بهرام بيرون آيذ ، از كوشك ، من او را بكشم ، و پرويز را باز آرم و بملك بنشانم .
بندوى گفت : پس اين كار كى خواهى كردن ؟
گفت : گاه كى وقت باشذ و راه يابم .
گفت : فردا وقت است .
گفتا : راست گوئى و بر اين بنهاذند كى اين كار فردا راست كنند .
ديگر روز بهرام سياوشان برخاست و زره اندر پوشيذ و بر زبر زره صدرهء چوگانى اندر پوشيذ ، و چوگان بر گرفت كى بميدان شوذ .
بندوى گفت : اگر اين كار بخواهى كردن نخست بنداز من بردار و اسب و سلاح به من ده كى من ترا به كار آيم ، اگرت كارى افتذ .
بهرام بند از وى برداشت و اسب و سلاح دادش ، و خود بر نشست و برفت با چوگان بندوى بخانهء بهرام سياوشان همى بوذ ، و خواهرزادهء بهرام شوبين زن بهرام سياوشان بوذ ، اين زن كس فرستاذ سوى بهرام شوبين كه شوى من امروز جامهء چوگان زدن اندر پوشيذ و با چوگان بيرون شد . و به زير صدره اندر زره دارد ، ندانم اين چيست ؟ خويشتن را از وى بر حذر دار . . . » بهرام شوبين بترسيذ پنداشت كه بهرام سياوشان با همه سپاه بيعت كردست بر كشتن وى ، بر نشست و چوگان بدست و بر در ميدان بايستاذ و هر كه بوى برگذشت چوگانى بر پشت وى زدى نرم نرم ، با هيچكس زره نيافت ، دانست كه اين تدبير وى تنها ساختست ، شمشير بر ميان داشت ، چون بهرام سياوشان اندر آمذ ، چوگانى بر پشت وى زد ، آواز زره آمذ گفت : هى ! بميدان و چوگان زدن زره چرا دارى ؟ شمشير بزد و سرش بينداخت .
چون خبر بهرام سياوشان سوى بندوى شذ كى ويرا كشتند ، بر اسب نشست و برفت و بآذربايگان شذ ، و بهرام ديگر روز بندوى را طلب كرد ، گفتند بگريخت .
بهرام دريغ بسيار خورد به ناكشتن او » .[1]
[1]جلد دوم سبك شناسى . در نقل داستان بهرام چوبين و خسرو پرويز از ترجمهء بلعمى ، رسم الخط آن زمان رعايت گرديده است چنانكه مثلا بجاى « كه » « كى » و بجاى « بود » « بوذ » نوشته شده است . )
طبرى در شرح حوادث و قضاياى تاريخى ايران گاهى قصهها و داستانهاى تاريخى از كشورگشائى و سياست و تدبير شاهنشاهان ايران و دلاورى و شجاعت فرماندهان و سربازان ايرانى ذكر مىكند كه بهترين سند افتخار و مجد و بزرگترين شاهد تمدن و عظمت ايران باستان مىباشد . اينگونه داستانها و مطالب سودمند در تاريخ ساسانيان بيشتر ديده مىشود زيرا غير از مآخذ و منابع كه از سير الملوك و تاريخهاى قديمى ايران در دسترس طبرى بوده است ، نسبت بدورهء ساسانيان ، از جهت اينكه دو سرزمين مهم عربنشين يعنى كشور حيره ( عراق ) و يمن در آن زمان زير نفوذ و فرمان شاهنشاهان ساسانى بوده است ، از مآخذ عربى نيز كه سينه بسينه نقل ميشده ، روايات و اخبار زيادى در دسترس طبرى بوده و از آنها در تاريخ بزرگ خود استفادهء بسيار كرده است .
آنچه بيشتر ارزش اين قسمت از تاريخ طبرى را تأييد مىكند استشهاد طبرى است به اشعارى از شعراى نامى عرب كه دربارهء پارهاى از حوادث و قضاياى تاريخى مربوط بايران سرودهاند و در آن اشعار بعظمت و جلال و شكوه ايران و سياست و تدبير شاهان و شجاعت و ميهن دوستى فرماندهان ايران در خاك عربستان اشاره كردهاند .
در اين جا داستانى را كه مربوط به زمان پادشاهى انوشيروان و تسلط حبشيان بر يمن و كمك خواستن مردم يمن از شاهنشاه ايران است و در آن كمك شجاعت و فداكارى فرمانده ايرانى در يمن و سربازان او نمايان است بطور خلاصه نقل و ترجمه مىشود اين داستان و نظاير آن را كه در تاريخ طبرى راجع بدورههاى مجد و عظمت ايران زياد ديده مىشود شايسته است كه همهء مردم ايران بخوانند و سرمشق خود قرار دهند .
تسلط حبشيان بر يمن و كمك خواستن مردم يمن از انوشيروان يكى از فرماندهان حبشه بنام ابرهه بر يمن حمله برد و آنجا را به تصرف در آورد . پس از او پسرش بنام يكسوم جانشين پدر شد و در زمان او حبشيان انواع ستم و تجاوز را از كشتن مردان و اسير و بىناموس كردن زنان و غارت كردن اموال
دربارهء مردم يمن روا داشتند . چون يكسوم هلاك شد برادرش مسروق جانشين او گرديد و در دورهء فرماندهى او ظلم و تعدى حبشيان نسبت بمردم بيچارهء يمن به حد اعلى رسيد .
ازينرو سيف بن ذى يزن كه يكى از اشراف و بزرگان يمن بود نزد قيصر روم رفت و ازو يارى خواست و پيشنهاد كرد كه اگر قيصر روم حبشيان را از يمن بيرون كند ، يمن زير فرمان قيصر خواهد آمد و هر فرماندهى را كه بيمن گسيل دارد ، مردم يمن فرمانش را پيروى خواهند كرد .
قيصر روم بدرخواست سيف توجهى نكرد و وى نااميد از نزد او بازگشت و پيش نعمان بن منذر كه از جانب خسرو انوشيروان فرماندهء حيره ( عراق ) بود روانه شد و از حبشيان و تجاوز و ستم آنان بمردم بينواى يمن شكايت آغاز كرد . نعمان بن منذر بوى وعده داد هنگامى كه نزد انوشيروان براى گزارش امور حيره برود او را با خود خواهد برد . چون زمان رفتن نعمان بنزد انوشيروان فرا رسيد سيف را با خود برد و او را ببارگاه باشكوه و جلال انوشيروان وارد كرد . انوشيروان بر روى تخت شاهى نشسته بود و تاج بزرگى كه از زر و سيم ساخته شده بود و در آن دانههاى درشت ياقوت و زبرجد و در ميدرخشيد و با زنجيرى زرين از سقف كاخ آويخته بود ، بر روى سر او قرار داشت و چنان با شكوه و هيبت و جلال مينمود كه هر واردى پيش او به خاك مىافتاد .
ورود سيف بن ذى يزن ببارگاه انوشيروان سيف بن ذى يزن نيز به خاك افتاد و گفت :
شاهنشاها ! زاغان بر كشور ما چيره شدهاند .
انوشيروان گفت : كدام زاغان ؟ زاغان حبشه يا زاغان سند ؟
سيف گفت : زاغان حبشه . اينك آمدهام كه شاهنشاه ايران مرا يارى كند و ستمكاران را از كشور من بيرون نمايد و خود بر كشور يمن فرمانروائى فرمايد .
انوشيروان گفت : كشور يمن از ايران دور است و خاك آن خير و بركت زياد ندارد و مخصوص گوسفندان و شتران است ما را بدان نيازى نيست و شايسته نميدانم لشكرى از ايرانيان را برنج و مشقت اندازم و بدان سوى گسيل دارم .
پس فرمود از خزانه ده هزار درهم به سيف جايزه دادند و جامهاى نيكو بر وى پوشانيدند . چون سيف از نزد شاهنشاه بيرون شد ، درمها را ميان مردم ميريخت و كودكان و بندگان و كنيزان آنها را ميربودند .
اين خبر به گوش انوشيروان رسيد . فرمان داد سيف را نزدش بردند و ازو سبب پخش كردن بخشش پادشاه را در ميان مردم پرسيد . سيف در پاسخ گفت : با زر و سيم پادشاه كارى نداشتم . اگر نظرى بسيم و زر داشتم كوههاى كشورم همه داراى زر و سيم است ! ( قصدش از اين سخن آن بود كه علاقه و توجه انوشيروان را بسوى يمن معطوف دارد ) . من بدان جهت نزد شاهنشاه آمدم كه بدادم برسد و ستم و تجاوز حبشيان را از سر مردم بيچارهء يمن دور كند و خوارى و مذلتى كه از اين راه به من وارد شده است جبران فرمايد .
انوشيروان فرمود كه او را در پايتخت نگاه دارند تا دربارهء كارش رسيدگى نمايند .
راى زدن انوشيروان با مرزبانان و وزيران دربارهء كار يمن آن گاه دستور داد كه مرزبانان و وزيران در بارگاه جمع شدند و دربارهء كار سيف بن ذى يزن و گسيل داشتن لشكر بيمن با آنان بمشورت پرداخت و از آنان راى خواست ، يكى از مشاوران گفت : در زندان گروه بىشمارى زندانى هستند اگر شاهنشاه آنان را بكمك مردم يمن گسيل دارد كارى سودمند است ، زيرا اگر اينان كشته شوند مقصود به عمل آمده است و اگر بر مردم حبش پيروز شوند و آنان را از يمن بيرون كنند كشورى بر كشورهاى شاهنشاه افزوده خواهد شد .
انوشيروان را اين راى پسند آمد و دستور داد كه زندانيان را شماره كنند .
پس از شمارش معلوم شد ، هشتصد تن ميباشند شاهنشاه گفت : جستجو كنند كه در ميان آنان كدام يك از جهت حسب و نسب و خاندان از همه شريفتر است تا او را بر آنان فرمانروا كنند . پس از رسيدگى مردى سالخورد را بنام « وهرز » برگزيدند و او را
به سمت فرمانده سپاه با سيف بن ذى يزن و هشتصد مرد آزاد شده بسوى يمن روانه كردند .
چون خط مسير آنان از دريا بود ، هشت كشتى براى عبور آنان فراهم آوردند و در هر كشتى صد تن نشستند و بسوى مقصد روانه شدند . در ميان راه دو كشتى با مردمش غرق گرديد و شش كشتى ديگر بساحل عدن رسيد و ششصد تن مردم كشتى با « وهرز » و سيف بن ذى يزن از كشتى پياده شدند .
پياده شدن لشكر ايرانى با فرمانده خود در خاك يمن چون ايرانيان در خاك يمن قرار گرفتند ، فرمانده ايرانى به سيف بن ذى يزن گفت : چه كمكى ميتوانى انجام دهى ؟
سيف گفت : هر چه از مرد عربى و اسب عربى بخواهى آماده ميكنم و آن گاه خودم از تو جدا نميشوم ( پايم را بپايت مىبندم ) مگر اينكه هر دو شربت مرگ را با هم بچشيم و يا شاهد پيروزى را در آغوش گيريم .
« وهرز » سخن او را پسنديد و گفت : انصاف دادى و سخن براستى گفتى پس از آن سيف بن ذى يزن تا آنجا كه توانست از كسان خود جمع آورى كرد و با فرمانده ايرانى لشكر را مرتب و آماده جنگ كردند .
از آن سوى مسروق فرمانده حبشيان در يمن ، از آمدن ايرانيان و پياده شدن در خاك يمن آگاه شد و لشكر خود را بياراست[1].
چون دو لشكر در برابر هم قرار گرفتند و چشم مسروق بلشكر ايران افتاد از كمى عدد آنان بطمع افتاد و بفرمانده ايرانى پيغام داد كه : با اين كمى سپاه كه تراست
[1]طبرى در ذكر حوادث و قضاياى تاريخى ، سند خود را منتهى براويان و مورخان مىكند . در داستان كمك خواستن مردم يمن از انوشيروان دو گونه روايت ذكر كرده است كه با هم در مواردى اختلاف دارند . يكى از دو روايت از ابن اسحاق و ديگرى از هشام بن محمد است . آنچه در اين جا ترجمه شد از مجموع دو روايت مىباشد . تا اين قسمت از روايت ابن اسحاق و ازين قسمت ببعد از روايت هشام است . )
و با زيادى لشكر حبش چه امرى ترا برانگيخته است كه بجنگ آئى و سپاهيانت را بخطر اندازى ؟ ! گويا دستخوش فريب شده و گول خوردهاى ! با اين وصف اگر بخواهى اجازهات مىدهم كه بسوى كشورت برگردى و هيچگونه تعرضى از من و سپاه من به تو و سپاهيانت نخواهد شد ، و اگر بخواهى هم اكنون نبرد را كار بنديم ، و اگر هم ميخواهى مهلتى دهم تا در كار خود بينديشى و با يارانت مشورت كنى .
فرمانده ايرانى در كار جنگ انديشناك شد و پاسخ داد كه مهلتى در ميان باشد و پيمان استوار بسته شود كه در مدت مهلت هيچيك از سپاهيان دو طرف به يكديگر تعرض نكنند تا مدت معهود سپرى گردد و درين ميان تصميم قطعى گرفته شود . مسروق اين پيشنهاد را پذيرفت و هر يك از دو لشكر در لشكرگاه خود اقامت گزيد .
كشته شدن پسر فرمانده ايرانى بدست حبشيان چون ده روز از مدت مهلت سپرى شد ، روزى پسر فرمانده ايرانى كه نامش « نوزاد » بود ، براى گردش بر اسب خود سوار شد و از لشكرگاه خارج گرديد ، قضا را اسبش سركشى كرد و او را بميان لشكر دشمن برد . حبشيان چون او را ديدند بيدرنگ در ميانش گرفتند و بقتلش رسانيدند . وقتى خبر بفرمانده ايرانى رسيد كسى نزد مسروق فرستاد و او را از شكستن پيمان و كشتن فرزندش ملامت كرد و سبب را جويا شد . مسروق پاسخ داد كه فرزند تو داخل لشكرگاه ما شد و بسپاهيان ما حمله كرد ، ازين جهت گروهى از نادانان و سفيهان سپاه او را كشتند و من از كردهء آنان ناخرسندم . فرمانده ايرانى گفت : به مسروق بگوييد كه اين جوان فرزند من نبوده است بلكه پسر زنى روسبى بوده است اگر پسر من بود شتاب نميكرد و محل خود را ترك نميگفت مگر پس از تمام شدن مهلتى كه در ميان بود . پس فرمان داد كه نعش او را در ميان ريگها انداختند چنانكه لشكريان او را بهبينند . آنگاه سوگند خورد كه تا مهلت سپرى نشود ، مى نياشامد و روغن بسر خود نمالد .
آغاز جنگ ايرانيان با حبشيان و دلاورى و فداكارى شگفتانگيز « وهرز » فرمانده ايرانى و پيروزى ايرانيان چون از مدت مهلت يك روز باقى ماند « وهرز » فرمان داد كه كشتيها را آتش زدند و آنچه از پوشاك ، افزون از جامههاى تنشان بود سوختند . پس از آن دستور داد آنچه خوردنى و توشه در لشكر بود فراهم آوردند و بلشكريان گفت آنچه مىتوانند بخورند . چون از خوردن كنار نشستند فرمان داد كه مازاد خوردنيها را در دريا ريختند ، آنگاه مانند خطيبى در ميان لشكريان به پا ايستاد و چنين گفت :
خطبهء فرماندهء ايرانى آگاه باشيد ! اينكه كشتيهاى شما را سوختم براى آن بود كه بدانيد ديگر هرگز براى شما راهى ببازگشت نميباشد ! و اينكه پوشاك شما را سوختم براى آن بود كه بر من دشوار است كه مردم حبش بر شما پيروز شوند و جامههاى شما را بيغما برند ! و اينكه توشهء شما را به دريا ريختم براى اين بود كه هيچكس از شما اميدوار نباشد كه براى يك روز توشهاى دارد كه با آن زندگى كند ! بنابرين اگر شما مردمانى هستيد كه صبر را پيشهء خود قرار ميدهيد و تا آخرين رمق جنگ ميكنيد مرا آگاه سازيد تا با دشمن مردانه بجنگيم ، وگرنه هم اكنون شمشير خود را در شكم خود فرو ميكنم چنانكه از پشتم درآيد و پيش از آنكه دشمن بر من دست يابد دست از زندگى بشويم ، زيرا من هرگز زنده تن بتسليم نميدهم و زبون دشمن دون نميشوم . نيك بينديشيد كه حال شما چگونه خواهد بود كه فرمانده شما با خود چنين كند ! همگى در پاسخ فرمانده شجاع خود فرياد زدند : ما همگى در ركاب تو جنگ خواهيم كرد : يا همگى مردانه در راه ميهن جان دهيم و يا شاهد پيروزى را در آغوش گيريم و مايهء سربلندى و افتخار كشور و شاهنشاه خود شويم .
مدت مهلت سپرى گرديد . بامداد روزى كه مهلت تمام شد ، « وهرز » ياران و سپاهيان خود را بسيج كرد و در حالى كه دريا را در پشت سر قرار داده بود رو به آنان كرد و ايشان را بصبر و ثبات سفارش نمود و گفت ، كار ما از دو گونه بيرون نيست :
يا بر دشمن پيروز ميشويم و تاج سرافرازى و افتخار بر سر مينهيم و يا با بزرگى و مردانگى
در راه شرف و ميهن جان ميسپاريم و نام نيكى از خود بيادگار ميگذاريم .
پس بهمگى مردان سپاه فرمان داد كه كمانهاى خود را منظم كنند و در دست گيرند و تا وى فرمان دهد بيدرنگ همه بيكبار دشمن را با پنجگان[1]تير باران كنند .
از آن سوى مسروق در ميان سپاه عظيم خود كه آخر آن ديده نميشد ، پديدار شد .
وى بر پيلى كوه پيكر سوار بود و بر سرش تاجى قرار داشت و در ميان پيشانى او ياقوت سرخ بزرگى كه باندازهء تخم مرغى بود ميدرخشيد . باد نخوت و غرور در دماغش جاى گرفته بود و جز پيروزى قطعى خيال و انديشهاى در سر نداشت .
« وهرز » فرمانده دلاور و سالخورده ايرانى ، چون پير بود ، چشمش به زحمت ميديد ازينرو از اطرافيان خود پرسيد كه فرمانده حبشيان را به او نشان دهند . گفتند :
آنكه بر پيل سوار است فرمانده مىباشد . طولى نكشيد كه مسروق از پيل پائين آمد و بر اسبى سوار شد . به « وهرز » گفتند كه مسروق بر اسب سوار گرديد . وى بيارانش گفت ابروهاى او را كه از زيادى سن بر روى چشمانش افتاده بود بلند كنند . ابروهايش را بلند كردند و با دستمالى بستند . آنگاه تيرى از تركش درآورد و در كمان خود گذارد و گفت مسروق را به من نشان دهيد . او را بوى نشان دادند : پس بسپاهيان خود فرمان داد كه دشمن را يكباره تير باران كنند . خود نيز تيرى در كمان گذارد و كمان را به سختى كشيد و ناگهان كمان را رها كرد و تير مانند آهوئى از كمان بيرون جست و بر چهرهء مسروق فرو نشست و آن را از هم دريد .
مسروق از اسب بر زمين افتاد و در دم جان داد .
كشته شدن فرمانده حبشيان به تير فرمانده ايرانى از تيرباران لشكر ايرانى ، گروه بسيارى از مردم
[1]در متن كتاب طبرى « بنجكان » با باى يك نقطه نوشته شده است كه البته معرب پنجگان با پاى سه نقطه است . در فرهنگ برهان قاطع در ذيل لغت : پنجه چند معنى ذكر كرده است كه بىتناسب با اين مورد نميباشد از آن جمله : « . . . و گلولههاى سنگ باشد كه ديدهبانان براى جنگ نگاه دارند و سنگ منجنيق را نيز گفتهاند . . . » )