پرداخت. ولى بر اثر آشفتگى اوضاع شيراز، به فسا رفت و متوطّن شد و تجديد عيال كرد. در فسا به تحقيق و تأليف پرداخت و كتاب الحدائق الناضرة را تا باب اغسال نوشت. وى براى امرار معاش، به زراعت نيز مشغول شد تا دست در نزد ديگران دراز نكند. در آنجا هم اوضاع آشفته شد و شهر به غارت رفت. از جمله، دارايى و بيشتر كتابهاى او تاراج گرديد و ناچار، به اصطهبانات فرار كرد. سپس به تهران رفت و سرانجام نيز راهى كربلا شد و تا پايان عمر در كربلا ماند.[1]وى در كربلا كرسى درسى تشكيل داد و علماى بزرگى از مقام علمى او استفاده كردند. به علاوه، به تأليفات خود نيز ادامه داد و كتاب الحدائق الناضرة را تكميل كرد.
شيخيوسف بحرانى در اين مسير، چندى نيز در قزوين درنگ كرد. در اين شهر، مناقشات و مناظراتى بين او و شيخمحمّد تقى قزوينى درگرفت؛ ولى در آخرين جلسه مناظره نتوانست دليل روشن و قانعكنندهاى بياورد. از اينرو، دست از تندروىهاى خود برداشت و معتدل شد.[2]از اينرو، بر تندروىهاى ملامحمّدامين استرآبادى انتقاد مىكرد و مىگفت:
او (ملا محمّد امين) اوّل كسى بود كه باب طعن و بدگويى بر عليه علما را فتح باب كرد.[3]
وى طريقه خود را همان مسلك علامهمجلسى صاحب بحارالأنوار مىدانست.[4]ولى با همه اعتدالى كه در روش شيخيوسف بحرانى صاحب حدائق بود، محمّد
باقر وحيد بهبهانى (م 1205 ق) از مخالفت با او پرهيز نداشت و كسانى را كه به در درس او مىرفتند، ملامت مىكرد. به نقلى، سيّد على طباطبايى (م 1231 ق) صاحب رياض المسائل، كه داماد و پسرخواهر وحيد بهبهانى بود، پنهانى و به دور از چشم
[1]. لؤلؤة البحرين، ص 443- 446؛ روضات الجنات، ج 8، ص 204؛ الفوائد الرضوية، ص 714- 715.
[2]. دائرة المعارف الإسلامية الشيعية، ج 9، ص 158- 159. چنان كه گذشت، اين مناظره در ميان مردم سر و صدا به وجود آورد و پيامدهاى ناگوارى داشت؛ زيرا عدّهاى به بهانه دفاع از اخباريان، به منزل شيخ محمّد ملائكه كه محلّ مناظره بود، هجوم بردند و خانه و كتابخانه او را آتش زدند. چون رجال حكومت از اخباريان حمايت مىكردند، ملا محمّد مجبور شد از قزوين به برغان كوچ كند.
[3]. لؤلؤة البحرين، ص 117- 118.
[4]. الدرر النجفية، ج 2، ص 323- 324؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 14- 15؛ منتهى المقال، ج 7، ص 75.
دايى خود خدمت صاحب حدائق مىرسيد و از او استفاده مىكرد.[1]وحيد بهبهانى حتى مردم را از خواندن نماز جماعت با صاحب حدائق نهى مىكرد[2]و با اين حال، وى حكم كرد كه نماز خواندن به امامت وحيد بهبهانى صحيح است و چون به او خبر دادند كه وحيد بهبهانى درباره شما چنان حكم كرده، اظهار داشت: «تكليف شرعى وى همان است كه او مىگويد، و تكليف شرعى من نيز همين است كه بيان داشتم. هريك از ما بر آنچه خداوند مكلّفمان ساخته، عمل مىكنيم. و اين، اجتهاد او است و وى را از عدالت ساقط نمىكند».[3]
هنگامى كه محدّث بحرانى دار دنيا را وداع گفت، استاداكبر وحيد بهبهانى بر او نماز خواند و جمعيت فراوانى او را تشييع كردند و در رواق امام حسين (ع) پايين پاى حضرت به خاك سپردند.[4]
محدّث بحرانى غيراز والد خود، از محضر بزرگان ديگرى مانند: شيخحسين فرزند محمّدبن جعفر ماحوزى بحرانى (م 1181 ق) نيز بهرهمند شد.[5]استاد ديگر شيخيوسف كه خود، او را بسيار ستوده، شيخاحمدبن عبدالله بلادى (م 1137 ق) بود. شيخ يوسف درباره وى مىگويد: «از نظر اخلاقى، ورع و تقوا، در ميان علما مثل او
را نديدم و من در بحرين در درس او حاضر مىشدم و شرح لمعه را در نزد او خواندم».[6]
محدّث بحرانى شاگردان بسيارى نيز پرورد كه معروفترين آنان عبارتاند از: ملا محمّدمهدى نراقى (م 1209 ق) صاحب كتاب جامع السعادات؛ علّامه
[1]. روضات الجنات، ج 8، ص 203؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 11.
[2]. تنقيح المقال فى علم الرجال، ج 3، ص 334، ش 3315؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 161؛ ادوار اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص 341.
[3]. تنقيح المقال فى علم الرجال، ج 3، ص 334، ش 3315؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 161؛ ادوار اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص 341.
[4]. منتهى المقال فى أحوال الرجال، ج 7، ص 79؛ روضات الجنات، ج 8، ص 206؛ تنقيح المقال فى علم الرجال، ج 3، ص 334؛ الذريعة، ج 2، ص 5، ش 7.
[5]. لؤلؤة البحرين، ص 6- 7؛ أنوار البدرين، ص 176- 177؛ تنقيح المقال، ج 3، ص 334؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 6، ص 220.
[6]. لؤلؤة البحرين، ص 9؛ روضات الجنات، ج 4، ص 17- 18، ش 319.
سيدمحمّدمهدى بحرالعلوم (م 1212 ق)؛ شيخ ابوعلى حائرى (م 1216 ق) صاحب منتهى المقال؛ ميرزامهدى بنهدايةالله خراسانى (م 1216 ق)؛ ميرزامهدى شهرستانى (م 1216 ق)؛ ميرزا ابوالقاسم قمى (م 1231 ق) صاحب قوانين؛ و سيّد على طباطبايى (م 1231 ق) صاحب رياض المسائل.[1]
محدّث بحرانى تأليفات بسيارى نيز داشته است. در مقدّمه الدرر النجفية پنجاه كتاب، رساله، حواشى و اجوبةالمسائل براى وى ذكر شده است.[2]برخى از آثار او عبارتاند از:
1. الحدائق الناضرة، كه بهويژه از جهت جمع و تفسير اخبار، كتاب فقهى باارزشى است؛[3]گرچه با مرگ مؤلف، ناتمام ماند. خود مؤلّف درباره آن مىگويد:
كسى از اصحاب ما كتابى مانند الحدائق الناضرة ننوشته است؛ زيرا در هر مسئلهاى كه وارد شدم، تمام روايات مربوط به آن باب و اقوال فقها و فروعات آن مسئله را بيان كردهام. البته اين هم از بركات مكان شريف كربلاى معلّا است.[4]
محدّث بحرانى در اين كتاب انكار مىكند كه ظواهر آيات با قطعنظر از روايات يكى از منابع و مدارك احكام بوده باشد. به باور وى، از ظواهر آيات تنها با كمك رواياتى كه در تفسير آيات وارد شده، مىتوان استفاده كرد.[5]وى حجّيت دليل عقل را نيز در احكام شرعيه ردّ مىكند[6]و نيز منكر حجّيت استصحاب در شبهات حكميه مىشود.[7]
[1]. لؤلؤة البحرين، ص 4- 5 و تحقيق سيدمحمّد صادق بحرالعلوم، ص 449؛ دانشنامه جهان و اسلام، ج 2، ص 315.
[2]. الدرر النجفية، ج 1، ص 28- 31.
[3]. روضات الجنات، ج 8، ص 205؛ منتهى المقال فى أحوال الرجال، ج 7، ص 76؛ موسوعة طبقات الفقهاء، مقدمه ثانى، ص 392.
[4]. لؤلؤة البحرين، ص 246.
[5]. الحدائق الناضرة، ج 1، ص 27، 125- 131 و 51- 55.
[6]. همان جا.
[7]. همان جا.
2. الدرر النجفية، مشتمل بر 62 دُرّه كه بيشتر آنها مربوط به فقه است.[1]محدّث بحرانى در اين كتاب بر اين باور است كه هرگاه دليل عقلى با دليل نقلى مخالفت كند، دليل نقلى مقدّم بر دليل عقلى است.[2]
3. لؤلؤة البحرين، اجازه كبيرهاى است كه آن را به درخواست دو برادرزادهاش نگاشته و شرححال خود و مشايخ اجازه خود و ديگر مشايخ را تا زمان صدوقين و كلينى، در آن آورده است.[3]
4. سلاسل الحديد فى تقييد ابنابىالحديد، شامل مقدّمهاى در امامت و نيز نقل و نقد مطالبى از شرح نهجالبلاغةى ابنابىالحديد درباره امامت و احوال خلفا و صحابه.[4]
ميرزا محمّد اخبارى (1178- مقتول 1232 ق)
ميرزا محمّدبن عبدالنّبىبن عبدالصانع نيشابورى اكبرآبادى، مكنّا به ابواحمد و معروف به ميرزامحمّد اخبارى و محدّث نيشابورى (م 1232 ق)، شخصى عالم بود كه در علوم غريبه نيز دستى داشت و افزون بر آن، شصت هزار بيت شعر به عربى و فارسى سرود.[5]جدّ و جدّه وى اهلاسترآباد بودند. پدرش اهلنيشابور بود و از آنجا به اكبرآباد هند مهاجرت كرد و ميرزا محمّد در آنجا زاده شد. وى پس از تحصيلات مقدّماتى، در حدود بيست سالگى از هند عازم سفر بيتالله شد و در بازگشت، براى تحصيل علوم دينى، چندى در نجف و كربلا و كاظمين اقامت گزيد.[6]
ميزرا محمّد، از اخباريان تندرو و شايد از جهاتى، تندترينِ آنان بود؛ چراكه تقريباً سراسر عمر علمى خود را به جدال و نزاع با فقها و مجتهدان اصولى گذراند و
[1]. الذريعة، ج 8، ص 140، ش 529.
[2]. الدرر النجفية، ج 2، ص 247.
[3]. لؤلؤة البحرين، ص 4- 5 و تحقيق سيدمحمّدصادق بحرالعلوم، ص 449.
[4]. خاتمة مستدرك الوسائل، ج 2، ص 239.
[5]. ريحانة الأدب، ج 1، ص 85؛ مكارم الآثار، ج 3، ص 929؛ تراجم الرجال، ج 1، ص 524، ش 978.
[6]. روضات الجنات، ج 7، ص 127؛ طرائق الحقائق، ج 1، ص 183- 184.
در اين راه، جسارتهاى بسيارى كرد. براى نمونه، شيخجعفر كاشفالغطاء (م 1227 ق) را از نسل بنىاميه مىخواند و چون در ايران خبر درگذشت وى را شنيد، گفت: «مات الخنزير بمرض الخنازير!».[1]نيز به سيّد محسن كاظمى نسبت مىداد كه لواط را حلال كرده است.[2]وحيد بهبهانى را «فقيه مروانيان» مىخواند «كه بزرگان اخباريان به دست او مندرس شدند و از بين رفتند».[3]گذرى بر زندگى عبرتانگيز وى خالى از لطف نيست؛ چراكه سرانجام مجتهدان، حكم قتل او را صادر كردند و او در اين راه كشته شد.
ميرزا محمّد اخبارى پس از كسب فيض از علماى عتبات، با فقهايى چون شيخجعفر نجفى (م 1227 ق)، سيّد على طباطبايى (م 1231 ق) صاحب رياض، سيدمحمّد باقر شفتى اصفهانى (م 1230 ق)، محمّد باقر كلباسى و سيّد محسن كاظمى اعرجى (م 1227 ق) سخت درگير شد و آنان را با مجادلههايش بهتنگآورد. سرانجام، فشار علماى اصولى سبب شد كه ميرزامحمّد عراق را ترك گويد و راهى ايران شود. پس مدّتى در شهرهاى ايران مانند رى، اصفهان، مشهد و گيلان، سرگردان بود. پس از حدود دو سال اقامه جمعه و جماعت در فيروزآباد فارس و جلب علاقه مردم، به تهران آمد و مورد توجه و احترام فتحعلىشاه قاجار قرار گرفت و پس از چهار سال، به عراق بازگشت و به كاظمين رفت.
وى در حضور دوباره خود در عراق، بىپروا در مجالس و منابر، سبّ و شتم مجتهدان را بر زبان مىراند تا آن كه سيّد محمّد مجاهد (م 1242 ق) صاحب مناهل به كاظمين آمد و ميرزامحمّد را از اين كار منع كرد. ولى او قبول نكرد و حتى در مقام آزار سيد نيز برآمد. آقاسيد محمّد نيز بهناچار، شيخموسى فرزند شيخجعفر
كاشفالغطا را كه در نجف بود، از اين قضيه باخبر كرد و او هم با جماعتى از مردم نجف، به كاظمين آمد و در آنجا جلسهاى تشكيل دادند. در آن جلسه كه سيّد
[1]. مكارم الآثار، ج 3، ص 930- 934؛ قصص العلماء، ص 180.
[2]. روضات الجنات، ج 2، ص 202، ش 174.
[3]. همان، ج 7، ص 139.
محمّد مجاهد و سيد عبدالله شبّر و شيخاسدالله كاظمينى و غيراينها نيز حضور داشتند، حكم قتل ميزرا محمّد اخبارى صادر و امضا شد و آن را براى مردم خواندند.
از طرف ديگر، ميان دو نفر از بزرگان دولت عثمانى به نام اسعدپاشا و داوودپاشا بر سر حكومت بغداد نزاع بود و اسعدپاشا با ميرزامحمّد رفت و آمد داشت. از اينرو، داوودپاشا با شنيدن حكم اعدام ميزرا محمّد، براى ضربه زدن بر رقيب خود اسعدپاشا، عوام را چنان شورانيد كه در 28 ربيعالاول سال 1232 ق، به خانه او ريختند و ميرزامحمّد را همراه با فرزندش احمد و يكى از شاگردانش، به قتل رساندند و اموالش را غارت كردند. سپس ريسمانى بر پايش بسته، در كوچه و بازار كشيدند و نزديك غروب در بيرون دروازه كاظمين دفن كردند.[1]
حيات علمى ميزرا محمّد اخبارى
برخى از استادان ميزرا محمّد اخبارى معروف به محدّث نيشابورى، عبارتاند از: آقامحمّد باقربن محمّدعلى؛ شيخموسىبن على بحرانى (م حدود 1208 ق)؛ ميرزامحمّدمهدى شهرستانى (م 1216 ق)؛[2]محمّدعلى فرزند محمّد باقر وحيد بهبهانى (114- 1216 ق).[3]
برخى از كسانى هم كه از كرسى درس ميزرا محمّد اخبارى بهره بردند، عبارتاند از: فتحعلىخان شيرازى سبط كريمخان؛ ملامحمّد باقر دشتى لارى؛ ملاعبدالحسين و محمّدابراهيمبن محمّدعلى طبسى و ملاعبدالصاحب دوانى.[4]
غالب تأليفات ميرزامحمّد، در فقه، كلام و در دفاع از تعاليم اخباريه و مخالفت با تعاليم مجتهدان است.[5]وى چنانچه در كتاب رجالش صحيفة الصفا بيان كرده، در
[1]. مكارم الآثار، ج 3، ص 924- 932؛ قصص العلماء، ص 178- 180؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 158؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 6- 7؛ ادوار اجتهاد، ص 345؛ روضات الجنات، ج 2، ص 202، ش 174.
[2]. روضات الجنات، ج 7، ص 138، ش 631.
[3]. موسوعة طبقات الفقهاء، ج 13، ص 615.
[4]. مكارم الآثار، ج 3، ص 936- 242؛ الذريعة، ج 8، ص 276 و ج 15، ص 129 و ج 16، ص 336 و 344 و ج 18، ص 370؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 158.
[5]. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 158.
سنّ چهل سالگى هشتاد كتاب و رساله داشته است.[1]به برخى از آثار او اشاره مىكنيم:
1. صحيفة الصفا، كتاب معروف او كه در دو مجلّد تنظيم شده است: در جلد اوّل، بحث مقدّماتى رجالى و مطالب مهمّ ديگرى از علم حديث و درايه را ذكر كرده، و در جلد دوم احوال رجال را به ترتيب حروف هجا از جمله شرححال خود و تأليفاتش را نوشته است.[2]
2. منية المرتاد فى ذكر نفاة الاجتهاد، كتاب بزرگى كه از اصحاب ائمه تا زمان خود، هركسى را كه منكر اجتهاد بوده و ردّى بر آن نوشته، ياد كرده است.
3. شمس الحقيقة، در تعاليم و معارف اخباريه است.[3]
4. البرهان فى التكليف والبيان، يا برهانية، در بيان تكليف و شرايط و اسباب آن و تشييد مسلك اخبارى و ردّ و توهين به مجتهدان است.[4]
5. حرز الحواس عن وسوسة الخنّاس، كه در پايان آن، 39 فرق بين اخباريان و اصوليان ذكر كرده است.[5]
6. الطهر الفاصل بين الحق والباطل، وى در اين كتاب 86 فرق بين اخبارى و اصولى مىگذارد.[6]
7. الدمدمة الكبرى فى الردّ على الزنادقة الصغرى، كتاب ديگرى در ردّ اصوليان است.[7]
8. قبسة العجول، ميرزامحمّد اين كتاب را در ردّ علم اصول نگارش كرده، ميرزاى قمى رسالهاى به نام عين العين در ردّ آن نوشته، و بعد ميرزامحمّد كتاب انسان العين را در ردّ عين العين به تأليف درآورده و براى آن سه عنوان قرار داده
[1]. روضات الجنات، ج 7، ص 127؛ طرائق الحقائق، ج 1، ص 183.
[2]. مكارم الآثار، ج 3، ص 938.
[3]. الذريعة، ج 14، ص 221، ش 2285.
[4]. ريحانة الأدب، ج 1، ص 86؛ الذريعة، ج 3، ص 92، ش 291.
[5]. الذريعة، ج 6، ص 393، ش 2441.
[6]. همان، ج 15، ص 193، ش 1295؛ دائرة المعارف الإسلامية الشيعية، ج 2، ص 224.
[7]. الذريعة، ج 8، ص 263، ش 1112؛ مكارم الآثار، ج 3، ص 937.
است: عبارات كتاب قبسه را با كلمه «قلتُ» و كلام عين العين را با لفظ «قال» و الفاظ انسان العين را با جمله «اقول» مشخص كرده است.[1]
9. معوّل العقول فى قلع أساس الاصول، كه از باب تخفيف، آن را قلع الاساس هم مىخوانند. سيد دلدارعلى هندى كتابى به نام اساس الاصول نوشته كه در آن الفوائد المدنيةى ميرزامحمّدامين استرآبادى را نقض كرده، و ميرزامحمّد هم اين كتاب را ردّ بر اساس الاصول دلدارعلى نوشته است. وى در اين كتاب به شيخجعفر نجفى توهين كرده است.[2]
10. دوائر العلوم و جداول الرسوم، كه علوم كثيره و غريبه را جمع كرده و كتاب بزرگى شده كه به او تحفة الخاقان هم گفته شده است.[3]
11. الصيحة بالحق على من ألحد و تزندق، ردّى بر الحق المبين شيخجعفر نجفى است.[4]
12. غمزة البرهان لنبهة الوسنان، اين كتاب در ردّ علماى اصول براى بيدارى آنها از خواب است.[5]
13. القسورة، در اين كتاب اعتراضاتى بر مجتهدان وارد كرده و مسائلى را به صورت سؤال مطرح كرده، مانند اين كه آيا باب علم منسدّ است؟ سپس به آنها جواب داده و براى ميرزاى قمى صاحب قوانين فرستاده است. ميرزا هم كتابى در ردّ آن نوشته است.[6]
15. مجالى الانوار در مبدأ و معاد، كه در سال 1220 تأليف كرد و خودش نيز آن را شرح كرده، با نام مجال المجالى (كه در آن حكيم الهى ملا على نورى را ردّ كرده) براى فتحعلىشاه هديه مىفرستد.[7]
[1]. ريحانة الأدب، ج 1، ص 85؛ الذريعة، ج 17، ص 35، ش 195 و ج 2، ص 389- 390.
[2]. الذريعة، ج 17، ص 167، ش 97 و ج 21، ص 207، ش 4642.
[3]. الذريعة، ج 8، ص 267، ش 1132.
[4]. الذريعة، ج 15، ص 104، ش 697.
[5]. همان، ج 16، ص 60، ش 297.
[6]. همان، ج 17، ص 83، ش 444؛ مكارم الآثار، ج 3، ص 939.
[7]. الذريعة، ج 19، ص 373- 374، ش 1663 و 1665.