411و گفت: غايت بنده با خدا سه درجه است: يكى آنست كه بر ديدار بايستد و گويد «أللّه»، و ديگر آنست كه بىخويشتن گويد «أللّه»، سيم آنكه ازو با او گويد «أللّه».
412و گفت: خداى را با بنده با چهار چيز مخاطبه است: به تن و به دل و به مال و به زبان. اگر تن خدمت را دردهى[1]و زفان ذكر را، راه رفته نشود تا دل با او درندهى[2]و سخاوت نكنى، كه من اين چهار چيز دارم[3]و چهار چيز ازو بخواستم: هيبت و محبت و زندگانى با او و راه در يگانگى. پس گفتم «به بهشت اميد مده و به دوزخ بيم مكن كه از اين هر دو سراى مرا توى».
413و گفت: مردمان سه گروهند: يكى ناآزرده با تو آزار دارد، و يكى بيازارى بيازارد، و يكى كه بيازارى نيازارد.
414و گفت: اين غفلت در حقّ خلق رحمتست[4]كه اگر چند ذرّهاى آگاه شوند بسوزند.
415و گفت: خداى، تعالى، خون همه پيغامبران بريخت و باك نداشت.
خدا اين شمشير به همه پيغامبران درافشاند و اين تازيانه به همه دوستان زد و خويشتن را به هيچ كس فرا نداد. عيّارست، برو تو نيز عيّار باش، دست به دون او فرا مده.
416و گفت: خداى، تعالى، هر كس را به چيزى از خويشتن باز كرده است و خويشتن را به هيچ كس فرا ندهد. اى جوانمردان، برويد و با خدا مرد باشيد كه شما را به چيزى از خويشتن باز نكند.
417و گفت: اى بسا كسان كه بر پشت زمين مىروند، ايشان مردگاناند؛
[1]- در نسخه ديگر« هادهى» و« هاندهى» داشته است كه اصيلتر به نظر مىرسد.
[2]- در نسخه ديگر« هادهى» و« هاندهى» داشته است كه اصيلتر به نظر مىرسد.
[3]- ظ: دادم.
[4]- يعنى غفلت داشتن خلق از حقّ، رحمتى است در حقّ ايشان.
و اى بسا كسان كه در شكم خاك خفتهاند و ايشان زندگاناند.
418و گفت: دانشمندان گويند «پيغامبر،7، نه زن داشت و يكساله قوت ننهادى و فرزندانش بودند». گوئيم «بلى، آن همه بود، وليكن شصت و سه سال در اين جهان بود كه دل او ازين خبر نداشت، آن همه بر وى مىرفت و او كه خبر داشت از خدا داشت».
419و گفت: از هر جانب كه نگرى خداست، و اگر زبر نگرى و اگر زير نگرى و اگر راست نگرى و اگر چپ نگرى و اگر پيش نگرى و اگر از پس نگرى.
420و گفت: هر چه در هفت آسمان و زمين هست به تن تو درست، كسى مىبايد كه بيند.
421و گفت: هر كرا دل به شوق او سوخته باشد و خاكستر شده باد محبت درآيد و آن خاكستر را برگيرد و آسمان و زمين از وى پر كند. اگر خواهى كه بيننده باشى آنجا توان ديد، و اگر خواهى كه شنونده باشى آنجا توان شنيد، و اگر خواهى كه چشنده باشى آنجا توان چشيد. مجرّدى و جوانمردى از آنجا مىبايد.
422و گفت: اگر جايگاهى بودى كه آن جايگاه نه او را بودى، و يا اگر كسى كه آن كس نه او را بودى، ما آن گله بر آن جايگاه و با آن كس نكردمى[1].
423و گفت: قدم اوّل آنست كه گويد «خدا و چيزى ديگر نه»، و قدم دوم أنس است و قدم سيوم سوختن است
424و گفت: هر ساعتى مىآئى و پشته گناه در گرده، و گاه مىآئى پشته طاعت در گرده. تا كى گناه؟ تا كى طاعت؟ گناه را دست به پشت باز نه و سر به درياى رحمت فرو برده، و طاعت را دست به پشت باز نه و سر به درياى
[1]- گمان مىكنم كه شايد« بكرديمى» بوده است.
بىنيازى فروبرده، و سر به نيستى خويش فروبر و به هستى او برآور.
425و گفت: در شب بايد كه نخسپم و در روز بايد كه نخورم و نخرامم، پس به منزل كى رسم؟
426و گفت: اگر جبريل از آسمان بانگ كند كه «چون شما نبوده و نباشد» شما او را به قول صادق داريد؛ وليكن از مكر خدا ايمن مباشيد و از آفت نفس خويش و از عمل شيطان.
427و گفت: تا ديو فريب نمايد خداوند ننمايد. چون ديو نتواند فريفت خداوند به كرامت فريبد، و اگر به كرامت نفريبد به لطف خويشتن بفريبد.
پس آن كس كه بدينها[1]نفريبد جوانمردست.
428و گفت: در غيب دريائيست كه ايمان خلائق همچو كاهيست بر سر دريا باد همى آيد و موج همى زند از اين كنار تا بدان كنار، و گاه گاه از آن كنار با اين كنار، كاه به سر دريا.
429و گفت: جوانمردى زبانيست بىگفتار و بينائيى است بىديدار، تنى است بىكردار، دليلى است بىانديشه، و چشمهايست از دريا و سرّهاى دريا.
430و گفت: عالم علم بگرفت، و زاهد زهد بگرفت، و عابد عبادت، و با اين فراپيش او شدند. تو پاكى برگير و ناباك فراپيش او شو كه او پاكست.
431و گفت: هر كرا زندگانى با خدا بود بر نفس و دل و جان خويش قادر نبود، وقت او خادم او بود، و بينائى و شنوائى او حق بود، و هر چه در ميان بينائى و شنوائى او بود سوخته شود و بجز حقّ هيچ چيز نماند.قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ.
432و گفت: اگر كسى از تو پرسد كه «فانى باقى را بيند؟» بگو كه «امروز در اين سراى فنا بنده فانى باقى را مىشناسد. فردا آن شناخت نور گردد
[1]- در اصل: بذيها.
تا در سراى بقا به نور بقا باقى را بيند.
433و گفت: اولياى خداى را نتوان ديد مگر كسى كه محرم بود، چنانكه اهل ترا نتواند ديد مگر كسى كه محرم بود؛ مريد هر چند كه پير را حرمت بيش دارد ديدش در پير بيش دهد.
434و گفت: هر كسى ماهى در دريا گيرد، اين جوانمردان بر خشك گيرند؛ و ديگران كشت بر خشك كنند، اين طايفه بر دريا كنند.
435و گفت: اگر آسمان و زمين پر از طاعت بود آن را قدرى نبود اگر در دل انكار جوانمردان دارد.
436و گفت: هزار مرد اين جهان را ترا ترك بايد كرد تا به يك مرد از آن جهان برسى، و هزار شربت زهر بايد خورد تا به يك شربت حلاوت بچشى.
437و گفت: دريغا، هزار بار دريغا، كه چندين هزار سرهنگ و عيّار و مهتر و سالار و خواجه و برنا كه در كفن غفلت به خاك حسرت فرومىشوند كه يكى ازيشان سرهنگى دين را نمىشايد.
438و گفت: زندگانى درون مرگست، مشاهده درون مرگست، پاكى درون مرگست، فنا و بقا درون مرگست، و چون حق پديد آمد جز از حق هيچ چيز بنماند.
439و گفت: با خلق باشى ترشى و تلخى دانى و چون خلقيّت از تو جدا شود زندگانى با خدا بود.
440و گفت: زندگانى بايد ميان كاف و نون كه هيچ بنميرد.
441و گفت: آن كسى كه نماز كند و روزه دارد به خلق نزديك بود و آن كسى كه فكرت كند به خدا.
442و گفت: هفت هزار درجه است از شريعت تا معرفت، و هفتصد هزار درجه است از معرفت تا به حقيقت، و هزار هزار درجه است از حقيقت تا بارگاه باز بود، هر يكى را بمثل عمرى بايد كه چون عمر نوح و صفائى چون
صفاى محمّد،7.
443و گفت: معنى دل سه است: يكى فانيست و دوم نعمتست و سيم باقى است. آنكه فانيست مأوى گاه درويشى است، و آنكه نعمتست مأواى توانگريست، و آنكه باقيست مأواى خداست.
444و گفت: مرا نه دنيا و نه آخرتى مأوى، اين هر دو مرا خداست؛ و گفت:
بس خوش بود و لكن بيمار كه از آسمان و زمين گرد آيند تا او را شفا دهند بهتر نشود.
445و گفت: كار كننده بسيارست ولكن برنده نيست، و برنده بسيارست سپارنده نيست، و آن يكى بود كه كند و برد و سپارد.
446و گفت: عشق بهرهايست از آن دريا كه خلق را در ان گذر نيست، آتشى است كه جان را درو گذر نيست، آورد برديست كه بنده را خبر نيست در ان، و آنچه بدين درياها نهند باز نشود مگر دو چيز: يكى اندوه و يكى نياز.
447و گفت: برخندند قرّايان و گويند كه «خداى را به دليل شايد دانستن» بل كه خداى را به خدا شايد دانست، به مخلوق چون دانى؟
448و گفت: هر كه عاشق شد خداى را يافت، و هر كه خداى را يافت خود را فراموش كرد.
449و گفت: هر كه آنجا نشيند كه خلق ننشيند با خدا نشسته بود، و هر كه با خدا نشيند عارفست.
450و گفت: هرچه در لوح محفوظست نصيب لوح و خلقست، نصيب جوانمردان نه آنست كه به لوح در است، و خداى، تعالى، همه در لوح بگفت، با جوانمردان چيزى گويند كه در لوح نبود و كوهى آن نشايد بردن (؟)
451و گفت: اين نه آن طريقست كه زفانى برو اقرار آورد، يا بينائى[1]بود كه او را بيند، يا شناختى كه او را شناسد، يا هفت اندام را نيز آنجا راهست؛ همه از ان اوست و جان در فرمان او. اينجا خدائى است و بس.
452و گفت: كسانى ديدهام كه به تفسير قرآن مشغول بودهاند. جوانمردان به تفسير خويش مشغول بودهاند.
453و گفت: عالم آن عالم بود كه به خويشتن عالم بود، عالم نبود آنكه به علم عالم بود. و گفت: خداى، تعالى، قسمت خويش پيش خلقان كرد، هر كسى نصيب[2]خويش برگرفتند، نصيب جوانمردان اندوه بود.
454و گفت: درخت اندوه بكاريد تا باشد كه به برآيد و تو بنشينى و مىگريى كه عاقبت بدان دولت برسى كه گويندت «چرا مىگريى؟» گفتند «اندوه به چه بدست آيد؟» گفت: بدانكه همه جهد آن كنى كه در كار او پاك روى، و چندانكه بنگريى دانى كه پاك نهاى و نتوانى بود كه اندوه او فروآيد، كه صد و بيست و چهار هزار پيغامبر بدين جهان درآمدند و بيرون شدند و خواستند كه او را بدانند سزاى او، و همه پيران همچنان، نتوانستند.
455و گفت: درد جوانمردان اندوهست كه به دو عالم درنگنجد.
456و گفت: اگر عمر من چندان بود كه عمر نوح من از اين تن راستى نبينم، و آنكه من ازين دانم اگر خداوند اين تن را به آتش فرونيارد داد من از اين تن بنداده باشد. پرسيدند از نام بزرگ، گفت: نامها[3]همه خود بزرگست، بزرگتر در وى نيستى بنده است؛ چون بنده نيست گرديد از خلق بشد در هيبت يك بود.
[1]- ظ: بينائيى.
[2]- در اصل: نصيبى.
[3]- در اصل: نامهاء.
457پرسيدند از مكر، گفت: آن لطف اوست ليكن مكر نام كرده است كه كرده با اوليا، مكر نبود.
458پرسيدند از محبت، گفت: نهايتش آن بود كه هر نيكوئى كه او با جمله بندگان كرده است اگر با او بكند بدان نيارامد، و اگر به عدد درياها شراب به حلق او فروكند سير نشود و مىگويد «زيادت هست؟».
459و پرسيدند از اخلاص، گفت: هر چه بر ديدار خدا كنى اخلاص بود، و هر چه بر ديدار خلق كنى ريا بود. خلق در ميانه چه مىبايد؟ جاى اخلاص خدا دارد.
460پرسيدند كه «جوانمرد به چه داند كه جوانمردست؟» گفت: بدانكه اگر خداوند هزار كرامت با برادر او كند و با او يكى كرده بود آن يك نيز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نيز برادر او را بود.
461پرسيدند كه «ترا از مرگ خوف هست؟» گفت: مرده را خوف مرگ نبود؛ و هر وعيدى كه او اين خلق را كرده است از دوزخ در آنچه من چشيدهام ذرّهاى نبود، و هر وعده كه خلق را كرده است از راحت ذرّهاى نبود از آنچه من چشم مىدارم.
462و گفت: اگر خداى، تعالى، گويد «بدين صحبت جوانمردان چه خواهى؟» من گويم «هم اينان را خواهم».
463نقلست كه دانشمندى را گفت «تو خداى را دوست دارى يا خدا ترا؟» گفت «من خداى را دوست دارم». گفت: پس برو و گرد او گرد كه كسى كه كسى را دوست دارد پى او گردد[1]
464روزى شاگردى را گفت «چه بهتر بودى؟» شاگرد گفت «ندانم».
گفت «جهان پر از مرد همه همچون با يزيد».
465و گفت: بهترين چيزها دليست كه در وى هيچ بدى نباشد.
[1]- متن را مطابق نسخهH كردم.
466روزى يكى را گفتند «ريسمانت بگسلد چكنى؟» گفت «ندانم».
گفت «بدست او ده تا در بندد.»
467و پرسيدند كه «فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحىچه بود؟» گفت: دانستم آنچه گفت: خداى گفت «اى محمّد، من از ان بزرگترم كه ترا گفتم مرا بشناس، و تو از ان بزرگترى كه گفتم خلق را به من دعوت كن.»
468پرسيدند كه «نام او به چه برند؟» گفت: بعضى به فرمان برند، و بعضى به نفس، و بعضى به دوستى، بعضى به خوف، كه سلطانست.
469گفتند «جنيد كه هشيار درآمد و هشيار بيرون رفت، و شبلى مست درآمد و مست برفت.» گفت: اگر جنيد و شبلى را سؤال كنند و ازيشان پرسند كه شما در دنيا چگونه درآمديد و چگونه بيرون شديد، ايشان نه از بيرون شدن خبر دارند و نه از آمدن. هم در حال به سرّ شيخ ندا كردند كه «صدقت». راست گفتى كه از هر دو پرسند همين گويند كه خداى را دانند و از چيزهاى دگر خبر ندارند.
470گفتند: شبلى گفته است «إلهى، همه خلق را بينا كن كه ترا بينند.»
471گفتند «دعوى بتّر است يا گناه؟» گفت «دعوى خود گناهست.»
472گفتند «بندگى چيست؟» گفت «عمر در ناكامى گذاشتن.»
473گفتند «چكنيم تا بيدار گرديم؟» گفت «عمر به يك نفس باز آور و آن يك نفس چنان دان كه ميان لب و دندان رسيده است.»
474گفتند «نشان بندگى چيست؟» گفت «آنجا كه منم نشان خداونديست، هيچ نشان بندگى نيست.»
475گفتند «نشان فقر چيست؟» گفت «آنكه سياه دل بود.» گفتند «معنى اين چگونه باشد؟» گفت «يعنى از پس رنگ سياه رنگى ديگر نبود.» گفتند «نشان توكّل چيست؟» گفت «آنكه شير و اژدها و آتش و دريا و بالش هر پنج ترا يكى بود كه در عالم توحيد همه يكى بود. در توحيد