باب ششم در حقوق مؤمن بر خدا عز و جل و آنچه برايش ضامن شده
1- در خصال (ج 2: 99) بسندش از امام باقر7كه مؤمن را بر خدا بيست خصلت باشد كه آنها را بپردازد باو، بر خدا حق دارد كه او را نتابد و گمراه نكند، بر خداست برايش كه او را لخت و گرسنه نگذارد، بر خداست برايش كه او را دشمن شاد نكند، بر خداست برايش كه پرده او را ندرد، بر خداست برايش كه او را واننهد و او را عزيز دارد، بر خداست برايش كه او را بغرق و سوختن نميراند، بر خداست برايش كه روى چيزى نيفتد و چيزى روى او نيفتد، بر خدا است كه او را از نيرنگ مكاران نگهدارد، بر خداست كه او را از يورش زور گويان پناه دهد، بر خداست او را در اين جهان و ديگر سراى همراه ما سازد، بر خداست كه باو دردى ندهد كه زشتش كند، بر خداست كه او را از پيسى و خوره پناه دهد، بر خدا است كه او را بر گناه كبيره نميراند، بر خدا است كه گناهش را فراموش نكند تا توبه كند، بر خدا است كه دانش و شناخت خود را با دليل از او باز نپوشد، بر خدا است كه باطل در دلش رخنه نكند، بر خدا است كه روز رستاخيز او را محشور كند با نورش كه جلو او ميشتابد، بر خدا است كه او را بهر خيرى توفيق دهد، بر خدا است كه
دشمنش را بر او چيره نكند تا خوارش سازد، بر خدا است كه سرانجامش دهد بأمن و ايمان، و او را در رفيق اعلى با ما سازد، اينست شرايط خدا عز و جل براى مؤمنان.
بيان: اينكه پس از عموم هر چه او را زشت كند پيسى و خوره را بعدا آورده خاص پس از عام است ...
رفيق اعلى: بتفسير نهايه گروه پيغمبرانيند كه در اعلى عليين جا دارند ... كه خدا فرموده (69- النساء) و چه خوب رفيقانى باشند آنان. پايان.
وانگه بيشتر اين خصلتها بسا از نظر غالب مؤمنان باشد يا شرايطى داشته باشند.
2- (امالى شيخ ص 195) بسندش از مفضل كه امام صادق7فرمود: خدا براى مؤمن ضمانتى دارد. گفتم: چه باشد؟ فرمود: اينكه اقرار كند بپروردگارى خدا، و نبوت محمد6و امامت على7، و انجام هر چه بر او واجب است، و او را در جوار خود جا دهد، گفتم: بخدا اين كرامتى است كه بكرامت آدميان نماند وانگه فرمود: كمى كار كنيد و نعمت بسيار بريد. در ثواب الاعمال ص 15 همانندش آمده.
باب هفتم خشنودى به موهبت ايمان، و باينكه بزرگتر نعمت است و تعهد صبرى كه خدا بر مؤمن در برابر هر آزارى گرفته
1- امالى شيخ: بسندش از امام كاظم7كه مردى نزد آقاى ما امام صادق7آمد و از فقر بدو شكايت كرد، فرمود: مطلب چنان نيست كه تو گوئى، و من تو را فقير نشناسم، گفت: اى آقايم بخدا خوب وانرسيدى و شمهاى از فقر و نياز را يادآور شد و امام صادق او را دروغگو ميشمرد- تا فرمودش- بمن بگو: اگر صد اشرفى طلايت دهند كه از ما بيزارىجوئى ميگيرى؟ گفت: نه تا هزارها اشرفى فرمود، و آن مرد سوگند ميخورد كه: نه، فرمودش كسى كه متاعى با خود دارد كه باين همه پول نميفروشد، او فقير است؟ 2- بصائر الدرجات (ص 81) بسندش از ابى يوسف بزاز كه امام صادق7بر ما خواند (74- الاعراف) ياد كنيد نعمتهاى خدا را، فرمود: ميدانى نعمتهاى خدا چهاند: گفتم: نه، فرمود بزرگتر نعمت خدا بر خلقش، و آن ولايت ما است.
3- محاسن (159) بسندش از امام صادق7كه اگر شما يكتا بين باشيد البته رسول خدا6هم يكتا بين بود، مردم را دعوت ميكرد و نميپذيرفتند ازش.
و نخست پذيرايش على بن ابى طالب7بود و رسول خدا در بارهاش فرمود: تو از من بمانند هارونى از موسى جز اينكه پيغمبرى پس از من نيست.
4- محاسن بسندش از زراره كه شنيدم امام صادق7ميفرمود: مؤمن نباشد جز كه خدا از ايمانش برايش همدمى سازد كه بدو آرامد اگر چه بر فراز كوهى باشد هراس ندارد از مخالف خود (كه بدو گرايد و با او همدم شود) 5- محاسن (159) بسندش از ابى حمزه ثمالى كه شنيدم امام صادق7ميفرمود:
خدا تبارك و تعالى فرمايد: در آنچه كنم ترديد نكنم بمانند كار مؤمن كه او را نزد خود خواهم و او مرگ را نخواهد، و آن را از او دور كنم، و اگر نباشد در روى زمين جز يك مؤمن بدو از همه خلق خود اكتفا كنم و ايمانش را همدم او سازم تا با آن نياز بديگرى ندارد.
6- محاسن (160) بسندش از امام صادق7كه خدا تبارك و تعالى فرموده:
بايد اعلام نبرد مرا دريابد كسى كه بنده مؤمنم را خوار خواهد، و در چيزى ترديد نكنم چون ترديد در مرگ مؤمنى كه ديدار او را خواهم و او مرگ را بد دارد و آن را از او باز دارم، راستش او از من خواهشى كند و من بهتر از آن را در پذيرش آن بوى دهم و گر نباشد در دنيا جز يكى از بندههاى مؤمنا منم از همه خلقم بدو بىنيازم، و از ايمانش برايش همدمى سازم كه از آن بكسى نهراسد.
بيان: اعلام نبرد سختى خشم اوست، يا اينكه او را چون جنگاور با خود دانسته چنانچه در قرآن فرمود: (276- البقره) اگر نكنيد «ترك ربا را» اعلام شويد به نبرد با خدا و رسولش. طبرسى گفته: يعنى امتناع شما جنگ با خدا و رسول اوست.
بىنياز شوم بدو: در برپا داشتن نظام جهان و فرو آوردن باران از آسمان و رفع عذاب و بلا از براى همان يك مؤمن كه براى زيستن جهان بس باشد ...
7- محاسن بسندش از امام ششم7كه: زيان ندارد هيچ كدام شما را كه بر فراز كوهى باشد يك روز گرسنه و يك روز سير چون بر دين خدا باشد.
8- محاسن (219) بسندش از ابى جعفر7كه دين درستى و تندرستى بهترند از همه زيور دنيا.
9- عدة الداعى (138) بسندى تا رسول خدا6كه خدا تبارك و تعالى فرموده: اعلام نبرد مرا بايد آنكه بنده مؤمنم آزارد و آسوده از خشمم باشد آنكه بنده مؤمنم گرامى دارد، و گر در همه روى زمينم از خاور تا باختر جز يك مؤمن بهمراه پيشواى دادگر نبود، پرستش آنان مرا از همه آفريدههاى زمينم بىنياز سازد، و هفت زمين و هفت آسمان برپا باشند و از ايمانشان براشان همدمى سازم كه نياز بآدمى ديگر جز خود نداشته باشند.
10- كافى (ج 1 ص 245) بسندش از كليب بن معاويه كه شنيدم امام صادق7ميفرمود: نشايد مؤمن هراس كند و گرايش كند بهمدمى برادرش يا جز او، مؤمن در دين خود عزت دارد.
بيان: يعنى از مردم هراس كند و بديگران گرايد. در وافى گفت: چون خوار مىشود و بسا كه برادر از او فروتر است و او را نپذيرد.
و بقول ديگرى: نشايد مؤمن هراس كند از برادر كافرش يا ديگر خويشانش يا بيگانه، و بقولى نشايد مؤمن از خدا و ايمانش هراس كند و ببرادرش و جز او گرايد، اثر ايمان همدمى با خدا و قرب او است بىهراس و اگر نباشد ايمان نباشد.
و گويم: روشنتر همانست كه ما از نخست ياد كرديم كه مؤمن را نشايد از كمى دوست و هم كيش و بسيارى دشمن و مخالف هراسد و ببرادر خود و ديگران از دشمن و بيگانه گرايد ...
11- كافى (ج 2 ص 246) بسندش از فضيل بن يسار كه نزد امام صادق7رفتم در يك بيمارى كه از او جز سرش بجا نبود (و همه اندامش كاسته شده بودند) فرمود: اى فضيل من بسيار ميگفتم: باكى نباشد بر كسى كه امامشناس است و خدايش بدو اين امر را شناسانده كه اگر بر سر كوهى ماند تا مرگش رسد، اى فضيل مردم
بدين سو و آن سو رفتند و راستش ما و شيعه ما براه راست رهنمائى شديم.
اى فضيل بن يسار راستى مؤمن اگر داراى همه جهان از مشرق تا مغرب شود برايش خوبست و اگر هم بر سر ايمان خود تيكه تيكه شود همان هم برايش خوبست اى پسر يسار. اگر دنيا نزد خدا ببال پشهاى ارزش داشت و برابر بود، از آن بدشمن خود شربت آبى نمينوشاند. اى پسر يسار هر كه دل بيك سو دارد خدا دلخواه او را برايش فراهم سازد و آنكه دل بهر سو دارد خدا را باكى نيست كه كجا نابود شود.
در تمحيص با اندكى كم و بيش و اختصاص مانندش آمده.
بيان: جز سر او نمانده بود و ديگر اندام امام7لاغر و كاسته شده بود تا جز سرش چشمگير نبود كه كم گوشت و پر استخوانست يا اينكه توان جنبش از همه اندامش رفته بود جز از سرش و يكمى روشنتر است.
در اين سو و آن سو از راست و چپ كه از راه راست بدر رفتند بسوى افراط چون خارجيان يا تفريط چون مخالفان.
خدا بمؤمن نكند جز خوبى، بيان اينست كه اگر همه دنيا را هم باو بدهد براى فريب و غافلگيرى او نيست بلكه براى اينكه شكر او ميكند و بمصرف خير ميرساند چنانچه با سليمان7كرده بخلاف اينكه آن را بغير مؤمن دهد كه اتمام حجت است و غافلگيرى و مايه سختى عذاب او.
چنانچه اگر مقدر مؤمن باشد اندامش تيكه تيكه شوند، همانا براى نزديكتر شدن بخدا و بالا رفتن درجههاى او در ديگر سر است و بايد در هر حال شاكر باشد و راضى بقضاى خدا.
و چون مؤمنان در اين جهان بيشتر دچار فقر و هر بلايند و كافران و اشرار و جاهلان توانگرند، مؤمنان را بشكيبائى تشويق كرد و ديگر آن را از فريب دنيا برحذر داشت و از افتخار بدان كه فرمود: اگر دنيا نزد خدا برابر بال پشهاى بود الخ، و آنچه خدا
بدشمنانش داده براى گرامى داشتن آنها نيست بلكه براى زبون كردن آنهاست كه از آخرت كه ارزش و مقامى نزد خدا دارد چيزى بدانها نداده و فرموده (33- الزخرف) و اگر نه كه مردم يك امت بودند، البته كه ميساختيم براى آنان كه كافر بخداى رحمانند خانهها با سقف نقره و پلكانها كه بر آن برايند.
هر كه يك دلخواه و دلبند دارد، و آهنگ و تصميم و غمش بيكسو باشد كه كيش حق و رضاى خدا تعالى و قرب و طاعت او است بىغرض نفسانى و هوس بيهوده كه حق يكى است و باطل چند و چونها دارد. با اينكه در عبادت همان رضاى خدا است نه اغراض دنيا.
كفايت كند خدا همش را و كمك كند بدو براى بدست آوردن مقصود و يارى دهد او را بر نفس و شيطان و لشكرهاى جهل و هر كس دلش بهر وادى است از گمراهى و نادانى خدا لطف و توفيقش را از او دريغ دارد و او را بخودش گزارد و هوسهايش تا يك كيش باطل گزيند، يا بهر درهاى از دنيا در افتد و دنبال هر فرمان نفس بدى خواه برود و دچار مال دوستى و جاهطلبى و شرافت و والائى و خوش خورى و خوش نوشى و خوش پوشى و همسران دلبر و امور نابود شو ديگر شود.
و خلاصه هر كه پيرو دلخواه نفس و راى باطل گردد و از درخواست آنها بدين حق نگرايد و بطاعت خدا و قرب او نجويد خدا بدو كمك و توفيق ندهد و پيش خدا ارزشى ندارد و خدا را باكى نيست بچه راهى رود و كجا نابود شود.
و بقولى در كدام جهنم دره افتد، و بقولى هم واحد بسا كه قصد خدا است و توكل بدو در همه كار كه خدا كار دنيا و ديگر سراى او را كفايت كند بخلاف آنكه برأى خود باشد و بىتوكل كار كند، و بسا كه منظور از هم اندوه و غم است كه هر كه تنها غم آخرت دارد خدا او را بس باشد و بشادى جاويدش رساند و هر كه غم دنيا دارد او را بخود وانهد تا در پرتگاه هوسهايش نابود گردد.
12- در كافى (ج 2 ص 254) بسندش از عبد الواحد بن مختار انصارى كه ابو جعفر7باو فرمود: اى عبد الواحد زيانى ندارد و چه زيانى دارد؟ بكسى كه بر عقيده
شيعه باشد آنچه مردم در بارهاش گويند و گرچه گويند: ديوانه است و زيانى ندارد و چه زيانى دارد؟ كه اگر بر سر كوهى زندگى بپرستش خدا گذراند تا مرگش رسد.
بيان: زندگى بر سر كوه براى گريز از سخن مردم در باره او است.
13- كافى بسندش تا رسول خدا6كه خدا تبارك و تعالى فرمود: كه اگر در زمين نباشد جز يك مؤمن بدو از همه خلقم بىنياز باشم و از ايمانش همدمى برايش سازم كه نياز بكسى نداشته باشد.
بيان: بسا اين يك مؤمن خود امام باشد، يا اينكه بايد ديگرى باشد كه بدو گرود و يكمى روشنتر است كه ابراهيم7چنانچه گذشت خودش تنها امتى بود، مؤيد دومى گذشت نيز، و ايمان مايه انس و بيهراسى است براى اينكه هميشه در باره خدا و اوصافش و اوصاف پيغمبران و امامان و احوالشان و در باره درجات آخرت و نعمتهاش بينديشد و قرآن بخواند و دعا كند و عبادت و بدان با خدا انس گيرد، چنانچه از گوشهنشينى پرسيدند چرا از تنهائى هراس ندارى؟ پاسخ داد چون كه اگر خواهم كسى با من سخن گويد قرآن بخوانم و چون خواهم با كسى سخن گويم با خدا راز گويم.
14- كافى بسندش از امام باقر7كه باك ندارد آنكه خدايش باين روش شيعه رهنموده كه بر سر كوهى از گياه زمين بخورد تا آنكه عمرش بسرايد و بميرد.
بيان: شايسته است كه هر كه دين اماميه دارد و شيعه است چنين پابرجا باشد.
15- كافى (ج 2: 246) بسند خود تا رسول خدا6(مضمون حديث شماره 6 باب را آورده).
تبيين: ترديد ندارم در چيزى: اين حديث ميان فريقين مشهور است و معلوم است كه معنى ترديد مردمى ندارد كه در باره كارى كه قصد كنند دچار آن شوند چون انجام آن را ندانند يا اعتماد ندارند آن را بتوانند براى پديد شدن مانعى، و از اين رو