در روايتى است كه: سفارش كرد مرا پروردگارم بهمسايه تا پنداشتم او را وارث خواهد شناخت، و براى هدف آن كه مهرورزى و يگانگى در دين است.
چهل و ششم: بمصيبتهاى وارده سرزنش نكند، چون اسرار قدر و علت مصائب را ميداند، و خود را در معرض آنها ميشناسد و بمصيبتزدگى ديگران شاد نميشود.
چهل و هفتم: در امر باطل مداخله نكند و از حق بيرون نشود، كه باطلش از خدا دور كند، و حقش بخدا نزديك كه خواست او است و شرافت سرانجام آن را ميداند.
چهل و هشتم: خموشى او غمگين نسازد، كه خاموشى و سخن را بجا دارد، و غم در خاموشى از حقى است كه بيانش بايد، و بيجا باشد.
چهل و نهم: در خنده قهقهه نزند، چون ياد مرگ و دنبالش بر دل او چيره است، و در اوصاف پيغمبر6رسيده كه بيشتر خنده او تبسم بود و گاهى دنداننما بود و اهل قهقهه و كركره در خنديدن نبود، كه دو گونه خنده آواز دارند.
پنجاهم: چون ستم بيند شكيبا باشد تا خدا براى او كين كشد، زيرا نتيجه صبر را كه وعده ارجمنديست ميداند كه خدا فرموده (60- الحج) آنست و هر كه كيفر خود كشيد و بر او ستم شد البته كه خدايش يارى كند. و فرموده (126- النحل) و اگر شكيبا باشد البته كه آن بهتر است براى شكيبايان.
پنجاه و يكم: خودش از او در رنج است كه سركش و بدخواه است، چون در برابرش ايستادگى كند، و او را مقهور سازد و بيايد و مردم از آزار او آسودهاند.
پنجاه و دوم: دورى كردنش از آنان كه دور شود براى زهد او است از آنچه در دست مردم است و بر كنارى از آن نه از تكبر و بزرگ شمردن خود، و همچنان نزديكى او بديگران براى نرمش و مهرورزى با آنانست نه براى نيرنگ و فريب آنان از برخى مطالب، چنانچه شيوه پليد نيرنگ باز است، اين اوصاف و نشانهها بسا در يك ديگر در آيند، ولى به تعبير ديگر آورده شوند، يا تنها گفته شوند وانگه بار دوم
با جز آن تركيب گردند (شرح نهج ابن ميثم بحرانى ص 364- 369).
51- امالى شيخ صدوق (ص 340): بسندش تا امام صادق7كه مردى از ياران امير مؤمنان بنام همام كه عابد بود برخاست و گفت: اى امير مؤمنان پرهيزكاران را برايم وصف كن و مجسم ساز تا گويا بدانها نگرم، و آن حضرت7از پاسخ گرانى كرد وانگه فرمود: واى بر تو اى همام از خدا بترس و نيكوكار باش، زيرا خدا با آنانست كه پرهيزكارند و آنان كه احسانكنندهاند.
همام گفت: از تو خواهش دارم بدان كه ارجمندت داشت بهر چه مخصوص تو است، و بتو بخشيد، و برتريت داد بدان چه بتو داد و بخشيد كه آنها را وصف كنى برايم، و امير مؤمنان روى دو پا ايستاد و خدا را سپاس گفت و ستود و رحمت بر پيغمبر و خاندانش فرستاد وانگه فرمود:
اما بعد، راستش خدا عز و جل آفريد خلق را و هنگام آفرينش از طاعت آنها بىنياز بود و از نافرمانيشان آسوده، زيرا زيانش ندارد نافرمانى هر كس و سودش ندارد طاعت هيچ كس.
زندگى آنان را ميانشان بخش كرد، و هر كدام را بدان جا كه بايدش جا داد، و همانا آدم و حوا8را از بهشت فرود آورد براى آنچه كردند، نهى كردشان و خلاف كردند، و فرمانشان داد و نافرمانى كردند.
پس پرهيزكاران در آن همان دارندههاى فضائلند، گفتارشان درست است، و جامهشان ميانهرو، و راه رفتنشان تواضع، خاشعند در فرمانبرى خدا عز و جل پس دست از دنيا شستند (پس مبهوت شدند خ ب). و آنان چشم بر هم نهادهاند از آنچه خدا بر آنها حرام كرده.
گوشهاى خود را وقف دانش كردند، و خود را در بلاء وادارند چنانچه در رفاه و خوشى براى رضاى بقضاى خدا، و اگر نبود عمر سرنوشت، جانشان يك چشم بر هم زدن در تنشان نميماند از شوق بثواب و خوف از عقاب، آفريننده در چشم آنها بزرگ
آمد و هر چه جز او از چشم آنها افتاد.
آنان چون كسى باشند كه بهشت را ديده و همه در آن بر پشتى آرميدند، آنان با دوزخ چون كسى باشند كه آن را ديده و در آن عذاب كشيده. دلهاشان غمنده است، از شرشان آسودهاند، تنهاشان لاغرند، و نيازهاشان سبك و نفوسشان پارسا و كمك آنها بدنيا بزرگ.
چند روزى اندك شكيبا شدند كه دنبالش آسايش دراز است، بازرگانى پر سوديست، پروردگار كريم آن را براشان فراهم ساخته، دنيا خواستگارشان شده و آنانش نخواستند، و جوياشان شده و او را درمانده كردند.
اما در شب گامها در صف نهند، قرآن خوان، آن را شمرده و با ترتيل خوانند، و خود را بدان محزون كنند، خود را بدان در پوشند (روشن كنند خ ب) (بكاوش وادارند خ ب) (مژدهياب سازند خ ب)، غمهاشان برجهند از گريه بر گناهانشان، و از درد زخم دلهاشان.
و چون بآيه تهديد گذرند آن را از گوش دل شنوند و بينائى آن، و پوستشان از آن لرزد و دلشان ترسد، و پندارند شبيهه دوزه و ناله و شيونش در بيخ گوش آنها است.
و چون بآيه تشويق گذرند، از روى طمع بدان اعتماد كنند، و جانشان از شوق بر آن آويزد، و پندارند كه برابر چشم آنها است.
زانو بميان خم كرده و جبار بزرگى را تمجيد گويند، پيشانى و مشت و سر زانو و اطراف قدم بر خاك نهاده و اشكشان بر گونهشان روانست، و بخدا پناهنده باشند براى آزاد كردنشان.
اما روز بردباران، دانشمندان، نيكان، پرهيزكارانند، ترس آنها را تراشيده مانند چوبه تير بيننده بدانها نگرد و پندارد بيمارانند و بيمارى ندارند، يا گويد:
ديوانهاند.
آرى ديوانه امر بزرگى باشند، چون در بزرگى خدا و سلطان محكم او انديشند
با آنچه در نهاد آنها درآيد از ياد مرگ و هراسهاى رستاخيز كه دلشان را پريشان كند. و بردباريشان را پراكنده سازد، و خودشان را بگسلد، و چون استوار شوند بسوى خدا شتابند با كارهاى نيكو.
براى خدا بكم خشنود نباشند، و شايان را بزرگ نگيرند و بيش ندانند، خود را تهمت زنند، و از كردار خود نگرانند اگر از يكيشان تمجيد شود ترسد از آنچه گويند، و آمرزشخواهد از خدا از آنچه ندانند، و گويد من خود را بهتر دانم از ديگر و خدايم بمن داناتر است از خودم، بار خدايا مگيرم بدان چه گويند، و بهتر سازم از آنچه پندارند، و بيامرز برايم آنچه ندانند، زيرا تو پرنهانها را دانى و عيبها پوشانى.
و نشانه هر كدام كه در او بينى قوت در دين، و حزم بالين، و ايمان با يقين و حرص در علم، و فهم در فقه و علم با حلم، و كسب بآرامى، و مهرورزى در هزينه، و ميانه روى در توانگرى، و خشوع در عبادت، و تحمل در فاقه و ندارى، و صبر بر سختى و رحمت در دسترنج، و بخشش در راه حق، و نرمش در كسب، و جستن حلال، و نشاط در رهيابى، و دورى از طمع، و نيكى براستى و چشم پوشى از شهوت.
فريبش ندهد ستايش آنكه او را نداند، و شماره آنچه خود دارند وانگذارد، خود را در كردار سست انگارد، و كارهاى خوب كند و ترسان باشد، شام كند و هم او شكر است، و صبح كند و كارش ذكر، شب گذراند با حذر، و بامداد كند بشادى، حذرش از غفلت است، و شاديش از آنچه بدست آورده از فضل و رحمت.
اگر نفس او بر او چموشى كند خواستش را ندهد در آنچه باو زيان زند، شاديش در آن باشد كه جاويد ماند، و روشنى چشمش در آنچه هميشه باشد و نابود نشود، دل بدان دارد كه ماند، نه در آنچه نماند.
دانش را ببردبارى آميزد، و بردبارى را بخرد، بينى كه تنبلى از او بدور است، نشاطش پيوسته است، آرزويش نزديك و لغزشش كم، در انتظار مرگ خود است،
دلش خاشع، در ياد پروردگارش باشد، از گناهش ترسان و نفسش قانع، نادانيش نهان، كارش آسان، نگهدار دينش باشد و مرده شهوت، خشم فرو خور، پاك خلق، آسوده همسايه، اندك تكبر، محكم صبر، بسيار ذكر، محكم كار.
از سپرده خود بدوستانش نگويد، و گواهى را براى دشمن نهان ندارد، كارى درست را بخودبينى نكند، از روى شرم آن را واننهد، آرزوى خير از او دارند، و از شرش آسودهاند، اگر در غافلان باشد از ذاكران نوشته شود و اگر از ذاكرانست در غافلان نوشته نشود.
بگذرد از آنكه ستمش كند، و ببخشد بدان كه محرومش سازد، و پيوندد بدان كه از او ببرد، حلمش ناياب نشود، و در آنچه شك دارد نشتابد، و از آنچه بر او روشن شده چشم پوشد، نادانيش دور است، گفتارش نرم، مكرش نهان، احسانش نزديك، گفتارش راست، كارش خوب خيرش روآور، شرش در گذر.
در پيشامدهاى لرزاننده با وقار است، در بد آمدها شكيبا، و در رفاه و خوشى پر شكر، ستم نكند بدان كه دشمن دارد و گناه نورزد براى دوست، دعوى نكند آنچه از او نيست، و انكار نكند حقى را كه بر او است.
حق را پذيراست بىگواه، آنكه حفظش بايد ضايع نگذارد، و القاب بد نپراند بكسى ستم نكند، حسد نورزد، بهمسايه زيان نزند، در مصائب شماتت نكند، زود درستكار است، پردازنده سپردهها است، كند است در كارهاى زشت، بخوبى وادارد، از زشتى باز دارد، ندانسته دست بكارى نزند، در انجام حق درمانده بدر نرود.
اگر خموش ماند غمناك نباشد از آن، و اگر گويد خطا نباشد، و اگر خندد آواز آن از گوشش نگذرد، بدان چه برايش مقدر شده قانع است، خشم او را از جا بدر نكند، و هوس بر او چيره نگردد، و دريغ او را مقهور نكند، و در آنچه از او نيست طمع نورزد.
با مردم در آميزد تا بداند، خموش ماند تا سالم زيد، و بپرسد تا بفهمد، و بررسى
كند تا بداند گوش بسخن خوب ندهد تا بدان ببالد، و نگويدش تا زور بديگرى كند، اگر باو ستم شود صبر كند تا خدا باشد كه برايش كين كشد.
نفسش از او در رنج است، و مردم از او در آسايش، خود را رنج دهد براى ديگر سرا، و آسوده دارد مردم را از خويش، دورى گزيند از ناخواهى و براى پاكى و نزديكى او بهر كه باشد نرمشى و مهربانيست، دوريش تكبر و بزرگى كردن نيست، نزديكش نيرنگ و هرزگى نه.
بلكه پيروى كند از هر كه پيش از او اهل خير بوده، و پيشواى آيندهها باشد از نيكخواهان.
گفت: همام نعرهاى زد كه جانش با آن در آمد، و امير مؤمنان7فرمود:
هلا بخدا كه من از اين بر او ترسان بودم، و فرمود: او را آماده كردند و بر او نماز خواند و فرمود: پندهاى رسا چنين كنند با اهل آنها.
يكى گفت: خودت را چه شود يا امير مؤمنان (كه زنده ماندى) فرمود:
واى بر تو هر كس را اجلى باشد كه از آن نگذرد، و سببى كه از آن تجاوز نكند، آرام باش، بازگو مكن زيرا جز اين نيست كه شيطان اين گفتار را بزبانت دميد.
در كتاب سليم بن قيس هلالى مانندش آمده.
توضيح: همانا ذكر اين خطبه شريفه را دوباره كرديم تا از دست خواننده كتاب نرود سودهاى خاص هر روايت آن با اينكه چون مشك هر چه تكرار شود بويا باشد.
بدان چه از خويشى با پيغمبر مخصوص تو ساخت و بتو داد از مقام وصايت و خلافت و آنچه تو را بخشيد از سوابق و مناقب و بتو داد از علم و قرب و اخلاق گزيده و با همه آنها.
لما معنى استثناء دارد يعنى بهر حال خواهان وصف آنهايم جز حال وصف كردن آنها، و سخن در باره تفسير گناه آدم و حوا گذشته و يادآوريش در اينجا براى بيان
فضيلت تقوى و نكوهش بىتقوائى است.
فتعبوا: يعنى دست از دنيا تكاندند و بكار ديگر سرا پرداختند، بنقل لغت از نهايه.
و بسا كه از هب باشد يعنى بيدار شدند از خواب غفلت و شتاب كردند در طاعت يا پوسيد تنهاى آنها در عبادت (بنقل لغت از قاموس).
و در يك نسخه فبهتوا يعنى خيره و سرگردان شدند از ملاحظه عظمت خدا سبحانه يا اينكه مردم آنها را چنين پندارند چنانچه خواهد آمد.
مئونه آنها از دنيا بزرگ است: مئونه: ثقل، قوت، رنج و سختى را گويند (پس از سخن از جوهرى در ماده لغت مئونه گويد).
و من گويم: اين عبارت چند توجيه دارد:
1- رنج و سختى آنها براى ترك دنيا و مجاهده با نفس سركش خود در روگردانى از آن بزرگ است.
2- روزى بر آنها تنگ است، چون از حرام روگردانند و از شبهه، و در آمد حلال اندك است با اينكه اولياء خدا بيشتر دچار نداريند و عظيمه بمعنى شدت است يا مئونه بمعنى رنج.
3- قوتى كه در دنيا بدست آرند بزرگ شمارند و شكر گزارند گرچه اندك باشد.
4- چون بر نانخوران و خويشان و فقراء پر هزينه دهند و پذيرائى كنند خرج آنها بسيار است.
5- گرفتاريشان براى معاشرت با مردم و دشمنان بيش و عدم و همكيش اندك بزرگ است.
6- آنچه پدرم (قده) گفته: كه مقصود از مئونه آنها زاد راه آخرت آنها است از طاعات و قربات و صدقات، و مقصود اينست كه بهره بزرگى از دنيا براى ديگر
سرا برگيرند.
و توجيههاى ديگر هم در ميان هست و گويا براى ابهام اين جمله آن را در نهج البلاغه از قلم انداخته، و در باب صفات الشيعه بجاى آن آمده «معونتهم في الاسلام عظيمة» يعنى كمك آنها در اسلام بزرگ است، و آن روشنتر است.
و خواستشان و درماندهاش كردند از اينكه بدانها رسد و بآنها آويزد.
و نهان كنند آن را: يعنى از ترس خودنمائى و رياء، و در نسخهاى «يستبشرون به» است كه شادند باندوه يا خواندن قرآن بشكر توفيق خدا بدانها در آن.
و جاثين على اوساطهم، در اصل بمعنى نشستن بر سر زانوها است و چنده زدن، و بسا در ايستادن بر انگشتان پاها بكار رود، و مقصود از آن در اينجا يا نشستن خاضعانه است و نسبت آن باوساط مجاز است، يا ايستادن خاضعانه بهمين توجيه، يا ركوع كردن باينكه بمعنى خم شدن باشد (بنقل لغت از قاموس).
و در نسخهاى (حانين) آمده چنانچه در روايات ديگر، و آن روشنتر است.
فاذا استقاموا: چون استوار شوند، و اين هراس از آنها برود، و در نسخهاى (استفاقوا) آمده كه بهوش آمدند و آن مناسبتر است.
اعمال زكيه: پاك از رياء و موجبات فساد، يا ناميه و شايان ...
شفقه در نفقه: مهرورزى با نگرانى و غمخوارى مؤمنان با انفاق بر آنان، يا نگرانى در هزينه خود كه مبادا اسراف شود يا از حرام باشد ...
و رفق در كسب: گويا تأكيد است و تفنن در تعبير، يا در عبادت نخست مقصود ذاتى كسب است و در دومى رفق يا در نخست كسب دانش و در دوم كسب مال يا مقصود از رفق در يكم لطف با طرف معامله است و در ديگرى چانه نزدن و دور نيست لفظ كسب در يكم تصحيف كيس باشد يعنى زيرك چنانچه خواهد آمد.
و بر در استقامت در دين يا بىتنگگيرى و اسراف، يا با دوام، يا نيكى بجا و بر در باره پدر و مادر است يا در همه چيز و دومى روشنتر است.