خرم سر پا را زنده نامد و چون بريده شود يا كنده شود و خشكيد آن را مرده نامد.
و بقولى يعنى آفريند زنده را از نطفه كه بيجانست و آفريند نطفه بيجان را از زنده از حسن است و ديگران و آن بهتر است، و بقولى يعنى بر آرد پرنده از تخم و تخم از پرنده از جبائى و بقولى بر آرد مؤمن از كافر و كافر از مؤمن.
وانگه خدا سبحانه در همين سوره هم فرموده آيا كسى كه مرده است و زندهاش كرديم و ساختيم براش روشنى كه با آن در ميان مردم راه ميرود چون كسى است كه دچار تاريكيها است و از آن بيرون نشود (122- الانعام) طبرسى (در ج 4 ص 359 مجمع البيان) گفته مرده كافر است و زندهشدنش اينست كه رهنمائيش كرديم بايمان از گفته ابن عباس و جز او. خدا كفر را بمرگ مانند كرده و ايمان را بزندگى و بقولى يعنى نطفه بيجان بود و زندهاش كرديم و نورش داديم كه دانش و حكمت يا قرآن و يا ايمانست و ظلمات همان كفر است.
و همانا خدا كافر را مرده خوانده چون از زندگيش بهره نبرد و بديگرى بهره ندهد و بدتر از مرده باشد زيرا مايه كيفر شدن از او نيايد و زيانش بديگرى نرسد، و مؤمن را زنده خوانده چون براى خودش و ديگران در زندگى بهى و سود دارد و در چند جا كافر را مرده و مؤمن را زنده خوانده چون كه فرموده: راستى تو نشنوانى مردهها را (10- النمل) و تا بيم دهى هر كه زنده است (70- يس) و فرموده: و برابر نيند زندهها و مردهها (22- فاطر) و قرآن را و ايمان و دانش را نور خوانده زيرا مردم بدانها بينا شوند و رهنمائى گردند از تاريكيهاى كفر و سرگردانى گمراهى چنانچه به روشنيهاى ديگر و كفر را تاريكى خواند چون ره نيابد و برشدش بينا نشود- پايان.
و گويم: بتفسير مذكور در خبر و ذكر در بيشتر تفسيرها فرموده او بر آرد زنده را بيان همان فرموده او است كه شكافنده دانه است.
آنگه كه جداشان كرد خدا بكلمه خود كه توانائى و يا فرمان (كن) باشد يا بواسطه جبرئيل و اين جدائى در زايمان است يا در سرشت و نخست روشنتر است،
و اينكه فرمود: همچنين مانند كرد بر آوردن از تاريكيها به نور و بر عكس را ببر آوردن زنده از مرده و بر عكس در اينكه مقصود در هر دو بر آوردن سرشت مؤمن است از سرشت كافر و بر عكس، و منظور تأويل دنباله آيه نيست كه«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً» الخ، زيرا در آن نيامده بيرون بردن كافر از تاريكى بنور بلكه ماندن او در تاريكيها و بر نيامدن از آن در آنست. بلكه اشاره دارد بقول خدا «خدا سرپرست آنانست كه ايمان آوردند و بر آردشان از ظلمات بنور» الخ، و منافات ندارد با آن كه فرمود7و بر آرد كافر را، با اينكه در اين آيه بيرون آوردن از نور را به طاغوت وابسته زيرا خذلان خدا هم در اين باره اثر دارد با اينكه مىشود بمعنى بر آيد يا بر آورده شود و استناد بخدا نداشته باشد.
و آنچه گفتند كه از اين حديث بر آيد بر آوردن مؤمن از كافر و بر عكس در دو وقت است يكى در جدا كردن طينت و ديگرى در زايش، روشن نيست چنانچه دانستى.
سپس امام گواه آورده بر اينكه بايمان زندگى گويند يا بر سرشت ايمان آفرين زندگى گويند بقول خداى سبحانه «تا بيم دهد هر كه را زنده باشد» يعنى از سرشت بهشتى باشد بتاويل امام، طبرسى در (ج 8 ص 432) مجمع البيان گفته يعنى ما فرو آورديم قرآن را تا ترسد بدان مؤمن از نافرمانى خدا زيرا كافر چون مرده و بلكه فروتر از آنست يا بترسد هر كه خردمند است و بقولى هر كه دل زنده و بينا است.
و بايست است فرمان بر كافران يعنى فرمان كيفر و عذاب و بتأويل امام مىشود كه مقصود از قول همان باشد كه در حديث گذشته كه از تو باشند جباران و بت پرستان و كافران الخ.
12- در معانى الاخبار 290: بسندش از امام صادق7كه راستى چون مؤمن جان دهد مرده نباشد و مرده همان كافر است كه خدا فرمايد «بر آرد زنده از مرده و بر آرد مرده از زنده» (18- الروم) يعنى مؤمن از كافر و كافر از مؤمن.
13- در كافى (ج 2: 5) بسندش از صالح بن سهل كه بامام صادق7گفتم:
قربانت خدا عز و جل سرشت مؤمن را از چه آفريده؟ فرمود: از سرشت پيغمبران و هرگز پليد نگردد.
بيان يعنى بكفر و شرك آلوده نشود و گرچه به گناه آلوده گردد و با توبه و شفاعت و رحمت پروردگار تعالى پاك شود و بقولى يعنى آلوده دنياپرستى نشود تا آنجا كه از آخرت بماند.
14- كافى (ج 2: 5) بسندش از صالح بن سهل كه بامام صادق7گفتم: مؤمنان از سرشت پيمبرانند؟ فرمود: آرى.
بيان: يعنى از باقيمانده سرشت آنان.
15- كافى (ج 2: 6) بسندش از امام باقر7كه اگر مردم آغاز آفرينش را ميدانستند دو تا با هم اختلاف نميكردند.
راستى خدا عز و جل پيش از آفرينش خلق فرمود «باش آب شيرين و گوارا تا آفرينم از تو بهشتم و فرمانبرانم را و باش شور و تلخ تا آفرينم دوزخم را و نافرمانانم را وانگه آنها را فرمود تا در آميختند و از اين رو مؤمن كافر آرد و كافر فرزند مؤمن، و آنگه خاكى از صفحه زمين بر گرفت و آن را سخت ماليد و سائيد و ناگاه آنان مانند مورچه بجنبش آمدند، و باصحاب يمين فرمود: بسلامتى بسوى بهشت و باصحاب شمال فرمود: بسوى دوزخ و باك ندارم، و آنكه فرمود: آتشى را تا افروخته شد و باصحاب شمال فرمود: در آن درآئيد و از آن ترسيدند و باصحاب يمين فرمود در آن درآئيد و در آمدند و بدان آتش فرمود سرد و سلامت باش و سرد و سلامت شد. و اصحاب شمال گفتند: پروردگارا از ما بازگير فرمود: «از شما باز گرفتم پس بآتش در آئيد» و رفتند در بر آن و از آن ترسيدند در آنجا بود كه طاعت و معصيت ثبت شد و نتوانند اين فرمانبران از نافرمانان شوند و نه آنان از اينان گردند.
تبيين: دو تن اختلاف نكردند در باره استطاعت و جبر و اختيار يا در باره امور دين زيرا فهم و آمادگى و سرشت آنان اختلاف دارد و در اين صورت در باره رهنمائى
مردم پر تلاش نميكردند.
باش آب گوارا و شيرين: فرمان ايجاد است، يا ضرب المثل براى دانش خداى تعالى باختلاف مايه وجود مردم و آمادگى آنان و سرانجامشان ... در قاموس گفته: در مورچه است كه خرد باشد و ريز كه 100 شماره آن برابر يك دانه جو ...
سيد رضى در نهج البلاغه گويد: بسندى از مالك بن دحيه كه نزد على7بوديم و اختلاف مردم با هم مذاكره شد و فرمود: آغاز سرشت مردم ميانشان جدائى افكنده براى آنكه آنان تيكهاى از شورهزار زمين و شيرين آن بودند و از ناهموار و هموارش و آنان باندازه نزديك بودن خاكشان بهم با هم نزديك باشند و باندازه دورى آن از هم با هم تفاوت دارند آنكه پر سيراب است كم خرد است و آنكه دراز بالا است كوتاه همت است، و خوش كار زشت منظر است، كم ژرف پر جستجو است و خوش طبع زشت كشش است و آنكه دل پر جوش دارد خردش پراكنده است، تيز زبان دل آهنين دارد.
ابن قيم در شرح نهج البلاغه ص 419 (چاپ قديم ايران) در شرح قول آن حضرت:
همانا جدائى انداخته ميانشان الخ گفته:
يعنى توافق در صورت و اخلاق پيرو نزديكى بودن سرشت آنها است و نزديك بودن مباديش كه هموار و ناهموار و شور و شيرين باشند و تفاوت در آنها بر اثر تفاوت مبادى نامبرده آنهاست.
اهل تأويل گفتند: مبادى سرشت كنايه است از اجزاء عناصر كه مايه مركبات مزاج دارند و شورهزار كنايه است از گرم و خشك و شيرين از گرمتر و هموار از سردتر و ناهموار از سرد خشك- پايان.
و گويم: دور نيست كه آب شيرين همان دواعى خدا داده باشد براى كار خوب و بد كه خرد و نفس ملكوتيند و آب شور مخالف و جلوگير آن باشد و وادار كن بشهوات پست و كاميابى تن و آنچه در آن بار شده از دواعى شهوت و آميختن آنها تركيب آنها است در آدمى.
اينكه فرمود از تو آفرينم يعنى براى تو هست بهشت و فرمانبرانم زيرا اگر آدمى خيرخواه نباشد آفريدن بهشت سودى ندارد و كسى سزاوار آن نگردد و كسى فرمانبر خدا نشود و همين معنا را دارد «دوزخم را از تو آفريدم» زيرا اگر آدمى بد خواهى نداشته باشد كسى نافرمانى خدا نكند و نيازى بدوزخ نيست براى جلوگيرى از بدكاريها، وانگه براى اظهار احاطه دانش او بدان چه هر فردى خواهد كرد بفرشتهها كه لطفى باشد بدانها و هم بآدميزادهها پس از اخبار رسولان بدانها آنان را چون مورچه ساخته و مؤمن آيندهشان را از مخالفانشان تميز داده با آزمايش رفتن در آتش ابدانند پيش از تكليف در عالم جسمانى كه آنچه از آنها است مطابق واقع است و در آنجا طاعت و گناه ثبت شد و فرشتهها فرمانبر و نافرمان را شناختند و در دفترها موافق دانش خدا ثبت شد.
و از اين آميزش شد كه مؤمن فرزند كافر آرد و كافر مؤمن، يعنى از اينكه آدمى مايه خوبى و بدى هر دو را دارد بينى كه پدر بدنبال خرد و خير خواهى رود و شهوت كش و از نيكان شود و پسر دنبال هوس و دلخواه رود و آنها را بر خرد چيره سازد و از بدان گردد با اينكه پر بهم وابستهاند و پدر و پسرند.
و اينكه فرمود: و نتوانند اينان، يعنى خلاف آنچه خدا در باره آنها دانسته نشود ولى آن را باختيار و خواست و توان خود كنند نه بزور، اين احتمال در خاطرم آمد و خدا اسرار گفتار امامان را:داند.
يك تأويلچى گفته: ماده را يك بار آب خوانده و يك بار تربت چه كه هر دو شكل پذير و در سرشت آدمى شريكند و در تركيب آفرينش او، اديم الارض روى زمين است و گويا كنايه از گياه و مايههاى خوراك آدمى است كه نطفه از آن برآيد يا بدان پرورده شود و مالش آن گويا آميختن آنست تا از آن مزاج پديد گردد و آماده زندگى شود و بمورچه خرد از نژاد آدم تعبير كرد كه مانند او با همه خردى حس و جنبش
دارد و با شعور است و اين خطاب در عالم امر است و چون ملك و ملكوت بخوبى با هم پيوستهاند و پايدارى عالم ملك بملكوتست روا باشد بستن ماده بدان گرچه عالم امر ماده ندارد و فراهم بودن همه در بر خدا براى اينست كه اجسام زمانيه با هم در عالم امر نمو دارند گرچه در عالم جدا و پهن و تدريجى باشند.
و بود آنها در عالم امر هستى ملكوتى ظلى است كه از وجود خلقى جسمانى بر گرفته شده و همان صورت دانش خدا است بدانها كه در حديث ديگر تعبير به ظلال شدند.
و فرمان خدا بآنها برفتن بهشت يا دوزخ راهنمائى آنها است براه هر دو وانگه توفيق يا خذلان وى در باره آنان و بسا مقصود از آتش افروخته همان تكاليف شرعيه و تحصيل شناخت دلگداز است كه سخت است انجام آن.
و بازگشت اصحاب شمال از راه اطاعت است كه در برابر غلبه شهوت خلاف و گناه زير بارش نروند چنانچه گويند «پروردگارا شقاوت ما بر ما چيره شد و بوديم مردمى گمراه 107- المؤمنون»- پايان.
و بسا پديد آوردن اين تاويلها در اخبار گستاخى باشد بر خدا و رسولش و امامان نيك:جز كه از راه احتمال باشد پس از درستى مقدماتى كه پايه اين سخنها است و برهان تعيينى ندارند بلكه برخى از آنها مخالف مقررات دين مبين است.
16- در كافى (ج 2 ص 7): بسندش از امام صادق7كه چون خدا عز و جل خواست آدم را آفريند آب را بر خاك روان كرد و سپس مشتى از آن بر گرفت و آن را ماليد وانگه بدست خود او پخش كرد و آنگه در پاشيد و بناگاه بجنبش در آمدند و آنگه آتشى براشان بر آورد و اهل شمال را فرمود: در آن در آيند و بسوى آن شدند و از آن هراس كردند و در آن در نيامدند و آنگه بدست راستيها فرمود: در آن در آيند و رفتند و در آمدند و خدا بآتش فرمان داد تا بر آنها سرد و سلامت شد، و چون دست چپيها آن را ديدند گفتند پروردگارا بازگشت ده ما را و خدا آنها را باز گرداند بفرمانش
و فرمود در آن در آئيد و رفتند و بر سر آن ماندند و در آن در نيامدند وانگه همه را به گل باز گرداند و از آن آدم را آفريد، امام صادق7فرمود: نتوانند اين دست راستيها از آن دست چپيها شوند و نه آنها از اينها، فرمود ميدانند كه رسول خدا6نخست كسى بود كه در آن آتش اندر شد، و آنست تفسير قول خدا عز و جل: بگو اگر خداى رحمان را فرزندى بود من نخست پرستنده بودم (81- الزخرف).
بيان: ميدانند مقصود علماى اهل بيت باشند، بگو اگر خدا را تا آخر آيه در باره آن چند تأويل گذشت (رجوع كن به ج 3- اين چاپ ص 256).
1- من نخست پرستندهام از شماها چون پيغمبر6داناتر بود بخدا و آنچه او را شايد و نشايد و ببزرگداشت آنچه بايد اولى بود و بزرگداشت فرزند حق بزرگداشت پدر است، و اين را بايست نباشد كه فرزند داشتن خدا و پرستش آن فرزند شدنى باشد و نانشد نيست بدنبال ناشدنى ديگر.
2- اگر او را فرزنديست بگمان شما من نخست پرستندههاى خدايم كه يكتا پرست و منكر گفته شمايند.
3- من نخست نفرت كن از آن فرزندم يا از اينكه خدا را فرزندى باشد چون (عبد) بمعنى شدت نفرت هم آمده.
4- نيست خدا را فرزند (ما نافيه) و من سر يكتا پرستان مكهام، و خبر بتفسير يكم توجه دارد و بيان اينكه پيغمبر بهر نيكى و فرمانبرى خدا پيشتاز بود و برفتن در آتش بفرمان او هم پيش تاز بود.
17- كافى (ج 2: 10) بسندش از امام باقر7كه خدا عز و جل خلق را آفريد و هر كه را دوست داشت از مايهاى كه دوست داشت آفريد و آن سرشت بهشت بود و هر كه را ناخواه بود از آنچه ناخواهش بود آفريد و آن سرشت دوزخ بود وانگه آنان را در ظلال فرستاد، گفتم: ظلال چيست؟ فرمود: در برابر خورشيد سايه خود را نديدى كه چيزى نمايد و چيزى نباشد.
و آيا پيغمبر آن را بدانها گسيل داشت كه آنها را بخداى عز و جل بخوانند و آنست كه فرمود (87- الزخرف) و اگرشان بپرسى چه كسى آنها را آفريده البته گويند خدا، وانگه آنان را خواندند كه اقرار كنند به پيمبران و برخى نكردند وانگه آنها را خواندند باقرار بر ولايت ما و بخدا هر كه را خدا دوست داشت اقرار كرد و هر كه را بد داشت انكار كرد. كه فرموده (74- يونس) باور نخواهند كرد آنچه را در پيش دروغ شمردند وانگه امام باقر فرمود: دروغ شمردن آنجا بوده.
بيان: گويم مىشود آن را تأويل كرد كه چون خدا هنگام آفرينش ميدانست كه آنها شقى ميشوند و آنها را بد داشت گويا آنان را از مايه مبغوض خود آفريد و بسا اشاره باشد باختلاف استعداد آنان در پذيرش حق و مراد از ظلال يا علم ارواح است يا عالم مثال كه روح مجرد باشد يا جسم لطيف كه بسايه مانند كرده كه لطيف است و يا آنكه دنبال جسم سايه دار است و بتفسير عالم مثال روشن است.
و بقولى اينكه فرموده و چيزى نباشد يعنى زندگى و تكليف در آن هنگام اثرى در ثواب و عقاب ندارند مانند كارهاى خواب و پاينده نباشند بلكه نمونه و نمايش زندگى و تكليف در عالم تنند و از اين رو وجود ذهنى و تصوير را وجود ظلى خوانند چون اثر و حكمى ندارد، و بقولى مىشود كه عالم ذر باشد و آن جدا است از عالم اجساد و نموديست از اين عالم و از آن نيست و بسايه ماند در برابر آن يا آنكه عالم ارواح است كه على7در يك خطبه خود فرموده: هلا نژاد شاخههايند و من درخت آنهايم، و درخت تنومند و من ساقه آنم و راستش من نسبت با همدم چون پرتوم از پرتو همه ظلالى بوديم زير عرش پيش از (آفرينش) آدميان و پيش از آفرينش سرشتى كه بشر از آن آفريده شد، نمونههائى بوديم تهى از ماده نه اجسامى ناميه.
البته گويند خدا ما را آفريده و اين تراوش همان اقرار در پيمان ستانى نخست است.
فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا- آيه در سوره اعراف (101) چنين است اين آباديها است