جويد، و بقولى يعنى انديشه انجام را دارد ...
پر خاموش است از آنچه سودش ندارد.
پر وقور است و سنگين و شتاب نكند در كارها و زود خشم نكند، و شهوت او را بدان چه نبايد نكشاند ...
پر شكيب است در بلاء و پر شكر است در خوشى و رفاه.
مغموم است در انديشه خود براى امور آخرت.
شاد است به ندارى و درويشى چه ميداند خطرش كم است و حسابش آسان در آن جهان و تكليف او كمتر در اين جهان.
هموار طبع است زبرى و سختى ندارد، و بقولى زود منقاد حق شود، در قاموس خليقه را به طبيعت تفسير كرده خدا تعالى فرموده (159- آل عمران) اگر بودى بدخو و سخت دل پراكنده ميشدند از گردت.
لين عريكه: نزديك بهمان عبارت پيش است و تأكيد آنست، در قاموس است كه عريكه چون سفينه نفس است و مرد لين العريكه خوش خلق و بىتكبر.
در نهايه گويد: در وصف پيغمبر6آمده كه راستگوتر مردم بود، و طبعش نرمتر از همه، گويند فلانى لين العريكه است چون هموار و انعطاف پذير و منقاد باشد و كم اختلاف و نفرت باشد.
رصين الوفاء با راء و صاد بىنقطه و آنچه در نسخهاى از كافى است بضاد نقطه دار تصحيف است و مقصود اينست كه در وفادارى استوار است نسبت به پيمانهاى خدا و خلق خدا (لغت را از قاموس آورده).
كم آزار نه بىآزار، زيرا بسا كه آزار كردن خوب باشد و بلكه واجب باشد چنانچه در امر بمعروف و نهى از منكر و جهاد كفار، و بقولى براى اينكه خود آزار است و دورى آن نهان نيست.
نه دروغ بند باشد كه پر دروغ گويد و بمردم دروغ بندد، و در نسخه (مستأفك)
آمده يعنى دروغ بر مردم نبندد تا بر او دروغ بندند، و گويا از آنها دروغ خواسته باشد و بقولى (متأفك) يعنى بىباك از اينكه باو دروغ بندند.
و نه پرده درو كم شرم كه باك ندارد آبرويش را برند يا آبروى ديگران برد.
(لغت از قاموس آورده).
اگر خندد قهقهه نزد كه دهانش بشكافد و بسفاهت رسانيد بلكه بلبخند اكتفا كند (لغت از قاموس آورده).
اگر خشم كند نجهد و سبكسرى نكند (لغت از قاموس آورده).
خنده او تبسم است، كمترين خنده و خنده بىآواز (بنقل از قاموس).
پرسيدنش براى ياد گرفتن است، نه اظهار دانش و خودستائى.
مراجعه او بازگشت بپرسش از استاد براى فهميدنست نه ستيز.
لا يبخل: با باء يك نقطه و بدنبالش خاء نقطهدار و بسا بنون و جيم خوانده شده يعنى سخن پرانى نكند و بىانديشه نگويد و آن تصحيف است.
بطر، خوشى بسيار است تا حد مستى، و بىتجملى و قدر ندانى از نعمت ...
در دانش خود جور نكند و بسبب آن بر كسى ستم روا ندارد، و يا خلاف آنچه داند نگويد، و بسا «يحوز» بازا خوانده شود يعنى از حد علم ضرورى نگذرد بگمان.
نفسش از سنگ خاره سختتر است و رنج كش است، يا اينكه در حق بشبهه نيفتد، و به دنياپرستى دچار نشود.
و ستيز و كوشش او براى كمال شيرينتر از انگبين است ... و خدا فرموده (6- الانشقاق) راستى تو كوشائى بسوى پروردگارت كوشيدنى.
و گويم: بسا مقصود اينست كه كوشش او در تحصيل روزى و كارهاى دنيا كه هموار گيرد خوبست و لطيف، و بقولى شيرينى و تلاش براى نتيجه خوب و شيرين آنست.
جشع ندارد: در قاموس آن را به شديدتر حرص و بدترش تفسير كرده و بطمع در بهره
ديگران با دريافت بهره خود.
و هلع: بدترين بىتابى در برابر ناگوارى و حرص بر مال و بىشكيبائى بر مصائب.
نامتكلف آنكه متعرض شود بدان چه سودش ندارد و بدو پيوندى ندارد و بقول جوهرى ارتكاب با سختى است.
و نامتعمق كه كار دنيا را پر وارسى و ژرفكاوى نكند، و بقولى پرگوئى و سخن آرائى ننمايد و بسا مقصود ژرفكاوى نكردن در معارف الهيه است كه آنهم غدقن است براى اينكه خرد آدمى بدانها رسا نيست چنانچه از كتاب توحيد گذشت با سند صحيح كه پرسش شد امام سجاد (ع) از توحيد و يكتاشناسى فرمود: خدا عز و جل دانست كه در آخر الزمان مردمانى آيند ژرفكاو و فرو فرستادهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌو آيههاى سوره الحديد را تا «عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» و هر كه واپس آنها را خواهد هلاك و گمراه گردد (رجوع كن به ج 3 ص 263 اين چاپ).
خوش ستيزه اگرش نياز به ستيزه و كشمكش يابد بخوشى باشد و از حد بدر نبرد.
كريم المراجعه گذشت كه مراجعه او در پرسش براى فهم است و در اينجا آن را ارجمند وصف كرده كه در نهايت نرمش و حسن ادب انجام شود، و بقولى در اين جا مقصود برگشت از گناه و اشتباه و خطا است.
داد دهد در خشم، و خشم او مايه ستم بر كسى كه بر او خشم دارد نشود.
نرمش دارد اگر جويد چيزى را از كسى چه حق داشته باشد و يا نه، و بسا مقصود اينست كه اگر كسى رفاقت او را خواهد با نرمى رفيق او شود، يا اگر كسى طلبش را از او خواهد بنرمى پاسخ دهد.
تهور ندارد، و افراط در دليرى ننمايد كه مذموم است و بقول قاموس تهور بيباكى و پردهدريست كه گذشت و براى تأكيد است، يا مقصود در اينجا هتك عورت
است ولى با لغت سازگار نيست.
زورگوئى ندارد و بزرگى بر ديگران نفروشد، و يا خود را بزرگ نگيرد.
دوستى او پاك است: براى خدا يا ويژه خدا است، يا بر هر كس دوست است پاك است و فريب و نفاق ندارد و اين معنى روشنتر است.
محكم پيمانست با خدا و خلق خدا.
پاينده به عقد است هر عقد شرعى را بندد بدان پايد، چنانچه خدا سبحانه فرموده (1- المائده) بپائيد و وفا كنيد بهمه عقدها بنا بر برخى تفاسير آن، در مجمع البيان (ج 3 151 و 152) گفته در اين عقود اختلاف است و چند قول است:
1- مقصود پيمانهاى دوران جاهليت است كه با يك ديگر بسته بودند براى يارى و كمك و پشتيبانى در برابر كسى كه خواهد بدانها ستم كند يا بدانها بدى رساند، و آن را حلف گويند.
2- پيمانها كه خدا از بندههاش گرفته بايمان و گرويدن بحضرت او و فرمانگزارى در هر چه بر آنان حلال كرده و يا حرام نموده.
3- مراد پيمانها و قراردادها است كه مردم در امور خود با هم بندند يا كسى با خود عهدى كند، چون قرارداد سوگندها، عقد نكاح، و قرارداد عهد، و عقد خريد و فروش، و قرارداد حلف.
4- اين فرمان خدا سبحانه براى اهل كتابست بوفاء بر پيمانى كه از آنها گرفته براى بكار بستن آنچه در كتابهاى آسمانى آنها است در باره تصديق پيغمبر ما6و آنچه از نزد خدا آورد.
و قوىتر قولها از ابن عباس است كه مقصود از آن عقوديست كه خدا بر بندهها واجب كرده در حلال و حرام، و فرائض و حدود، و همه اقوال در آن درآيند، و وفاء بهمه اينها واجب است جز قرارداد و پيمان بر كار زشت و ناروا. پايان.
و مدار علماء فقه در استدلال بلزوم عقود بدين آيه است، و بسا عقد در اين خبر
تفسير شود به اعتقاد.
شفيق: بقول قاموس حريص بودن اندرزگو بمصلحت اندرزخواه و خلاصه اندرزگو و مهربانست بر مؤمنان، و بقولى نگران و ترسانست از جدا و يكم روشنتر است.
بسيار پيوند دارد و چسبنده است بخويش يا باو و مؤمنان ديگر هم.
حلم: آرامش و بقول راغب خوددارى از تندى هنگام خشم، و جمع آن احلام است، و خدا فرموده «يا فرمان دهد بدانها احلامشان بدين» بقولى يعنى عقولشان، حلم بحقيقت عقل نيست ولى بدانش تفسير كردند چون ثمره عقل است.
خمول: در بيشتر نسخهها بخاء نقطهدار بمعنى گم نام در نزد مردم، و در برخى نسخهها بحاء بىنقطه و منظور از آن حلم است و تأكيد است يا مقصود از حليم خردمند است يا اينكه متحمل مشقت از مؤمنانست و يكم روشنتر است و بقول قاموس حمل عنه بمعنى حلم است.
كم فضول: كه فزونى در گفتار و كردار ندارد و فضول آنكه به پردازد بدان چه بدو كمك ندارد و سود ندهد.
مخالف هوا و هوس و آنچه دلخواه او است و با حق ناساز است راغب گفته (غريب القرآن ص 129) هوا شهوتجوئى است از دل و آن را هوى گفتند چون در اين جهان صاحبش را بهر ناگوار دراندازد و در ديگر سرا بدوزخ اندازد، و خدا پيروى هوى را مذمت شايان كرده و فرموده (23- الجاثيه) آيا بين كسى كه معبودش هواى او است. و فرموده (26- ص) و پيروى هوى نكن تا تو را از راه خدا گمراه سازد. (28- الكهف) پيرو هوى شد و كارش از دست رفت (120- البقره) و اگر پيروى كنى هواى آنها را پس آنچه آمد برايت از دانش (نباشد برايت از، سوى خدا هيچ سرپرست و ياورى) و پيروى مكن هواهاى آنان كه نميدانند (18- الجاثيه) (77- المائده) و پيروى
نكنيد هواهاى مردمى را كه گمراه شدند از پيش، و كيست گمراهتر از كسى كه پيرو هواى خود باشد بىرهنمائى از خدا. پايان.
سختى نكند در گفتار و سخت نگيرد بر زير دستش در دين يا دنيا يا هر دو، و در نيايد در آنچه برايش مهم نيست و سودش ندارد، بنقل از قاموس.
ناصر دين است از اصول و فروع در گفتار و كردار.
حامى مؤمنانست و جلو زيان آنها را بگيرد.
پناه مسلمانانست و از آنها نگهدارى كند.
ستايش در گوش او اثر ندارد تا او را از حق بگرداند و آن را نشنيده انگارد، و بقولى گوشش دريده نشود و حماقت نكند و آن دور از ظاهر است.
زخم نزند طمع بدلش و در آن اثر نكند و پا بر جا نشود، و اين اشعار دارد باينكه طمع دل را زخم كند و به نشود (لغت را از قاموس آورده).
و بازيگرى حكم او را دگرگون نكند و او را از حكمت و فرزانگى بدر نبرد و چنانچه خدا فرموده (و چون گذرند ببيهوده ارجمند گذرند 72- الفرقان) يا مقصود اينست كه كارهاى دنيا حكمت و فرزانگى او را ديگرگون نسازند چنانچه خدا فرموده (64- العنكبوت) و نيست اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيگرى.
آگاه نسازد نادان را از دانش خود كه آنان مخالف روش او باشند و از آنها تقيه كند، يا كمخردند و فهم دانش او نكنند.
پر گفتار است در آنچه بايد گفت.
پر كردار است بدان چه گويد و داند، بقولى عالم تا حازم شرح پر كرداريست و حزم عاقبتسنجى است.
و فحاش نيست: بقول راغب: فحش و فحشاء و فاحشه بر آن گفتار و كرداريست كه بسيار زشت است.
وصول بىعنف كه با خويشان و مؤمنان معاشرت دارد و بآنها نيكى كند بىآنكه
بر آنها گران و ناگوار آيد، يا اينكه پيوست او هميشه است و زور در آن نيست، يا اينكه كمك مالى بآنها دهد و زورى بر آنان در بخشش روا ندارد، و با گفتار و كردار آنها را نيازارد.
بذل مال كند بىاسراف در آن كه بيجا بدهد.
نيرنگ و فريب ندارد و از عيب مردم بررسى نكند.
لا يحيف بشرا: ستم نكند بهيچ آدمى و در نسخه بخاء نقطهدار است يعنى نترساند كسى را.
دونده است در زمين براى انجام نيازهاى مؤمنان و ديدار بيمار آنان، و شهود بر سر مردههاشان و رهنمائى و ارشادشان.
هتك ستر فاش كردن عيبها است.
كشف سر نكند چه راز خودش باشد و چه از ديگرى.
اگر خوبى بيند و بخودش يا ديگران نيكى شود آن را بمردم بگويد.
و اگر بدى بيند كه بخودش يا ديگرى شده آن را نهان دارد از مردم و حفظ غيب كند.
اقاله عثره كند، اصل اقاله اينست كه آدمى بديگرى چيز بفروشد و خريدار پشيمان شود و از فروشنده بخواهد كه بيع را فسخ كند، و او بپذيرد و فروخته را پس بگيرد، وانگه بكار رفته در گذشت از تقصير ديگران كه پوزش خواهند، گويا ميان آنها معاوضه شده و واپس گرفتند.
آمرزش لغزش هم نزديك بهمين است، و بسا كه تأكيد همان فقره پيش باشد يا يكى در باره آزار باشد و يكى در خطاء بىآزار، يا يكى در باره تعمد باشد و ديگرى در باره خطاء بىعمد، يكى در باره گفتار و ديگرى در باره كردار، يا يكى در نقض عهد و وعده باشد، و ديگرى در جز آنها.
و آگاه نشود بر نصيحتى و آن را وانهد، و باندرز و خير خواهى برادرش اقدام
كند، و نگذارد ستم او يا ديگرى دامنگير كسى شود بلكه آن را اصلاح ميكند، يا اينكه از او هيچ ستمى بديگرى نرسد تا نياز باصلاحش شود، و در يك نسخه «جنف» آمده با جيم و نون و آن با حركت نون بمعنى جور است.
امين است و مردم او را بر مال و آبروى خود امين سازند.
پرهيزكار است از گناهان و پاك از اخلاق بد يا برگزيده در بر ديگران.
پاكيزه است از عيبها، و يا كمالات او تمام است يا خوب است (لغت از قاموس آورده) و در يك نسخه با ذال آمده يعنى با هوش كه مطالب عاليه را از مقدمات نهان دريابد.
رضى پسنديده نزد خدا و خشنود از مردم يا پسنديده نزد هر دو كه خدا فرمود (74- مريم) و بسا او را پسنديده در بر خود در گفتار و كردار.
و بخوبى ياد كند ديگران را و خود را تهمت زند ببدى، و در نسخهاى خود را در نهان از مردم تهمت زند نه اينكه در بر آنها خودنمائى كند يا اينكه خود را متهم سازد به عيبهائى كه از مردم نهانند.
دوست دارد در راه خدا و براى خدا از روى دانش هر كه را داند محبوب خدا است و بدان پابند باشد نه چون نادانها كه دشمن خدا را دوست دارند بگمان اينكه اولياء اللَّه هستند مانند مخالفان.
و ببرد در راه خدا با دور انديشى و تصميم از دشمنان خدا زيرا بسا در ظاهر به آنها پيوندد از روى تقيه.
شادى او را از جا بدر نبرد و كم خرد نسازد، در مصباح گفته فرح در چند معنا بكار رود:
1- خوشى و سر مستى كه خدا فرموده (76- القصص) راستى خدا دوست ندارد شادمانها را.
2- رضا و خشنودى كه خدا فرموده (32- الروم) هر گروهى بدان چه نزد آنها