روایتی هم از حضرت باقر علیه السلام برایتان میخوانم. البته روایات زیادی است که در کتاب کافی هست.
حضرت باقر علیه السلام پیغامی دارند برای شیعیان تحت عنوان ابْلِغْ شیعَتَنا یا: ابْلِغوا
شیعَتَنا[1]. معلوم میشود حضرت احساس میکردهاند که همین فکر غلط که طبیعت تنبلپرور انسان آن را میپذیرد، در بین شیعیان هم دارد رواج پیدا میکند. فرمودند:
از طرف ما به شیعیان ما ابلاغ کنید که شیعه ما نیست مگر کسی که اهل ورع و پارسایی و تقوا و اهل اجتهاد باشد (اجتهاد در اینجا یعنی کوشش)، اهل کوشش و فعالیت و عمل باشد. غیر از این ما شیعهای را هرگز نمیپذیریم.
در نهجالبلاغه است که کسی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، عرض کرد مرا نصیحتی بفرمایید. حضرت در مقام نصیحت او چند جمله فرمودند که اولین جملهاش این است:
لاتَکنْ مِمَّنْ یرْجُو الْاخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرَجِّی التَّوْبَةَ بِطولِ الْأمَلِ، یقولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزّاهِدینَ وَ یعْمَلُ فیها بِعَمَلِ الرّاغِبینَ[2].
اگر ما امروز به علی علیه السلام عرض کنیم آقا ما را نصیحتی کنید، قطعاً از همین ردیف با ما صحبت خواهد کرد. فرمود: از کسانی مباش که امید به آخرت میبندند ولی بدون عمل (این، امید و رجاء کاذب است) و از آن کسان مباش که توبه را دوست دارد و دلش میخواهد توبه کند ولی با طول امل و آرزوهای دراز، یعنی توبه را تأخیر میاندازد و با خود میگوید دیر نمیشود، وقت هنوز باقی است. میفرماید:
ای مرد! از آن کسان مباش که
[1]بحارالانوار، ج 71/ ص 179.
[2]نهجالبلاغه فیض الاسلام، حکمت 142 صفحه 1160.
آخرت را دوست میدارد ولی نمیخواهد عمل کند.
معنی جمله بعد این است: از آن کسانی مباش که وقتی سخن میگوید سخن کسی است که به مادیات دنیا بیاعتناست ولی وقتی پای عمل به میان میآید آدم اسیر و بیچارهای است، عملش عمل شیفتگان و مغرورین به دنیاست.
تفکر زنده و تفکر مرده
حیات بدن و حیات روح
همه ما این طور خیال میکنیم که یک نفر انسان تا وقتی که قلبش کار میکند و اعصابش فعالیت دارند و نبضش میزند و تا وقتی که در روی زمین راه میرود زنده است. چه موقع میشود گفت که یک انسان مرده است؟ آن وقتی که طبیب گوشی را روی قلبش میگذارد و بعد اعلام میکند که قلب بکلی از حرکت ایستاده است. البته از یک جهت همین
طور است، ولی این زندگی انسان زندگی انسانی انسان نیست، زندگی حیوانی انسان است. انسان باید این زندگی را داشته باشد ولی این، زندگی مشترک او با همه حیوانهاست؛ یعنی یک سگ هم که زنده است همین نوع زندگی را دارد. سگ هم قلبی دارد، اعصابی دارد، رگهایی دارد، خونی در جریان دارد، اعضا
و جوارحی دارد. ولی در قرآن یک نوع حیات دیگر غیر از این حیات برای انسان اعلام شده است. انسان از نظر منطق قرآن کریم ممکن است زنده باشد- یعنی در میان مردم راه برود، قلبش ضربان داشته باشد، اعصابش کار بکنند، خون در بدنش در جریان باشد- ولی در عین حال مرده باشد.
این تعبیر اساساً از خود قرآن است. مثلًا قرآن میگوید: لِینْذِرَ مَنْ کانَ حَیاً «1»فطرت یا هسته حیات انسانی
مقصود از مردگی و زندگی چیست؟ این مطلب را قرآن در جای دیگری بیان کرده است که هرکسی که به این دنیا میآید با یک فطرت خدادادی به این دنیا میآید، با یک فطرت حقجویی و حقیقتطلبی و کاوشگری به این دنیا میآید. ولی همین نور فطرت در بعضی از اشخاص خاموش میشود. وقتی که این نور فطرت خاموش شد، او تبدیل میشود به یک موجود مرده، به ظاهر زنده است ولی در باطن مرده است.
و باز تعبیر دیگری قرآن کریم دارد که همین اشخاص که شائبهای از حیات در اینها هست وقتی که قرآن در زمین روحشان بذر میافشاند،
احیای تفکر اسلامی، صفحه: 53
مثل یک سرزمین سبز و خرّم میشوند؛ یعنی قبلًا مثل یک زمین مستعد بودند، بعد مثل یک باغ و کشتزار میشوند که درختها و گیاهها و گلها و انواعی از روییدنیها در آن پیدا میشود. مثلًا این تعبیر در قرآن است: اوَ مَنْ کانَ مَیتاً فَاحْییناهُ آیا آن کسی که مردهای بود ولی ما او را به وسیله قرآن زنده کردیم وَ جَعَلْنا لَهُ نوراً یمْشی بِهِ فِی النّاسِ و برای او نوری قرار دادیم که به موجب آن نور در میان مردم راه میرود، یعنی وقتی در میان مردم راه میرود کسی است که همراه خودش چراغ دارد و در روشنایی حرکت میکند، آیا چنین کسی کمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها[2][مَثل او مانند کسی است که در تاریکیها فرو رفته و راهی به بیرون ندارد؟]
یکی دیگر از آیاتی که رسماً مردم را به دو دسته منقسم کرده است، دسته زندگان و دسته مردگان، و قرآن را عامل حیات و پیغمبر را محیی یعنی حیاتبخش و زنده کننده معرفی کرده است، آیهای است که در ابتدای سخنم قرائت کردم که شاید صریحترین آیات قرآن در این مورد است. میفرماید: یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسولِ اذا دَعاکمْ لِما یحْییکمْ[1]. چقدر تعبیر زیبا و عالی و صریحی است! میفرماید:
ای مردمی که ایمان آوردهاید و اجمالًا تصدیق کردهاید این پیغمبر و برنامه او را که شما را دعوت میکند به چیزی که شما را زنده میکند، این برنامه را بپذیرید.
اسلام همواره دم از حیات و زندگی میزند، میگوید این پیغمبر برای شما حیات و زندگی آورده است، شما الآن مردهاید، خودتان نمیفهمید، بیایید تسلیم این طبیب روحانی مسیحا دم بشوید تا ببینید چگونه به شما زندگی میدهد!
[1]. یس/ 70.
[2]. انعام/ 122.
زندگی یعنی بینایی و توانایی
زندگی یعنی چه؟ زندگی یعنی بینایی و توانایی. تفاوت زنده با مرده در همین جهات است. به هر درجه که بینایی و توانایی بیشتر شود حیات بیشتر است. ما چرا به خداوند کلمه «حی» را اطلاق میکنیم (اللَّهُ لا الهَ الّا هُوَ الْحَی الْقَیومُ[2]- وَ تَوَکلْ عَلَی الْحَی الَّذی لایموتُ[3])خود زندگی غیر از شرایط زندگی است
آیا زندگی یعنی نفس کشیدن و هوا را فرو بردن و بیرون دادن؟ نه، این معنی زندگی نیست، اینها برای ما شرایط زندگی است نه خود زندگی. خود زندگی بینایی (به معنی دانایی) و توانایی است. ما از آن جهت به خدا حی مطلق میگوییم که دانا و توانای مطلق است، از آن جهت به خداوند تبارک و تعالی حی میگوییم که آثار حیات بر وجود مقدس او بار میشود. رأفت و رحمت است، رحیم و رحمن است. پس زندگی یعنی دانایی و توانایی؛ و برنامه اسلام برنامه دانایی و توانایی است، همان برنامهای که قرنها اسلام آن را در عمل پیاده کرد. پس آن طرز تفکری که نتیجهاش دانایی یا توانایی نباشد و نیز طرز تفکری که نتیجهاش سکون و عدم تحرّک و بیخبری و بیاطلاعی باشد، از اسلام نیست.
اسلام دین حیات است. دین حیات با بیخبری و با ناتوانی و عجز ناسازگار است.
[1]
. انفال/ 24.
[2]. بقره/ 255.
[3]. فرقان/ 58.
شما همین را میتوانید به عنوان یک مقیاس کلی برای شناخت اسلام همیشه در دست داشته باشید. در جلسه پیش یکی از عناصر حیات در تفکر اسلامی یعنی مسئله عمل را برایتان عرض کردم. اسلام کوشش و سعی بلیغ دارد که در تعلیمات خود سرنوشت انسان را وابسته به عمل او معرفی کند، یعنی انسان را متکی به اراده خودش بکند.
اسلام میگوید ای انسان! سعادت تو به عمل تو بستگی دارد، شقاوت تو هم به عمل تو بستگی دارد. آیا عمل انسان به چه چیز بستگی دارد؟ به خواست و اراده خود انسان. در نتیجه انسان یک موجود متکی به خود و متکی به کردار و شخصیت خود میشود. آیا فکر میکنید این مسئله شوخی است که به بشر بگویند: وَ انْ لَیسَ لِلْانْسانِ الّا ما سَعی[1]حس اعتماد به نفس
امروز علمای تعلیم و تربیت چقدر کوشش میکنند که به اصطلاح حس اعتماد به نفس را در انسان بیدار کنند و بجا هم هست. اعتماد به نفسی که اسلام در انسان بیدار میکند این است که امید انسان را از هرچه غیر عمل خودش است از بین میبرد و به هرچه انسان بخواهد امید ببندد از راه عمل خودش باید امید ببندد، و همینطور پیوند انسان با هر چیز و هرکس از راه عمل است. شما نمیتوانید با پیغمبر اسلام مرتبط باشید جز از راه عمل، نمیتوانید با علی بن ابیطالب علیه السلام مرتبط باشید جز از راه عمل، نمیتوانید با صدّیقه طاهره مرتبط باشید جز از راه عمل؛ یعنی
[1]. نجم/ 39.
اسلام برای پیوند و ارتباط با پیامبر و اهل بیتش همه راهها جز راه عمل را بسته است.
حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله الآن یادم آمد و یادم هست که در 17- 18 سال قبل که این حدیث را خواندم تحت تأثیر آن قرار گرفتم و دیدم براستی در زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چه تابلوهای عجیبی پیدا میشود که در تاریخ زندگی احدی چنین تابلوهایی و چنین جنبههای عالی و پرمغزی را نمیتوانید پیدا کنید. وقتی انسان فکر میکند و میبیند که یک مرد امّی در چنان محیطی این طور جملهها در زندگی خودش ساخته است غرق در حیرت میشود و جز اینکه به خارقالعاده بودن او اقرار کند راه دیگری ندارد. این حدیث را در کتاب داستان راستان هم نقل کردهام.
حدیث این است:
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از مسافرتهایی که با اصحابشان میرفتند (نقل نشده که در کدام مسافرت بوده است) موقع ظهر که شد دستور دادند قافله پایین بیایند.
هرکسی از مرکب خودش پایین آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله هم پایین آمدند و جهتی را گرفتند و به آن سو رفتند. اصحاب فکر کردند که لابد حضرت برای قضای حاجت به آن سو میروند. ولی دیدند حضرت پس از آنکه مقداری از شتر خودشان دور شدند برگشتند. خیال کردند که حضرت این محل را مناسب فرود آمدن تشخیص ندادهاند و آمدهاند دستور دهند که برویم در جای دیگری پایین بیاییم. حضرت در حالی که به طرف مرکب خودشان برمیگشتند با احدی حرف نمیزدند. آمدند تا به مرکب خودشان رسیدند. اصحاب دیدند که حضرت دست بردند در خورجین و توبرهای که بر شترشان بود و عِقال یعنی زانوبند شتر را بیرون آوردند و با آن زانوهای شترشان را بستند و بعد دوباره به راه قبلی خودشان رفتند. فهمیدند که این راه دور را حضرت برگشتند که زانوبند شتر را ببندند. کار به این کوچکی!! عرض کردند: یا رسولاللَّه! اگر شما برای