بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 94

خداوند از عناصر اساسى تنظيم كننده رابطه انسان با خداوند است كه ريشه اصلى آن در ادراك نعمت‌ها و بركات الهى و اعتراف قلبى نسبت به آنها نهفته است.

شايان ذكر است كه «شكر» در مفهوم كلى خود شامل سپاسگزارى از مردم در مقابل خدمات آنان نيز مى‌شود. در باره اين‌گونه شكر، در مبحث اخلاقِ معاشرت سخن گفته مى‌شود.

سه. نتيجه دنيوى شكر الهى:مهم‌ترين اثر دنيوى كه در متون دينى براى سپاسگزارى بيان شده است، فزونى يافتن نعمت‌هاى پروردگار است. در قرآن كريم آمده است:

و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنيد، [نعمت‌] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.[1]

اين حقيقت در روايات فراوانى نيز مورد تأكيد قرار گرفته است؛ از جمله امام على7فرمود: «خدا درِ سپاس گفتن را بر بنده‌اى نمى‌گشايد، در حالى كه درِ نعمت را به روى او ببندد.»[2]

همواره اين سؤال مطرح بوده است كه آيا سپاسگزارى از خداوند براى انسان مقدور است؟ زيرا توفيق و قدرت بر سپاسگزارى نيز خود نعمتى از خداوند است و مستلزم شكرى ديگر. اگر انجام اين وظيفه از عهده انسان خارج است، چگونه انسان را به انجام آن امر مى‌كند؟ در پاسخ اين پرسش امام صادق7مى‌فرمايد:

از جمله مواردى كه خداوند به حضرت موسى7وحى كرد اين بود كه «اى موسى! از من سپاسگزارى كن آنچنان كه سزاوار من است.» موسى7در جواب پرسيد: پروردگارا، چگونه حق سپاس تو را ادا كنم در حالى كه هرگونه سپاسگزارى من خود نعمتى ديگر است؟

خداوند در پاسخ فرمود: «اكنون [كه دانستى سپاس تو نيز نعمتى از جانب من است،] حق شكر مرا به‌جاى آوردى».[3]

يعنى حق شكر الهى به آن است كه آدمى نهايت تلاش خويش را در اين راه به‌كار بندد و در عين حال باور داشته باشد كه از عهده سپاس شايسته الهى برنخواهد آمد.

ب. جهت‌گيرى نفس نسبت به عاقبت خويش‌

[1]- سوره ابراهيم، آيه 7

[2]- نهج‌البلاغه، حكمت 435. همچنين ر. ك: كافى، ج 2، ص 94، ح 2 و ص 95، ح 9؛ امالى، ص 590

[3]- ر. ك: كافى، ج 2، ص 98، ح 27


صفحه 95

پاره‌اى از مفاهيم عام اخلاقى عهده‌دار تنظيم موضع نفسانى انسان نسبت به عاقبت و پايان كار خويش است. شاخص‌ترين مفاهيمى كه در اين باب مطرح‌اند، عبارتند از: خوف، رجا، يأس و قنوط و ايمنى از مكر خداوند. چون يأس و قنوط به عنوان آفتى براى «بيم و خوف» و ايمنى از مكر خداوند آسيبى براى «اميد و رجا» محسوب مى‌گردند، در نتيجه محور بحث در اين قسمت «بيم و اميد» است و مفاهيم ديگر تحت همين دو عنوان مورد بحث قرار خواهند گرفت.

1. بيم‌

الف) مفهوم و ماهيت بيم:بيم يعنى احتمال بروز امرى ناخوشايند براى انسان در آينده بر اساس نشانه‌هاى قطعى يا ظنّى‌[1]كه به‌طور طبيعى، دردمندى و نگرانى را در پى خواهد داشت.[2]بنابراين «خوف و بيم» با «جُبن و ترس» تفاوت اساسى دارند؛ زيرا «جُبن» عبارت است از خوددارى نفس از دفاع و انتقام و امثال آن در جايى كه اقدام به آن عقلًا و شرعاً مجاز و نيكو است.[3]عالمان اخلاق در يك تقسيم اوليه خوف را به دو نوع پسنديده و ناپسند تقسيم نموده‌اند. خوف ناپسند همان بيمناكى از غير خداوند است و خوف پسنديده بيم از عذاب الهى، سرانجام بد و در واقع بيم از آثار و عواقب ناخوشايند اعمال و رفتار خويش است.

موضوع بحث ما در اين‌جا خوف پسنديده است.

ب) درجات بيم:منابع رايج اخلاق اسلامى، «ورع»، «تقوا» و «صدق» را از درجات «خوف» دانسته‌اند. بدين ترتيب پايين‌ترين درجه خوف آن است كه باعث شود كه او از ارتكاب ممنوعات و محظورات اخلاقى خوددارى نمايد. اين درجه از «خوف» را «ورع» مى‌نامند.

هرگاه بر قوت و قدرت «خوف» افزوده گردد و باعث شود كه آدمى علاوه بر خوددارى از محرمات، از ارتكاب شبهات هم خوددارى نمايد، به آن «تقوا» گفته مى‌شود. صدق در تقوا به آن است كه حتى از انجام برخى از امور مجاز و مباح بپرهيزد، تا مبادا زمينه ارتكاب حرام را فراهم كنند. و سرانجام آنگاه كه انسان در نتيجه شدت خوف از خداوند سر تا پا آماده خدمت مى‌شود و بيش از نيازش مسكنى نمى‌سازد و مالى نمى‌اندوزد و توجهى به مالى كه مى‌داند آن را روزىْ ترك خواهد نمود، نمى‌كند و هيچ نَفَسى از نفس‌هاى زندگيش را در راه غير خدا صرف نمى‌نمايد، در حقيقت در وادى «صدق» قدم نهاده است و صاحب چنين مقامى را «صدّيق» مى‌گويند. بنابراين مقام «صدق»، تقوا و ورع را نيز در خود دارد و «تقوا» در بردارنده ورع نيز هست و البته «ورع» نيز عفت را به همراه دارد؛ زيرا عفت چيزى جز خوددارى از

[1]- راغب اصفهانى: پيشين، ص 161

[2]- ر. ك: فيض كاشانى، محسن: پيشين، ج 7، ص 249؛ نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 209

[3]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 209


صفحه 96

شهوات نيست؛ ولى عكس آن صادق نيست.[1]

ج) ارزش بيم:اولًا، نقش خوف از خداوند در سعادت‌آفرينى براى انسان بسيار بنيادين است. زيرا طبق مباحث پيش‌گفته، سعادت آدمى جز در ملاقات پروردگار و منزل‌گزيدن در جوار قرب او، نيست و اين امر در سايه محبت و انس الهى ميسّر است و آن خود در گرو معرفت الهى است. معرفت خود رهين فكر است و انس در بند محبت و ذكر. فكر و ذكر الهى جز در سايه بريدگى دل از محبت دنيا حاصل نگردد و قطع علاقه دل از محبت دنيا را جز بريدن از شهوات و لذت‌ها راهى نيست و آتش خوف خداوند سلاح كارآمدى در راه پاى‌گذاردن بر لذت‌ها و شهوت‌ها است.[2]در نتيجه خوف الهى سنگ بنيادين حركت انسان به‌سوى مقصود است.

ثانياً، آيات و روايات فراوانى به زبان‌هاى مختلف بر اهميت و منزلت خوف از خداوند تأكيد ورزيده‌اند. از جمله قرآن براى پروا پيشگان از خداوند، رحمت و رضوان و هدايت را وعده داده است:

براى كسانى كه از پروردگارشان بيمناك بودند، هدايت و رحمتى بود.[3]

خدا از آنان خشنود است و [آنان نيز] از او خشنودند. اين [پاداش‌] كسى است كه از پروردگارش بترسد.[4]

همچنين قرآن، ادعاى بيمناكى از خداوند را تنها از عالمان حقيقى مى‌پذيرد: «از بندگان خدا تنها دانايان‌اند كه از او مى‌ترسند.»[5]در جاى ديگر خوف از خداوند را از لوازم ايمان دانسته است: «مؤمنان، همان كسانى‌اند كه چون خدا ياد شود دل‌هايشان بترسد.»[6]و سرانجام آنكه قرآن به خداترسان وعده بهشت داده است: «و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد، و نفس خود را از هوس بازداشت، پس جايگاه او همان بهشت است.»[7]در گفت‌وگوى خداوند با حضرت عيسى7آمده است: «اى عيسى، از من بيمناك باش و بندگان مرا نسبت به من بيم دِه، تا

[1]- ر. ك: نراقى: پيشين، ج 1، ص 219 و 220؛ فيض كاشانى: پيشين، ج 7، ص 270- 271

[2]- همان، ص 223

[3]- سوره اعراف، آيه 154

[4]- سوره بيّنه، آيه 8

[5]- سوره فاطر، آيه 28

[6]- سوره انفال، آيه 2. همچنين ر. ك: سوره آل عمران، آيه، 175

[7]- سوره نازعات، آيه 40 و 41


صفحه 97

شايد گناهكاران از آنچه مى‌كنند، دست بردارند و در نتيجه هلاك نشوند، مگر آنكه مى‌دانند.»[1]

د) آفت بيم:بيمناكى از پروردگار به منزله تازيانه‌اى است براى سلوك بندگان در وادى قُرب الهى. هم‌چنانكه فقدان و ضعف اين تازيانه، سالك كوى الهى را بى‌زاد و توشه بر راه مى‌نهد، شدت و فزونى بيش‌ازحدّ آن نيز فروغ اميد را نسبت به امكان وصول به سرمنزل مقصود در دل او خاموش نموده توان حركت را از او خواهد گرفت. بنابراين افراط در بيمناكى از خداوند «قنوط و يأس»[2]از رحمت الهى است كه آفت بزرگ خوف از خداوند است و از رذيلت‌هاى بزرگ اخلاقى به‌شمار مى‌آيد. بر همين اساس قرآن قنوط از رحمت الهى را گمراهى محض مى‌داند: «چه كسى- جز گمراهان- از رحمت پروردگارش نوميد مى‌شود؟»[3]و در جاى ديگر نوميدى از رحمت خداوند را فقط شايسته كافران مى‌انگارد:

«همانا جز گروه كافران، كسى از رحمت خدا نوميد نمى‌شود.»[4]

در بسيارى از موارد، بيم آدمى از فرجام بد زندگى و عاقبت شوم است؛ بيم از آنكه مبادا انسان در حال كفر و انكار خداوند يا شك و ترديد از دنيا رود؛ يا در حالى دنيا را ترك كند كه قلبش خالى از انس و محبت به خداوند باشد و در نتيجه از اعمال خويش شرمگين و به عذاب الهى گرفتار شود. بديهى است كه هر كس چنين بيم و هراسى در دل داشته باشد، از هم اكنون در پى تغيير منش و رفتار خود خواهد بود. و اين همان رمز فضيلت بيم از پروردگار است.

2. اميد

الف) مفهوم و ماهيت اميد:«رجا» عبارت است از احساس راحتى قلب در نتيجه انتظار تحقق امرى كه محبوب و خوشايند است؛ البته در صورتى كه اكثر اسباب و موجبات آن امر محبوب، محقق باشد. ولى هرگاه وجود يا عدم اسباب آن معلوم نباشد، به چنين انتظارى «تمنّى» و «آرزو» گفته مى‌شود. اگر اسباب و علل پيدايش امر محبوب فراهم نبود و در عين حال شخص انتظار تحقق آن را دارد، به چنين انتظارى «غرور» و «حماقت» مى‌گويند، و هرگز مفهوم «رجا و اميد» بر آن صادق نيست. «اميد» نيز همانند «بيم» در جايى مطرح مى‌شود كه بروز حادثه عادتاً محتمل باشد نه قطعى. بنابراين اميد نسبت به طلوع و غروب خورشيد كه‌

[1]- كافى، ج 8، ص 138، ح 103

[2]- برخى از ارباب لغت، قنوط را درجه شديد يأس دانسته‌اند.( ر. ك: ابى‌هلال العسكرى و سيد نورالدّين الجزايرى: معجم الفروق اللّغويّه، ص 435 و 436)

[3]- سوره حجر، آيه 56

[4]- سوره يوسف، آيه 87


صفحه 98

تحقق آن قطعى است، صادق نيست.[1]

ب) ارزش اميد:در قرآن و روايات، اميد به‌رحمت خداوند و سرانجام نيكو، از جهات مختلف و به زبان‌هاى گوناگون مورد تأكيد و ترغيب واقع شده‌است كه در زير تنها به‌محورهاى اصلى آن اشاره مى‌شود.

1.آيات و رواياتى كه در مذمت و محكوميت يأس و قنوط از رحمت خداوند- كه در مقابل «اميد» قرار دارد- وارد شده است كه برخى از آنها بيان گرديد.

2.آنچه بندگان را صريحاً ترغيب و تشويق به اميدوارى به فضل خداوند مى‌نمايد؛ از جمله خداوند به رسول اكرم6مى‌فرمايد:

عمل‌كنندگان (مؤمنان) به اعمالى كه براى كسب ثواب من انجام مى‌دهند، تكيه نكنند؛ چه، اگر تمام عمرشان را در عبادت من بكوشند و زحمت بكشند باز كوتاهى كرده باشند و به كُنه عبادتم، كه به سبب آن كرامتى را كه نزد من است و نعمت‌هاى بهشتم را مى‌جويند، نرسند، بلكه بايد به رحمت من اعتماد كنند و به بخشايش من اميدوار باشند.[2]

3.در قرآن و روايات آمده است كه فرشتگان و انبياى الهى دائماً از خداوند براى مؤمنان درخواست گذشت و مغفرت مى‌كنند و اين خود موجب اميدوارى به رحمت الهى مى‌گردد.

در قرآن آمده است:

فرشتگان به سپاس پروردگارشان تسبيح مى‌گويند و براى كسانى كه در زمين هستند آمرزش مى‌طلبند.[3]

4.آيات و رواياتى كه بر مغفرت و گذشت بى‌كران الهى دلالت دارد: «و به‌راستى پروردگار تو نسبت به مردم- با وجود ستمشان- بخشايشگر است».[4]

همچنين آنچه در باب شفاعت پيامبر اكرم6نسبت به امتش وارد شده،[5]و يا بيانگر آن است كه جهنم تنها براى كافران فراهم گشته‌[6]و يا جاودانگى مؤمنان را در آتش نفى مى‌كند و

[1]- ر. ك: فيض كاشانى، محسن: پيشين، ج 7، ص 249؛ نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 244

[2]- كافى، ج 2، ص 71، ح 1

[3]- سوره شورى، آيه 5

[4]- سوره رعد، آيه 6

[5]- ر. ك: تفسير آيه 5 از سوره ضُحى‌

[6]- از جمله: سوره آل عمران، آيه 131


صفحه 99

همچنين گناهكاران را به تعجيل در درخواست گذشت از خداوند فرا مى‌خواند، همگى در واقع، تشويق به اميدوارى به خداوند و حسن عاقبت است.[1]

ج) آفات اميدوارى:اميد به رحمت خداوند و سرانجام نيك از دو ناحيه به‌شدت تهديد مى‌شود كه در زير به آنها اشاره مى‌شود.

1. اميدوارى بدون عمل‌: در تعريف «اميد» گفته شد كه راحتى قلب در نتيجه انتظار تحقق امرى خوشايند، در صورتى اميدوارى ناميده مى‌شود كه اغلب اسباب و علل آن فراهم باشد و الّا انتظار سرانجامى خوش بدون تحقق اسباب آن، چيزى جز «حماقت» و «غرور» نخواهد بود.

يكى از آفات مهم اميدوارى در واقع اميدهاى كاذب و بى اساس است. در نظام اخلاقى اسلام، سعادتمندى جز از مسير عمل صالح نمى‌گذرد؛ ولى بسيارند افرادى كه بدون تلاش و عمل نيك مدّعى اميدوارى به سرانجام نيكو هستند. امام على7در هشدارى به اين گروه مى‌فرمايد:

اميددارى خدايت پاداش فروتنان دهد، در حالى كه تو نزد او از گردن‌فرازان به‌شمار آيى، و طمع بسته‌اى كه ثواب صدقه‌دهندگان يابى، در حالى كه در نعمت غلتانى و آن را از بيچاره و بيوه‌زن دريغ مى‌دارى! آدمى پاداش يابد بدانچه كرده است و درآيد بدانچه از پيش‌فرستاده است.[2]

2. احساس ايمنى از مكر خداوند: زياده‌روى در اميد به بخشايش خداوند موجب احساس ايمنى از مكر او مى‌گردد كه يكى از رذايل اخلاقى است. ايمن پنداشتن خويش از عذاب و مكر الهى با خوف از خداوند منافات دارد و احساس ايمنى از مكر الهى سرآغاز غلتيدن در عصيان خداوند است. بر همين اساس انبيا و اوليا هرگز خويش را ايمن نمى‌پنداشتند و همواره از عذاب خداوند بيمناك بودند. قرآن كريم در مذمت احساس ايمنى از مكر خداوند مى‌فرمايد:

آيا از مكر خدا خود را ايمن دانستند؟ [با آن‌كه‌] جز مردم زيانكار [كسى‌] خود را از مكر خدا ايمن نمى‌داند.[3]

د) مناسبات بيم و اميد:به اين امر از دو منظر مى‌توان توجّه نمود: يكى از جهت چگونگى و ميزان حاكميت هر يك بر قلب انسان، و دوم از جهت مقام و منزلت و ميزان ارزشمندى آن دو در مقايسه با يكديگر؛ يعنى اين‌كه آيا اميد ارزشمندتر از بيم است، يا برعكس.

اولًا، بيم و اميد به مفهوم پيش‌گفته، در اصل وجود با هم ملازم‌اند؛ زيرا «بيم» نگرانى قلبى‌

[1]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 247- 254

[2]- نهج‌البلاغه، نامه 21 و ر. ك: همان، خ 160، حكمت 150؛ حرّانى: پيشين، ص 2؛ كافى، ج 2، ص 68، ح 5

[3]- سوره اعراف، آيه 99


صفحه 100

در نتيجه انتظار وقوع امرى ناخوشايند و ممكن‌الحصول در آينده است. بنابراين همان‌طور كه وقوع آن محتمل است، عدم آن نيز احتمال دارد و همچنان‌كه وقوع آن ناخوشايند است، عدم آن نيز خوشايند بوده و انتظار عدم آن خود مايه اميد خواهد بود. در نتيجه هر اميدى در دامن خود بيمى را به همراه دارد و بالعكس. امّا در پاسخ به اين پرسش كه ميزان حاكميت آن دو بر انسان چه مقدار بايد باشد، مى‌توان گفت: اين نسبت بايد به ميزانى باشد كه هيچ‌يك از آن دو از كارآمدى و حركت و عمل‌آفرينى ديگرى نكاهد؛ زيرا بيم و اميد، ابزارى براى عمل صالح و تقرّب به‌سوى خداوندند، و اين هنگامى محقق خواهد شد كه آن دو در حالت تعادل قرار گيرند.

ثانياً، نسبت به ميزان ارزشمندى آن دو در مقايسه با يكديگر، به نظر مى‌رسد كه اين قياس را در دو سطح بايد انجام داد: نسبت به تك تك افراد و مصاديق و با صرف نظر از مصاديق و تنها با توجه به حقيقت بيم و اميد. نسبت به افراد، تقدّم هر يك از آن دو وابسته به وضعيت فرد است. برخى را «اميد» به حركت در مى‌آورد و برخى را «بيم». بديهى است كه داروى متناسب براى هر يك ارزشمندتر است. امّا با صرف نظر از اشخاص معين و با توجه به حقيقت بيم و اميد، از برخى از آيات‌[1]و روايات برمى‌آيد كه عمل اگر برخاسته از اميد به خداوند باشد، بر عمل ناشى از بيم او، برترى دارد. از جمله از امام على7نقل شده است:

اميد به رحمت الهى قوى‌تر از خوف از او است؛ زيرا خوف تو از خداوند ناشى از گناهان تو است و اميدت به او ناشى از بخشايش او. پس بيم از تو و اميد از او است.[2]

و در دعاى جوشن كبير آمده است: «

يا من سبقت رحمتُه غضبَه.»

ج. جهت‌گيرى نفس نسبت به خويشتن‌

سامان دادن به جهت‌گيرى نفسانى انسان نسبت به خويشتن، و به عبارت ديگر داشتن ارزيابى صحيح از كار خود، هدف دسته‌اى ديگر از مفاهيم عام در اخلاق اسلامى است. مهم‌ترين مفاهيمى كه بيانگر سامان مثبت جهت‌گيرى و ارزيابى انسان نسبت به خويش است، همانا «انكسار نفس» يا «خودشكنى» و «تواضع» است.

1. انكسار نفس‌

مراد از انكسار نفس و خودشكنى آن است كه انسان بدون اين‌كه خود را با ديگران مقايسه‌

[1]- از جمله ر. ك: سوره فصّلت، آيه 23 و سوره فتح، آيه 12

[2]- ابن ابى‌الحديد: شرح نهج‌البلاغه، ج 20، ص 319، ح 666


صفحه 101

نمايد، خود را كوچك و پايين شمرده و خودپسند و از خود راضى نباشد. خودشكنى منشأ و مبناى تواضع است و بدون آن تواضع محقق نمى‌شود. بنابراين آنچه در باب فضيلت و منزلت تواضع بيان خواهد شد، همگى بر فضيلت فروتنى و خودشكنى نيز دلالت خواهد كرد، و شايد به همين دليل است كه در آيات و روايات، بيشتر بر «تواضع» تأكيد شده است و از انكسار نفس و كوچك شمردن خود كمتر سخن رفته است. ابعاد مختلف فضيلت انكسار نفس را در مقايسه با موانع آن و مفاهيم متضاد با آن به خوبى مى‌توان دريافت. اين موانع بدين قرارند:[1]

يك. خودپسندى (عُجب)

عُجب، خودستايى و غرور، موانع اصلى فروتنى و كوچك شمردن خويش است. از آن‌جا كه خودستايى در واقع از آثار و توابع خودپسندى است، بحث از موانع را بر محور خودپسندى و غرور سامان مى‌دهيم.

الف) مفهوم و ماهيت عُجب:عُجب عبارت است از بزرگ‌پنداشتن خويش به‌دليل كمالى كه فرد در خود مى‌بيند؛ چه اين‌كه در واقع چنين كمالى را داشته باشد يا خير، و اعم از آنكه آنچه را كه او كمال پنداشته است در واقع كمال باشد يا خير. بنابراين در خودپسندى نيز همانند انكسار نفس و فروتنى، مقايسه با ديگران وجود ندارد و شخص بدون اين‌كه خود را با ديگران مقايسه نمايد، به‌دليل تصوّر وجود كمالى واقعى يا خيالى در خود و با غفلت از اين‌كه هر كمالى از جانب خداوند است، از خود راضى و خشنود است و وضع خويش را مى‌پسندد.

برخلاف «كبر» كه فرد متكبر علاوه بر رضايتمندى و خشنودى از خويش، خود را با ديگران، مقايسه كرده از آنان برتر مى‌داند و نوعى حقّ و مزيّت براى خود در قبال ديگران قائل است.[2]

بنابراين تحقق «كبر» مستلزم وجود «عُجب» است؛ ولى هميشه عُجب و خودپسندى، كبر و خودبرتربينى را در پى ندارد. گاهى خودپسندى فرد به درجه‌اى مى‌رسد كه براثر كمالاتى كه در خود تصوّر مى‌كند، براى خود از خداوند حقوق و مطالباتى را انتظار دارد و براى خود نزد پروردگار جايگاهى قائل است؛ به‌طورى كه مثلًا بروز حوادث ناخوشايند را در حق خود بعيد مى‌پندارد. به چنين حالتى ادلال گفته مى‌شود و در واقع اين حالت درجه بالاى خودپسندى و زشت‌ترين آن است.[3]

ب) نكوهش خودپسندى:در قرآن كريم خودپسندى بارها مورد نكوهش قرار گرفته‌

[1]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 343

[2]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 321 و 322

[3]- همان، ص 322