بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 197

خبر يكم بقولى، بسا مقصود از آن سختى دوستى آنان باشد بطور كامل و نزديك است بقول او7راستى كار ما سخت و سختى آور است و تحمل آن را ندارد جز فرشته مقرب، يا پيغمبر مرسل، يا بنده‌اى كه خدا دل او را به ايمان آزموده.

و از هم پاشيدن كوه از محبت او براى سنگينى اين بار است و سختى مهابتش و چون قول خدا است كه (21- الحشر) و اگر فرو آورده بوديم اين قرآن را بر كوه ميديدى كه خاشع و درهم شكسته بود از ترس خدا و هم قول خدا (73- الاحزاب) ما پيشنهاد كرديم امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها رو گرداندند از اينكه آن را بردارند و هراس كردند از آن و ظاهر اينست كه مقصود از دوستى در حديث دوستى عوامانه و ميانه نيست، بلكه آن دوستى كه مايه همانندى بآن حضرت باشد بوجه كامل و پيروى تمام از او در فضائل و كردارهاى نيك باندازه توان، و گرچه پايه بلند او را درك نتوان، و از دسترس وهم و گمان بيرون است و كوه بايد از برداشتن چنين بار سنگينى از هم بپاشد.

تتميم:

در اين اخبارى كه از طريق خاصه و عامه هر دو رسيده دلالت روشنى است بر اينكه پيغمبران و اوصياء عليهم السّلام هم در بيماريهاى محسوسه و بلاهاى تن چون ديگرانند و بگفته سزاوارتر بآنند، براى اينكه ثواب بيشتر برند، و اين زيانى بپايه بلند آنها ندارد، بلكه پايدار كردن آنها است و بيان اينكه آدميند، زيرا اگر از آسيبهاى بشرى آسوده بودند با آنچه از معجزات كه داشتند در باره آنان گفته ميشد آنچه ترسايان در باره پيغمبرشان عيسى گفتند.

و اين تأويل در خبر وارد است، و بلا براى آنها هديه‌ايست از خدا براى رسيدن بدرجاتى كه بدانها دسترسى نيست جز ببلا كشيدن، چنانچه درجاتى باشد كه بدانها نتوان رسيد جز بشهادت، و خدا منت نهد بر بنده‌اى كه دوستش دارد بدان، براى بزرگ داشت و ارجمندى او، چنانچه در خبر شهادت امام حسين7آمده كه پيغمبر6‌


صفحه 198

را در خواب ديد و فرمودش: اى حسين تو را در بهشت درجه‌ايست كه بدان نرسى جز به شهادت.

و جدا كردند بيشتر علماء آنچه را نقص باشد و نفرت‌انگيز براى مردم از نزديكى بدانها چون ديوانگى و خوره و پيسى، و دعاى پناه گرفتن از آنها بخدا كه پيغمبر6ميخوانده براى آموختن بديگران بوده گرچه خود از آنها مصون بوده.

محقق طوسى در تجريد در شمار آنچه بايد در هر پيغمبرى باشد گفته: عصمت و كمال عقل، و هوش و تيزفهمى و رأى متين و سهو نكردن و آنچه مايه نفرت مردم است از پستى پدران و مادران، و دل سختى و تندى وابنه و مانند آنها و خوردن غذا ميان راه.

علامه در شرحش گفته: بايد بر كنار باشد از بيماريهاى نفرت آور چون ابنه، سلس الريح، خوره، پيسى، زيرا همه اينها مايه نفرت از او است و مخالف غرض بعثت و قوشچى سلس البول را هم بدانها افزوده.

قاضى عياض از علماى مخالفين در كتاب شفاء خود گفته: خدا فرموده (144- آل عمران) و نيست محمد جز رسولى كه رسولانى پيش از او بودند آيا اگر مرد يا كشته شد شماها از دين بر ميگرديد، و فرموده (78- المائده) نبود مسيح زاده مريم جز رسولى كه پيش از او رسولانى بودند و مادرش صديقه بود و هر دو خوراك ميخوردند و باز فرموده (20- الفرقان) ما نفرستاديم پيش از تو از فرستاده‌ها جز كه ميخوردند خوراك و مى‌رفتند در بازارها و فرمود (211- الكهف) بگو همانا من يك آدمم مانند شما كه بمن وحى ميرسد.

پس محمد و ديگر پيغمبران آدمى بودند، و بآدميان فرستاده شدند، و اگر آدمى نبودند مردم نميتوانستند با آنها روبرو شوند، و از آنها بپذيرند، و با آنها گفتگو كنند خدا فرموده (9- الانعام) و اگرش فرشته ميساختيم او را مردى مينموديم كه نميبود جز در پيكر آدمى كه بتواند آميزش كند با مردم، زيرا نتوانند روبرو شوند با فرشته و با او گفتگو كنند و او را به بينند، در پيكره خود او، و فرموده (95- الاسراء) اگر در زمين‌


صفحه 199

فرشته‌هائى راه ميرفتند پابرجا البته فرو آورديم بر آنها از آسمان رسولى كه در روش خدا نميشود فرشته رسول باشد جز براى هم جنس خود، يا كسى كه خدايش برگزيده و نيروى روبرو شدن با وى را باو داده مانند پيغمبران و رسولان خدا.

و پيمبران و رسولان ميانجى ميان خدا و مردمند و فرمانهاى او را بدانها رسانند و وعد و وعيدش را، و آنها را شناسا كنند بدان چه از امر او ندانند، و از خلق، و جلال و سلطنت و جبروت و ملكوتش كه از آنها بيخبرند و نمود و تن و ساختمان آنها وصف آدمى دارند، و براشان رخ دهد هر آنچه بآدميان رخ دهد از پديده‌ها و دردها، و مرگ و نيستى، و اوصاف انسانى و روح و درونشان والاتر از آدميان ديگر است و وابسته به ملاء اعلى است و هم وصف فرشته‌هايند و سالمند از دگرگونى و آفات معنويه، و در غالب دچار درماندگى آدميان و سستى آدميت نشوند.

زيرا اگر درونشان چون برون تنهاى بشريت بود تاب نداشتند كه از فرشته‌ها چيزى دريابند و آنها را ببينند و با آنها گفتگو كنند، چنانچه آدمهاى ديگر نتوانند، و اگر تن و برونشان چون فرشته بود، و بر خلاف ديگر آدميان بود بشر و كسانى كه بدانها گسيل بودند تاب گفتگو بآنها نداشتند چنانچه در قول خدا تعالى پيشگو شد.

و تن برونشان چون آدميان ساخته شده و روح و درونشان بهمراه فرشته‌هايند كه پيغمبر6فرمود: دو چشمم بخوابند و دلم بيدار است، و فرمود: من چون شماها نيستم من روز گزارم و پروردگارم مرا بخوراند و بنوشاند پس درونشان پاك است از آفت، و پاكيزه است از كاستى و علت.

و در جاى ديگر گفته: پيشداشتيم كه آن حضرت6و ديگر پيغمبران و رسولان آدمند و تن و برونشان تنها آدم است و رواست بر آنان آفتها، دگرگونيها، و دردها و بيماريها، و نوشيدن جام مرگ كه روا باشند بر همه آدميان و همه اينها نقصان در آنان نباشد، چون كاستى هر چيز بسنجش با اتم و اكمل از نوع خود او است و خدا نوشته بر جهانيان (25- الاعراف) در آن زنده باشيد و در آن بميريد و از آن بيرون رويد و


صفحه 200

همه آدميان بر راه دگرگونيها آفريده.

آن حضرت6هم بيمار ميشد و دچار گرما و سرما مى‌گرديد، و گرسنه و تشنه ميشد، و خشم و دلتنگى ميگرفت و رنج و خستگى باو ميرسيدند، و سستى و پيرى داشت، در افتاد و يك نيمه او خراشيد و كفار سرش را شكستند و دندانش را شكستند، زهرش نوشاندند، و جادويش كردند و درمان كرد، حجامت كرد و بخدا پناه برد و آنگه مرد و جان داد6و پيوست برفيق اعلى، و رها شد از خانه آزمايش و بلا.

و اينها نشانه‌هاى ناچار آدميند، و بديگر پيمبران آسيبهاى بزرگترى از او رسيد كه بسختى كشته شدند، و در آتش افكنده شدند، آنها را اره بر كردند، و برخى از خدا در پاره‌اى اوقات نگهداشت، و برخى در پناه خدا بودند مانند پيغمبر ما از شر مردم.

و اگر خدا باز نداشت ابن قميئه را از پيغمبر ما در روز احد، و او را نهان نكرد از چشم دشمنانش نزد دعوت مردم طائف، البته چشم قريش را از ديدار او بست هنگام برون شدن او بسوى غار ثور، و از او نگهداشت شمشير غورث را، و سنگ ابى جهل و اسب سراقه را، و اگرش حفظ نكرد از جادوى ابن اعصم حفظش كرد از آنچه بزرگتر از آن بود كه زهر زن يهوديه بود، و همچنين پيغمبران ديگر گرفتارى داشتند و عافيت.

و اين از كمال حكمت خدا بود تا شرفشان را در اين موارد پديد كند، و امر آنها را روشن نمايد، و سخن آنها را در باره آنها بكمال برساند، و با آزمايش خود آدميت آنها را ثابت سازد، و اشتباه را از ناتوانان بزدايد، تا گمراه نشوند بعجائب معجزاتى كه از دست آنها هويدا ميشد، چون گمراهى ترسايان بر عيسى بن مريم، و تا در بلاكش آنان دلدارى باشد براى امتانشان و مايه وفور ثوابشان باشد نزد پروردگارشان، براى اتمام احسان بر آنها.

يكى از محققان گفته: اين پيشامدها و دگرگونيهاى نامبرده همانا مخصوص تنهاى آدمى آنان بود كه غرض از آن روبرو شدن با بشر و مبارزه با آدميزادها بود كه هم شكل آنان باشند، و اما درونشان در بيشتر پاك بود از آن پيشامدها و معصوم بود و


صفحه 201

وابسته بملاء اعلى و فرشته‌ها كه از آنها دريافت كنند، و وحى را بگيرند و او6فرموده: دو چشمم بخوابند و دلم بيدار است، و فرمود: راستى من چون سازمان شما نيستم من شب گذرانم نزد پروردگارم، خوراكم دهد و نوشاندم، و فرمود: من آدمى نيستم ولى آدميم تا بروش من درآيند آدميان ديگر.

و گزارش داد كه راز و درون و جانش بر خلاف تن و برونش باشند و اينكه آفتها كه برونش را گيرند از ناتوانى، گرسنگى، خواب و بيدارى بدرونش راه ندارند، بخلاف ديگر آدميان از نظر درون، زيرا ديگرى چون خوابد خواب تن و روحش را فراگيرد ولى آن حضرت در خواب دلى فهمنده داشت مانند بيدارى خود، تا اين كه در روايتى آمده در خواب از حدث مصون بود چون دلش بيدار بود كه گفتيم.

و همچنان جز او چون گرسنه شود تنش ناتوان گردد، و نيرويش سست و همه‌اش بيهوده گردد و او6گزارش داد كه اينها بدوزخ ندهند و او بر خلاف ديگرانست كه فرمود: من در سازمان شما نيستم، و همچنين گويم در باره همه اين احوال از رنج و بيمارى، جادو و خشم كه بدرون او راه نداشتم، و از زبان او چيزى كه او را نشايد شنيده نشده و نه از اندام ديگرش چنانچه بآدميان ديگر رخ ميدهد.

دنباله ايست: محقق طوسى «قده» در تجريد گفته: يك درد آورد نيست زشت كه تنها از ماها سر زند و يكى خوب كه از خدا تعالى و از ما هر دو، و خوبيش يا براى سزاى بدكاريست، يا سودى دارد و يا زيانى را بردارد كه فزونى دارد بر آن درد چون شيوه بر آن جاريست يا براى رفع زيانست.

و رواست كه در مورد سزا كيفر بدكارى باشد، و صرف لطف در درد آوردن مكلف براى حسن آن بس نيست، و اختيار دردناك در حال آن شرط حسن آن نيست، عوض سوديست براى پاداش بى‌بزرگداشت و احترام كه بر خدا بايست بشود در برابر دردها كه فرود آرد ببنده‌ها، و در برابر تقويت منافع كسى براى مصلحت ديگرى و هم در برابر غمناك كردن مكلف و هر بنده ديگر، خواه باستناد علم بديهى باشد، يا علم‌


صفحه 202

از روى دليل، يا گمان غم‌آور.

نه آنچه مستند باشد بكار خود بنده كه عوض آن بر خدا نبايد، و يا فرمان دادن بنده‌هايش بكار زيانبخش و مباح كردن آن، يا توانا كردن نابخرد بدان، چون كودك و ديوانه، بخلاف سوختن دنبال افكندن در آتش يا كشتن در گواهى دروغ، و عدالت بر خدا بايست است بحكم خرد و دليل شرع، و روانيست ستمكار را بستم تمكين كند بى‌عوض نقدى كه برابر ستم او باشد و آن را جبران كند.

و اگر ستمديده بهشتى باشد، عوضهائى كه او را بايد بخش بر اوقات كند، يا بمانند آنها بر او تفضل نمايد، و اگر دچار عقابست در عوض جزئى از عقابش را بيندازد بطورى كه سبكى آن پديد نشود بواسطه پخش كردن آن مقدار ناقص بر اوقات، و واجب نيست پيوسته بودن و هميشگى عوض براى نيكو بودن آنچه بر مختار با درد فزون است گرچه دنباله آن بريده شود، و نبايد عوض در دنيا باشد براى احتمال مصلحت در تأخير آن، و دردناك بودن قطع عوض منع مى‌شود.

با اينكه آن محل نزاع نيست، در اينجا، و لازم نيست كه بصاحب آن فهماند كه عوض است و سود معينى نبايد و اسقاط عوض دردها نشايد، و عوض بر خدا واجب است كه فزوده شود تا اندازه‌اى كه هر خردمند بدان خشنود گردد و بر ما واجب است باندازه برابر.

و علامه نور اللَّه ضريحه در شرح آن گفته: بدان كه ما بيان كرديم كه لطف و صلاح بينى هر دو واجبند و آن بر دو بخشند مصالح دينى و مصالح دنيوى كه سودهائى در دنيا باشند، و مصالح دينى يا زيان آورند براى مكلف (چون دادن زكاة و جانبازى در جهاد) يا سود بخشند، و از بخش زيانند دردها، بيماريها، و جز آنها از مردنها و گرانى و قحط، و سودها مانند تندرستى و وسعت روزى و ارزانى.

مردم در باره نيكى درد و زشتى آن اختلاف دارند، ثنويه دو خدائى، معتقدند هر گونه درد زشت است، و جبريان گويند هر آنچه از خدا است نيك است، و بكريه‌


صفحه 203

و اهل تناسخ و عدليه برخى را نيك دانند و باقى را زشت و در وجه نيكى آن هم اختلاف دارند- تا گويد- معتزله گويند بچند شرط نيكو است:

1- براى سزاوارى دردناك.

2- براى سود بزرگى كه بدردناك پرداخت شود.

3- براى دفع زيانى بزرگتر از آن درد.

4- بشيوه عادى انجام شود، چنان كارى كه خدا كند با كسى كه زنده است و ما او را در آتش افكنيم.

5- اينكه براى حفظ جان انجام شود چنانچه ما درد آوريم كسى را كه آهنگ كشتن ما دارد، زيرا چون بدانيم درد آوردن شامل يكى از اين وجوه است، بطور قطع آن را نيكو دانيم، و شرط خوبى درد ابتدائى كه خدا ببنده وارد كند اينست كه داراى لطف باشد براى دردناك يا ديگرى، زيرا دردى كه سود بيشتر از خود ندارد كه بملاحظه آن دردناك آن را برگزيند ستم باشد، و اگر لطفى ندارد بيهوده باشد، و هر دو زشتند و بر خدا روا نيستند، و از اين رو ابو هاشم در بيمارى كودكان با وجود عوض بيشتر دارا بودن لطف را براى مكلف ديگر لازم دانسته.

مصنف (محقق طوسى) چون ابى حسين بصرى روا داشته كه دردها در كفار و فساق كيفر آنان باشد، و قاضى القضات از آن منع كرده و عقيده دارد بيماريهاى آنان محنت است نه كيفر، و مصنف چون قاضى و شيخين گفته: صرف لطف در حسن دردمندى كفار بس نيست بلكه عوض بايد بخلاف جمعى كه آن را پس دانستند و اگر فرض شود لذتى هم در لطف داراى درد باشد آيا سزد كه خدا تعالى آن درد را بزنده دهد براى اينكه لطف در باره ديگرى باشد با عوضى كه مكلف پذيرد گر بدو پيشنهاد شود ابو هاشم گفت: آرى، و ابو حسين گفته: نه، و مصنف هم پيرو او شده.

و شرط نيست در حسن دردى كه خدا آغاز كند پسنديندن دردناك عوض بيشتر از آن را در حال حاضر، و اينكه گفته عوض بى‌پيرايه بزرگداشت و احترام است براى اينست كه از ثواب طاعت جدا باشد.


صفحه 204

و آنچه در آن عوض بر خداى تعالى براى مستحق بايست دانند چند چيز است:

1- دردمند كردن بنده به بيمارى و مانند آن.

2- تفويت سودها كه از خدا براى صلاح ديگرى انجام شود، پس اگر خدا تعالى پسر زيد را بميراند و ميدانسته اگر ماند پدر از او سودى برد بر خدا بايد كه بپدر عوض دهد از منافع فرزندش و اگر ميدانسته برايش سودى ندارد، زيرا او پيش از سودمندى خواهد مرد، عوضى نبايد چون سودى خدا از او تفويت نكرده، و از اين رو اگر مالش را تلف كند عوض بايد، خواه بداند آن را يا نه، زيرا تفويت سود چون دادن درد باشد، و اگر دردى باو داد و نفهميد عوض بايد و همچنين اگر سودى از او قرار دهد و نفهميد و مرا در اين باره تأمل است.

3- غمناك كردن كه خدا وسيله غم فراهم كند و اگر غم از خود بنده باشد عوضى بر خدا تعالى ندارد.

4- فرمان خدا بنده‌هاش را بدردناك كردن جانوران يا مباح كردن آن براى خوردن و جز آن خواه فرمان واجب باشد چون قربانى در حج يا مستحب چون قربانى ديگر كه عوض همه اينها بر خدا است.

5- نابخرد را چون درنده‌ها وحشى و پرنده‌هاى شكارى و خزنده‌ها را مانند مار و كژدم تسلط دهد بر آزار آدمى كه نزد عدليه مورد اختلاف است و چهار قول دارد.

1- عوض بر خدا بايد مطلقا كه به جبائى وابسته‌اند.

2- عوض بر آنست كه آزار دهد، از ابى على نقل شده.

3- در اينجا نه عوض بر خدا است و نه بر جانور.

4- قاضى گفته: اگر جانور ناچار باشد از آزار كردن عوض بر خدا است و گر نه بر خود جانور است، و چون كودكى را در آتش افكنيم و بسوزد آزار كن و سوزاننده خدا است و عوض آن بر ما است و نيك است چون آزار طبق حكمت بايست‌