20- نيكوانند، نيكى به پارسائى برگردد چون در برابر هرزه باشد.
21- پرهيزكارانند، و مقصود از آن در اينجا ترس خدا است، و ذكر عفت و خوف گذشت، و آن را در اينجا دوباره آورده ضمن اوصاف روزانه آنها و در آنجا مطلق آورده.
ترس آنها را تراشيده تا اينكه فرموده عظيم شرح اثر خوف است كه بر آنها چيره شده، و خوف اين اثر دارد براى آنكه نفس كارگزار تن را از كارش باز دارد و قوه شهوت و خوراك را از كار خودشان اندازد، و اثر خوف را بتراش تير مانند كرده براى سخت بودن آن و بدنبال آنست دگرگونى چهره، و سستى از انفعالات نفسانيه چون خوف و اندوه تا آنان كه چهره بيمار دارند و گرچه بيمار نباشند.
ميگويد ديوانهاند كه اشاره است بدان چه رخ دهد براى برخى از عارفان كه بعالم بالا پيوندد و از تدبير تن باز ماند و سخنى گويد بيرون از آنچه بايد، و زشت باشد نزد ظاهر شريعت، و آن را بديوانگى بندند، و بسا بكفر و بيدينى و آن امر بزرگى كه بدان در آميختند پرداخت برازهاى آنانست از ملاحظه جلال خدا، و مطالعه انوار عالم بالا.
22- اينكه كم از كردار خود را نپسندند- تا كه فرموده- بزرگ براى تصور شرافتى كه هدف كردار آنها است.
و بخود تهمت زنند- تا فرمايد- آنچه ندانند و تهمتشان ترس از ترديد آنها است در قضاوت و همى آنان بحسن عبادتشان و اينكه نزد خدا پذيرفته است و خدا پسندند و بخدا رسانند، زيرا اين وهم مايه خودبينى در عبادت و كوتاهى از فزودن بر آنست، و اين شك و تهمت خود به پيروى از نفس اماره مايه ترس شود از اينكه اين اعمال نارسا باشند بدان چه بايد و شايد، و اين باعث بر كردار و شكننده عجب است، و دانستى كه عجب و خودبينى از مهلكاتست چنانچه فرمود: سه تا هلاككنندهاند: بخل پيروى شده، هوسرانى، و خودبينى بخويش. و هم ترس آنان از
تمجيدشان درمان درديست كه از اين تمجيد برآيد از تكبر و خودبينى بدان چه سبب تمجيد است، و پاسخ هر كدام آنها در برابر تمجيد ديگران از او اينست كه ميگويد:
من خود مرا بهتر از ديگرى ميشناسم الخ.
وانگه شروع كرد در نشانهها كه رويهم نشانه هر كدام است، و اوصاف پيش گرچه بيشتر آنها ويژه و معرف هر يك ميباشند جز اينكه رياء در برخى راه دارد و دليل بر تقواى راستين نباشند و آنها را باز بشرح زير گرد آورد و مرتب كرد.
يكم: قوت در دين كه در برابر وسواس خناس ايستادگى كند، و فريب مردم را نخورد، و اين ديندار و دانشمند باشد.
دوم: عاقبتسنجى در كارهاى دين و دنيا، و پايدارى در آن با نرمش با مردم، و سخت گرفتن بآنها كه در مثل آمده كه: شيرين نباش تا آنجا كه بلعيده شوى و نه تلخ تا آنجا كه بدور افكنده شوى، و اين ثمره عدالت در معامله با مردم است، و دانستى كه نرمش بسا از فروتنى خوبست كه فرموده (115- الشعراء) و فروتنى كن براى مؤمنان كه پيرو تواند. و گاه از زبونى و سستى يقين است كه بد است و نخست موردش حزم در دين و مصالح نفس است و دومى صفتى پست است كه نميشود حزم با آن باشد زيرا نفس زبون از همه سو تأثر پذير است.
سوم: ايمان با يقين، چون ايمان باور كردن صانع است و آنچه در شريعت آمده، و اين باور سخت و سست دارد، يك بار تقليديست كه اعتقاد درست بىدليل است، و يك بار علمى است كه با دليل است، و بار ديگر اين علم با علم باينست كه جز آن نيست و آن علم اليقين است و سالكان محقق بر سر آن نايستند و بدنبال عين اليقين باشند كه مقام شهود است بواسطه دور كردن پردههاى طبيعت و روگردانى از دنيا، و مرادش اينست كه علم آنها بپايه علم اليقين است و احتمال در آن راه ندارد.
چهارم: حرص در دانش و فزونى آن.
پنجم: علم با حلم كه نيروى فرشتهاى با بردبارى كه فضيلت نيروى در زندگى است بهم پيوندد.
ششم: ميانه روى با وجود ثروت، و آن عدالت در بكار بردن كالاى دنيا است و دور انداختن فزونى از اندازه ضرورت و ناچارى.
هفتم: خشوع در عبادت كه ثمره انديشه در جلال معبود است، و ملاحظه بزرگوارى او كه جان عبادتست.
هشتم: جمال نمائى در ندارى با ترك شكوه بخلق و درخواست از آنها و اظهار بىنيازى از آنها كه از قناعت و رضا و بلند همتى برآيد، و توجه بوعده نزديك خدا و آنچه براى پرهيزكاران آماده شده بدان كمك نمايد.
نهم: صبر بر سختى.
دهم: طلب روزى حلال كه از پارسائيست.
يازدهم: نشاط در رهجوئى و پيمودن راه خدا كه از اعتقاد بسرانجام پرهيزكاران و تصور شرف هدف آنان زايد.
دوازدهم: كارهاى خوب با نگرانى از اينكه بموجه شايان نباشند و پذيرفته نگردند چنانچه از امام سجاد7روايت است كه سواره تلبيه گفت و افتاد و از هوش رفت، و چون بهوش آمد، سبب پرسيدند و فرمود: از ترس اينكه بمن فرمود «لا لبيك و لا سعديك».
سيزدهم: اينكه شب هنگام شكر كنند بدان چه روزى شدند در روز و نشدند، و صبح همشان ذكر خدا باشد و خدا كمالات نفسانيه و بدنيه را بدانها روزى كند. كه فرمود: (152- البقره) يادم كنيد تا يادتان كنم و شكرم كنيد و ناسپاسى نكنيد.
چهاردهم: اينكه شب گذراند در حذر كردن و صبح كند شادمان و از كلمه حذر تا رحمت تفسير آنچه كه بايد از آن در حذر بود و يا بدان شاد شد، و منظور اختصاص شبگذرانى بحذر و صبح كردن بشادى نيست بلكه بايد در هر دگرگونى چنين بود
چنانچه شكر شبانه و ذكر بامداد هم بهمين معنا است و بسا مقصود اختصاص باشد.
پانزدهم: اگر سركشى كرد- تا فرموده- دوست دارد، ايستادگى در برابر نفس سركش است هنگام سركشى او، و وادار كردن او است بر آنچه نخواهد، و پيروى نكردن از اميال طبيعيه و خواهشهاى او است.
شانزدهم: چشم روشنى او در چيزهاى پايدار باشد، كه كمالات نفسانيه ماندنى هستند مانند دانش و حكمت و اخلاق خوب كه لذات باقيه بدنبال دارند، و سعادت جاويد، و روشنى چشم كاميابى و خرمى است كه لازم دارند و روشنى ديده و خنكى آن را بديدن مطلوب خود و زهد او در آنچه نماند از لذتهاى دنيا.
هفدهم: در آميزد دانش را با بردبارى، و نادانى و تندى نكند. و گفتار را با كردار و نگويد آنچه خود نكند، واندارد بكار خير و خود بر كنار ماند، و باز ندارد زشتى وانگه آن را بجا آرد، وعده ندهد و خلاف كند و دشمن خدا باشد كه فرمود (3- الصف) چه دشمنى كلانيست نزد خدا كه بگوئيد آنچه نكنيد.
هيجدهم: آرزو را كوتاه و نزديك دارد، براى اينكه بسيار ياد مرگ كند و يا در رسيدن بخدا.
نوزدهم: كم لغزشى، و دانستى كه لغزش عارفان ترك اولى است چون كار خير شيوه آنها است، و كشش به لغزش و خطاء در آنها كم است، روى ناچارى يا سهو است، و شكى ندارد كه كم است.
بيستم: هراس دل از تصور بزرگوارى معبود.
بيست و يكم: قناعت كه از ملاحظه حكمت خدا برآيد و بخش روزى از او، و كمك آنست تصور سودهاى امروزه آن و نتيجه آن در سراى ديگر.
بيست و دوم: كم خورى از ملاحظه اينكه پرى شكم هوش برد و رقت را زدايد و قساوت و تنبلى از كار آورد.
بيست و سوم: آسانى در كارش كه از كسى زور نكشد و بكسى زور نكند.
بيست و چهارم: نگهدارى دينش كه در آن اهمال نكند، و خلل بدان نرساند.
بيست و پنجم: مرگ شهوتش كه خموش است از آنچه نبايد و برگشت آن به پارسائى است.
بيست و ششم: فرو خوردن خشم كه از فضائل نيروى خشم آفرينست.
بيست و هفتم: خير از او آرزو دارند كه بيشتر كار خير كند و آزارش بكسى نرسد و مردم دانند شرانگيز نيست.
بيست و هشتم: ذكر ميان غافلان و بىغفلتى ميان ذاكران، كه اگر مردمش خموش از ذكر بينند چون دم بسته باشد و او را از غافلان شمارند، در بر خدا او را از ذاكران نويسند زيرا دلش ياد خدا بوده و اگر در ميان غافلان با زبان ذكر خدا گويد، روشن است كه از غافلان نوشته نشود، ذكر خدا را مدح بسياريست، و آن دريست بزرگ از درهاى بهشت و پيوست بآستان خدا، و ما بفضيلت و اسرارش اشاره كرديم.
بيست و نهم: گذشت دارد از آنكه ستمش كند، گذشت از فضائل شجاعت است، و نام ستمكارش را برده، چون داعى انتقام در باره او بيشتر است و عفو او برتر.
سى: ببخشد بكسى كه او را محروم كرده، اين فضيلت از سخاوت است.
سى و يك: پيوند كند با آنكه از او بريده، و اين از عفت و پارسائى است.
سى و دو: دشنام دور است از او و كمتر گفتار ناهنجار دارد.
سى و سه: نرم سخن است در گفتگو با مردم، و پند و معامله با آنها و آن پارهايست از تواضع.
سى و چهار: كار زشت از او ناياب و كار خوب حاضر باب زيرا پابند حدود الهى است.
سى و پنج: خيرش رو آور و شرش در گذر، و اين مانند (شماره 27) است.
و بسا رو آورى خير او، فزون بطاعت است و كمر بستن براى آن، و بهمان اندازه از شر او گذرا باشد، زيرا هر كه در كارى كوشا است از ضدش برى است.
سى و شش: باوقار است در لرزشها، و رخدادهاى بزرگ و فتنهها كه دل و حال مردم را پريشان كند، وقار از شجاعت است.
سى و هفتم: در بد آمدها بسيار شكيبا است، چون پايدار است و همتش بالاتر از امور دنيا است.
سى و هشتم: در رفاه و خوشى پر شكر است، زيرا نعمت بخشى را دوست دارد.
سى و نهم: ستم نكند بر كسى كه دشمن او است، با وجود داعى بر آن كه دشمنى است.
چهلم: براى دوستش بگناه نيفتد، و اين كنارهگيرى از هرزگى است، و هوسرانى در باره محبوب كه آنچه را نشايد بدو دهد يا آنچه بر او بايد جلوش را بگيرد، چنانچه قاضيان بدو فرماندهان ناروا و ناحق كنند، و پرهيزكار بدين كارها گنهكار نشود، با وجود داعى بر آن كه دوستى است و رعايت عدالت در هر چيز مينمايد و بهمه برابر نگاه ميكند.
چهل و يك: بحق اعتراف كند پيش از آنكه گواه بر او گواهى دهد، زيرا دروغگو نيست، و گواه با انكار حق مورد نياز است.
چهل و دو: سپرده را نگهدارد و در آن كوتاهى نكند كه خدا بدو سپرده از دين و قرآن چون پارسا است و پابند حدود خدا.
چهل و سوم: هر چه از آيات خدا در ياد دارد و از عبرتها و مثلها فراموش نكند و بكار بندد، چون پيوسته منظور دارد، و بخاطر گذراند.
چهل و چهارم: نام و لقبهاى بد نپراند، چون خدا در قرآن از آن غدقن كرده و فرموده (11- الحجرات) و نپرانيد القاب بد را: براى اينكه كاريست فتنه انگيز و كينه خيز ميان مردم و جدائى افكن و مخالف خواست شارع.
چهل و پنجم: زيان به همسايه نرساند، كه پيغمبر6در باره او سفارش كرده (36- النساء) و همسايه خويشاوند و همسايه خانه در پهلوى آن و سفارش او6
در روايتى است كه: سفارش كرد مرا پروردگارم بهمسايه تا پنداشتم او را وارث خواهد شناخت، و براى هدف آن كه مهرورزى و يگانگى در دين است.
چهل و ششم: بمصيبتهاى وارده سرزنش نكند، چون اسرار قدر و علت مصائب را ميداند، و خود را در معرض آنها ميشناسد و بمصيبتزدگى ديگران شاد نميشود.
چهل و هفتم: در امر باطل مداخله نكند و از حق بيرون نشود، كه باطلش از خدا دور كند، و حقش بخدا نزديك كه خواست او است و شرافت سرانجام آن را ميداند.
چهل و هشتم: خموشى او غمگين نسازد، كه خاموشى و سخن را بجا دارد، و غم در خاموشى از حقى است كه بيانش بايد، و بيجا باشد.
چهل و نهم: در خنده قهقهه نزند، چون ياد مرگ و دنبالش بر دل او چيره است، و در اوصاف پيغمبر6رسيده كه بيشتر خنده او تبسم بود و گاهى دنداننما بود و اهل قهقهه و كركره در خنديدن نبود، كه دو گونه خنده آواز دارند.
پنجاهم: چون ستم بيند شكيبا باشد تا خدا براى او كين كشد، زيرا نتيجه صبر را كه وعده ارجمنديست ميداند كه خدا فرموده (60- الحج) آنست و هر كه كيفر خود كشيد و بر او ستم شد البته كه خدايش يارى كند. و فرموده (126- النحل) و اگر شكيبا باشد البته كه آن بهتر است براى شكيبايان.
پنجاه و يكم: خودش از او در رنج است كه سركش و بدخواه است، چون در برابرش ايستادگى كند، و او را مقهور سازد و بيايد و مردم از آزار او آسودهاند.
پنجاه و دوم: دورى كردنش از آنان كه دور شود براى زهد او است از آنچه در دست مردم است و بر كنارى از آن نه از تكبر و بزرگ شمردن خود، و همچنان نزديكى او بديگران براى نرمش و مهرورزى با آنانست نه براى نيرنگ و فريب آنان از برخى مطالب، چنانچه شيوه پليد نيرنگ باز است، اين اوصاف و نشانهها بسا در يك ديگر در آيند، ولى به تعبير ديگر آورده شوند، يا تنها گفته شوند وانگه بار دوم
با جز آن تركيب گردند (شرح نهج ابن ميثم بحرانى ص 364- 369).
51- امالى شيخ صدوق (ص 340): بسندش تا امام صادق7كه مردى از ياران امير مؤمنان بنام همام كه عابد بود برخاست و گفت: اى امير مؤمنان پرهيزكاران را برايم وصف كن و مجسم ساز تا گويا بدانها نگرم، و آن حضرت7از پاسخ گرانى كرد وانگه فرمود: واى بر تو اى همام از خدا بترس و نيكوكار باش، زيرا خدا با آنانست كه پرهيزكارند و آنان كه احسانكنندهاند.
همام گفت: از تو خواهش دارم بدان كه ارجمندت داشت بهر چه مخصوص تو است، و بتو بخشيد، و برتريت داد بدان چه بتو داد و بخشيد كه آنها را وصف كنى برايم، و امير مؤمنان روى دو پا ايستاد و خدا را سپاس گفت و ستود و رحمت بر پيغمبر و خاندانش فرستاد وانگه فرمود:
اما بعد، راستش خدا عز و جل آفريد خلق را و هنگام آفرينش از طاعت آنها بىنياز بود و از نافرمانيشان آسوده، زيرا زيانش ندارد نافرمانى هر كس و سودش ندارد طاعت هيچ كس.
زندگى آنان را ميانشان بخش كرد، و هر كدام را بدان جا كه بايدش جا داد، و همانا آدم و حوا8را از بهشت فرود آورد براى آنچه كردند، نهى كردشان و خلاف كردند، و فرمانشان داد و نافرمانى كردند.
پس پرهيزكاران در آن همان دارندههاى فضائلند، گفتارشان درست است، و جامهشان ميانهرو، و راه رفتنشان تواضع، خاشعند در فرمانبرى خدا عز و جل پس دست از دنيا شستند (پس مبهوت شدند خ ب). و آنان چشم بر هم نهادهاند از آنچه خدا بر آنها حرام كرده.
گوشهاى خود را وقف دانش كردند، و خود را در بلاء وادارند چنانچه در رفاه و خوشى براى رضاى بقضاى خدا، و اگر نبود عمر سرنوشت، جانشان يك چشم بر هم زدن در تنشان نميماند از شوق بثواب و خوف از عقاب، آفريننده در چشم آنها بزرگ