و بدبخت و بينا و كور و كوتاه و بلند و زيبا و زشت و دانا و نادان و توانگر و درويش و فرمانبر و نافرمان و تندرست و بيمار و زمينگير و بىآفت ساختم.
پس تندرست به آفت زده بنگرد و بر عافيت خود مرا سپاس گويد و آفت زده بدو بنگرد و از من عافيت خواهد ببلايم صبر كند و عطاى شايانش بدهم و توانگر به درويش نگرد و مرا سپاس و شكر گويد و درويش بتوانگر نگرد و بدرگاهم دعا كند و خواهش كند، و مؤمن بكافر نگرد و مرا برهنمونيش سپاس گويد.
براى اين چنانشان آفريدم كه در خوشى و ناخوشى آنها را بيازمايم و در عافيت بخشى و بلا دادن و در آنچه بدانها بدهم و يا دريغ كنم، منم خداى مالك توانا و مرا رسد كه آنچه مقدر كردم طبق تدبيرم اجراء نمايم و مرا رسد كه ديگرگون سازم از آن هر جور خواهم و پيش اندازم آنچه پس انداختم و پس اندازم آنچه پيش داشتم، منم خدا كه هر كار خواهم كنم و از هر چه كنم باز پرسى ندارد و باز پرسى كنم از هر چه خلقم كنند.
تبيين: اينكه فرمود تا مرا بپرستند خواست من است و شريك نكنند با من چيزى را بيان حال آنست.
و چنين آنها را آفريدم: در يك نسخه است كه براى اينشان آفريدم كه اختلاف كنند چنانچه فرموده: (118- هود) و پيوسته مختلفند جز آنكه مهرش ورزيد پروردگارش و براى آن آفريدشان و بيك تفسير يعنى براى يكتاپرستى از روح خودم چه كه آن را برگزيدم و خوش داشتم يا اينكه از عالم مجرداتش ساختم بنا بر اينكه روح و نفس مجردند و بقولى روح نخست نفس است و دوم جبرئيل، و سستى آن نهان نيست.
منش تو كه آفرينش تن يا اوصاف پيرو آنست چه كه وجود آدم از عالم ماده است و نسبتى با عالم تجرد ندارد و خطا و وهم از ماده است و اوصاف تن خلاف آداب پسند من است كه تو بايد صابر و قانع و راضى بقضاء من باشى. و خلاصه اينكه تو
گوئى اگر همه يك جور بودند، بحكمت و درستى نزديكتر بود و همى است تابع نيروى تن، زيرا اگر چنين بودند نميشد بآنها تكليف كرد كه آنان را ببالاترين پايه رساند، و نظام نوع بجا نميماند و زير بار هنرهاى سخت كه پايههايش نوع است نميرفتند تا جز آن از حكم و مصالح ديگر فرمانم در آنان روانست از تكوينى و يا تكليفى و يا هر دو، دگرگونى ندارد آفرينشم كه اندازه كردم و قرار دادم در آنان از آمادگىها، و بقولى خوب بودن در اين عالم نخست مايه خوب بودن در دنيا است و آن هم مايه خوبى احوال در ديگر سر است و چنين است زشتى حال اينجا كه بدنبال آنست زشتى و بد حالى در آن دو جا و اين دو دسته با هم عوض نشوند.
گويم: گذشت و آيد سخن در تفسير قول خدا تعالى: دگرگونى در خلق خدا نيست (30- الروم) و همانا آفريدم پرى و آدمى را تا مرا پرستند اشاره است بآيه 56 الذاريات، و بدين آيه اعتراض شده كه پارهاى از پرى و آدمى هيچ خدا را نپرستيدند براى كفر يا ديوانگى يا مرگ در كودكى و مانند آنها و بىهدف شدن كار حكيم نشد نيست. و 4 پاسخ گفته شده:
1- منظور پرى و آدمى مكلف است پيش از مردن و منظور بيان هدف نيست چنانچه صدوق در توحيد از امام كاظم7آورده كه معنى قول پيغمبر6هر كس آماده است براى آنچه آفريده شده كه خدا عز و جل پرى و آدمى را آفريده تا او را پرستند نه اينكه او را نافرمان باشند و اينست تفسير قول خدا عز و جل و نيافريدم پرى و آدمى را جز كه مرا پرستند، و آماده كرده همه را براى آنچه آنها را آفريده و واى بر آنكه گمراهى را دوستتر دارد از رهنمائى.
2- اگر پذيريم مقصود از پرى و آدمى همه باشند و لام هم بيان علت باشد نپذيريم كه ضمير جمع (ليعبدون) همه را باشد و بسا پرستش برخى از آنان علت آفرينش همگان باشد.
3- و اگر هم ضمير عام باشد مرجعش پرى و آدمى همه نباشند بلكه مؤمنين
باشند كه پيشتر ذكر شده در قول خدا.
ياد آور كه يادآورى سود دهد مؤمنان را، و دلالت دارد كه آفرينش تا مؤمنان براى خاطر مؤمنانست چنانچه در اين خبر اشاره بآنست و نگرد مؤمن بكافر و مرا سپاس گويد و براى اينشان آفريدم.
4- اگر همه اينها را پذيريم گوئيم: هدف ذاتى بايد بدنبال كار حكيم آيد و آن تكليف بعبادتست نه خود آن و تكليف شامل همه پريان و آدميانست و روايات دلالت دارند كه كودكان و ديوانگان هم روز قيامت براى امتحان مكلف شوند چنانچه در كتاب جنائز آيد.
و اينكه فرمود و پيش از مردن شما با اينكه حيات آن را ميرساند آگهى بر آنست كه در سعادت و شقاوت بايد سرانجام را سنجيد و اينكه طاعت و معصيت را در مخلوقات خود آورد از نظر اسناد بعلت بعيده است كه آفرينش خود بشر است گرچه فعل آنها است يا منظور از خلق اندازهگيريست و ظاهرش اينست كه بهشت و دوزخ آفريده شدند چنانچه عقيده بيشتر بلكه همه اماميه است و بيشتر عامه و سخن در آن كتاب معاد گذشت.
و بدانش نافذم در آنها كه به ژرف ذات و اوصاف و كردارشان ميرسد و در آنها روانست، و ساختم از آنها شقى و سعيد كه ميدانستم هنگام خلقش شقى شود باختيار خود يا منظور ماده شقاوت پذير است گرچه بدان وادار نيست و همچنين در سعيد.
ذميم: در بيشتر نسخه بذال نقطهدار است كه زشت چهره باشد و در يك نسخه بدال بىنقطه كه كوتاه قد زبونست، و مرا رسد كه دگرگون كنم زيرا سرشت و تقدير در آنها ذاتى نيست و مخالف با اختيار خير و شر نيست و اگر هم حتمى باشد بدا، پذير است.
و مسئول نباشم از آنچه كنم زيرا موافق حكمت و صلاح و پسند عقل است
گرچه پى باسرار آن برده نشود بخلاف ديگران كه مسئول كردار خويشند در برابر خداوند از كردار خود كه خوب و بد و ايمان و كفر دارد و چنان نيست كه اشاعره گويند روا باشد خدا پيغمبران را بدوزخ برد و كافران را به بهشت و بر او اعتراضى نباشد.
و بقولى اشاره است اينكه حتمى نيست و مىشود معلول از علت تامه جدا افتد چنانچه اشاعره گويند.
يك تأويلچى در شرح اين خبر گفته: آسمان را پر كردند چون ملكوت در درون آسمانست و آن را پر كردند كه در آن روز همه از ملكوت بودند و راز اختلاف مردمان در خوبيها و بديها و در سعادت و شقاوت اختلاف آمادگى و چند گونى مواد فرودين آنها است در لطافت و كثافت و اختلاف مزاج آنها در نزديكى و دورى باعتدال حقيقى، و اختلاف جانها كه در برابر آنهايند در روشنى و تيرگى و نيرو و سستى پايهشان در نزديكى و دورى از خدا چنانچه بدان اشاره شده، در حديث (كافى ج 8 ص 177) مردم كانهايند چون كانهاى طلا و نقره كه خوبان آنها در زمان جاهليت خوبان آنهايند در مسلمانى و آمار از اختلاف آمادگى و چندگونى حقايق اينست كه صفات خدا و اسماء حسنايش كه اوصاف كمال و نعوت جلال اويند در برابر هم باشند كه بناچار نمايشگر آنها كه اثر اين اسماء باشند از هم جدايند و هر نامى كه اراده خدا و نيرويش با آفرينش آفريدهاى وابندد دلالت دارد بر او از نمايش همان وصف، پس ايجاد آفريدههاى گوناگون را بايست شوند و جدائى گونههاى آنها را تا نمايشگر همه اسماء حسنى شوند و پرتوگاه همه صفات برتر خدا، چنانچه در اين حديث به نمودى از آن اشاره شده، پايان.
گويم: اين سخنان بر پايه خرافات صوفيانست و همانا نمونه آنها را آورديم تا برشهاى آن مردم و نظرياتشان در اين باره آگاه شوى.
26- كافى (ج 2 ص 11) بسندش از عبد اللَّه بن سنان كه بامام ششم گفتم: قربانت برخى ياران خودمان را بينم كه گرفتار كج خلقى و تندى و آشفتگى شوند و سخت اندوه خورم و بينم در مخالفان ما كسانى خوش سمت، فرمود: مگو خوش سمت، سمت در راه گويند ولى بگو
خوش سيما كه خدا عز و جل فرمايد: سيماشان در چهرههاشان (29- الفتح) گفتم او را بينم خوش سيما و باوقار و از آن اندوه خورم فرمود، اندوه مخور بر آنچه ديدى از كج خلقى يارانت و از آنچه ديدى از خوشى سيماى مخالفانت، راستش خدا تبارك و تعالى چون خواست آدم را آفريند دو سرشت آفريد وانگه آنها را دو دسته كرد و براستيها گفت: آفريده باشيد بفرمانم و آفريدهاى شدند چون مورچه كه ميشتافتند، و به چپيها آفريده باشيد و آفريده شدند چون مورچه كه ميلوليدند.
وانگه آتشى براشان برآورد و فرمود (براستيها) در آن درآئيد و نخست كسى كه در آن در آمد محمد6بود وانگه اولو العزم از رسولان پيروش شدند و اوصياء پيروانشان، وانگه به چپيها فرمود: در آن درآئيد بفرمانم گفتند: پروردگارا ما را آفريدى تا بسوزانى و نافرمانى كردند، به راستيها فرمود: درآئيد از آتش بفرمانم و در آمدند و آتش هيچ آسيبى بدانها نزده بود و چون چپيها آنها را ديدند گفتند:
پروردگارا بينيم ياران ما سالم ماندند و از ما بگذر و بفرما بآتش رويم، فرمود: گذشتم برويد در آن و چون نزديكش شدند و گرميش بآنها رسيد برگشتند و گفتند پروردگارا ما را شكيبائى سوختن نيست و نافرمانى كردند و سه بار آنها را فرمان داد و در هر بار نافرمانى كردند و برگشتند و راستيها را سه بار فرمان داد و در همه فرمانبردند و بيرون آمدند، وانگه به همه فرمود بفرمانم خاك شويد و از آن خاك آدم را آفريد فرمود:
هر كه از اينان باشد از آنان نشود و هر كه از آنان باشد از اينان نشود و آنچه كج خلقى بينى در يارانت از آلودگى چپيها است و آنچه خوش سيمائى بينى از مخالفتان و وقار از آلودگى براستيها است.
توضيح: جزرى گفته «سمت» هيئت خوب و نمود نيك دينى است و بمعنى زيبائى و جمال نيست و شايد غدقن امام از اطلاق سمت براى اينست كه معنى روش و مذهب خوب ميدهد، و تعبير ديگرى آورد كه اين توهم نشود، يا اينكه اين واژه در هيئت نيكان شيوا نيست و تعبير شيواترى آورده يا آنكه امام ميدانست منظورش
از سمت چهره است نه هيئت، اهل خير و روش پسنديده و كارهاى خوب و آن را بدين نكته آگاه كرد، وقار آرامش و سنگينى اندام است. راستيها: آنان كه در سمت راست فرشتهاى بودند كه فرمان جدا كردن آنها را داشت يا آنان كه در سمت راست عرش بودند يا آنان كه مىدانست مؤمن ميشوند و در رستاخيز در سمت راست عرشند.
در باره راستيها فرمود: ميشتافتند و در باره چپيها ملولند، و اين تفاوت تعبير يا براى عبارت پردازيست و يا اشاره باينست كه راستيها پيشتازند بخيرات و چپيها كند و بقولى سعى اولين بسوى بالا است و از ديگران بسوى فرود و لفظ بدان دلالت ندارد.
و گويم: مىشود اين خبر را تأويل كرد باينكه علم خدا بسعادت يك دسته و پيروى آنها از نفس مقدس چون سرشت آنها است و علم او بشقاوت و پيروى شهوت و دعوت نفس اماره از ديگران چون سرشت آنها است، و چون خدا در جهان محسوس آنها را بهم آميخت در مردم طاعت و معصيت و صفات قدسيه و نهادهاى پست بوجود آمد، و هر چه از خيرات است از عقل و نفس قدسيه تراويده كه سرشت راستيها است گرچه در چپيها باشد و آنچه از بدى و گناه است از تراوش بدن ماديست كه سرشت چپيها است و گرچه در راستيها باشد.
و مىشود چنين تفسير كرد كه خدا در سرشت و آفرينش آدم دواعى خير و شر هر دو را نهاد و دانست كه در نژادش سعادتمندان و اشقياء هر دو باشند و با همين دانش آدم را آفريد و اين بمنزله آميختن دو سرشت است بهم و چون فرزندان آدم بطبع خود اجتماعيند و از آميزش و همراهى در دنيا ناچارند سعداء در معاشرت از اشقياء صفات بد دريابند و بر عكس و آلودگى چپيها و راستيها از هم اشاره بدين معنا است.
و چون سبب عمده آلوده شدن سعداء باوصاف اشقياء تسلط پيشوايان ناروا و
پيروان آنها بر پيشوايان حق و پيروان آنها است و خدا دانست كه گناهكارى مؤمنان براى تسلط اهل باطل است بر آنان و بىسرپرستى امامان حق است براشان آنها را بدين سبب معذور داشت و از آنها گذشت و عذاب آنها را به پيشوايان ناروا و پيروان آنها افزود كه سبب اين جرمها شدند بروى جرمهاى خودشان، و تحقيق بيشترى براى اين مطلب در اخبار آينده آيد ان شاء اللَّه تعالى.
27- در محاسن (132) بسندش از امام صادق7كه خدا تبارك و تعالى مؤمن را از نور بزرگواريش و جلال كبرياش آفريد و هر كه بمؤمن بد گويد يا سخن او را رد كند بخدا در عرشش رد كرده و با خدا پيوندى ندارد و شرك شيطان است.
بيان: با خدا پيوندى ندارد و از دوستان و ياران خدا نيست، يا اينكه آن مؤمنى نباشد كه خدايش يارى كند و با او پيوندد چنانچه فرمود: (11- محمد) آن باينست كه خدا مولا است براى آنان كه گرويدند و اينكه كافران مولا ندارند. يا اينكه از حزب خدا نيست و بلكه از حزب شيطانست چنانچه در خبريست ديگر: بيرون شود از ولايت خدا بولايت شيطان.
28- رياض الجنان از فضل اللَّه بن محمود فارسى: بسندش از امام باقر و امام صادق8كه خداوند آفريد محمد6را از سرشت گوهر زير عرش و سرشت او پختگى داشت پس سرشت امير المؤمنين7را از پختگى سرشت رسول خدا6ساخت و آنهم پختگى داشت و از آن سرشت ما را هم از آن ساخت و از پختگى سرشت ما هم سرشت شيعه ما را ساخت كه دلهاشان شيفته ما هستند و دلهاى ما بر آنها مهربانند مانند مهر پدر بفرزند و ما براشان بهتريم از آنان براى ما و رسول خدا6براى ما خوب است و ما براى او خوبيم.
29- و از همان بسندش از ابى حجاج كه امام باقر7باو فرمود: اى ابى حجاج راستى خدا محمد و خاندانش را از سرشت عليين آفريد، و دلهاى (شيعيان را ظ) هم از سرشت عليين آفريد و دلهاى شيعه از جنس تن خاندان محمدند6
و راستى خدا دشمن خاندان محمد6را از سرشت سجين آفريد و دلهاشان را از پليدتر و شيعهشان را از سرشتى فروتر و دلهاشان از جنس تن آنها است و هر دلى شيفته تن خود است.
30- بشارة المصطفى (ص 111): بسندش تا رسول خدا6كه بعلى7فرمود: بتو مژده ندهم، بتو بخشش نكنم؟ گفت: چرا يا رسول اللَّه، فرمود: من و تو از يك سرشتيم و از آن باقيماندهاى بود و شيعه ما از آن آفريده شدند، و روز رستاخيز همه مردم را زاده مادرشان خوانند جز شيعه تو كه زاده پدر خوانده شوند براى اينكه حلالزادهاند.
31- بشارة المصطفى: بسندش تا ابى هريره كه شنيدم رسول خدا به على7ميفرمود: آيا بتو مژده ندهم اى على؟ گفت: چرا پدر و مادرم قربانت يا رسول اللَّه، فرمود: من و تو و فاطمه حسن و حسين همه از يك سرشتيم كه از آن چيزى فزون بود و شيعه و دوستانمان را از آن ساختند و روز رستاخيز مردم زاده مادرشان خوانده شوند جز ما و شيعه و دوستانمان كه بنام خود و زاده پدرشان خوانده شوند (24).
32- بشارة المصطفى: بسندش تا رسول خدا6كه بعلى7فرمود:
توئى كه خدا بتو در آغاز آفرينش حجت تمام كرد، چون از همه نمونهاى بر پاداشت و بآنان فرمود آيا نيستم پروردگارتان، گفتند: چرا و فرمود: محمد فرستاده من است؟ گفتند: آرى و فرمود: على امير المؤمنين است و همه خلق از روى تكبر و سركشى سرباز زدند از ولايت تو جز اندكى و آنان كمتر از كمند و آنان راستيها باشند (18- 21).
33- در كافى (ج 2 ص 4) بسندش تا ابى حمزه ثمالى كه شنيدم امام باقر7ميفرمود: راستى خدا عز و جل ما را از اعلا عليين آفريد و دل شيعه ما را آفريد از آنچه ما را آفريد و تن آنها را از فروتر آفريد و دل آنها هواى ما را دارد چون در مايه آفرينش با هم بوديم، وانگه اين آيه را خواند (18- المطففين) نه هرگز كه