: آنگاه كه دريا پديد آيد جمله معامله او و از ان جمله جوانمردان غرقه شود. جوانمردى آن بود كه فعل خويش نبينى.

325و گفت كه: فعل تو چون چراغ بود، و آن دريا چون آفتاب، آفتاب چون پديد آيد به چراغ چه حاجت بود؟

326و گفت: اى جوانمردان هشيار باشيد كه او را به مرقّع و سجّاده نتوانيد ديد. هر كه بدين دعوى بيرون آيد او را كوفته گردانند، هرچه خواهى گو باش. جوانمردى بود كه نفس و جانى نبود. روز قيامت خصم خلق خلق است و خصم ما خداوند است. چون خصم او بود داورى هرگز منقطع نشود، او ما را سخت گرفته است و ما او را سخت‌تر.

327و گفت: با خداى بزرگ همّت باشيد كه همّت همه‌چيزى به تو دهد مگر خداوندى، و اگر گويد «خداوندى نيز به تو دهم» بگوئى كه «دادن و دهم صفت خلق است. بگوى: اللّه بى‌جاى، اللّه بى‌خواست، اللّه بى‌همه چيزى.

مستى آن را نيكو بود كه مى خورده بود.

328و گفت: تا كى گوئى «صاحب راى و صاحب حديث»؟ يك بار بگوى «اللّه» بى‌خويشتن، يا بگوى «اللّه» بسزاى او.

[1]- در اصل: نى تو.


صفحه 77

329و گفت: كسانى مى‌آيند با گناه، بعض مى‌آيند با طاعت. اين نه طريق است كه با اين هيچ در نگنجد، تو هر دو را فراموش كن چه ماند؟- اللّه.

هر كه به وقت گفتار و انديشه خداى را با خويشتن نبيند در اين دو جاى به آفت درافتد.

330و گفت: همه خلق در آنند كه چيزى آنجا برند كه سزاى آنجا بود.

از اينجا هيچ چيز نتوان برد. از اين جا آنجا چيزى برند كه آنجا غريب بود، و آن نيستى بود. و گفت: امام آن بود كه به همه راهها رفته بود.

331و گفت: از طاعت خلق آسمان و زمين آنجا چه زيادت پديد آمده است تا از ان تو پديد آيد؟ زيادتى گردن چه افرازى‌[1]؟ از معامله چندان بس كه شريعت را بر تو تقاضائى نبود، و از علم چندانى بس بود كه بدانى كه او ترا چه فرموده است، و از يقين چندان بس بود كه بگوئى و بدانى كه آنچه روزى تست به تو آيد، و از زهد چندان بس بود كه بدانى كه آنچه تو مى‌خورى روزى تست تا نگوئى كه «اين خورم يا آن خورم».

332و گفت: خداى، تعالى، با بنده چندان نيكوئى بكند كه مقام او به علّيّين بود، اگر به خاطر او درآيد كه «از رفيقان من كسى بايستى تا بديدى» او را نيك مردى نرسد.

333و گفت: آسمان بشمارى پس خداى را بدانى بدان كه راه بر تو دراز بود. به نور يقين برو تا راه بر تو كوتاه گردد.

334و گفت: بايست و مى‌گوى «اللّه» تا در فنا شوى.

335و گفت: بر همه چيزى كتابت بود مگر بر آب، و اگر گذر كنى بر دريا از خون خويش بر آب كتابت كن تا آن كز پى تو درآيد داند كه عاشقان و مستان و سوختگان رفته‌اند.

336و گفت: چون ذكر نيكان كنى ميغى سپيد برآيد و رحمت ببارد، و

[1]- در اصل: كردن چه افزايى.


صفحه 78

چون ذكر خداى كنى ميغى سپيد برآيد و عشق ببارد. ذكر نيكان عامّ را رحمتست و خاصّ را غفلت.

337و گفت: مؤمن از همه كس بيگانه بود مگر از سه كس: يكى از خداوند، دوم از محمّد،7، سيم از مؤمنى ديگر كه پاكيزه بود.

338و گفت: سفر پنج است: اوّل به پاى، دوم به دل، سيم به همّت، چهارم به ديدار، پنجم در فناى نفس.

339و گفت: در عرش نگرستم تا غايت مردمان جويم، درو غايتهائى ديدم كه مردان خدا در ان بى‌نياز بودند. بى‌نيازى مردان غايت مردان بود كه چون چشم ايشان به پاكى خداوند برافتد بى‌نيازى خويش بينند.

340و گفت: مردانى كه از پس خدا شوند چيزى از ان خدا برايشان آيد، هرچه بديشان در بود از ايشان فرو رفت از زكات و روزه و قرآن و تسبيح و دعا كه از ان خداوند درآمد و جايگاه بگرفت؛ يعنى كه هر طاعت كه بعد از ان كنند نه ايشان كنند بر ايشان برود، كه هزار مرد در شرع برود تا يكى پديد آيد كه شرع درو رود.

341و گفت: صوفى را نود و نه‌[1]عالمست، يكى عالم از عرش تا ثرى و از مشرق تا مغرب همه را سايه كند، و نود و هشت را در وى سخن نيست و ديدار نيست. صوفيى روزيست كه به آفتابش حاجت نيست و شبى است بى‌ماه و ستاره كه به ماه و ستاره‌اش حاجت نيست.

342و گفت: آن كس را كه حق او را خواهد راهش او نمايد، پس راه بر وى كوتاه بود.

343و گفت: طعام و شراب جوانمردان دوستى خدا بود.

344و گفت: هر كس كه غايبست همه ازو گويند، آن كس كه حاضر است ازو هيچ نتوان گفت.

[1]- در اصل: نودنه.


صفحه 79

345و گفت: خداى، تعالى، بر دل اولياى خويش از نور بنائى كند و بر سر آن بنا بنائى ديگر، و همچنين بر سر اين يكى ديگر، تا به جايگاهى كه همگى او خدا بود.

346و گفت: خداوند از هستى خود چيزى در اين مردان پديد كرده است؛ اگر كسى گويد «اين حلول بود» گويم «اين نور أللّه مى‌خواهد: خلق الخلق فى ظلمته ثمّ عرّش عليهم من نوره».

347و گفت: خداوند بنده را به خود راه بازگشايد، چون خواهد كه برود در يگانگى او رود و چون بنشيند در يگانگى او نشيند. پس هر كه سوخته بود به آتش يا غرقه بود به دريا با او نشينيد[1].

348و گفت: درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود، مى‌گويد و گفتارش نبود، مى‌بيند و مى‌شنود و ديدار و شنوائيش نبود، مى‌خورد و مزه طعامش نبود، حركت و سكون و شادى و اندوهش نبود.

349و گفت: اين خلق بامداد و شبنگاه درآيند، مى‌گويند «مى‌جوئيم» وليكن جوينده آنست كه او را جويد.

350و گفت: مهرى بر زبان بر نه تا نگوئى جز از ان خدا، و مهرى بر دل نه تا نينديشى جز از خدا، و همچنين مهرى بر معامله و لب و دندان نه تا نورزى كار جز به اخلاص و نخورى جز حلال.

351و گفت: چون دانشمندان گويند «من» تو «نيمّن» باش، و چون «نيمّن»، تو «چهار يك» باش.

352و گفت: تا نباشيد همه شما باشيد. خدا مى‌گويد «اين همه خلق من‌

[1]- در اصل چنين است به صيغه جمع مخاطب.


صفحه 80

آفريده‌ام و ليكن صوفى نيافريده‌ام‌[1]» يعنى: معدوم آفريده نبود؛ و يك معنى آنست كه صوفى از عالم امرست نه از عالم خلق.

353و گفت: صوفى تنيست مرده و دليست نبوده و جانيست سوخته.

و گفت: يك نفس با خدا زدن بهتر از همه آسمان و زمين.

354و گفت: هرچه براى خدا كنى اخلاصست و هرچه براى خلق كنى ريا.

355و گفت: عمل چون شير است، چون پاى به گردنش كنى روباه شود.

356و گفت: پيران گفته‌اند «چون مريد به علم بيرون شود چهار تكبير در كار او كن و او را از دست بگذار».

357و گفت: اين راه كه به بهشت مى‌رود نزديك، و آن راه كه به خدا مى‌رود دورست.

358و گفت: بايد كه در روزى هزار بار بميرى و زنده شوى تا باشد كه زندگانيى يابى كه هرگز نميرى.

359و گفت: چون نيستى خويش به وى دهى او نيز هستى خويش به تو دهد.

360و گفت: بايد كه پايت را آبله برافتد از روش، و يا تنت را از نشستن، و دلت را از انديشه. هر كه زمين را سفر كند پايش را آبله برافتد و هر كه سفر آسمان كند دل را افتد، و من سفر آسمان كردم تا بر دلم آبله افتاد.

361و گفت: هر كه تنها نشيند با خداوند خويش بود، و علامت او آن بود كه او خداى خويش را دوست دارد.

362و گفت: استاد بو على دقّاق گفته است كه «از آدم تا به قيامت كس اين راه نرفت كه راه مغيلان گرفته است». مرا بدين از اوليا و انبيا خوار مى‌آمد

[1]- قول او« الصّوفى غير مخلوق» معروفست و نجم الدّين رازى معروف به نجم الدّين دايه شرحى بر ان نوشته است تحت عنوان« رسالة العاشق الى المعشوق فى شرح كلمات« الصوفى غير مخلوق» من كلام الشيخ ابو الحسن الخرقانى» و عكس اين رساله از روى نسخه‌اى محفوظ در تركيّه در كتابخانه مركزى دانشگاه طهران موجود است.