تفکر دیروز و امروز مسلمین دربارهمیزان تأثیر عمل در سعادت انسان
آسیبشناسی
بنابراین وقتی عرض میکنم که طرز تفکر مسلمین در عصر حاضر درباره اسلام آسیب دیده است، مربوط به تلقی ما مسلمانان از اسلام است. ما اگر
ریشههای آسیبدیدگی طرز تفکر اسلامی ما
عمل، تکیهگاه تعلیم و تربیت اسلامی
تکیهگاه تعلیم و تربیت اسلامی عمل است. اسلام بشر را متوجه این نکته
احیای تفکر اسلامی، صفحه:35
میکند که هرچه هست عمل است. سرنوشت انسان را عمل او تشکیل میدهد. این یک طرز تفکر واقعبینانه و منطقی و منطبق با ناموس خلقت است. قرآن کریم راجع به عمل چقدر صحبت کرده و چقدر تعبیرات رسا و زیبایی در این زمینه دارد! مثلًا: وَ انْ لَیسَ لِلْانْسانِ الّا ما سَعی[1]برای بشر جز آنچه که کوشش کرده است نیست؛ یعنی سعادت بشر در گرو عمل اوست. فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یرَهُ[2]هرکسی به اندازه وزن یک ذره اگر کار خیر بکند آن کار خیر او از بین نخواهد رفت، به او خواهد رسید؛ و اگر به اندازه وزن یک ذره کار بد کند، از میان نخواهد رفت و به
او خواهد رسید. این تعلیم، یکی از بزرگترین تعلیمات برای حیات یک ملت است.
وقتی یک ملت فهمید که سرنوشتش به دست خودش است، سرنوشت او را عمل خودش تعیین میکند، آن وقت متوجه عمل و نیروی خودش میشود، متوجه اینکه هیچ چیز به درد من نمیخورد مگر عمل و نیروی من که صرف فعالیت و سعی میشود. این خودش عامل بزرگی است برای حیات.
شما اگر میبینید در صدر اسلام مسلمین آنقدر جنبش و جوشش داشتند، چون یکی از اصول افکارشان همین بود. آنها این تعلیم را که از سرچشمه گرفته بودند هنوز منحرف نکرده بودند. فکرشان این بود که هرچه من عمل و سعی میکنم و هرچه که میجنبم (البته عمل یک مسلمان اختصاص به عمل جوارح ندارد بلکه نیت و ایمان او هم باید صحیح باشد) فقط همین است که به درد من میخورد و جز این چیز دیگری نیست. این چقدر به انسان اعتماد به نفس میدهد، چقدر انسان را متکی به نیروی خودش میکند؟! از جمله تعلیمات اسلام که در همان
[1]. نجم/ 39.
[2]. زلزال/ 7 و 8.
احیای تفکر اسلامی، صفحه:نقش امویها در پیدایش این آسیب
چرا فکر تحقیر عمل پیدا شد؟
چون اینها حکومت داشتند و قدرت و ثروت در اختیارشان بود، قهراً میتوانستند تبلیغات وسیعی در این زمینه بکنند؛ مزدورهایی هم از آن عالمنماها درست کنند و آنها هم مرتب بگویند اساس، ایمان است؛ ایمان که درست شد عمل هرچه بود بود؛ برای اینکه خلفای بنیامیه را تبرئه کنند که مردم خیلی حساسیت نشان ندهند و نگویند که اینها چه جور خلفایی هستند که عملشان اینچنین فاسد است! علم کلام نشان میدهد که فرقهای در قرن دوم اسلامی پیدا شد که آنها را «مُرْجِئه» میگفتند.
مرجئه یکی از اصول عقایدشان همین مطلب بود و خلفای اموی هم از
احیای تفکر اسلامی، صفحه:ایمان چیست؟
در آن وقت ما شیعیان چه فکر میکردیم، یعنی ائمه ما چه دستور میدادند؟ ما از علی بن ابیطالب چه الهام میگرفتیم؟ وقتی که از ائمه ما سؤال میکنند که ایمان چیست؟ میفرمایند: الْایمانُ مَعْرِفَةٌ بِالْجَنانِ وَ اقْرارٌ بِاللِّسانِ وَ عَمَلٌ بِالْارْکانِ[1]شیعه و مرجئهگری
در آن وقت این آسیب اختصاص به جناحی از اهل تسنن که آنها را مرجئه میگفتند داشت، ولی امروز اگر نگاه کنید میبینید همان دنیای تشیع که در آن زمان در پرتو تعلیمات ائمه خودش صددرصد با این فکر مرجئه مخالف بود خودش الآن فکر مرجئه را پیدا کرده است. در میان تعلیماتی که ما از پیش خودمان به خودمان میدهیم، عمل را تحقیر میکنیم. مثلًا میگوییم انتسابت را به علی بن ابیطالب درست کن، «یا علی» بگو، اسمت
[1]. جامعالاخبار، فصل هجدهم، ص 42.
شیعه باشد و در دیوان عزاداران حسینی ثبت بشود، همین کافی است. جزو حزب باش. خیال کردیم- العَیاذ باللَّه- حسین بن علی علیه السلام یک آدم حزبباز است و میگوید: هرکس که کارت عضویت در اینجا صادر کرد همان کافی است و مصونیت پیدا میکند! اساساً فلسفه شهادت حسین بن علی علیه السلام این بود که میخواست اسلام را در مرحله عمل زنده کند. اشْهَدُ انَّک قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَیتَ الزَّکوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیتَ عَنِ الْمُنْکرِ وَ جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ[1]. یعنی تو کشته شدی که اسلام را در عمل زنده کنی. ولی ما میگوییم: نه، او کشته شد برای اینکه عمل را در اسلام بمیراند، انتساب و وابستگی ظاهری را درست کند!
این داستان را یادم هست در ده سال پیش در انجمن ماهانه نقل کردم:
ابوالفرج اصفهانی کتاب معروفی دارد به نام اغانی یعنی اغنیهها، آهنگهای موسیقی. یکی از جریاناتی که در دنیای اسلام رخ داد این بود که خلفا تدریجاً به یک شکل عجیبی به لهو و غنا رو آوردند، یعنی همان حالتی که اگر در هر ملتی رسوخ بکند آن را به سوی فساد میکشاند. دربارهای آنها شده بود دربار عیاشی، شرابخواری، رقص، موسیقی و انواع آهنگها، بعد چه جناح عظیمی به نام موسیقیدانها و به قول امروز هنرمندان و هنرپیشگان در دنیای اسلام به وجود آمد.
ابوالفرج اصفهانی خودش اموی و از مورّخین بسیار زبردست است و اتفاقاً عالم با انصافی است و کتابی نوشته به نام مَقاتل الطالبیین. مقتلهای آل ابیطالب را ذکر کرده و کتاب معتبری است و علمای شیعه هم به کتاب او اعتماد میکنند و انصافاً میشود گفت این کتاب را بیطرفانه نوشته است. کتاب اغانی هجده جلد و بیشتر مربوط به سرگذشت هنرمندان و
[1]. مفاتیحالجنان، زیارت امام حسین علیه السلام در روز عید فطر و قربان در روضه مطهره.
هنرپیشگان و موسیقیدانهای دنیای اسلام است.
او در این کتابش چیزهای خیلی عجیبی نقل کرده است. از جمله میگوید: یک وقت یک شیعی با یک مُرْجئی با یکدیگر سخت بر سر همین مسئله عمل مباحثه
میکردند؛ مرجئی میگفت اساس این است که آدم ایمان داشته باشد، عمل مهم نیست. شیعه میگفت ایمان از عمل انفکاک ندارد، اگر عمل نباشد ایمان نیست.
مباحثه آنها شدید شد، نه این قانع میشد و نه آن.
برای فیصله دادن به نزاع، گفتند اولین کسی که از سر کوچه پیدا شد، از او میپرسیم که حق با کدام یک از ماست. اتفاقاً اولین کسی که آمد یک نفر موسیقیدان بود (و به همین تناسب این داستان را در کتاب اغانی نقل کرده است). مرجئی خیلی خوشحال شد که عجب آدم مناسبی پیدا شد و الآن طرف مرا خواهد گرفت. به او گفتند ما چنین مباحثهای داریم. شیعی گفت: عقیده من این است که عمل از ایمان انفکاک ندارد و سعادت انسان در گرو عملش است. مرجئی گفت: من میگویم عمل ارزشی ندارد، سعادت انسان در گرو ایمان و عقیده اوست. عقیده تو چیست؟
موسیقیدان قدری فکر کرد و گفت: اعْلای شیعِی وَ اسْفَلی مُرْجِئی. از سر تا کمرم شیعه و از کمر به پایین مرجئی هستم. میخواست بگوید من فکرم شیعی است اما در عمل مرجئی هستم.
ما امروز وقتی وارد دنیای شیعه میشویم و به خودمان نگاه میکنیم میبینیم خودمان از سر تا قدم مرجئ هستیم. دائماً دنبال بهانههایی هستیم بلکه بهشت را با یک بهانه درست بکنیم. میگوییم بهشت را به «بها» نمیدهند، به «بهانه» میدهند.
این را چه کسی گفته است؟ علی بن ابیطالب علیه السلام از بهشت به «بها» تعبیر میکند و میگوید «ثمن»، ثمن اعمال شما، ولی ما میگوییم نه، بهشت را به «بها» نمیدهند، یعنی بهشت را نمیشود با عمل تهیه کرد و خرید، بهانهای باید درست کرد. این نوعی
گریز از واقعیت به خیال است.
وای به حال ملتی که این جور فکر کند و بگوید بهشت را به «بها» نمیدهند ولی به یک بهانه دروغین میدهند. وای به حال ملتی که پایه سعادت خود را بر وهم و خیال بگذارد.
در این زمینه مطلب بسیار زیاد است و اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم میبینیم مطلب کاملًا مشخص است. قرآن یهودیان را که آن وقت چنین فکری داشتند- و حالا چنین فکری ندارند- سخت میکوبد. این فکر که ملتی برای خودش امتیازی در نزد پروردگار قائل و معتقد باشد که اگر من کار بد بکنم خدا به کار بد من کاری ندارد ولی اگر کار خوب بکنم چند برابر جزای خوب میدهد، اساساً مال یهودیها
بود و قرآن زیاد آن را نقل میکند. اینها میگفتند ما هرچه گناه بکنیم، هرچه کار بد بکنیم، به جهنم نمیرویم. ما نژاد ممتاز هستیم، فرضاً اگر به جهنم برویم، یک تشریفاتی است و بعد از چند روز خلاص میشویم، بهشت مال ماست. وَ قالوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ الّا ایاماً مَعْدودَةً[1]. ببینید قرآن در اینجا چگونه بحث میکند.
در تفاسیر وارد شده است که در مدینه، هم یهودی بود هم مسیحی و هم مسلمان. در میان عدهای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف میشود؛ مسلمانها میگویند ما حالا که مسلمان شدیم ملت ممتاز هستیم و خدا برای ما امتیاز قائل است و هرکار بدی بکنیم خدا از ما میگذرد؛ مسیحیها میگویند خیر، ما چنین هستیم؛ و یهودیها هم همین را میگویند. ببینید قرآن چگونه جواب میدهد:
لَیسَ بِامانِیکمْ وَ لا امانِی اهْلِ الْکتابِ مَنْ یعْمَلْ سوءً یجْزَ بِهِ[2]. نه مطلب آن طوری است که شما
[1]. بقره/ 80.
[2]. نساء/ 123.