بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 161

زيرا مردم حقيقى آنهايند و مردم ديگر نشناسند چنانچه در اخبار است، و بلا ابزار آزمايش است خوب باشد يا بد و بيشتر در بدى آيد اگر مطلق باشد و اگر مقصود از آن خوب باشد با قيد آيد چنانچه خدا فرمايد (17- الانفال) «بلاء أحسنا» و اصلش بمعنى محنت است.

و خدا تعالى ببنده‌اش احسان كند تا شكرش آزمايد و بلا دهد تا صبرش را آزمايد.

در نهايه هم (قريب بمضمون حديث را آورده و گفته) منظور مراتب شرافت و والائى است ... پايان.

وانگه آنان كه در پهلوى آنهايند ... بقولى يعنى بى‌فاصله و مقصود اوصياء هستند.

4- كافى (ج 2 ص 254) بسندش از ناجيه كه به ابى جعفر7گفتم: مغيره ميگويد:

مؤمن بخوره و پيسى و بچنين و چنان گرفتار نميشود؟ فرمود: او از صاحب ياسين بيخبر است كه انگشتانش چلاق و چوله بود وانگه انگشتان پر گرداند فرمود: گويا من بچلاقى آنها نگرانم نزد آنها آمد و بيمشان داد و فردا نزد آنها برگشت و او را كشتند، وانگه فرمود:

مؤمن بهر بلا گرفتار شود و بهر مرگى جان دهد جز اينكه خودكشى نكند.

بيان: مغيره پسر سعيد است و كشى در (194) رجالش احاديث بسيار در لعنش آورده. علامه گفته: او بمحمد بن عبد اللَّه بن حسن دعوت ميكرد، و در مناهج اليقين گفته: معتقدان بامامت امام باقر7پس از او در باره جانشينش اختلاف كردند، اماميه امام پس از او را پسرش امام صادق7دانستند و برخى گفتند او نمرده و برخى فرزندان ديگرش را امام دانستند و برخى گفتند: امام پس از او محمد ابن عبد اللَّه بن حسن بن حسن است و آنان ياران مغيرة بن سعيدند.

كشى در (192) رجالش گويد از امام صادق7كه روزى باصحابش فرمود:

خدا لعنت كند مغيرة بن سعيد را و زنى يهوديه را كه با او رفت و آمد داشت و باو جادو و شعبده و كارهاى فوق العاده ياد ميداد، راستى مغيره بپدرم دروغ بست، و خدا ايمان او را برگرفت و مردمى هم بمن دروغ بستند، چيست براشان خدا سوزش آهن بآنها چشاند.


صفحه 162

نيز از امام رضا7روايت است كه مغيره بر امام باقر7دروغ بست و خدا سوزش آتش باو چشاند.

در مواقف گفته: مغيرة بن سعيد عجلى گفت: خدا جسمى است چون پيكر آدمى از نور، تاجش بر سر و دلش سرچشمه حكمت، و چون خواست خلق را آفريند، باسم اعظم سخن گفت و پريد و تاجى بر سرش افتاد، وانگه بر كفش نامه اعمال بنده‌ها را نوشت، و از گناهان بخشم افتاد و عرق كرد و از آن دو دريا برآمد يكى شور و تاريك و ديگرى شيرين و درخشان، وانگه در درياى درخشان سر كشيد و در آن سايه خود ديد، و آن را بركند و از آن خورشيد و ماه ساخت و ته‌مانده آن سايه را نابود كرد تا شريكى نباشد، وانگه از اين دو دريا مردم را آفريد و كفار از آن تاريكند و مؤمنان از آن درخشان.

وانگه محمد6را فرستاد، و مردم در گمراهى بودند، و امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها پيشنهاد كرد و نخواستند آن را بر دارند و از آن ترسيدند و آدمى كه آن ابو بكر بود بفرمان عمر آن را برداشت باين شرط كه عمر را پس از خود خليفه سازد، و قول خدا در (16- الحشر) چون شيطان كه بآدمى گفت كافر شو، در باره ابى بكر و عمر فرو شده.

و امام منتظر زكريا بن محمد بن على بن الحسين7است و در كوه حاجر زنده است تا گاهى كك فرمان خروج يابد، و مغيره كشته شد و برخى يارانش او را امام منتظر دانستند و برخى زكريا را. پايان.

و بقولى مغيرة بن سعيد را ابتر ميگفتند بتريه زيديه بدو وابسته‌اند و نميدانم مدركش از كجاست.

كه او بيخبر بود و صاحب ياسين نامش حبيب نجار بود، و بيم دادنش اشاره دارد بقول خدا تعالى (13- يس) بياور براشان نمونه آن قريه را، كه بقول مفسران انطاكيه بود چون كه فرستاده‌ها آمدند در آن 14 چون دو رسول براشان آمده آن‌


صفحه 163

دو را دروغگو شمردند، ابن عباس گفته: آنها را زدند و زندان كردند، و تقويت كرديم آنها را با رسول سومى بقولى نام دو رسول اول شمعون بود و يوحنا و نام سومى بولس، و ابن عباس و كعب گفتند نام آنها صادق بود و صدوق و سومى سلوم، و بقولى اينان فرستاده‌هاى عيسى بودند از حواريون و آنها را رسول خود خواند براى اينكه عيسى آنها را بفرمان او فرستاد. پس گفتند ما سه تن رسول نزد شمائيم گفتند: مردم آن آبادى نباشيد شما جز آدمى چون ما و رسالت خدا شما را نشايد چنانچه ما را نشايد خداى رحمان چيزى نفرستاده و شما نباشيد جز دروغگو 15- گفتند: پروردگار ما داند كه ما بشما فرستاده‌ايم البته 16- و نباشد بر ما جز رساندن پيغام آشكارا.

تا فرموده خدا- و آمد از جاى دورتر شهر مردى كوشا و شتاب ميكرد، و بقول ابن عباس و گروهى از مفسران نامش حبيب نجار بود كه هنگام آمدن رسولان بدانها گرويده بود، و خانه‌اش نزديكى از دروازه‌هاى دور شهر بود، و چون خبر شد قومش رسولان را دروغ شمردند و آهنگ كشتن آنها را دارند تند دويد و آمد و گفت: اى مردم من پيروى كنيد از رسولان كه خدا بشما فرستاده و اعتراف كرد برسالت آنان.

گفتند: نبوت آنها را از اين جا دانست كه چون او را خواندند گفت: مزدى بر آن خواهيد؟ گفتند: نه و بقولى زمين‌گير بود و يا دچار خوره و او را شفا دادند و او هم بدانها گرويد، از ابن عباس نقل شده.

پيروى كنيد از كسانى كه مزدى از شما نخواهند و راه يافته‌اند 17- و چرا من نپرستم آنكه مرا آفريده و بسوى او برگردانده شويد 18- آيا برگيرم جز او معبودانى كه چون خداى رحمان زيان مرا خواهد ميان دارى آنان هيچ سودى بمن ندهد و مرا رها نكنند 19- من در اين صورت البته در گمراهى روشنم 20- من گرويدم بپروردگار شما از من بشنويد اين اعتراف را و بپذيريد، و بقولى اين سخن را با رسولان گفت و آنها را گواه گرفت بدان نزد خدا از ابن مسعود است.


صفحه 164

گفت: چون مردمش اين سخن را از او شنيدند، او را زير لگد ماليدند تا مرد و خدايش ببهشت برد و در آن زنده و روزى خور است، كه گفت: گفته شد در آب بهشت، و بقولى او را سنگسار كردند تا كشتند، و بقول حسن و مجاهد چون آن مردم آهنگ كشتن او كردند خدا او را بالا برد و او در بهشت است و نميرد تا دنيا نابود و بهشت ناياب شود، گفتند: آن بهشت كه او در آن در آمده تواند كه ناياب شود و جاويدان نيست.

و بقولى: چون او را كشتند خدا او را زنده كرد و ببهشت برد و چون در آن در آمد گفت: كاش مردم من ميدانستند بآمرزش پروردگارم برايم و اينكه مرا از ارجمندان داشته.

در تفسير ثعلبى: بسندش از پيغمبر6آورده كه پيشتازان امتها سه كسند يك چشم بهمزدن بخداى يكتا كافر نبودند: على بن ابى طالب7و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون، و آنان صديقان و خوش باورانند و على برتر آنانست.

همه اينها را طبرسى «ره» در مجمع البيان آورده (ج 8 ص 417- 421) و اخبارى كه اين داستان را در بر دارند در مجلد پنجم گذشتند.

او چلاق بود يا دست بريده ...

من گويم: گويا بيمارى خوره مايه اين بوده كه انگشتانش چنين بودند چنانچه خواهد آمد تفسير آن به خوره، يا اينكه اين درد هم از دردها نبوده كه مغيره آن را از مؤمن دور دانسته يا مقصود بيان اينست كه گرفتارى به بيماريهاى بزرگ و رسواگر با كمال ايمان مخالفت ندارد، و بقولى گويا انگشتان او بدنبال بيمارى خوره افتاده بودند و بدان اشاره كرده باينكه انگشتانش بكفش چسبيده بود.

وانگاه انگشتانش را بكفش برگرداند، از سخن راوى است يعنى امام چلاقى او را با دست خود نشان داد كه چنين بود و فرمود: گويا من مينگرم بچلاقى او يعنى‌


صفحه 165

ميدانم آن را بديده دل حبيب نجار آمد و آنها را بيم داد و از كيفر خدا بر پيروى نكردن از پيغمبران ترساند كه خدا از او حكايت كرده، و بسا توهم شود كه اين روايت منافات دارد با آنچه از امام صادق7رسيده كه چون مؤمن بچهل سال رسد خدايش از سه درد در امان دارد: پيسى، خوره ديوانگى و مى‌شود پاسخ داد از آن كه اين حديث بر حسب غالب است و منافات ندارد با ابتلاء پس از چهل سال بطور كمياب با اينكه مى‌شود ابتلاء مؤمن نامبرده پيش از سال چهلم عمرش باشد با اينكه خبر گويا نيست كه گرفتار خوره بوده.

بر مردنى: بهر حال و هر گونه دلالت دارد كه خودكش مؤمن نباشد، خواه با ابزارى خود را بكشد، و يا بزهر نوشيدن، يا به نخوردن و ننوشيدن و اعتصاب غذا يا درمان نكردن زخم و بيمارى خود بدان چه سودش دهد اما اگر دشمن كشتيها را آتش زند و او خود را بدريا افكند و بميرد ظاهر اينست كه خودكشى كرده باشد و برخى عامه آن را خودكشى ندانسته زيرا او از يك گونه مردن بگونه ديگر گريخته و اين سخن سست است، و بسا كه تفسير شده بآن كه خودكشى را حلال داند، و ظاهر اينست كه مقصود از خبر مؤمن كامل است.

5- كافى (ج 2 ص 256) بسندش از امام صادق7كه خدا عز و جل گرفتار كند مؤمن را بهر بلا، و بميراند بهر گونه مردن، و گرفتارش نكند بديوانگى و بيخردى آيا ندانى كه چگونه مسلط كرد خدا ابليس را بر مال ايوب و بر فرزند و بر همه چيز او و مسلط نكردش بر خرد او آن را بدو وانهاد تا بدان يكتاپرست بماند.

بيان: و گرفتارش نكند برفتن خرد او، زيرا سود گرفتارى شكيبائى و ياد خدا و رضا بقضا است و مانند آن و با ديوانگى و رفتن خرد و تباهى دل هيچ كدام فراهم نگردد، و اين منافات با گرفتارى بديوانگى كه منظور از آن آزمايش نيست ندارد.

با اينكه مورد روايت مؤمن است و ديوانه مؤمن نيست، چنين گفته شده، ولى ظاهر خبر اينست كه مؤمن كامل ديوانه نشود و گرچه با ديوانگى مؤمن نباشد


صفحه 166

و در حكم مؤمن بوده.

و مى‌شود منظور از حديث نظر بغالب باشد زيرا بسيارى از مؤمنان خوب را ميبينيم كه در پايان عمر خرف و ديوانه شوند، يا منظور يك گونه از ديوانگى است و وجه يكم بى‌وجه نباشد.

و بر همه چيز او ظاهرش تسلط شيطانست بر همه اندام و نيروهاى ايوب جز خرد او و بسا تفسير شود بتسلط او بر خانه و اثاث خانه و مانند آنها و بر دوستان و يارانش و سخنى فراوان در داستانهاى ايوب و رفع شبهه‌هاى وارده بر آن در جلد پنجم گذشت و باز نگوئيم براى دورى از تكرار.

6- كافى (ج 2 ص 252) بسندش تا امام صادق7كه نزد آن حضرت بلاء و خصوصياتى كه خدا عز و جل بمؤمن داده ياد شد و او فرمود: از رسول خدا پرسيدند كدام مردم در دنيا بلاء سختتر كشند؟ فرمود: پيغمبران وانگه هر كه مانندتر است بدانها و مانندتر بحسب درجه، و مؤمن هم باندازه ايمانش گرفتار شود و باندازه خوش- كرداريش، و هر كه ايمانش درست و كردارش نيك است بلايش سخت است، و هر كه ايمانش سبك و كردارش سست بلايش كم است.

در تمحيص: از عبد الرحمن مانندش آمده.

بيان: سستى كردار در اندازه و در گونه و يا هر دو باشد.

7- كافى بسندش از امام صادق7كه ثواب بزرگ در برابر بلاء بزرگ است و خدا دوست ندارد مردمى را جز كه مبتلا كند آنان را.

بيان: دلالت دارد كه بلاى بزرگ اجر بزرگ دارد، و نشانه دوستى پروردگار رحيم است، اگر در مؤمن كريم باشد.

8- كافى (ج 2 ص 253) بسندش از امام صادق7كه خدا عز و جل را در روى زمين بنده‌هائى پاك است كه از آسمان پيشكشى بزمين فرو نيايد جز كه از آنها بگرداندش بديگرى، و بلائى نيايد جز كه بسوى آنان بگرداند.


صفحه 167

در تنبيه الخاطر: از ابن رئاب و كرام بن عمر و از ابى بصير مانندش را آورده بيان: فرو شدن از آسمان بمعنى تقدير در آنست و پيشكش دنيوى است و همچنين بلا.

9- كافى (ص 253) بسندش از امام صادق7كه سدير نزدش بود و فرمود:

راستش چون خدا بنده‌اى را دوست دارد او را فرو برد در بلا يكباره و ما و شماها اى سدير بامداد و شامگاه در آنيم.

بيان: در نهايه گفته: در حديث است كه «يغتهم اللَّه في العذاب غتا» يعنى فرو برد آنان را در عذاب فرو بردنى پى در پى و در حديث دعاء است «يا من لا يغته دعاء الداعين» يعنى او را مغلوب و مقهور نسازد دعاء دعاكنندگان.

و در حديث حوض است (يغت فيه ميزابان مدادهما من الجنة) يعنى ميريزد آب در آن پياپى ...

10- كافى بسندش از امام باقر7(همين مضمون را آورده بى‌جمله اخير و بر آن افزوده) او را در بلا آلايد، و چونش بخواند فرمايد لبيك عبدى اگر آنچه خواهش كردى زودت بدهم، من بر آن توانايم، و اگر آن را پس انداز كنم برايت بهتر است.

و در جامع الاخبار از او7مانندش آمده.

بيان: در نهايه گفته: در حديث است كه بهتر حج ناله و تلبيه و خونريزى در قربانى است و از آنست كه دوشيد در آن شج يعنى شير روان بسيار، و در حديث مستحاضه آمده كه انى اشجه شجا بهمين معنا- پايان.

من گويم: منظور از شج در اين خبر اينست كه بلاء بر او ريخته شود و روان گردد در دو اندوهش بر او تا گويا از بلا آب شود و روان شود، يا مقصود توجه او است بآستان خدا، و بقولى روان شود خون دلش از بلا.

و گويم: در جامع الاخبار (134) و خبر آن بجاى شج شبج آمده بباء يك‌


صفحه 168

نقطه و آن بمعنى شكافتن و دريدن با نيزه است.

در پاسخ دعايش براى رفع بلا يا جز آن لبيك گويد كه معنى آن اجابت و فرمانبرى پياپى است و توجه اظهار دوستى و اخلاص.

11- كافى بسندش تا رسول خدا6كه بلاى بزرگ پاداش بزرگ دارد، و چون خدا بنده‌اى را دوست دارد او را بلاى بزرگ دهد، و هر كه پسندد خدا او را پسندد، و هر كه خشمد نزد خدا خشم دارد.

در خصال (ج 1 ص 12) بسندش مانندش آمده.

در تمحيص از شحام مانندش آمده.

بيان: چون خدا بنده‌اى را دوست دارد و خواهد باو پاداش بزرگى رساند، و او را پسندد و اهل آتش داند بلاى بزرگى باو دهد از بيماريهاى تن و يا آشفتگى جان و دل و بنده اعم از محبوب است، زيرا بنده محبوب از قضاى خدا در خشم نشود، و بسا مقصود از دوستى پيشنهاد كار ثواب‌دار باشد خواه پسند او باشد يا نه، و هر كه پسندد خدا او را پسندد و هر كه خشمد خدا بر او خشمد.

12- كافى بسندش از امام باقر7كه همانا مؤمن در دنيا بلا نبيند باندازه دينش يا بر حسب دينش.

بيان: ترديد از راويست و حسب هم بمعنى مقدار است و هر دو به يك معنى است و در مصباح گويد: اينكه گويند پاداش مرد بحسب كار او است يعنى باندازه كار او.

13- كافى (ج 2 ص 254) بسندش از امام ششم7كه همانا بنده چون كفه ترازو است و هر چه ايمانش فزايد بلايش فزايد.

بيان: يعنى ايمان و بلاى مؤمن چون دو كفه ترازو باشند چنانچه وارد است:

نماز ترازو است هر كه خوب پردازد خوب دريافت كند، و بقولى خود مؤمن يك كفه ترازو است و كافر كفه ديگر و هر چه ايمان مؤمن فزايد در كفه كافر هم كه سبب بلاى او است فزايد خواه از آدمى باشد و خواه پرى كه بلا و آزارش بمؤمن باندازه‌