بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 80

آفريده‌ام و ليكن صوفى نيافريده‌ام‌[1]» يعنى: معدوم آفريده نبود؛ و يك معنى آنست كه صوفى از عالم امرست نه از عالم خلق.

353و گفت: صوفى تنيست مرده و دليست نبوده و جانيست سوخته.

و گفت: يك نفس با خدا زدن بهتر از همه آسمان و زمين.

354و گفت: هرچه براى خدا كنى اخلاصست و هرچه براى خلق كنى ريا.

355و گفت: عمل چون شير است، چون پاى به گردنش كنى روباه شود.

356و گفت: پيران گفته‌اند «چون مريد به علم بيرون شود چهار تكبير در كار او كن و او را از دست بگذار».

357و گفت: اين راه كه به بهشت مى‌رود نزديك، و آن راه كه به خدا مى‌رود دورست.

358و گفت: بايد كه در روزى هزار بار بميرى و زنده شوى تا باشد كه زندگانيى يابى كه هرگز نميرى.

359و گفت: چون نيستى خويش به وى دهى او نيز هستى خويش به تو دهد.

360و گفت: بايد كه پايت را آبله برافتد از روش، و يا تنت را از نشستن، و دلت را از انديشه. هر كه زمين را سفر كند پايش را آبله برافتد و هر كه سفر آسمان كند دل را افتد، و من سفر آسمان كردم تا بر دلم آبله افتاد.

361و گفت: هر كه تنها نشيند با خداوند خويش بود، و علامت او آن بود كه او خداى خويش را دوست دارد.

362و گفت: استاد بو على دقّاق گفته است كه «از آدم تا به قيامت كس اين راه نرفت كه راه مغيلان گرفته است». مرا بدين از اوليا و انبيا خوار مى‌آمد

[1]- قول او« الصّوفى غير مخلوق» معروفست و نجم الدّين رازى معروف به نجم الدّين دايه شرحى بر ان نوشته است تحت عنوان« رسالة العاشق الى المعشوق فى شرح كلمات« الصوفى غير مخلوق» من كلام الشيخ ابو الحسن الخرقانى» و عكس اين رساله از روى نسخه‌اى محفوظ در تركيّه در كتابخانه مركزى دانشگاه طهران موجود است.


صفحه 81

كه اگر آن راه كه بنده به خدا شود مغيلان گرفته است آن راه كه از خدا به بنده آيد چيست.

363و گفت: ترا بر تو آشكارى كند، شهادت و معرفت و كرامت وجود بر تو آشكارا كرده بود تا همه مخلوقات، چون خويشتن را بر تو آشكارا كند آن را صفت نبود (؟)

364و گفت: خداى، تعالى، لطف خويش را براى دوستان دارد و رحمت خويش براى عاصيان.

365و گفت: با خداى خويش آشنا گرد كه غريبى كه به شهر آشنائى دارد با كسى آنجا قوى دل‌تر بود.

366و گفت: هر كه دنيا و عمر بسر كار خداى در نتوان كرد، گو دعوى مكن كه به قيامت بى‌بار بر صراط بگذرد.

367وقتى به شخصى گفت «كجا مى‌روى؟» گفت «به حجاز». گفت «آنجا چه كنى؟» گفت «خداى را طلب كنم» گفت «خداى خراسان كجاست كه به حجاز مى‌بايد شد؟ رسول7فرمود كه طلب علم كنيد و اگر بچين بايد شدن، نگفت طلب خداى كنيد.»

368و گفت: يك ساعت كه بنده به خدا شاد بود گرامى‌تر از سالهاى كه نماز كند و روزه دارد. اين آفريده خدا همه دام مؤمن است تا خود به چه دام واماند.

369و گفت: كسى كه روز به شب آرد و مؤمنى نيازرده بود آن روز تا شب با پيغامبر،7، زندگانى كرده بود، و اگر مؤمن بيازارد آن روز خداى طاعتش نپذيرد. و گفت: از بعد ايمان كه خدا بنده را دهد هيچ نيست بزرگتر از دلى پاك و زبانى راست.

370و گفت: هر كه بدين جهان از خدا و رسول و پيران شرم دارد بدان جهان خداى، تعالى، ازو شرم دارد.


صفحه 82

371و گفت: سه قوم را به خدا راهست: با علم مجرّد، با مرقّع و سجّاده، با بيل و دست، و الّا فراغ نفس مرد را هلاك كند.

372و گفت: پلاس داران بسيارند، راستى دل مى‌بايد، جامه چه سود كند؟

كه اگر به پلاس داشتن و جو خوردن مرد توانستى گشتن خر بايستى كه مرد بودندى كه همه پلاس را دارند و جو خورند.

373و گفت: مرا مريد نبود، زيرا كه من دعوى نكردم، من مى‌گويم «اللّه و بس!»

374و گفت: در همه عمر خويش اگر يك بار او را بيازرده باشى كه همه عمر بران همى گريى، كه اگر عفو كند آن حسرت برنخيزد كه «چون او خداوندى را چرا بيازردم؟»

375و گفت: كسى بايد كه به چشم نابينا بود و به زبان لال و به گوش كر كه تا او صحبت و حرمت را بشايد.

376و گفت: طاعت خلق به سه چيزست: به نفس و زبان و به دل؛ بر دوام از اين سه بايد كه به خدا مشغول بود تا كه ازين بيرون شود و بى‌حساب به بهشت شود.

377و گفت: تحيّر چون مرغى بود كه از مأواى خود بشود به طلب چينه، و چينه نيابد و ديگرباره راه مأوى نداند.

378و گفت: هر كه يك آرزوى نفس بدهد هزار اندوهش در راه حقّ پديد آيد.

379و گفت: قسمت كرد حق، تعالى، چيزها را بر خلق: اندوه نصيب جوانمردان نهاد و ايشان قبول كردند.

380و گفت: در راه حقّ چندان خوش بود كه هيچ كس نداند. چون بدانستند همچون خوردن بود بى‌نمك.

381حكايت كرده‌اند از شيخ با يزيد كه او گفت «از پس هر كارى نيكو،


صفحه 83

كارى بد مكن تا چون چشم تو بدان افتد بدى بينى نه نيكوئى». شيخ گفت: بر تو باد كه نيكى و بدى فراموش كنى.

382و گفت: جوانمردان دست از عمل بندارند، عمل دست ازيشان بندارد[1].

383و گفت: چون خداوند، تعالى، تقديرى كند و تو بدان رضا دهى بهتر از هزار هزار عمل خير كه تو بكنى و او نپسندد.

384و گفت: يك قطره از درياى احسان بر تو افتد نخواهى كه در همه عالم از هيچ گوئى و شنوى و كس را بينى.

385و گفت: در دنيا هيچ صعبتر از ان نيست كه ترا با كسى خصومت بود.

386و گفت: نماز و روزه بزرگست، ليك كبر و حسد و حرص از دل بيرون كردن نيكوتر است.

387و گفت: معرفت هست كه با شريعت آميخته بود، و معرفت هست كه از شريعت دورترست، و معرفت هست كه با شريعت برابرست؛ مرد بايد كه گوهر هر سه ديده بود تا با هر كسى گويد كه از آنجا بود[2].

388و گفت: يك بار خداى را ياد كردن صعبتر است از هزار شمشير بر روى خوردن.

389و گفت: ديدار آن بود كه جز او را نبينى.

390و گفت: كلام بى‌مشاهده نبود.

391و گفت: جهد مردان چهل سالست: ده سال رنج بايد بردن تا زبان راست شود، و ده سال تا دست راست شود، و ده سال تا چشم راست شود، و ده سال تا دل راست شود. پس هر كه چهل سال چنين قدم زند و به دعوى راست آيد

[1]- مراد اينست كه: اينكه جوانمردان در عمل هستند نه بدين سبب است كه ايشان از عمل دست برنمى‌دارند، بلكه بدين سبب كه عمل دست از ايشان برنمى‌دارد.

[2]- ظاهرا عبارت چنين بوده: با هر كسى از آنجا گويد كه مقام وى بود.


صفحه 84

اميد آن بود كه بانگى از حلقش برآيد كه در ان هوا نبود.

392و گفت: بسيار بگرييد و كم خنديد، و بسيار خاموش باشيد و كم گوئيد، و بسيار دهيد و كم خوريد، و بسيار سر از بالينى برگيريد و باز منهيد.

393و گفت: هر كه خوشى سخن خداى ناچشيده از اين جهان بيرون شود او را چيزى نرسيده باشد.

394و گفت: تا خداوند بمدارا نبود با خلق، بمدارا بود با مصطفى.

خردمندان با خدا ناباك‌اند زيرا كه او بى‌باكست و كسى كه او بى‌باك بود بى‌باكان را دوست دارد.

395و گفت: اين راه ناباكانست و راه ديوانگان و مستان. با خدا مستى و ديوانگى و ناباكى سود دارد.

396و گفت: ذكر أللّه از ميان جان، صلوات بر محمّد از بن گوش.

397و گفت: از اين جهان بيرون نشوى تا سه حال بر خويشتن نبينى: اوّل بايد كه در محبت او آب از چشم خويش بينى، ديگر از هيبت او بول خويش [خون‌] بينى، ديگر بايد كه در بيدارى استخوانت بگدازد و باريك شود.

398و گفت: چنان ياد كنيد كه ديگر بار نبايد كرد. يعنى فراموش مكن تا يادت نبايد آورد.

399و گفت: غايب تو باشى و او باشد، ديگر آنست كه تو نباشى همه او بود.

400و گفت: سخن مگوئيد تا شنونده سخن خدا را نبينيد، و سخن مشنويد تا گوينده سخن خداوند را نبينيد.

401و گفت: هر كه يك بار بگويد «أللّه» زبانش بسوخت؛ ديگر نتواند گفت «أللّه». چون تو بينى كه مى‌گويد ثناى خداوندست بر بنده.


صفحه 85

402و گفت: درد[1]جوانمردان اندوهى بود كه به هر دو جهان درنگنجد، و آن اندوه آنست كه خواهند تا او را ياد كنند و بسزاى او نتوانند.

403و گفت: اگر دل تو با خداوند بود و همه دنيا ترا بود زيان ندارد و اگر جامه ديبادارى؛ و اگر پلاس پوشيده باشى كه دل تو با خداوند نبود ترا از ان هيچ سودى نيست.

404و گفت: چون خويشتن را با خدا بينى وفا بود، و چون خدا را با خويشتن بينى فنا بود.

405و گفت: هر كه با اين خلق كودك بينى با خداوند مردست، و هر كه با اين خلق مردست با خداوند مرده‌ست.

406و گفت: كس هست كه هم بهلند كه برگيرد و هم بگذارند كه ببيند، و كس هست كه اگر خواهد درشود و اگر خواهد بيرون آيد، و كس هست كه چون درشود بنگذارند كه بيرون آيد.

407و گفت: خداى، تعالى، خلق را از فعل خويش آگاه كرد. اگر از خويش آگاه كردى لا إله إلّا اللّه گوئى بنماندى؛ يعنى غرق شوندى.

408و گفت: چه گوئى در كسى كه در بيابان ايستاده بود و در سر دستار ندارد و در پا نعلين و در تن جامه و آفتاب در مغزش مى‌تابد و آتش از زير قدمش برمى‌آيد چنانكه پايش را بر زمين قرار نبود، و از پيش رفتن روى ندارد و از پس باز شدن راه نيابد و متحيّر مانده باشد اندر آن بيابان؟

409و گفت: غريب آن بود كه در هفت آسمان و زمين هيچ با وى يك تاره موئى نبود؛ و من نگويم كه غريبم، من آنم كه با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد.

410و گفت: آن كس كه تشنه خدا بود اگر چه هرچه خدا آفريده است به وى دهى سير نشود.

[1]- نور العلوم« ورد» دارد، فقره 575 ديده شود.


صفحه 86

411و گفت: غايت بنده با خدا سه درجه است: يكى آنست كه بر ديدار بايستد و گويد «أللّه»، و ديگر آنست كه بى‌خويشتن گويد «أللّه»، سيم آنكه ازو با او گويد «أللّه».

412و گفت: خداى را با بنده با چهار چيز مخاطبه است: به تن و به دل و به مال و به زبان. اگر تن خدمت را دردهى‌[1]و زفان ذكر را، راه رفته نشود تا دل با او درندهى‌[2]و سخاوت نكنى، كه من اين چهار چيز دارم‌[3]و چهار چيز ازو بخواستم: هيبت و محبت و زندگانى با او و راه در يگانگى. پس گفتم «به بهشت اميد مده و به دوزخ بيم مكن كه از اين هر دو سراى مرا توى».

413و گفت: مردمان سه گروهند: يكى ناآزرده با تو آزار دارد، و يكى بيازارى بيازارد، و يكى كه بيازارى نيازارد.

414و گفت: اين غفلت در حقّ خلق رحمتست‌[4]كه اگر چند ذرّه‌اى آگاه شوند بسوزند.

415و گفت: خداى، تعالى، خون همه پيغامبران بريخت و باك نداشت.

خدا اين شمشير به همه پيغامبران درافشاند و اين تازيانه به همه دوستان زد و خويشتن را به هيچ كس فرا نداد. عيّارست، برو تو نيز عيّار باش، دست به دون او فرا مده.

416و گفت: خداى، تعالى، هر كس را به چيزى از خويشتن باز كرده است و خويشتن را به هيچ كس فرا ندهد. اى جوانمردان، برويد و با خدا مرد باشيد كه شما را به چيزى از خويشتن باز نكند.

417و گفت: اى بسا كسان كه بر پشت زمين مى‌روند، ايشان مردگان‌اند؛

[1]- در نسخه ديگر« هادهى» و« هاندهى» داشته است كه اصيلتر به نظر مى‌رسد.

[2]- در نسخه ديگر« هادهى» و« هاندهى» داشته است كه اصيلتر به نظر مى‌رسد.

[3]- ظ: دادم.

[4]- يعنى غفلت داشتن خلق از حقّ، رحمتى است در حقّ ايشان.


صفحه 87

و اى بسا كسان كه در شكم خاك خفته‌اند و ايشان زندگان‌اند.

418و گفت: دانشمندان گويند «پيغامبر،7، نه زن داشت و يكساله قوت ننهادى و فرزندانش بودند». گوئيم «بلى، آن همه بود، وليكن شصت و سه سال در اين جهان بود كه دل او ازين خبر نداشت، آن همه بر وى مى‌رفت و او كه خبر داشت از خدا داشت».

419و گفت: از هر جانب كه نگرى خداست، و اگر زبر نگرى و اگر زير نگرى و اگر راست نگرى و اگر چپ نگرى و اگر پيش نگرى و اگر از پس نگرى.

420و گفت: هر چه در هفت آسمان و زمين هست به تن تو درست، كسى مى‌بايد كه بيند.

421و گفت: هر كرا دل به شوق او سوخته باشد و خاكستر شده باد محبت درآيد و آن خاكستر را برگيرد و آسمان و زمين از وى پر كند. اگر خواهى كه بيننده باشى آنجا توان ديد، و اگر خواهى كه شنونده باشى آنجا توان شنيد، و اگر خواهى كه چشنده باشى آنجا توان چشيد. مجرّدى و جوانمردى از آنجا مى‌بايد.

422و گفت: اگر جايگاهى بودى كه آن جايگاه نه او را بودى، و يا اگر كسى كه آن كس نه او را بودى، ما آن گله بر آن جايگاه و با آن كس نكردمى‌[1].

423و گفت: قدم اوّل آنست كه گويد «خدا و چيزى ديگر نه»، و قدم دوم أنس است و قدم سيوم سوختن است‌

424و گفت: هر ساعتى مى‌آئى و پشته گناه در گرده، و گاه مى‌آئى پشته طاعت در گرده. تا كى گناه؟ تا كى طاعت؟ گناه را دست به پشت باز نه و سر به درياى رحمت فرو برده، و طاعت را دست به پشت باز نه و سر به درياى‌

[1]- گمان مى‌كنم كه شايد« بكرديمى» بوده است.