باب چهارم فطرت خدا سبحانه و رنگ آميزى او
آيات قرآن مجيد.
1- البقره (138) رنگ آميزى خدا و كيست بهتر از خدا رنگ آميزى كند و ما پرستندگان اوئيم.
2- الروم: برخيزان خود را براى دين حنيف سرشتى كه خدا مردم را بدان سرشته دگرگونى ندارد آفرينش خدائى آنست كيش استوار ولى بيشتر مردم نميدانند.
تفسير: رنگ آميزى خدا كه بقول بيضاوى ما را رنگ آميزى كرده و آن سرشتى است كه خدا مردم را بدان سرشته و زيور ايمان است چنانچه رنگ زيور رنگ شده يا منظور هدايت و ارشاد او است بجهت خود ما يا پاكيزه كردن دل ما بايمان كه آن را رنگ آميزى ناميده چون بمانند رنگ پديدار شود و بدل در آيد چون رنگ بر جامه يا براى هم شكلى در تعبير چه كه ترسايان نوزاد خود را در آب زردى فرو ميكردند كه آن را معموديه گويند و ميگفتند پاكيزه ميشوند و ترسا ميگردند ... و ما او را پرستندهايم بيگانگى نه شما كه عيسى را و مادرش را شريك او ميسازيد.
و گويم: تفسير آيه دوم در باب فضيلت ايمان گذشت.
اخبار باب 1- كافى (ج 2 ص 14) بسندش از امام صادق7در تفسير آيه «صبغة اللَّه» (138- البقره) فرمود: رنگ خدائى اسلام است، و در تفسير قول خدا عز و جل (256- البقره) بتحقيق چنگ زده بحلقه استوارتر، فرمود: آن ايمان به خداى يكتا و بىشريك است.
بيان: بقولى بر پايه اين اخبار معنا و مورد آيه مخصوص خواص و مخلصان از مخاطبان صدر آيه است كه فرموده: بگوئيد گرويديم بخدا و آنچه بر ما نازل شد (36- البقره) نه همه آدميزادهها و اين معنا دومى ندارد اگر اسلام بخضوع و گردن نهادن بامر و نهى خدا تفسير شود چنانچه آيد ان شاء اللَّه.
و بقولى «صبغة اللَّه» رنگ آميزى با هستى و آفرينش است و دادن هر چه بهر كه شود از صفات و غايات و جز آنها.
اينكه فرمود بچسبيده، خدا فرموده: هر كه كافر شود به طاغوت و باور كند خدا را چسبيده بحلقه استوارى كه نگسلد طاغوت را. در اخبار تفسير شده به شيطان و پيشوايان گمراهى و بهتر عموم آنست تا هر كه پرستيده شود جز خدا فرا گيرد بت باشد يا جلوگير راه خدا و ايمان بخدا يگانهپرستى و باور داشتن رسولان و امامانست كه اوصياء آنانند.
چسبيده بحلقه استوار، يعنى تمسك براه حق و دين درست كه بريدن ندارد، و تفسير آن بايمان در خبر گويا مقصود مانند كردن ايمان كامل است بحلقه استوار.
و بر آنچه در اخبار است كه مراد از طاغوت غصبكنندگان خلافت است مقصود اينست كه هر كه از پيروى پيشوايان گمراهى كناره كند و بگرود بدان چه از خدا رسيده در باره على7و اوصيائش پس از او گرويده بخداى يگانه بىشريك و گر نه مشرك باشد چنانچه در معانى الاخبار (368) آمده از پيغمبر6هر كه خواهد بحلقه استوارى چسبد كه بريدن ندارد بولايت برادرم و وصيم على بن
ابى طالب چسبد كه هلاك نشود هر كه دوستش دارد و پيرويش كند و نجات ندارد هر كه دشمنش دارد و از او بگذرد، و از امام باقر7است كه عروة الوثقى دوستى ما خاندانست.
2- كافى (ج 2 ص 14) بسندش از امام صادق7كه صبغة اللَّه اسلام است.
3- توحيد (341) بسندش از علاء بن فضيل كه از امام صادق7پرسيدم از تفسير قول خدا عز و جل (30- الروم) فطرت خدا است كه مردم را بر آن آفريده؟
فرمود: آن يگانهپرستى است.
4- بصائر الدرجات (78) بسندش از امام صادق7(كه در تفسير فطرتمُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِو على امير المؤمنين را بر يگانهپرستى افزوده).
بيان: در نهايه است كه در حديث است: هر نوزادى بر فطرت زاده شود. و مقصود اينست كه بر طبعى زاده شود كه آماده پذيرفتن دين است و اگرش بدان وانهند بر آن پايد و از آن براه ديگر نرود و گذشتش از آن بر اثر آفتى است كه دچار او گردد مانند تقليد ديگران، و نمونه آورده از فرزندان يهود و نصارى در پيروى از پدرشان و توجه بدين آنان از آنچه تراوش فطرت درست است.
و بقولى مقصود اين است كه هر نوزادى بشناخت خدا و اعتراف بدو زايد و كسى نيابى جز كه اقرار دارد او را صانعى است گرچه نام ديگر بر او نهد يا ديگرى را با او پرستد، و از آن معنا است حديث حذيفه: بر جز فطرت محمد دين اسلام را خواسته كه بآن حضرت وابسته است. پايان.
و بقولى فطرت يك آفرينش ويژه است كه آفريدن آدمى است بنوعى از تكامل كه يگانهپرستى و خداشناسى است كه از او پيمان بندگى و استوارى بر روشهاى عدالت گرفته شده.
يكى از عامه گفته: پيشداشت سعادت يا شقاوتست در علم خدا كه براى هر كه
سعادت باشد به فطرت اسلام زاده شود و از هر كه شقاوتست بفطرت كفر، و دليل آورده از قول خدا تعالى «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» و بحديث بچه پسرى كه خضر7او را كشت چه كه طبع او كفر بود و آن جلوگير است از اينكه بفطرت اسلام زاده باشد.
و پاسخ دادند از آيه اول باينكه تفسيرش اينست كه چند گونهاى در آفرينش خدا نيست كه يكى بفطرت اسلام باشد و يكى بكفر، و مؤيد آنست قول پيغمبر6:
هر نوزادى بر فطرت زايد و پدر و مادرش او را يهودى يا ترسا سازند كه منظور از اين فطرت همان اسلام است. و از دومى باينكه منظور از طبع آن پسر حالت دومى بود كه عارض او شده و آن آمادگى او بوده براى كفر بر خلاف فطرت ولادت.
يكى گفته: مراد از فطرت آفرينش آماده هدايت است براى نيروى پذيرائى كه بدو داده شده زيرا فطرت اسلام و درستى آن در خردها نهاده است و جلوگير از خرد براى دريافتش دگرگون كردن پدر و مادر يا جز آنها است (مانند استاد و محيط زندگى) و جوابش اينست كه تفسير فطرت باسلام خلاف عقل نيست و ظاهر روايات دليل بر آنست و حمل بر خلاف ظاهر وجهى ندارد.
5- محاسن (241) بسندش از زراره كه از امام باقر7از قول خدا عز و جل «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» پرسيدم، فرمود: آنها را بخداشناسى آفريد و اگر آن نبود در برابر پرسش از اينكه پروردگار آنها و روزى ده آنها كيست؟ چيزى نميدانستند.
بيان: در مصباح المنير فطرت را بآفرينش تفسير كرده و آيه 30 الروم و قول پيغمبر6كه هر نوزادى بر فطرت زايد و گفته: بقولى معنايش فطرت اسلاميه و دين حق است و همانا پدر و مادرش او را يهود و ترسا كنند و او را از دين بگردانند، و اين تفسير مشكل است زيرا از آن برآيد كه مشركين از فرزندان خردسال و نابالغ خود ارث نبرند و بدو ارث ندهند زيرا هم دين نباشند و چنين نباشد و بايد آن را حمل بحقيقت و مجاز هر دو كرد، حمل بر مجاز از نظر پيش از بلوغ نوزاد است كه چون پدر و مادر بدين خود بمانند فرزند تابع آنها است. و پايدارى آنان بكيش خود سبب
باشد كه آن نوزاد هم يهودى يا ترسا باشد بطور مجاز و آن را بپدر و مادر وابسته براى سرزنش و زشت شمردن كارشان و از اين برآيد كه اگر پدر يا مادر مسلمان شود نوزاد نابالغ مشرك نماند بلكه مسلمان باشد و بيهقى همين را معنى حديث دانسته و گفته پيغمبر حكم فرزندان نابالغ را پيش از آنكه بتكليف رسند و كيش گزينند حكم پدران دانسته در احكام دنيويه و حمل آن بر حقيقت نظريه پس از بلوغ است كه فرزند كافر باشد.
6- كافى (ج 2 ص 12) از امام صادق7كه در پاسخ پرسش عبد اللَّه بن سنان از تفسير آيه (30- الروم) فرمود: فطرت همان اسلام است خدا سرشت آنها را هنگام گرفتن پيمان بر يكتاپرستى نهاد.
7- كافى (ج 2 ص 12- 13) بسندش از زراره كه از امام باقر7تفسير قول خدا عز و جل (31- الحج) «حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» را پرسيدم؟ فرمود: حنيف بودن همان فطرتى است كه خدا مردم را بدان سرشته و آفرينش خدا دگرگونى ندارد، فرمود: آنها را بر شناسائى سرشته.
زراره گفت: پرسيدمش از قول خدا عز و جل «و چون برگرفت پروردگارت از آدميزادهها» (تا آخر آيه 171- الاعراف) فرمود نژاد آدم را تا روز رستاخيز از پشت او در آورد و چون مورچه در آمدند و خود را بدانها شناساند و اگر آن نبود كسى پروردگارش را نشناخت، فرمود: رسول خدا6فرموده: هر نوزاد بر فطرت زاده شود كه شناسد خدا عز و جل آفريننده است كه خدا فرموده (25- لقمان) و اگرشان بپرسى كه آفريده آسمانها و زمين را البته ميگويند خدا.
تبيين: اينكه فرمود «حنفاء للَّه» ياد آور آيه 31 سوره الحج است كناره كنيد پليدى را كه بتهايند و كناره كنيد از گفتار ناروا حنيف باشيد براى خدا و بدرستى يكتا پرست باشيد و از هر بت و افتراء بمانند نجس كناره كنيد.
و از امام صادق7است كه پليدى بتان شطرنج است و گفتار ناروا سرود و غنا.
طبرسى (ره) (در مجمع البيان ج 8 ص 83) گويد: حنفاء للَّه روشى راستا دارند بر آنچه خدا فرموده و از ديگر دينها رو گردانند، مشرك باو نيند و حجكنندههائى
با اخلاصند، مسلمان و يكتا پرست كه در تلبيه حج احدى را شريك خدا نگيرند.
در نهايه است كه در حديث است آفريدم بندههايم را حنفاء كه اندامشان پاك است از گناه نه اينكه همه مسلمانند چه كه خدا تعالى فرمود (2- التغابن) او است كه آفريده شما را از شما كافر است و از شما مؤمن.
و بقولى آفريدهشان حنفاء مؤمنين كه ميثاق از آنها گرفته و پيمان (أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى) و كس نباشد جز كه اقرار دارد او را پروردگاريست گرچه شريك بر او گيرد و در آن اختلاف دارند.
حنفاء دلدادههاى باسلام و پايدار بدان، حنيف نزد عرب آنكه بر كيش ابراهيم است و اصل حنف ميل باشد و از آنست حديث مبعوث شدم بدين حنيف هموار آسان. پايان.
دگرگونى نيست در آفرينش خدا كه همه يا برخى مشرك باشند بلكه همه مسلمان و مقر بدانند يا آماده شناخت خدايند و خود را بآنها نمود بديد عقل وجدانى مانند ديد بچشم تا شناختش در آنها ريشه كند و در جهان تكليف او را باز شناسند و اگر آن شناخت پيمانى نبود اين آمادگى شناخت برهانى براشان نمىبود، و فطرت در حديث را امام7تفسير كرده به نهاد خداشناسى و اذعان بدان.
و چنانست قول او كه اين آيه اگرشان بپرسى هم همان معنا را دارد كه كفار مكه يا همه كفار كه روشنتر است در اين خبر بفطرت خداشناسى خود گويند خدا است كه ما را آفريده بقول بيضاوى براى اينكه دليل جلوگير از آفريدگار بودن جز او روشن است و چاره ندارد از اعتراف بدو- پايان.
و مشهور اين است كه كفار مكه منكر نبودند كه صانع خدا است بلكه بتها را مىپرستيدند بگمان اينكه شفيعان آنانند بدرگاه خدا و ظاهر خبر اينست كه هر كافرى اگر بخود باشند و تعصب و پيرو هوا را وانهند و تقليد گذشتگان و پدران را البته كه اقرار دارند بخدا چنانچه در اخبار بسياريست.
يك محقق گفته: دليلش اين است كه بينى مردم بطبع خود توكل بخدا دارند و توجه غريزى به سبب ساز دارند و كارگشاى غيبى و گرچه خود ملتفت نيستند و گواهش قول خدا عز و جل است در (40- 41 الانعام) بگو بمن بگوئيد اگر آمد شما را عذاب خدا يا آمد بر سرتان هنگامه (چون رستاخيز) آيا جز خدا را بخوانيد اگر باشيد شما راستگويان. بلكه او را بخوانيد و برگشايدتان گرهى براى آنش خوانديد اگر خواهد و فراموش كنيد (در آنگاه آنچه كه بدان شرك مىورزيد).
و در تفسير مولاى ما امام عسكريست كه پرسش شد از امام صادق7از خدا و بپرسنده فرمودهاى بنده خدا هرگز بر كشتى سوار شدى؟ فرمود كشتى تو شكسته آنجا كه كشتى ديگرى نيست تا رهايت كند و شنائى نيست كه سودت دهد؟ گفت:
آرى، فرمود: در آنجا بدلت افتاده كه يك چيزى مىتواند تو را نجات دهد از نابودى و گرفتارى؟ گفت: آرى: امام صادق7فرمود آن چيز همان خداى توانا است بر نجات دادن در آنجا كه نجات بخشى نيست و بر دادرسى آنجا كه دادرسى نيست و از اين رو مردم در ترك بررسى در شناخت خدا معذورند و بهمان شناخت فطرى رها شدند و همان مجرد اقرار زبانى از آنها پسنديده و پذيرفته است و باستدلال علمى مكلف نيستند و بررسى و ژرفكاوى براى بينائى بيشتر و گروه بخصوصى است و استدلال براى پاسخ بگمراهان لازم است.
وانگه فهم و خرد مردم در مراتب عرفان تفاوت دارند و هم در تحصيل اطمينان كه تا چند باشد و تا چون سخت باشد يا سست، به شتاب باشد يا كند، حالت دل باشد يا دانش مغز و بكشف باشد و ديد دل و گر چه خود شناخت خدا فطرى است و با بداهت دريافت شود و يا باندك راهنمائى روشن گردد، و هر كسى را راهى بخدا است كه خداى عز و جل بدو نموده اگر اهل هدايت بوده و راه بسوى خدا بشمار نفوس خلائق است، آنان را پايهها است در نزد خدا، بالا برد آنان كه از شماها گرويدند و آنان كه دانش داده شدند.
يك وابسته بدانش گفته: بدان كه روشنتر و پر پرتوتر همه هستيها همان خدا عز و جل است، و اين را بايست است كه او شناختهتر از همه شناخته باشد و پيشتر از همه فهميده شود و بر خردها آسانتر باشد و بينيم كه امر ضد آنست و بايد شناخت كه چرا؟ و همانا گفتيم روشنتر و پردارتر همه هستيها است براى يك معنا كه جز بنمونه سنجى آنها نفهمى و آن اينست كه چون ما آدمى بينيم كه نويسد يا دوزد في المثل زنده بودنش روشنتر موجوداتست و زندگى و دانش و توانائى او به هنرش پرتودارتر است نزد ما از ديگر اوصاف درونى و برونيش چون شهوت و خشم و خلق و تندرستى و بيماريش كه همه آنها را ندانيم و اوصاف برونيش را كم و بيش دانيم و ندانيم و در بعضى هم ترديد داريم چون اندازه درازاى گونه رنگ بشره او و جز آنها از اوصاف ديگر.
ولى زندگى، توانائى، خواست، دانش و اينكه جاندار است نزد ما روشن است بىآنكه زندگى و توان و خواستش محسوس ما باشد زيرا اين اوصاف بحواس پنجگانه ظاهره دريافت نشوند با اينكه اين سه صفت را جز به دو زندگى و جنبش او نتوان شناخت و اگر بنگريم بهر آنچه در برابر دانش صفات او را ندانيم و جز يك دليل بر آن نداريم و با اين حال هويدا و روشن است.
و هستى خدا و توان و دانش و ديگر اوصافش گواه بديهى است هر آنچه مشاهده كنيم و دريابيم بحواس ظاهره و باطنه، از سنگ و كلوخ، گياه و درخت، جانور و آسمان، زمين و اختران، خشكى و دريا، آتش و هوا، جوهر و عرض، بلكه نخست گواهش خود مائيم و تن ما، و اصناف ما، و دگرگونى احوال و دلهاى ما و همه اطوار ما در جنبش و آرامش، روشنتر چيزى در دانش ما خود مائيم وانگه آنچه با حواس پنجگانه ظاهره دريابيم وانگه آنچه به بينائى دل و خرد دريابيم همه را يك مدرك است و يك گواه و يك دليل، و همه آنچه در جهانند گواهان گويا و دليلهاى ديدنى باشند بر هستى آفريننده خود و سر كار خود و گردانند و چرخانده خود و دليلند بر دانش و توانائى و ريزهكارى و فرزانگى او، و هستيها كه دريافتهاند بىشمارند و اگر زندگى نويسنده كه در ديد نيست جز به يك گواه براى ما روشن نيست و آن اينست كه دستش ميجنبد پس گونه هستى خدا دريافت نشود كه