بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 120

8- محاسن (219) بسندش از ابى جعفر7كه دين درستى و تندرستى بهترند از همه زيور دنيا.

9- عدة الداعى (138) بسندى تا رسول خدا6كه خدا تبارك و تعالى فرموده: اعلام نبرد مرا بايد آنكه بنده مؤمنم آزارد و آسوده از خشمم باشد آنكه بنده مؤمنم گرامى دارد، و گر در همه روى زمينم از خاور تا باختر جز يك مؤمن بهمراه پيشواى دادگر نبود، پرستش آنان مرا از همه آفريده‌هاى زمينم بى‌نياز سازد، و هفت زمين و هفت آسمان برپا باشند و از ايمانشان براشان همدمى سازم كه نياز بآدمى ديگر جز خود نداشته باشند.

10- كافى (ج 1 ص 245) بسندش از كليب بن معاويه كه شنيدم امام صادق7ميفرمود: نشايد مؤمن هراس كند و گرايش كند بهمدمى برادرش يا جز او، مؤمن در دين خود عزت دارد.

بيان: يعنى از مردم هراس كند و بديگران گرايد. در وافى گفت: چون خوار مى‌شود و بسا كه برادر از او فروتر است و او را نپذيرد.

و بقول ديگرى: نشايد مؤمن هراس كند از برادر كافرش يا ديگر خويشانش يا بيگانه، و بقولى نشايد مؤمن از خدا و ايمانش هراس كند و ببرادرش و جز او گرايد، اثر ايمان همدمى با خدا و قرب او است بى‌هراس و اگر نباشد ايمان نباشد.

و گويم: روشنتر همانست كه ما از نخست ياد كرديم كه مؤمن را نشايد از كمى دوست و هم كيش و بسيارى دشمن و مخالف هراسد و ببرادر خود و ديگران از دشمن و بيگانه گرايد ...

11- كافى (ج 2 ص 246) بسندش از فضيل بن يسار كه نزد امام صادق7رفتم در يك بيمارى كه از او جز سرش بجا نبود (و همه اندامش كاسته شده بودند) فرمود: اى فضيل من بسيار ميگفتم: باكى نباشد بر كسى كه امام‌شناس است و خدايش بدو اين امر را شناسانده كه اگر بر سر كوهى ماند تا مرگش رسد، اى فضيل مردم‌


صفحه 121

بدين سو و آن سو رفتند و راستش ما و شيعه ما براه راست رهنمائى شديم.

اى فضيل بن يسار راستى مؤمن اگر داراى همه جهان از مشرق تا مغرب شود برايش خوبست و اگر هم بر سر ايمان خود تيكه تيكه شود همان هم برايش خوبست اى پسر يسار. اگر دنيا نزد خدا ببال پشه‌اى ارزش داشت و برابر بود، از آن بدشمن خود شربت آبى نمينوشاند. اى پسر يسار هر كه دل بيك سو دارد خدا دلخواه او را برايش فراهم سازد و آنكه دل بهر سو دارد خدا را باكى نيست كه كجا نابود شود.

در تمحيص با اندكى كم و بيش و اختصاص مانندش آمده.

بيان: جز سر او نمانده بود و ديگر اندام امام7لاغر و كاسته شده بود تا جز سرش چشمگير نبود كه كم گوشت و پر استخوانست يا اينكه توان جنبش از همه اندامش رفته بود جز از سرش و يكمى روشنتر است.

در اين سو و آن سو از راست و چپ كه از راه راست بدر رفتند بسوى افراط چون خارجيان يا تفريط چون مخالفان.

خدا بمؤمن نكند جز خوبى، بيان اينست كه اگر همه دنيا را هم باو بدهد براى فريب و غافلگيرى او نيست بلكه براى اينكه شكر او ميكند و بمصرف خير ميرساند چنانچه با سليمان7كرده بخلاف اينكه آن را بغير مؤمن دهد كه اتمام حجت است و غافلگيرى و مايه سختى عذاب او.

چنانچه اگر مقدر مؤمن باشد اندامش تيكه تيكه شوند، همانا براى نزديكتر شدن بخدا و بالا رفتن درجه‌هاى او در ديگر سر است و بايد در هر حال شاكر باشد و راضى بقضاى خدا.

و چون مؤمنان در اين جهان بيشتر دچار فقر و هر بلايند و كافران و اشرار و جاهلان توانگرند، مؤمنان را بشكيبائى تشويق كرد و ديگر آن را از فريب دنيا برحذر داشت و از افتخار بدان كه فرمود: اگر دنيا نزد خدا برابر بال پشه‌اى بود الخ، و آنچه خدا


صفحه 122

بدشمنانش داده براى گرامى داشتن آنها نيست بلكه براى زبون كردن آنهاست كه از آخرت كه ارزش و مقامى نزد خدا دارد چيزى بدانها نداده و فرموده (33- الزخرف) و اگر نه كه مردم يك امت بودند، البته كه ميساختيم براى آنان كه كافر بخداى رحمانند خانه‌ها با سقف نقره و پلكانها كه بر آن برايند.

هر كه يك دلخواه و دلبند دارد، و آهنگ و تصميم و غمش بيكسو باشد كه كيش حق و رضاى خدا تعالى و قرب و طاعت او است بى‌غرض نفسانى و هوس بيهوده كه حق يكى است و باطل چند و چونها دارد. با اينكه در عبادت همان رضاى خدا است نه اغراض دنيا.

كفايت كند خدا همش را و كمك كند بدو براى بدست آوردن مقصود و يارى دهد او را بر نفس و شيطان و لشكرهاى جهل و هر كس دلش بهر وادى است از گمراهى و نادانى خدا لطف و توفيقش را از او دريغ دارد و او را بخودش گزارد و هوسهايش تا يك كيش باطل گزيند، يا بهر دره‌اى از دنيا در افتد و دنبال هر فرمان نفس بدى خواه برود و دچار مال دوستى و جاه‌طلبى و شرافت و والائى و خوش خورى و خوش نوشى و خوش پوشى و همسران دلبر و امور نابود شو ديگر شود.

و خلاصه هر كه پيرو دلخواه نفس و راى باطل گردد و از درخواست آنها بدين حق نگرايد و بطاعت خدا و قرب او نجويد خدا بدو كمك و توفيق ندهد و پيش خدا ارزشى ندارد و خدا را باكى نيست بچه راهى رود و كجا نابود شود.

و بقولى در كدام جهنم دره افتد، و بقولى هم واحد بسا كه قصد خدا است و توكل بدو در همه كار كه خدا كار دنيا و ديگر سراى او را كفايت كند بخلاف آنكه برأى خود باشد و بى‌توكل كار كند، و بسا كه منظور از هم اندوه و غم است كه هر كه تنها غم آخرت دارد خدا او را بس باشد و بشادى جاويدش رساند و هر كه غم دنيا دارد او را بخود وانهد تا در پرتگاه هوسهايش نابود گردد.

12- در كافى (ج 2 ص 254) بسندش از عبد الواحد بن مختار انصارى كه ابو جعفر7باو فرمود: اى عبد الواحد زيانى ندارد و چه زيانى دارد؟ بكسى كه بر عقيده‌


صفحه 123

شيعه باشد آنچه مردم در باره‌اش گويند و گرچه گويند: ديوانه است و زيانى ندارد و چه زيانى دارد؟ كه اگر بر سر كوهى زندگى بپرستش خدا گذراند تا مرگش رسد.

بيان: زندگى بر سر كوه براى گريز از سخن مردم در باره او است.

13- كافى بسندش تا رسول خدا6كه خدا تبارك و تعالى فرمود: كه اگر در زمين نباشد جز يك مؤمن بدو از همه خلقم بى‌نياز باشم و از ايمانش همدمى برايش سازم كه نياز بكسى نداشته باشد.

بيان: بسا اين يك مؤمن خود امام باشد، يا اينكه بايد ديگرى باشد كه بدو گرود و يكمى روشنتر است كه ابراهيم7چنانچه گذشت خودش تنها امتى بود، مؤيد دومى گذشت نيز، و ايمان مايه انس و بيهراسى است براى اينكه هميشه در باره خدا و اوصافش و اوصاف پيغمبران و امامان و احوالشان و در باره درجات آخرت و نعمتهاش بينديشد و قرآن بخواند و دعا كند و عبادت و بدان با خدا انس گيرد، چنانچه از گوشه‌نشينى پرسيدند چرا از تنهائى هراس ندارى؟ پاسخ داد چون كه اگر خواهم كسى با من سخن گويد قرآن بخوانم و چون خواهم با كسى سخن گويم با خدا راز گويم.

14- كافى بسندش از امام باقر7كه باك ندارد آنكه خدايش باين روش شيعه رهنموده كه بر سر كوهى از گياه زمين بخورد تا آنكه عمرش بسرايد و بميرد.

بيان: شايسته است كه هر كه دين اماميه دارد و شيعه است چنين پابرجا باشد.

15- كافى (ج 2: 246) بسند خود تا رسول خدا6(مضمون حديث شماره 6 باب را آورده).

تبيين: ترديد ندارم در چيزى: اين حديث ميان فريقين مشهور است و معلوم است كه معنى ترديد مردمى ندارد كه در باره كارى كه قصد كنند دچار آن شوند چون انجام آن را ندانند يا اعتماد ندارند آن را بتوانند براى پديد شدن مانعى، و از اين رو


صفحه 124

فرمود: من كننده آنم و قضاى حتمى است و ترديد در پيش و پس بودنست، و بهر تقدير بايد اين لفظ تأويل شود و در آن چند وجه نزد خاصه و عامه آمده و نزد خاصه سه است: 1- تقدير سخن اينست كه: اگر بر من ترديد روا بود، در چيزى مانند وفات مؤمن ترديد نداشتم.

2- مقصود بيان ارجمندى مؤمن است نزد خدا زيرا شيوه اينست كه در باره بد كردن بگرامى و دوست ترديد كنند نه در آزار كسى كه ارزشى ندارد و مقصود اينست كه هيچ يك از آفريده‌هايم نزد من ارزش مؤمن را ندارد و سخن براى مثل زدنست.

3- اينكه از طريق خاصه و عامه رسيده كه خداى سبحان نزد جان گرفتن از مؤمن لطف و كرامت و مژده بهشت بدو نمايد كه بدى مرگ را از او بزدايد، و او را بانتقال بخانه آخرت تشويق نمايد و آزار كمتر از مرگ كشد و از آن خشنود گردد و رو بدان آورد، و اين بدان ماند كه كس خواهد درد كمى بدوستش برساند كه در پى آن سود كلانيست و دل بدل كند كه چگونه اين درد را بدو رساند كه آزارش كم باشد، و پيوسته بدو نمايد آنچه را كه تشويقش كند بدان لذت جسمانيه و آسايش دنبال آن تا آن را بپذيرد و غنيمت آرزو براور شمارد، و در سخن حديث چنين نمونه سازى شده.

و اما توجيهات عامه هم سه تا است: 1- دو دلى بنده مؤمن در هيچ كار من مانند دو دلى او در دادن جانش نيست، كه ترديد دارد ميان خواستن زيست در دنيا و خواستن مرگش را و من با او نرمش كنم و مژده‌اش دهم تا از بد داشتن مرگش بر كنار سازم و خدا دو دلى دوستش را بخود وابسته براى احترام و بزرگداشتش، چنانچه در رستاخيز فردا از يك دوستش چنين گله كند، اى بنده من بيمار شدم و مرا عيادت نكردى، و او گويد، تو كه پروردگار جهانيانى‌


صفحه 125

چگونه بيمار شوى؟ فرمايد فلان بنده‌ام بيمار شد و تو از او عيادت نكردى و اگر كرده بودى مرا در برش يافته بودى، و چنانچه بيمارى دوستش را بذات عزيز مقدسش وابسته براى بزرگداشت قدر بنده‌اش و ارجمندى مقام او ترديد و دو دلى او را هم بخود وابسته.

2- مقصود اينست كه در هيچ كارم فرشته‌ها و رسولانم را ميانجى نكردم چنانچه در مرگ بنده مؤمنم كه جان گرفتن و مژده ديدار مرا و آنچه برايش آماده است باو بدهند بمانند ميانجى‌گرى ملك الموت در جان گرفتن از ابراهيم و موسى8در دو داستان مشهور تا مرگ را خواهان شدند و جانشان را گرفت، و چنين باشند خواص مؤمنان از دوستان خدا كه ميانجى بر آنها گمارد تا مرگ را بخواهد و ديدار خدا را دوست دارند.

3- من واسطه نكردم علت و بيمارى و لطف و نرمش را بر مؤمن تا بنيكى من نگرد و ديدار مرا از راه طمع خواهد و ببلاها و بيماريها از دنيا بيزار شود و از بيرون آمدن از آن كراهت نداشته باشد.

و آنچه از اين حديث برآيد كه مؤمن ناخواه مرگ است مخالف نيست با اخبار بسيارى كه دلالت دارند بر اينكه مؤمن لقاء خدا را دوست دارد و ناخواهش نيست يا براى توجيه شهيد در ذكرى كه دوستى لقاء خدا در خصوص حال جاندادن مؤمن است و ديدن آنچه دوست دارد كه در آنگاه چيزى را دوستتر از مرگ ندارد و از لقاء خدا، يا اينكه لقاء خدا را دوست دارد و از تلخى جاندادن بدش آيد و اين دوستى و كراهت با هم مخالفت ندارند.

يا براى اينكه دوستى ديدار خدا مايه كارهاى بسيار سودمند در ديدار است و لازم آن بد داشتن مرگ است و بين لازم و ملزوم منافات نيست.

اينكه فرمود: او مرا خواند و منش اجابت كنم باينكه در پاسخ اى خدا از او لبيك گويم مثلا و يا اينكه خواهش نيازى كند و من برآورم مانند اينكه بگويد مرگ را از من بگردان، و بى‌نيازم بدو در نگهدارى نظم جهان از روى صلاح آدميان.


صفحه 126

باب هشتم در كمى شمار مؤمنان و اينكه نبايد از كمى خود هراس كنند و همدمى مؤمنان با همديگر.

آيات قرآن مجيد:

1- (13- سباء) و كمند بنده‌هاى پرشكرگزارم.

2- (24- ص) و چه كمند آنان.

3- (40- هود) و نگرويدند با او جز اندكى.

4- (63- العنكبوت) بلكه بيشترشان خردمندى ندارند.

5- (60- النمل) ولى بيشترشان شكرگزار نباشند.

و گويم: مانندش در قرآن بسيار است و مقصود جلوگيرى از تو هم عوام است كه بسيارى دليل درستى است و كمى دليل بطلان و نادرستى، و از اين رو بيشتر مردم به سواد اعظم رو كنند يا اينكه در عصر هر پيغمبر دشمنان آنها چندان چند برابر پيروان و دوستانشان بوده و بسيار را نكوهش و اندك را ستايش نموده پروردگار جليل در قرآن، خدا رهنمايد براه راست.

1- نهج البلاغه (442 خطبه 199) امير مؤمنان7فرمود: أيا مردم از راه حق براى كمى اهلش هراس نكنيد، زيرا مردم گرد سفره دنيا فراهم شدند كه دوران سيرى آن اندك و گرسنگى آن دراز است.


صفحه 127

بيان: چون شيوه اينست كه مردم از تنهائى و كمى رفيق در راه هراس دارند بويژه اگر دراز و سخت و ناشناس باشد، آن حضرت نهى كرد از هراس تنهائى در اين راه و كنايه زد بكسى كه بسا بوسوسه افتاده بود كه چون كمند بر حق نيند در برابر مخالفان بسيار خود و نيز كمى رفيق در راه اين جهان بسا هلاكت بار است و سلامت در جمع مسافران بسيار است و آنها را آگاه كرد كه آنان در راه هدايتند و سلامتند گرچه اندكند و نبايد راه آخر ترا براه در دنيا سنجيد.

وانگه آگهى داد بسبب كمى مردم رهنما شده و آن اينست كه مردم براى دنيا گرد آيند و باكى از ديگر سرا ندارند و فرمود خوان اين جهان كه لذتگاه همگانست زمان اندكى است و بدنبالش دوران دراز و كيفر و عذابست، و بقولى نياز طولانى پس از مرگ بخوراك روحانى از كمالات انسانى و نفسانى كه در دنيا از آن بى‌خبرند.

2- صفات الشيعه (ص 180) بسندش از مفضل بن قيس كه امام ششم7بمن فرمود: شماره شيعه ما در كوفه چند است؟ گفتم: 50 هزار و پيوسته ميگفت: چند است و چند تا فرمود: بخدا دوست داشتم در كوفه 25 مرد باشند كه روش ما را بدرستى بدانند و جز راست و درست بر ما مگويند.

3- كافى (ج 2 ص 242) بسندش از قتيبه اعشى كه شنيدم امام صادق7ميفرمود: زن با ايمان كميابتر است از مرد با ايمان و مرد با ايمان كميابتر از كبريت احمر، كدام شما كبريت احمر را ديده.

بيان: در قاموس گفته: كبريت زغال سنگ، ياقوت سرخ، طلا و گوهرى كه كانش در تبت است در دره مورچه‌ها- پايان.

و معروف است كه كبريت احمر اكسير است كه كيمياگران در جستجوى آنند، و مقصود اينست كه زن داراى صفات ايمان كمتر از مرد چنانيست و مردش هم بسا نايابتر است از اكسير و آن را تأييد كرد كه كدامتان كبريت احمر را ديده، يعنى شما نديديد كبريت احمر را و چطور طمع ديدار مؤمن كامل داريد كه از آن كميابتر است.