دارى در انجام آن حاضريم. و اگر بر ما وارد شوى راحتتر خواهى بود كه وسايل پذيرايى از هرگونه نزد ما فراهم است».
مرد شرمسار شد و گريست و گفت: «گواهى مىدهم كه تو جانشين خداوند بر زمينى، خدا بهتر مىداند كه رسالت خويش را كجا قرار دهد. تو و پدرت نزد من مبغوضترين انسانها بوديد و اما اكنون محبوبترينايد». پيرمرد آنروز مهمان امام شد و چون از آنجا رفت به دوستى آن گرامى، گرويده بود.[1]
آبراهام مَزلو[2]يكى از روانشناسان انسانگرا، طريقه جديدى براى طبقهبندى انگيزههاى آدمى عرضه كرده است. وى سلسله مراتبى از نيازها ارائه كرد كه از نيازهاى اساسى زيستى آغاز مىشود و در سطوح بالاتر به انگيزههاى روانى پيچيدهتر مىرسد. وى مىگويد:
... اصل عمده سازمانبندى در زندگى انگيزشى انسان، ترتيب نيازهاى اساسى بهصورت سلسله مراتبى از اولويت، با قدرت غلبه كمتر يا بيشتر مىباشد. اصل پوياى عمدهاى كه اين سازمانبندى را موجب مىشود، پيدايش نيازهاى ضعيفتر بر اثر ارضاى نيازهاى قوىتر در شخص سالم است. هرگاه نيازهاى زيستى ارضا نشده باشند، بر ارگانيزم غلبه مىيابند و تمام استعدادها را به خدمت مىگيرند و اين استعدادها را چنان سازمانبندى مىكنند كه بتوانند بيشترين كارآيى را داشته باشند. رضامندى نسبى، اين نيازها را محو مىسازد و به مجموعه والاترى از نيازهاى بعدى سلسله مراتب مجال مىدهد كه ظاهر شوند، بر شخصيت مستولى شوند و آن را سامانبندى كنند؛ بهطورى كه بهجاى رنجبردن از گرسنگى، نگران ايمنى باشد. اين اصل در مورد مجموعههاى ديگر نيازها در سلسله مراتب يعنى محبت، احترام و خود شكوفايى نيز صادق است.[3]
از همين رو آفرينشهاى علمى، هنرى و اخلاقى در اجتماعات فقير، شكوفايى كمترى دارد.
مزلو معتقد است افراد سالم روى به نيازهاى عالىتر دارند؛ يعنى خواستار متحقق شدن
[1]- بحار، ج 43، ص 344
[2]-
1.،
[3]- انگيزش و هيجان، ص 101
استعدادهاى بالقوه خود و شناختن دنياى پيرامونشان هستند. هدف، غنى ساختن و گسترش تجربه زيستى و افزايش شادمانى و شور زنده بودن است ... صفات اخلاقى نيكو كه وى تعبير به «ارزشهاى هستى» مىكند، در اين موقعيت رخ مىنمايانند. برخى از ارزشهاى هستى در نظر او عبارتند از: حقيقت (در مقابل بىاعتمادى، بدگمانى و شكگرايى)، نيكى (در مقابل نفرت)، كمال (در مقابل نوميدى و بىمعنايى)، يكتايى (در مقابل بىهويتى و بىثباتى)، نظم (در مقابل احساس عدم امنيت و احتياط)، خودكفايى (در مقابل مسئوليت را به ديگران دادن).[1]
خود
شكوفايى:
رسيدن به تحقق
نفس و توانايى بالقوة
ذوقى: تقارن، زيبايى و نظم
شناختى: دانستن، فهميدن و كاويدن
مناعت و عزت نفس: كفايت، اجرا و دستيابى
نياز تعلق و محبت: پيوستن به غير و پذيرفتهشدن
نيازهاى ايمنى: احساس امنيت و دورى از خطر
نيازهاى فيزيولوژيايى: گرسنگى، تشنگى و ميل جنسى
اين نظريه- كه انسانها بدون توجه به نيازهاى پايينتر يا ارضاى نسبى آنها بهسوى فضايل انسانى گام بر نمىدارند- در مورد غالب افراد جامعه صدق مىكند.
با توجه به دو نكته مىتوانيم بگوييم «روش تأمين صحيح نيازها» علاوه بر آنكه پيشنياز روشهاى ديگر است، خودش هم مىتواند به عنوان يك روش تربيت اخلاقى قلمداد شود:
نخست آنكه با ارضا و تأمين نيازهاى پايينتر، نيازهاى والاتر پديدار مىشوند؛ يعنى جنبه انگيزشى پيدا مىكنند. پديدارشدن بعد انگيزشى رفتار، بخش مهمى از تربيت اخلاقى را سامان مىدهد. دوم آنكه تخليه نيروها و آمادگى براى اعتدال قواى درونى حاصل مىشود.
همانطور كه در نظام اخلاقى علماى اخلاق مطرح شده، اين نكته بسيار حايز اهميت است كه قواى سه گانه شهوت، غضب و عقل زير چتر عدالت و اعتدال با يكديگر جمع شوند. اين رويه، يعنى اعتدال در ارضاى قوا، امرى ناگزير در پيشرفت تربيت اخلاقى است.
[1]- روانشناسى كمال، ص 125
سيد قطب خاطرنشان مىسازد:
از وسايل و ابزار اسلام براى تربيت و علاج انسان، تخليه بارهايى است كه گاه گاه در جان و جسم انبوه مىشود. اسلام نمىگذارد اين بارها يكجا جمع گردد؛ مگر اينكه بخواهد براى رها ساختن آنها به يكبارگى جمعشان كند.[1]
شيوههاى لازم براى تحقق اين روش، عبارتند از: توجه به نظام معيشتى، ازدواج، ورزش و كار.
الف. توجه به نظام معيشتى:ريشه بسيارى از جرايم اخلاقى، كمبودهاى غذايى و مالى است. تأمين معيشت در مرتبه اول بهعهده خانواده، در مرتبه دوم از وظايف دولت و نظام حاكم بر جامعه و در مرحله سوم بهعهده افراد نيكوكار و توانمند است. به هر حال عنايت و پيگيرى مربيان نسبت به اين مسئله از بعد تربيتى، راهگشاى بسيارى از موانع در امر تربيت اخلاقى است.
ب. ازدواج:علاوه بر فوايد اخلاقى- تربيتىِ ازدواج (مانند فاصله گرفتن از خودميانبينى، آمادگى براى خدمت و توجه به ديگران، بارور شدن عواطف و محبتها، آمادگى براى پذيرش مسئوليت و ...) نقش مهم و ابتدايى ازدواج، تأمين و ارضاى صحيح غريزه جنسى در بستر طبيعى و مشروع است. بايد به اين نكته توجه كرد جوانى كه در اوج غريزه جنسى است و محركهاى محيطى بسيار نيز اين آتش را در درون او شعلهورتر مىكند، بهسختى مىتواند خود را از گناه مصون نگه دارد.[2]از اين سخن حكيمانه پيامبراكرم6كه فرمود: «هنگامى كه فردى ازدواج مىكند، نيمى از دينش كامل گشته است؛ پس در مورد نيمه ديگر بايد تقوا پيشه كند.»[3]اين نكته نيز قابل استفاده است كه تقواى الهى و خويشتندارى اخلاقى، پس از ازدواج، دستيافتنىتر و آسانيابتر است.
ج. ورزش:نقش ورزش در تأمين صحيح نيازهاى جسمانى و تخليه نيروهاى جوانى قابل انكار نيست. نقش ورزش در تربيت اخلاقى از دو جهت حايز اهميت است:
نخست سلامت جسمانى و نشاطى كه در اثر ورزش پديد مىآيد، زمينهساز سلامت روحى و روانى و نيز شكوفايى فضايل اخلاقى است. در فرهنگ ما نيرومندى و جوانمردى،
[1]- روش تربيتى در اسلام، ص 282
[2]- مقصود آن است كه غريزه جنسى، جوانان را با مشكلات بيشترى مواجه مىكند، نه آنكه مىتواند راه را بر تربيت واصلاح، كاملًا ببندد
[3]- اذا تزوّج العبدُ فقد استكمل نصف الدين فليتّق اللّهَ فى النّصف الباقى.( بحار، ج 103، ص 219)
هماره دوشادوش هم بودهاند. جهتدهى اخلاقى به ورزش و زورمندى در سيره نبوى و ائمه طاهرين به چشم مىخورد. پيامبراكرم6در برخورد با مردانى كه براى زورآزمايى، وزنهبردارى مىكردند، فرمودند: «شجاعترين مردم كسى است كه بر هواى نفس خود غلبه كند.»[1]اميرمؤمنان7در دعاى كميل از خداوند درخواست تقويت قواى جسمانى در جهت خدمت الهى مىكند.[2]در مقابل، افراد ضعيف و زبون، بيشتر تن به كارهاى پست و خلاف اخلاق مىدهند.
دوم از جهت انصراف توجه در نيازها است. خصوصاً در دوره جوانى كه نيازهاى جنسى ارضاى خود را مىطلبند. در شرايطى كه هنوز امكانات ارضاى صحيح و مشروع آن فراهم نشده، ورزش وسيله مفيد و مهمى براى انصراف توجه در نيازها است.
د. كار:مسئله كار و شغل مىتواند در بحث «توجه به نظام معيشتى» مطرح گردد، ليكن به جهت جايگاه ويژه آن در اسلام- به قول استاد مطهرى (ره): كار در اسلام يك امر مقدس است[3]- و نيز جهات تربيتى عديدهاى كه دارد، جداگانه ذكر نموديم. كار از يك طرف بهطور صحيح، موجب تخليه نيروها و بارهاى اضافى مىشود و از طرف ديگر موجب احساس شخصيت، بهداشت روانى، تمركز خيال، انصراف توجه در نيازها و ... مىشود، كه همه اينها زمينههاى مساعدى براى تربيت اخلاقى است.[4]
3. روش تكريم شخصيت
شالوده و بنياد اساسى اخلاق اسلامى، توجه دادن انسان به شرافت و كرامت ذاتى خويش است:
به راستى ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم (گرامى داشتيم) ... و آنها را بر بسيارى از آفريدههاى خود برترى آشكار داديم.[5]
[1]- أشجعُ الناس من غلب هواه.( ميزان الحكمه، ج 10، ص 387)
[2]- يا ربِّ ... قوّ على خدمتك جوارحى
[3]- تعليم و تربيت در اسلام، ص 411
[4]- توجه به اين جملات نيز در تأييد مطلب فوق مؤثر است: سقراط:« بعد از ديانت، كار سرمايه سعادت و نيكبختى است». پاسكال:« مصدر كليه مفاسد فكرى و اخلاقى بيكارى است. هر كشورى كه بخواهد اين عيب بزرگ اجتماعى را رفع كند بايد مردم را به كار وا دارد تا آن آرامش عميق روحى كه عده معدودى از آن آگاهاند، در عرصه وجود افراد برقرار شود». ساموئل اسمايلز:« بعد از ديانت، مدرسهاى براى تربيت انسان بهتر از مدرسه كار ساخته نشده است».( به نقل از: تعليم و تربيت در اسلام، ص 430)
[5]- لقد كرّمنا بنى آدم ... و فضّلنا هم على كثير ممّن خلقنا تفضيلًا.( سوره اسراء، آيه 70)
خودآگاهى و توجه به اينكه انسان موجودى عِلْوى و برتر است و گوهرى ارزشمند و بىمانند در خود دارد، او را- به دليل حبّ ذات- به حراست و پاسدارى از كرامت ذاتى خويش فرا مىخواند و بهسوى ارزشهاى متعالى اخلاق سوق مىدهد:
اكرِمْ نفسَك عن كلِّ دنيةٍ فإنّك لن تَعتاضَ بما تَبذل مِن نفْسك عِوَضاً.[1]
دامان نفس خود را از هر پستى پاكيزه دار! زيرا در مقابل آنچه از گوهر نفس خود مىبخشى، بهايى دريافت نمىكنى.
«من واقعى» انسان، چون از جنس حقيقت و برخوردار از قداست آسمانى است و از چشمه قدرت و علم و آزادى نيوشيده است، با كذب و ناراستى، اسارت در طبيعت و پستى و دست و پا زدن در جهل و ذلت و شهوت ناسازگار است و از همينرو انسان هوشيار از هرگونه رذايل اخلاقى كه با عزت و غيرت او منافات داشته باشد، بيزار است.[2]
در مقابل، كسى كه احساس زبونى و فرومايگى كند و شرافت شگرف خويشتن را باور نداشته باشد، از ارتكاب هرگونه رفتار ناپسند اخلاقى باكى ندارد:[3]
مَن هانت عليه نفسُه فلا تأمَنْ شرَّه.[4]
كسى كه خودش را بىمقدار مىداند، از شرّ او ايمن مباش.
توضيح اين مطلب از نظر روانشناسى هماهنگى يا عدم هماهنگى با خودپنداره فرد است:
... اگر من مرتكب عملى بىرحمانه و ابلهانه شوم، عزّت نفس من مورد تهديد قرار مىگيرد؛ چه، آن عمل ذهن مرا متوجه اين امكان مىسازد كه من شخصى بىرحم و ابلهم. از ميان صدها آزمايش كه از نظريه ناهماهنگى ملهم شدهاند، روشنترين نتايج در موقعيتهايى حاصل شدهاند كه به عزّت نفس شخص مربوط بودهاند؛ زيرا همانطور كه انتظار مىرود
[1]- نهجالبلاغه، نامه 31
[2]- الصدق عزّ و الكذب عجز.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 246)؛ الغيبة جهد العاجز، مازنى غيور قط.( نهجالبلاغه، ح 297)؛ الكذبُ و الخيانة ليسا مِن اخلاق الكرام.( غرر) و موتٌ فى عزٍّ خيرٌ مِن حياةٍ فى ذُلّ.( بحار، ج 44، ص 192)
[3]- اللئيم لا يَستَحِى، اللئيم اذا قَدَرَ افحشَ و اذا وعد اخلف، اللئيم لا يُرجى خيرُه و لا يُسلمُ مِن شَرِّه و لا تُؤمَنُ غوائلُه، اللئيم مضادٌّ لسائر الفضائل و جامعٌ لجميع الرذائل.( غررالحكم، فصل سوم، ص 260)
[4]- بحار، ج 17، ص 214
افرادى كه عزت نفس بالايى دارند، اگر به نحوى ابلهانه يا بىرحمانه رفتار كنند، بيش از ديگران احساس ناهماهنگى مىكنند. حال اگر شخصى عزت نفس پايينى داشته باشد، چه پيش مىآيد؟ چنين شخصى اگر مرتكب عمل ابلهانه يا غيراخلاقى شود، احساس ناهماهنگى زيادى نمىكند ... از سوى ديگر شخصى كه عزت نفس بالايى دارد، احتمالًا بيشتر در مقابل وسوسه ارتكاب يك عمل خلاف مقاومت مىكند؛ زيرا رفتار خلاف، ناهماهنگى بيشترى در او بوجود مىآورد.[1]
بنابراين يكى از روشهاى تربيت اخلاقى، تكريم شخصيت است؛ يعنى انجام دادن امورى كه به باورِ ارزشمند بودنِ خود يا متربى بينجامد.
آدلر[2]مبدع روانشناسى فردى، احساس حقارت يا كهترى را اساس نظريهاش قرار داده آن را علّت و منشأ تقريباً تمام رفتارهاى غيرعادى (نابههنجار) مىداند:
احساس حقارت و عقده حقارت، مانند رشته نخ رنگينى در تمام حالات اختلال روانى كشيده شده است. يك كودك عصبى يا بىاستعداد، بزرگسالى فاقد نيروى تعادل روانى است.
روانْنژندها، بزهكاران، منحرفين جنسى و بيماران روانى همه در اثر رنج از احساس نارسايى و ضعف خويشاند و همواره در ترديد و گمراهى بهسر مىبرند و نقطه اتكا و استوارى مىجويند ....[3]احساس حقارت مىتواند از تكامل طبيعى جلوگيرى كند و آن هنگامى است كه كودك كاملًا در اين احساس غوطهور شده و با دست و پا زدن بىحاصل بخواهد خود را از اين وضع نجات دهد. در اين حالت، بدبينى و وحشت، راه را بر «عقده حقارت» مىگشايد و كودك در حيطه اختلالات روانى قرار مىگيرد. در اين نقطه حركت روانى به حال سكون و سكوت در مىآيد؛ بدين معنا كه كودك ديگر قادر به غلبه بر ضعف و نارسايىهاى خود نيست و بهناچار راهى جز اين ندارد كه با تعادلبخشى تخيلى (جبران كاذب) خود را در اختيار محيط قرار دهد.[4]
در كتاباحساس كهترى، در توضيح نظريه آدلر، سبك زندگى حاصل از احساس حقارت يا كهترى را اينگونه ترسيم مىكند:
احساس كهترى بر حسب درجه كيفيت آن و نخستين نتايجى كه در ضمن تجربه از آن
[1]- روانشناسى اجتماعى، ترجمه شكركن، ص 150 و 151
[2]-
1.،
[3]- آدلر: روانشناسى فردى، ترجمه حسن زمانى، ص 59
[4]- همان، ص 57
حاصل مىشود، طرح زندگى آدمى را تعيين مىكند. در اين چارچوب مىتوان سه سازوكار اساسى و بعدها سه سبك زندگى را مشخص ساخت: سازوكار جبران طبيعى، سازوكار گريز و ناكامى، سازوكار جبران تخيلى.
1. جبران طبيعى: اين جبران بر پايه يك فرآيند اساسى كه تعيينكننده واقعى محورهاى روانى است، استوار است. مثلًا انسان مصدوم كه يك نارسايى بدنى يا عضوى دارد، به هم تراز كردن يا جبران از طريق دستگاه عصبى مركزى و بهوسيله اعضاى ديگر سوق داده مىشود.
2. گريز و يأس: سازوكار فرار از واقعيت يا بروز يأس و ناكامى، در مواردى بهكار مىافتد كه جبران طبيعى امكانپذير نيست، يا راه بر آن بسته است. در اين صورت انسان خود را دستخوش ناتوانى و شكست مىسازد، نسبت به خود شك مىكند و كمبود انرژى و جرأت در وى محسوس مىگردد، آنگاه است كه در وادى شكستهاى متعدّد و پىدرپى در مىغلتد و همين شكستها، احساسات نخستين را تحكيم مىكنند. در چنين مواردى نقشه زندگى بر پايه گريز از مسئوليت و امتناع ناآگاهانه از هر نوع سعى و كوشش طرحريزى مىشود. اين تحول محنتبار، بهتدريج و هر بار بيش از پيش حوزه فعاليت خلّاق انسان را محدودتر مىكند ...
3. جبرانهاى تخيلى: بالأخره در پارهاى از موارد، بهجاى آنكه يأس و گريز فايق گردد، انسان يا راه جبرانهاى خيالى را در پيش مىگيرد و يا به كوچك شمردن و بىارزش كردن صفاتى كه در ديگران هست و در وى نيست، مىپردازد و يا آنكه بلافاصله به كامجويىهايى مىپردازد كه فكر و مشكلات را موقتاً از ذهن وى مىرانند و به او لذتهايى مىدهند كه در يك فعاليت انطباقى و سازشيافته نصيب وى مىگردد ....[1]
همانطور كه ملاحظه شد، اساس نظريه آدلر در تبيين اختلالهاى رفتارى، بر نقش فقدان عزت نفس و به تعبير خودش احساس كهترى استوار است.
نظريههاى انسانگرايى در روانشناسى نيز بهطور كلى بر ابعاد عاطفى انسان و نگرش به آن تأكيد دارند. اصول مشترك آنها عبارت است از:
1. همه انسانها مىتوانند به بالاترين مراحل تحول دست يابند؛
2. وجود آزادى در سير تحول، نيل به اين تعالى را فراهم مىكند؛
[1]- دكتر منصور: احساس كهترى، صص 60- 61
3. موانع عمدتاً خارجى و بيرونى هستند.
مزلو و راجرز، بر خودشكوفايى و تحقق خويشتن، بيش از ديگران تأكيد دارند. شيوهها و فنونى كه براى نيل به تكريم شخصيت از آنها بهره مىبريم، عبارتند از:
الف. اكرام و احترام:مزلو، نياز به احترام را مستقلًا ذكر مىكند:
همه افراد جامعه (به جز بيماران روانى) مايل به احترام به خود هستند. آنان نيازمندند كه خويشتن را ارزشمند بيابند و اين ارزشمندى بر پايه محكم و استوارى بنا شده باشد .... ميل به توانايى، موفقيت، كاردانى، مهارت و شايستگى، رويارويى با دنيا، استقلال و آزادى و نيز نياز به اعتبار و مقام (عزت و احترامى كه ديگران برايمان قايل شوند) قدر و منزلت، افتخار، آوازه، نفوذ، اهميت و بزرگى همه از همين نياز سرچشمه مىگيرد ... هنگامىكه نيازِ احترام به خود ارضا شود، شخص احساس اعتماد به نفس، ارزشمندى، توانايى و كفايت مىكند و وجود خود را در دنيا مفيد و لازم مىيابد. اما عقيم ماندن اين نيازها موجب احساس حقارت، ضعف و نوميدى مىگردد ... پا برجاترين و سالمترين عزت نفس بر پايه احترامى كه مستحق آنيم استوار است، نه بر اساس اشتها يا آوازه ظاهرى و تملقها ....[1]
كارل راجرز، نيز عميقاً به اين مطلب معتقد است و شيوه درمانگرى خود را بر اساس آن استوار مىكند. دو اصل اساسى از ديدگاه وى عبارتند از:[2]1. اعتقاد به بزرگى شأن و ارزش هر فرد؛ 2. اعتقاد به اينكه مردم خوب و قابل اعتمادند. شيوه مشاوره و درمان راجرز بر اساس مُراجعْمحورى است؛ يعنى تكنيكها صرفاً براى نشاندادن اصالت، ارزيابى مثبت غيرمشروط و درك همدلانه است. عناصر احساسى و عاطفى در رابطه درمانگر و مراجع، بسيار اهميت دارد. تكنيكهايى كه مىتواند اين احساس اكرام و احترام را به متربى منتقل كند، عبارتند از: توجه و حضور در موقعيت، گوش دادن به او، انعكاس احساسات يا محتواى سخنان او در مواقع لزوم (براى اينكه متربى بفهمد به سخنان او دل مىدهد) علايم غيركلامى چهره و جهت و حركات بدن گوياى اين باشد كه به سخنان او اهميت مىدهد.
«همدلى يا درك همدلانه» در ايجاد رابطه با متربى گام اساسى است. به گفته راجرز همدلى فرآيندى است كه متضمن حساسبودن نسبت به احساسات متغير ديگر افراد و پيوند عاطفى
[1]- مزلو: روانشناسى شخصيت سالم، صص 154 و 155
[2]- ر. ك: روانشناسى مشاوره، ص 94