گفتم: سبحان اللَّه چه روشن است آن براى هر كه فهمد و چه كوردلند اين خلق وارونه از شناختش. فرمود: اى ابراهيم كيست كه خدا فرمايد (44- الفرقان) نيستند آنان جز چون چهار پايان بلكه گمراهتر در راه، خدا نپسنديد آنان را بمانند خر و گاو و سگان و دواب سازد پس گفت گمراهترند از آنها.
اى ابراهيم، خدا عز و جل ذكره در باره دشمنان ناصبى ما فرموده (21- الفرقان) و پيش داريم هر كارى كردند و آن را گردى پاشيده سازيم كه نابود شود، و فرموده (105- الكهف) پندارند خوب كارى ميكنند، و فرموده (18- المجادله) و پندارند چيزى دارند هلاكه آنان هم آن دروغگويانند، و فرموده (40- النور) و آنان كه كافرند كارهاشان مانند سرابست در دشت پهناور كه تشنه آبش پندارد و چونش آيد چيزى نيابدش.
و بدنبالش نمونه ديگر آورد: يا چون تاريكها در درياى ژرف موج روى موج و فرازش ابر تيره تاريكيها روى هم كه چون دست خود فرا بر آرد بسا كه آن را نبيند و هر كه را خدا نورى نداده نورى ندارد. وانگه فرمود: اى ابراهيم در اين معنا از قرآن بيشترت گويم؟ آرى اى زاده رسول فرمود: خدا فرمود (71- الفرقان) بدل كند خدا گناهانشان را به حسنات و خدا پر آمرزنده و مهربانست، خدا گناهان شيعه ما را بدل به حسنات كند و حسنات دشمنان ما را بدل به سيئات كند، كند خدا هر چه خواهد و حكم كند بدان چه شايد، حكمش پىگير ندارد و فرمانش ردكننده ندارد، پرسش نشود از آنچه كند و آنانند كه پرسش شوند.
اى ابراهيم اين از درون دانش پوشيده خداست و از گنجينه سرش، آيا از اين راز درونى بيشترت بگويم براى دلهاى آماده؟ گفتم: چرا اى زاده رسول خدا فرمود:
(12- العنكبوت) و گفتند آنان كه كافرند براى مؤمنان از راه ما پيروى كنيد و گناهان شما بگردن ماها و آنها هيچ آنان را بگردن نگيرند راستش كه از دروغگويانند
13 و البته كه بارها روى بارها خود بدوش گيرند و پرسش شوند روز رستاخيز از آنچه بدروغ بستند، سوگند بخدا كه نيست شايسته پرستشى جز او شكافنده بامدادها و آفريننده آسمانها و زمين كه بتو درست گزارش دادم و براستى آگاهت كردم و خدا داناتر و حكيمتر است.
بيان: اين خبر بنقل از علل الشرائع (ج 2: 293) گذشت با اندك اختلاف و بيش و كم و آن رموز پيچيده است و يك محقق در شرحش گفته: خلاصه سخن در بيان راز اين خبر اينست كه پا برجا شده كه سه عالم را در آفرينش آدم اثرى باشد و در سرشت و مايه او از هر كدام بهره برد و بسا كه زمين پاكيزه اشاره است باثرى كه از عالم ملكوت در سرشت او است كه ارواح مثاليه از آنند و هم نيروهاى آسمانى كه آنها را مدبرات امر خوانند.
و آب شيرين افاضات عالم جبروتست در سرشت او كه از آنند جواهر قدسيه و ارواح عاليه مجرد از صورت كه آنها را پيشتازان پيش تعبير كردند، و زمين پليد هر آنچه در سرشت او است از اجزاء عالم ملك محسوس كه از آنند تنهاى خاكى مسخر حركات افلاك كه خود زير فرمان بالاترند، و آب تلخ و شور بدبو هر آنچه در سرشت او است از اوهام باطله و هوسهاى پست كه از تركيب ملك با ملكوت پديد آيند و اصل و حقيقتى ندارند و برگزيده سرشت پاك چكيده از جبروتست و تهنشين آن همانست كه از ملكوت است و تيرگى سرشت بدبو و پليد اثر طبايع عالم ملك و آنچه بدنبال آنست از هوسهاى گمراه كن.
و همانا نامى از بهره عالم ملك ما امان نبرده با اينكه تن عنصريشان از آنست زيرا از دل و پايش بدين جهان و بدين تنها وابسته نباشند و آنان گرچه با تن خاكى در اين جهانند ولى از اهل آن نباشند چنانچه بيانش گذشت.
امام صادق7فرمود اى حفص من دنيا را براى خود در حساب نگرفتم جز چون مردار كه بناچارى از آن خورم، و ازين رو بكلى دامن از آن تكاندند و چون
از آن كوچند تيرگى آن را بهمراه ندارند، و همانا بهره جبروتى ناصبى و پيشواى كفر را ياد نكرد با اينكه شعور و ادراكشان از آنست چون توجه و اعتمادى بدان ندارند و از اين رو بينى كه از شنيدن علم و حكمت نفرت دارند و بر آنها گرانست فهم اسرار و معارف و بهره آنها از اين عالم نباشد جز چون كسى كه مشت باز كند براى آب كه بدهانش رساند و رساننده آن نباشد و نيست دعاء كافران جز در گمراهى، فراموش كردند خدا را و خداشان بفراموشى سپرد از خودشان و از اين رو بهره آنها از اين عالم بهدر رفت كه دل دادند بجاويدان بودن در زمين و پيرو هوسهاشان شدند.
و چون روز فضل آيد و خدا ناپاك را از پاك جدا كند آنگه افاضات عالم جبروت بر او چيرهاند بجبروت و بالاتر بهشتها بر آيد و بمقربان گرايد و هر كس آثار ملكوت بر او چيره است، بملكوت بر آيد و با حور و پسران زيبا پيوندد و باصحاب يمين گرايد و آنكه عالم ملك بر او چيره است در افسوس و واويل و خوارى بماند و شكنجه آتش چشد زيرا مرگ او را از آنچه دلخواهش بوده جدا كرده.
و اشقياء گرچه به نشانهاى از ملكوت روند كه بطفيلى از آن آفريده شدند جز اينكه آنها را با صورت كردار و اخلاق و عقيده خود بدان جا برند و نتوانند از آن جدا شوند و با همانست كه شكنجه شوند و از همسايگيش آزار بينند كه باد گرم و هواى سوزان و سايه دودى و مارها و كژدمها دارد و سوزشهائى كه از گنج كردن نقره و طلا در دنيا و خرج نكردن آنها در دار دنيا در راه خدا و دلبستگى بدانها همراه دارند و با آن پيشانيها، پهلوها و پشتهايشان داغ شود كه از سمت آنچه براى خود گنج كرديد و بخشيد آنچه را گنج ميكرديد و با آنها است آنچه ميپرستيدند از جز خدا از چوب و سنگ و جانور و جز آن كه ميپنداشتند سودشان دارد و زيان داشته براشان زيرا گفته شود شما و هر آنچه جز خدا پرستيد سنگريزه دوزخيد.
و خلاصه هر كس با دوستش باشد، دوست اشقياء كالاى دنيا است كه
حقيقت و اصالتى ندارد و همان فريبا است و چون رستاخيز آيد و حقايق فاش شوند كالاشان كساد شود و نابود گردد و از آن درد كشند و آرزو كنند كه بدنيا برگردند كه وطن مهرورز آنها بوده زيرا اهل زندگى در ديگر سرا نبودند زيرا بزندگى دنيا خوش بودند و بدان آرميدند و چون از آن جدا شوند شكنجه كشند از جدائى آن در آتش دوزخ.
كردارشان در پيرامونشان و همه گناهان و شهوات همان كالاى اين دنيا و دوستى آنست و هر كس اهل آنست از دوريش بناچار شكنجه كشد و هر كس اهلش نيست و بدان گرفتار شده و در افتاده با عقيده بزشتى آن و ترس از خدا در انجام آن بناچار از آن پشيمانست چون بر سر خودش آيد و بخدا بازگردد و پشيمانى و اعتراف بدان و زبونى برابر پروردگارش از شرم او مايه روشنى دلش گردد و اين خود بدل شدن گناهانست بحسنات.
پس اشقياء همانا شكنجه شوند بدان چه نكردند چون شيفته آن بودند و دلخواهشان بود و هميشه در نهادشان آهنگ آن را داشتند اگر براشان فراهم ميشد چون اهل آن بودند و هم جنسش و اگر بازگردند برگردند بدان چه از آن نهى شده بودند.
و سعداء در شكنجه جاويد و كيفر سخت نباشند بكارهاى زشتى كه كردند زيرا با بدخواهى خردشان و ترس از پروردگارشان آن را انجام دادند زيرا اهل آن نبودند و هم جنسشان نبودند بلكه ثواب خيراتى را هم كه نكردند برند براى اينكه شيفته آنها بودند و تصميم داشتند اگر فراهم شود آنها را انجام دهند كه همانا هر كارى به نيت وابسته و براى هر كس همانست كه در دل دارد و خواهد و البته همان را در دل دارد و خواهد كه موافق سرشت و منش آفرينش او است چنانچه خدا فرموده: بگو هر كس كار كند بر پيكره مناسب خود (84- اسرى) و در حديث هم آمده كه هر كدام از بهشتيها و دوزخيها در آن جاويد بمانند براى جاويدانى نيت و نهاد خود پس از رفتن از دنيا عذاب كشند تا آنچه از سرشت اشقياء بسرشت آنها آميخته و اندكى بدان انس گرفتند و براى گرفتارى
در دنيا بدان دل دادند از آنها جدا شود و پاك شوند.
و شيخ صدوق در كتاب اعتقادات خود بىسند روايت كرده كه بهيچ يكتاپرستى دردى از دوزخ كه در آن در آيد نرسد و همان هنگام بيرون شدن درد كشند بسزاى آنچه كردند و خدا هيچ ستمگر نيست به بندهها. پايان.
و من گويم: پايه اين تأويلها بر اموريست كه مخالفت آنها با اصول متكلمان اماميه كمتر از مخالفت با ظواهر اين اخبار نيست و ما در باره اين گونه روايات در كتاب عدل سخن گفتيم و بررسى نكردن آنها و مانند آنها و وانهادن علم اگر درست باشند بدان كه فرموده احوط و اولى است چنانچه از مولا امير المؤمنين از قدر پرسيدند و فرمود: راهى است تاريك از آن نرويد و دريائيست ژرف در آن نخزيد و راز خداست و رنج آن نبريد.
23- كافى (ج 2 ص 7) بسندش از زراره كه مردى از امام باقر7پرسيد از قول خدا عز و جل «و چون گرفت پروردگارت از آدميزادها از پشتشان نژادشان را و گواهشان كرد بر خود كه آيا نيستم پروردگار شماها گفتند: چرا» تا آخر آيه و فرمود و پدرش مىشنيد كه: پدرم بمن باز گفت خدا عز و جل مشتى از خاكى كه از آن آدم را آفريد برگرفت و بر آن آبى شيرين خوشگوار ريخت و آنگه تا 40 صباحش وانهاد، وانگه بر آن آب شور و تلخ ريخت و 40 صباحش وانهاد و چون آن سرشت مايه گرفت و آماده شد بر گرفتش و سخت فشرد و ماليدش و از آن مانند مورچه بر آمدند براست و چپش و همه را فرمان داد در آتش افتيد و راستيها در آمدند و بر آنها سرد و سلامت شد و چپيها سر باز زدند از آن.
بيان: ظاهر حديث آنست كه پرسش از امام باقر7در زمان پدرش بود و در بر او و بر آن خرده گرفته شود كه (زراره راوى حديث) نبايد كه خدمت امام سجاد را يافته باشد و بسا كه آن را از مرد پرسنده روايت كرده و خود زراره هنگام پرسش حاضر نبوده، و مىشود كه زراره زمان امام سجاد را در يافته ولى از آن حضرت روايت
نكرده و از اين رو از اصحابش شمرده نشده و در عياشى (ج 4 ص 39) چنين است كه:
از زراره از مرديكه پرسيد از امام صادق7، و آن درستتر است.
«و چون برگرفت پروردگارت از آدميزادهها از پشتشان»، بيضاوى گفته: يعنى برآورد از پشت آنها نژادى كه مىآوردند در هر قرنى بدنبال قرنى ... و گواهشان گرفت بر خودشان كه آيا نيستم من پروردگارتان كه دلائل پروردگاريش را در وجودشان نهاد و خردى بدانها داد كه آنها را بخواند به اعتراف بوى تا اينكه زمينه اين پرسش و پاسخ فراهم شد و علم و آمادگى آنها مانند گواه گرفتن و اعتراف گرديد و اين ضرب المثل است و دلالت دارد بر آن كه گفتند: آرى گواهيم، تا نگويند در رستاخيز كه ما از آن بىخبر بوديم و نگوئيد همانا پدران ما از اين پيش مشرك شدند و ما نژادشان بوديم و پيروشان شديم زيرا تقليد پس از وجود دليل و امكان دانستن مطلب درست و پذيرفته نباشد، آيا هلاك كنى ما را بدان چه بيهودگان كردند و بقولى: چون خدا آدم را آفريد از نژادشان نژادى مورچه مانند برآورد و زنده كرد و خرد و گويائى داد و به آنها الهام كرد، اين حديث را عمر روايت كرده (در منثور ج 3 ص 142) يك محقق گفته: شايد گواهى نژاد آدمى بر خود بيگانگى زبان حال گوهر آمادگيهاى آنها است و تصديق آنها بزبان طبع امكان پيش از نصب دلائل برايشان و پس از آن يا اينكه دانش پژوهى آنان چون گواهى و اعتراف گرديده بروش تخيل ادبى و مانند آن قول خدا عز و جل است كه: همانا فرمان ما بچيزى الخ (40- النحل) و فرموده او عز و علا: پس گفت برايش و براى زمين بيائيد بدلخواه يا ناخواه گفتند آمديم بدلخواه (11- فصلت) و معلوم است كه گفتهاى در آنجا نبوده و يك ضرب المثل و صورتسازى معنا است، و بسا كه گفتار بزبان ملكوتى باشد كه هر چيزى با آن زبان بسپاس پروردگار تسبيح گو است. آن براى اينكه سرشت همه يكتاپرستى است ...
از راست و چپش يعنى راست و چپ مأمور باين فرمان چون جبرئيل يا دو سوى عرش يا خود خاك و راست همان سوئى است كه خوشى و بركت دارد و چپ ديگر
سوى يار است وصف بخشايندگى و چپ وصف قهاريت است و بخدا برگردند چنانچه در دعا است و همه خير در دو دست تو است يعنى هر چه از تو آيد از خوب و بد و سود و زيان خير است و مصالح والا دارد.
24- كافى (ج 2 ص 8) بسندش از امام باقر7كه خدا تبارك و تعالى هنگام آفرينش خلق آب گوارا و آب شور و تلخ آفريد و هر دو را بهم آميخت و خاكى از روى زمين گرفت و آن را بسختى ماليد براستيها كه چون مورچه در جنبش بودند فرمود: بسوى بهشت با سلامتى و به چپيها فرمود: بسوى دوزخ و باكى ندارم وانگه فرمود: آيا نيستم پروردگار شماها؟ گفتند: چرا گواهيم تا نگوئيد روز رستاخيز كه ما از آن بىخبر بوديم.
وانگه پيمان از پيغمبران گرفت و فرمود: آيا نيستم پروردگار شما و اينكه اين محمد فرستاده من است و اينكه اين على امير مؤمنانست؟ گفتند: چرا و پيغمبرى آنان پايدار شد و از اولو العزم پيمان گرفت كه: من پروردگار شمايم، و محمد رسول من است و على امير مؤمنانست و اوصياء پس از وى صاحب فرمانند و گنجينههاى دانشم و اينكه بوجود مهدى يارى گيرم براى دينم و دولتم را آشكار كنم و از دشمنانم كين كشم و پرستش شوم خواه ناخواه گفتند اعتراف داريم پروردگار او گواهيم، و آدم خودش نه انكار كرد و نه اقرار و از اين پنج اولو العزم تصميم در باره مهدى گرفته شد و خود آدم تصميم نگرفت باقرار بروى و اينست تفسير قول خدا و سفارش كرديم بآدم از اين پيش و نيافتيم در او تصميم (115- طه) فرمود: همانا آنست كه وانهاد وانگه آتشى افروخت و به چپيها فرمود:
در آن درآئيد از آن هراسيدند و براستيها فرمود: در آن درآئيد و در آمدند و بر آنها سرد و سلامت شد و چپيها گفتند: پروردگارا ما را باز گردان بفرمان فرمود: باز گرداندم برويد و در آن در آئيد و از آن هراسيدند، و آنجا طاعت و ولايت و معصيت ثبت شد.
توضيح: گرفت خاك را و با هر دو آب آميخت تا آماده نيكى و بدى هر دو
باشد، بسوى بهشت برويد سالم از شكنجه و كيفر يا بدان چه بهشت بايست كند برويد سالم از شبهه و وسوسه شياطين، پيمان عموم پيمبران فروتر و بدنبال پيمان اولو العزم بوده و در ذكر پيش داشته و از اين رو كلمه (ثم) آورده و اولو العزم نوح است و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد6كه بهمراه اقرار آنان بنبوت خود هم اقرار كرده، و بقولى: چون اولو العزم شناخته و معروفند بواژه آن پنج از آنها تعبير كرده و نام آنها را نبرده و اخذ پيمان اضافى از آنان كه در رتبه و شرف پيشند براى اينست كه تكليف باندازه فهم و آمادگى است و هر چه بيش باشند پيش است، و مراتب پيشى را هر كس بهره از آن دارد باندازه بهرهاش ميشناسد، و آدم چون تصميم نگرفت باقرار بمهدى7اولى العزم شمرده نشد، و همانا تصميم گرفت باقرار بر ديگر اوصياء.
و مقصود از اينكه آن را وانهاد يعنى تصميم نگرفت، و شايد رازش اين باشد كه دور دانست نوع آدمى بواسطه وجود مهدى يگانه شوند و اختلاف آنها بر افتد. پايان.
گويم: منظور از بىتصميمى در اين باره اينست كه بدان اهميت نداد و بياد نسپرد، يا بزبان نياورد، چون هيچ كدام اينها واجب نيست نه اينكه باور نداشت زيرا كه آن مناسب مقام نبوت نيست بلكه مقام فروتر از آن، و اينكه گفت همانا آن را وانهاد يعنى فراموشى در اينجا بدين معنا است و بحقيقت خود بر پيمبران نارواست يا در قرائت مخصوص امامان:فترك بود بجاى فنسى يا مقصود اين است كه عزم بر اقرار مذكور را وانهاد يا اقرار كامل نكرد و نياورد يا نخست اقرار كرد و آنگه وانهاد و معنى نخست روشنتر است ...
25- كافى (ج 2 ص 8- 10) بسندش از حبيب سيستانى كه شنيدم امام ابى جعفر7ميفرمود: چون خدا عز و جل نژاد آدميزاده را از پشتش در آورد تا از آنها پيمان بر ربوبيت ستاند براى خود، و بر نبوت هر پيغمبر نخست پيمان بر نبوت