خسرو كودك را در آغوش گرفت و نوازش كرد و علاقهء زيادى به او پيدا كرد چنانكه او را در نزد خود نگاه داشت . در يكى از روزها كه كودك در پيش خسرو بازى ميكرد ، خسرو به ياد گفتهء منجمان افتاد . از اين رو كودك را نزد خود خواند و جامه از تن او در آورد و در اندام و اعضاء او بدقت نگريست ناگهان چشمش بر ران او افتاد كه داراى نقصى بود ، پس خشمگين گرديد و اراده كرد كودك را هلاك سازد . شيرين بخسرو درآويخت و او را از كشتن كودك باز داشت و گفت اگر خواست و تقدير خداى توانا بر آن قرار گرفته باشد كه اين پادشاهى از ميان برود كسى نميتواند از آن جلو گيرد . خسرو گفت ، اين پسر همان مشئومى است كه منجمان ازو خبر دادهاند . او را بيرون بريد و هرگز در نزد من نياوريد . پس كودك را بسيستان و بگفتهاى بيكى از دهات عراق نزد دايهاش بردند درين هنگام مردم ايران بر خسرو پرويز شوريدند و بكمك فرزندش شيرويه پسر مريم رومى او را كشتند . پرويز مدت سى و هشت سال پادشاهى كرد و چون از سلطنت وى سى و دو سال و پنج ماه سپرى شده بود حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از مكه بمدينه مهاجرت فرمود . » چنانكه قبلا يادآورى گرديد ، بلعمى در ترجمهء تاريخ طبرى خود را مقيد نكرده است كه هر چه پسر جرير در كتابش آورده است بپارسى برگرداند بلكه گذشته از تلخيص مطالب ، در بسيارى از موارد زياده و نقصان نسبت باصل مطالب در ترجمه ديده مىشود اينك براى نمونه ، ترجمهء بلعمى را دربارهء وسعت كشور خسرو پرويز و بسيارى اموال و خزائن او در اين جا ميآوريم تا با مقايسه آنچه ما از اصل تاريخ طبرى ترجمه و نقل كرديم معلوم شود چه اندازه ترجمهء بلعمى با اصل تاريخ اختلاف دارد . اينك ترجمهء بلعمى :
ذكر آن چيزها كه ملك پرويز را بود و پرويز پس از كشته شدن بهرام سى و هشت سال بزيست اندر پادشاهى و چندان خواسته بر گرد وى جمع شده بود كه شرح نداشت . نخستين چيز ويرا تختى زرين بود و چهار پايهء او از ياقوت سرخ كه هيچ ملك را آن نبود و در تاج او صد دانه مرواريد بود هر يك چندان بيضهء گنجشكى و اسبى داشت شبديز نام كه
هيچ پادشاه را نبود . هر طعامى كه پرويز خوردى آن اسب را دادى . چون اسب بمرد او را كفنى ساخت و در گور نهاد و نقش آن اسب بر سنگ كرده بود كه هر گاه آرزوى آن اسب داشتى بر آن نقش نظر كردى و كنيزكى داشت نام او شيرين كه در روم ازو نيكوتر كسى نبود[1]پرويز بفرمود كه او را نيز تصوير بدان سنگ كردند و چون آن كنيزك بمرد بروم كس فرستاد تا چنان كنيزكى بياورند عديل او نيافتند و اين آن زن بود كه فرهاد[2]عاشق او شده بود . پرويز فرهاد را عقوبت كرد و بكوه گيلان فرستاد .
گنج باد آورد و ديگر « گنج باد آورد » بود كه ملك الروم بحبشه فرستاده بود هزار كشتى زر و مرواريد و سيم كه ملك الروم از دشمن همى ترسيد آن خواسته همه بحبشه فرستاده بود و باد آن كشتيها برگرفت و بعمان افكند و بدست پرويز افتاد و آن گنج را « باد آورد » نام كرد . و او را پنجاه هزار اسب بود و استر و خر و از آن جمله هشت هزار مركب او را بود خاصه و او را هزار پيل بود و دوازده هزار زن آزاد و پرستار و ديگر چيزها بود كه هيچ ملك را نبوده »[3]
[1]در كتب ديگر مورخان و افسانه سرايان شيرين را از ارمنستان دانستهاند ولى از عبارت بلعمى در اين جا چنان معلوم مىشود كه او را از روم دانسته است .
[2]نام فرهاد در تاريخ طبرى درين مورد وجود ندارد و آنچه بلعمى درين قسمت و در پارهاى از موارد ديگر از خود اضافه كرده است گويا مستند بمآخذ و مداركى از تاريخ قديم ايران بوده است كه وى در دست داشته و از آنها استفاده كرده است .
[3]بلعمى خود در آغاز كتاب اشارهاى دارد كه از خود نيز مطالبى بر كتاب طبرى افزوده و در حقيقت به خود او نيز همچون مورخى بوده است كه به نوشتن تاريخ پرداخته است . در مقدمهء كتاب گفته است : « اما بعد بدانكه اين تاريخ نامهء بزرگ است كه گرد آوردهء ابو جعفر محمد بن جرير بن يزيد الطبرى رحمة الله عليه كه در شهر خراسان ابو صالح منصور بن نوح فرمان داد كه دستور خويش ابو على بن محمد بلعمى را كه اين نامه تاريخ محمد بن جرير كه عربى است پارسى گردان هر چه نيكوتر چنانكه اندر وى نقصان نيفتد . پس گويد كه چون اندر وى نگاه كردم علمها ديدم و بسيار حجتها و آيتهاى قرآن و اشعار نيكو و امثال خوب و سرگذشتهاى پيغمبران و ملوك ماضى و در وى فوايد بسيار ديدم ، پس رنج بردم و جهد بر خود نهادم و پارسى گردانيدم به قوت خداى عز و جل و ما خواستيم كه تاريخ روزگار « بقيهء حاشيه در صفحهء بعد »
در داستان بهرام چوبين و خسرو پرويز نيز بلعمى در ترجمه مطالب زيادى كه در اصل وجود ندارد از خود آورده است . طبرى دربارهء گريختن پرويز از مدائن و رفتن او بجانب روم چنين نوشته است :
« . . . پرويز و ياران بسوى فرات رفتند و از آب گذشتند و راه بيابان را براهنمائى مردى بنام « خرشيذان » گرفتند تا اينكه نزديك « عماره » بديرى رسيدند و در آنجا براى آسايش فرود آمدند . هنوز چيزى نگذشته بود كه سپاهيان بهرام چوبين بسركردگى بهرام پسر سياوش اطراف دير را فرا گرفتند . بندويه پرويز را از خواب بيدار كرد و به او گفت : براى خودت چارهاى كن زيرا سپاهيان بهرام ما را فرا گرفتهاند .
پرويز گفت من چارهاى نميدانم . بندويه پرويز را مطمئن ساخت و گفت او خود را فداى پرويز مىكند . پس بپرويز گفت كه جامه و نشانههاى شاهى را از تن در آورد و به بندويه دهد و با يارانش از دير خارج گردد .
پرويز بگفتهء بندويه رفتار كرد و از دير بيرون شد . بهرام سياوش با سپاهيانش بسوى دير هجوم آوردند و آنجا را در ميان گرفتند . بندويه از بام دير در جامهء پرويز خود را نشان داد و بنام اينكه پرويز است از بهرام سياوش خواهش كرد كه او را تا فردا مهلت دهد . فردا تسليم خواهد شد . بهرام پذيرفت و از هجوم بدير خوددارى كرد ولى به زودى از حيلهء بندويه آگاه شد و او را گرفت و با خود نزد بهرام چوبين برد و بهرام چوبين بندويه را در نزد بهرام سياوش زندانى كرد . . . گفتهاند بهرام سياوش با بندويه توطئه كشتن بهرام چوبين كردند و بهرام چوبين ازين خبر آگاه شد و بهرام سياوش را كشت و بندويه خود را از بند نجات داد و بجانب آذربايجان گريخت . . . » بلعمى
[ ] « بقيهء حاشيه از صفحهء قبل » عالم در وى پيدا كنيم آنچه هر كس گفته از اهل نجوم و مسلمان و گبر و جهود هر گروه آنچه گفتهاند ياد كنيم درين كتاب بتوفيق خداى عز و جل و از روزگار آدم عليه السلام تا گاه رستخيز كه چند بودند . در كتاب محمد بن جرير اين حديث نبود و ما اندر وى باز نموديم كه هر كه نگرد به آسانى دريابد » از جملات اخير مقدمه به خوبى روشن مىشود كه ابو على بلعمى غير از ترجمه تاريخ طبرى كه در مطالب آن نيز از خود تصرفاتى كرده است ، اصولا خود مانند مؤلفى در صدد بوده است كه ترجمهاش از هر جهت كامل باشد . )
اين مختصر را تفصيل زياد داده و مطالبى بر اصل افزوده است كه شايد پارهاى از آنها فقط نتيجهء قلمفرسايى و داستانسرائى خود بلعمى است و قسمتى از آنها مستند بمدارك و مآخذى از تاريخ قديم ايران بوده كه بلعمى بدانها دست داشته است .
اينك ترجمهء بلعمى :
« گريختن پرويز از مدائن » « و پرويز برفت با ياران تا بسه روز از عراق بيرون شدند و روز و شب همى تاختند تا به حد شام برسيدند ايمن شدند ، و از دور صومعهاى ديدند ، راهبى آنجا ، بذان صومعه شدند و فرود آمدند . راهب لختى نان خشكار آورد و خود ايشان را نشناخت . پس آن نان به آب تر كردند و بخوردند ، پرويز را خواب گرفت كى سه روز بوذ تا نخفته بوذ سر بر كنار بند وى نهاد و بخفت و هر كس همچنان بخفتند ، و بهرام شوبين بمداين آمذ . . .
پس بهرام سياوشان را بخواند و چهار هزار مرد بوى داذ و گفت از پس پرويز برو برين اسبان آسوده بتاختن ، و هر كجا او را بيابى با ياران باز گردان و پرويز با ياران اندر صومعهء راهب خفته بوذ . آن راهب بانك كرد كى چه خسبيد كه سپاه آمذ گفتند كجاست گفت بر دو فرسنگ همى بينم . ايشان هم بر جاى بدست و پاى بمردند و دانستند كى بطلب ايشان آمذند . دل بمرگ بنهادند . پرويز گفت چه كنيم ؟ مشورتى بكنيذ كه خداوند عقل را چون متحير شود هر چند كارى بزرگ برو آيذ ناچار عقل با ويست .
بندوى گفت : من يكى حيلت دانم كردن كه ترا برهانم و خود اندر مانم و كشته شوم .
پرويز گفت : يا خال باشذ كه نشوى كى جان به حكم خدايست و اگر تو كشته شوى و من برهم ترا خود اين فخر بس است تا جاودان ، و اگر تو برهى ترا اين عز بيش باشد .
بندوى گفت : همه جامههاى شاهانهء خويش بيرون كن و مرا ده ، و خوذ با ياران برنشين و برو و مرا با اين لشكر بگذار . پرويز جامههاى شاهانه از تن بيرون كرد و
بندوى را داذ همه از سر تا پاى و خوذ با بسطام و ياران برفت .
بندوى آن جامه پرويز اندر پوشيذ و راهب را گفت : اگر اين سخن بگويى بكشمت راهب گفت هر چه خواهى كن .
بندوى جامهها را اندر پوشيد زربفت ، و عصابه با گوهرها بربست و بر بام صومعه بايستاذ و در صومعه ببست تا سپاه فراز رسيذ . بنگريستنذ او را بديذند با آن جامهها و گوهرها كى همى بتافت بآفتاب اندر ، چون چراغ ، شك نكردند كى وى ملك است . سپاه گرد آن صومعه فروذ آمذند . پس بندوى از بام فرو شذ و جامهء خويش اندر پوشيذ و بر بام آمذ و بانك كرد مر سپاه را كى منم بندوى ، اميرتان را بگوييد تا ايذر فراز آيذ تا پيغامى از كسرى بوى دهم كى فرمانى فرمايذ . بهرام سياوشان از ميان لشكر بيرون آمذ و فراز صومعه شذ و بندوى او را سلام كرد و سلام پرويز بداذ .
گفتا كسرى پرويز ترا سلام كند و همى گويد كى الحمد لله كه تو آمذى از پس ما .
بهرام او را بشناخت ، بر وى سلام كرد و گفت : من رهى پرويزم .
بندوى گفت : پرويز ايذون همى گويد كى امروز سه روز است تا من همى تازم و غمين شذهام ، و دانم كه با تو ببايذ آمذ ، و خويشتن را به قضاى خداى سپردن ، اگر بينى يك امروز فروذ آى تا شبانگاه ، تا ما بياسائيم ، و تو نيز با مردمان خويش بياساى چون شب اندر آمذ برويم .
بهرام سياوشان گفت : نعمة و كرامة ، كمترين چيزى كه ملك پرويز از من درخواست اين است ، آن روز بگذشت ، چون آفتاب فرو شذ بندوى بسر ديوار صومعه بر آمذ و بهرام را بخواند و گفت پرويز همى ايذون گويذ كه تو امروز با ما نيكوئى كردى و صبر كردى تا شب اندر آمذ و تاريك شذ و بايد كى امشب نيز صبر كنى تا بامداذ پگاه رويم .
بهرام گفتا : روا باشذ ، سپاه را بگرد صومعه اندر ، فراز آورد و چون سپيده دم بوذ بهرام سپاه بر نشانده و بندوى را آواز كرد كى ببايذ رفتن .
بندوى گفت : اينك بيرون آيذ ، و همى بودند تا آفتاب فراخ بر آمد و خواست
كه نيم روز شوذ ، بهرام تنگ دلى كرد ، بندوى در صومعه بگشاذ و بيرون آمذ و گفت : ايذر منم تنها و پرويز ازدى باز برفته است و همى تازند ، و من خواستم تا شما را يك شبانروز بدارم تا وى دور بشوذ ، اكنون اگر شما بر ابر و باذ بنشينيذ او را در نيابيذ و هر چه با من خواهيذ كنيذ ! بهرام سياوشان متحير بماند ، بندوى را برگرفت و سوى بهرام برد ، بهرام او را گفت : يا فاسق آن نه بس بوذ كه ملك هرمز را بكشتى كى اين حرامزاده را نيز از دست من برهانيدى ، من ترا كشتنى كنم پيش همه خلق تا از تو عبرت گيرند و ليكن آن گاه كنم كه بسطام و پرويز را گرفته باشم ، پس همهتان به يك جاى بكشم .
بهرام بند وى را بدست بهرام سياوشان اندر نهاد ، و گفتا اين را بزندان اندر همىدار ، بتنگتر جائى ، تا خداى ايشان را بدست من باز آرذ .
بهرام سياوشان بندوى را بدست خويش بخانه برد و آنجا باز داشتش و نيكو همى داشت ، بروز بخانه اندر داشتى و بشب با وى بمجلس شراب بنشستى و مىخوردندى و تا روز حديثها همى كردندى بر او ميدانكه مگر روزى پرويز باز رسذ و او را نيكو دارد .
پس چون ماهى بر آمذ و بهرام بمملكت همى بوذ ، هرمز را پسرى بوذ خرد ، نام وى شهريار ، بهرام ، ملك خويش را دعوى نكرد گفت : من اين ملك بر شهريار بن هرمز همى نگاه دارم ، تا وى بزرگ شوذ آن گاه بوى سپارم . پس چون سه چهار ماه بگذشت يك شب بندوى با بهرام سياوشان شراب همى خوردند و حديث كردند ، بندوى گفت : من بيقين دانم كه اين ملك بر بهرام نپايذ و راست نايستد كه وى ستمكار است و نخوت بسيار گرفتست و خداى عز و جل داذ پرويز از وى بستاند .
بهرام سياوشان گفت : من نيز دانم آنكه تو دانى و خداى او را عقوبت كند ، و من اوميذوارم كى اگر خداى مرا نيرو دهد تا آن كار بكنم .
بندوى گفت : چه نيت دارى ؟
گفت نيت آن كى روزى اندر ميدان بايستم ببهانهء چوگان زدن ، و چون
بهرام بيرون آيذ ، از كوشك ، من او را بكشم ، و پرويز را باز آرم و بملك بنشانم .
بندوى گفت : پس اين كار كى خواهى كردن ؟
گفت : گاه كى وقت باشذ و راه يابم .
گفت : فردا وقت است .
گفتا : راست گوئى و بر اين بنهاذند كى اين كار فردا راست كنند .
ديگر روز بهرام سياوشان برخاست و زره اندر پوشيذ و بر زبر زره صدرهء چوگانى اندر پوشيذ ، و چوگان بر گرفت كى بميدان شوذ .
بندوى گفت : اگر اين كار بخواهى كردن نخست بنداز من بردار و اسب و سلاح به من ده كى من ترا به كار آيم ، اگرت كارى افتذ .
بهرام بند از وى برداشت و اسب و سلاح دادش ، و خود بر نشست و برفت با چوگان بندوى بخانهء بهرام سياوشان همى بوذ ، و خواهرزادهء بهرام شوبين زن بهرام سياوشان بوذ ، اين زن كس فرستاذ سوى بهرام شوبين كه شوى من امروز جامهء چوگان زدن اندر پوشيذ و با چوگان بيرون شد . و به زير صدره اندر زره دارد ، ندانم اين چيست ؟ خويشتن را از وى بر حذر دار . . . » بهرام شوبين بترسيذ پنداشت كه بهرام سياوشان با همه سپاه بيعت كردست بر كشتن وى ، بر نشست و چوگان بدست و بر در ميدان بايستاذ و هر كه بوى برگذشت چوگانى بر پشت وى زدى نرم نرم ، با هيچكس زره نيافت ، دانست كه اين تدبير وى تنها ساختست ، شمشير بر ميان داشت ، چون بهرام سياوشان اندر آمذ ، چوگانى بر پشت وى زد ، آواز زره آمذ گفت : هى ! بميدان و چوگان زدن زره چرا دارى ؟ شمشير بزد و سرش بينداخت .
چون خبر بهرام سياوشان سوى بندوى شذ كى ويرا كشتند ، بر اسب نشست و برفت و بآذربايگان شذ ، و بهرام ديگر روز بندوى را طلب كرد ، گفتند بگريخت .
بهرام دريغ بسيار خورد به ناكشتن او » .[1]
[1]جلد دوم سبك شناسى . در نقل داستان بهرام چوبين و خسرو پرويز از ترجمهء بلعمى ، رسم الخط آن زمان رعايت گرديده است چنانكه مثلا بجاى « كه » « كى » و بجاى « بود » « بوذ » نوشته شده است . )
طبرى در شرح حوادث و قضاياى تاريخى ايران گاهى قصهها و داستانهاى تاريخى از كشورگشائى و سياست و تدبير شاهنشاهان ايران و دلاورى و شجاعت فرماندهان و سربازان ايرانى ذكر مىكند كه بهترين سند افتخار و مجد و بزرگترين شاهد تمدن و عظمت ايران باستان مىباشد . اينگونه داستانها و مطالب سودمند در تاريخ ساسانيان بيشتر ديده مىشود زيرا غير از مآخذ و منابع كه از سير الملوك و تاريخهاى قديمى ايران در دسترس طبرى بوده است ، نسبت بدورهء ساسانيان ، از جهت اينكه دو سرزمين مهم عربنشين يعنى كشور حيره ( عراق ) و يمن در آن زمان زير نفوذ و فرمان شاهنشاهان ساسانى بوده است ، از مآخذ عربى نيز كه سينه بسينه نقل ميشده ، روايات و اخبار زيادى در دسترس طبرى بوده و از آنها در تاريخ بزرگ خود استفادهء بسيار كرده است .
آنچه بيشتر ارزش اين قسمت از تاريخ طبرى را تأييد مىكند استشهاد طبرى است به اشعارى از شعراى نامى عرب كه دربارهء پارهاى از حوادث و قضاياى تاريخى مربوط بايران سرودهاند و در آن اشعار بعظمت و جلال و شكوه ايران و سياست و تدبير شاهان و شجاعت و ميهن دوستى فرماندهان ايران در خاك عربستان اشاره كردهاند .
در اين جا داستانى را كه مربوط به زمان پادشاهى انوشيروان و تسلط حبشيان بر يمن و كمك خواستن مردم يمن از شاهنشاه ايران است و در آن كمك شجاعت و فداكارى فرمانده ايرانى در يمن و سربازان او نمايان است بطور خلاصه نقل و ترجمه مىشود اين داستان و نظاير آن را كه در تاريخ طبرى راجع بدورههاى مجد و عظمت ايران زياد ديده مىشود شايسته است كه همهء مردم ايران بخوانند و سرمشق خود قرار دهند .
تسلط حبشيان بر يمن و كمك خواستن مردم يمن از انوشيروان يكى از فرماندهان حبشه بنام ابرهه بر يمن حمله برد و آنجا را به تصرف در آورد . پس از او پسرش بنام يكسوم جانشين پدر شد و در زمان او حبشيان انواع ستم و تجاوز را از كشتن مردان و اسير و بىناموس كردن زنان و غارت كردن اموال